رمان رنج عشق(7)
-اون حق من بود...حق من ..اون موقع که باهام ل..ا..س.. ميزد بايد فکر اينجاهاشم ميکرد
-بسه ديگه تمومش کنين خانم مگه قرار نبود بقيه اشو بگين...خواهش ميکنم درکم کنين .من بايد بفهمم باعث تموم بدبختيام کي بوده...
-باشه ...
همونطور که گفتم امير مچ چند نفرو وقتي داشتن با زنش رابطه برقرار ميکردن ميگيره....امير روز به روز افسرده تر و منزوي تر ميشه..چون همه فاميلو دوست اشنا از کار شيرين با خبر بودن..اون حتي سعي نميکرد جلو مرداي فاميل حفظ ظاهر کنه.....امير غيرتي من به بي غيرتي و بي ناموسي مشهور ميشه...بچه اولش هنوز سه سالش نشده بود که امير با ماشينش تو جاده قم تصادف ميکنه البته يه ماهي رو تو کما بوده ...اخرشم فوت ميکنه)
مامانم با هق هقو سوزو گذار گريه ميکرد...انگار الان بودو تازه عشقشو از دست داده بود...منم با مامانم صداي گريم بلند شده بود...اونقدر غمگين بود که دلم براش اتيش گرفت..تموم دوران عمرم داشتم به اين فکر ميکردم که چرا تو دوران قديم که سن ازدواج پايين بوده مامانم به اين خوشگلي انقدر دير عروسي کرده بود...ناراحت شدم...حالا ميفهمم مامانم چرا تابلو هايي که اونموقع ها کشيده رو انقدر دوست داره...من يه بار يکي از تابلوهاشو با دست کثيف لمس کرده بودم يه لک کوچولو تو تابلو افتاد جدا از اينکه يه کتک قن پهلو از مامانم خوردم تا چند روز باهام قهر بود ...اشگام ميمود..دستاي فرازم اروم اروم داشت اشکامو پاک ميکرد...رسما جلو مامانم اب شدم..اين پسره حيا ميا سرش نميشه..اين مانيا هم يه لبخند رو لبش بود از اينايي که ادم فيلم صحنه درا ميبينه رو لبش مياد...خدااااااااا اااااااااا...ملت چقدر فکرشو منحرفه..تو که فکرارو ميخوني خنده ات نميگيره...ميون اشکام به فکر منحرفم لبخند زدم...ياد خاتون که اصلا نميدونم کجاست بخير..راست ميگفت ...من بدبختي و سختي نديدم...زندگي من در برابر ناکامي مادرم... عذابهاي فرازو حسام هيچه...
فراز دستمو تو دستش گرفته بودو با شصتش نوازشش ميکرد
..هيچ وقت معلوم نشد اون واقعا يه حادثه بوده يا خودکشي.... يه مدت شيرين نديدم..تا اينکه يه روز اونو تو ازمايشگاه ديدم... شکمش بالا امده بود.. داشت به پرستار ميگفت بچه اش تکون نميخوره...وقتي فهميدم چند ماهشه دود از سرم بلند شد ...7 ماهه بود...يعني دقيقا روزايي که امير بين مرگو زمندگي بود اين کثافت داشت با مرداي ديگه با خيال راحت عشقبازي ميکرد...
همون موقع سزارينش کدن.. خوشبختانه پسرش سالم بود... ميخواست پسرشو تو بيمارستان بذاره و فرار کنه.. اما نتونست... منم نميتونستم بچه رو ازش بگيرم..من هنوز ازدواج نکرده بودم... ممکن بود پشت سرم هزار تا حرفو حديث باشه.. تازشم پدر من يه معلنم ساده بود نميتونست از پس مخارج يه بچه ديگه هم بربياد...اون سه چهار روزي که شيرين بيمارستان بود کنارش موندم... بعدشم که مرخص شد ..مثل اينکه تورو ميذاره سر راه..اما مادر بزرگ امير که از مرگ امير خبر نداشته و عادت داشته زمستونا بياد تهران ميادو خلاصه به گوشش ميرسه چي شدو قبل از اينکه کسي تورو پيدا کنه تورو برميگردونه خونه... بعدشم با خودش ميبره مشهد...به اسم خودش برات شناسنامه ميگيره... اينه اينه حسرتاي جووني من ...اينه لکه سياه سرنوشت من...اينکه قاتل امير من... امير من قبل از اينکه تصادف کنه مرده بود..اين زن بي حيا اون کشت...
چشماي منو مانيا از زور اشک و گريه باز نميشد..بميرم برا فرازم که با نگاه اشکيش ازم ميخواست گريه نکنم...دستمو ميبوسيد... چقدر مظلوم بود طفلک بي گناه من... ادما اگه بدبخترينم باشن بازم دست نوازش مادرشون رو سرشون هست..بدبختي به نهايت خودش ميرسه وقتي مامانشون بهد از تولد از دست ميدن.... اما چه واژه اي رو ميشه به فراز من نسبت داد که مادرش شکنجه گرش بوده... لبخند اطمينان بخشي بهش زدم
اروم زير گوشش زمزمه کردم
مگه قرار نبود جلو کسي گرييه نکني
سالن تو سکوت بود..انگار طبق قرار ناخونده چند لحظه تنفس اعلام کرده بودن.. تا اينکه ....
تا اينکه حس کردم حسام مثل بمب ساعتي منفجر شد..حمله کرد به طرف مادرش..ماهم فقط نگاهش کرديم..انگار پاهامونو به زمين ميخ کردهب ودن...از همه جالب تر عکس العمل شيرين بود ..يعني اصلا عکس العمل نشون نميداد...
ذل زده بود به رو به روش ..انگار اصلا حسامو نميديد...حسام مثل شير عصباني غرش ميکرد...اولين کسي که به خودش اومد مامانم بود...سعي ميکرد ارومش کنه
-نکن بايد بکشمش..بايد بکشمش..کجا بود که ببينه هيچکي تومدرسه باهام دوست نميشد...ماماناشون نميذاشتن...بهم ميگفتن نجسي...کجا بود ببينه چقدر تو مدرسه تحقير شدم..هر وقت با يکي از همکلاسيام دعوا ميکردم اگه اونم مقصر بود بازم منو توبيخ ميکردن...کجا ببينه ببينه عشقمو ازم گرفتن
حسام با زجه و گريه و فرياد اينا رو ميگفت..منظورشو از عشقش نفهميدم..من که نميتونستم عشقش باشم..اخه منکه نميدونستم...پس منظورش کي بود..
اومد طرف فراز . فکر کردم ميخواد به جاي مادرش فرازو بزنه..خواستم برم طرفش...
-فراز يادته ه تو يادته..بگو فراز بگو...بهش بگو کجا بود که عشقمو بهم ندادن..گفتن تو نسلت نجسه...تو ياسيو يادت مياد نه...تو يادته چقد ناز بود...تموم کاراش قشنگ بود...يادته ...فراز تو شاهد بودي ....بگو ...بگو بهش از زجرام..به اين سنگدل بگو ..چند بار رفتم خواستگاريش...بگو بهش ميخواستن به زور شوهرش بدن..ميخواستن از نجسي من نجاتش بدن...
دوباره رفت پيش مادرش..اونقدر کارش سريعو يدفه اي بود که مامانم مونده بود چکار کنه...
يقه مادرشو گرفته بودو با گريه . زاري ميگفت..اما شيرين ب اون نگاه نميکرد..نگاه شيرين مات بود انگار تو اين دنيا نيست..با هر تکون حسام به شدت تکون ميخورد..انگاري با چشماي باز غش کرده بود
-ياسي من عشق من...زندگي من..تنها کسي که داشتم..خودشو کشت..فکر ميکردم خدا اون جاي بي کسايام داده...اون مرد ..تو کشتيش..تو هم بايد بميري...تو بايد بميري....ياسي من به جاي من خاکو بغل کرده..مسبب بي وفاييش تويي....تو کثافت..تو اشغال ...ميکشمت..
با چشمام ميديم حال شيرين بده...نکنه مرده باشه...نکنه..بلايي سرش اومده باشه...واايييييييييي حسام چي ميگفت...ياسي کيه..چرا الکي بهش التماس ميکردم..حالا دليل تموم حرکاتشو ميفهمم....اون نميتونسته منو دوست اشته باشه...دليل لمس و بيتفاوتي هاش ياسي بود...ميفهمم..چرااااااااا من ناراحت نيستم..چرا غصه نميخورم...چرا استرس ندارم...
-حسام حالش خوب نيست..حسام ولش کن...داره ميميره حسام..تو رو به ارواح
برگشت..قيافه اش از مير غضبم بدتر بود...گلومو فشار داد
-بگو چي گفتي...يه بار ديگه بگو چي از اون دهن ...دراومد هان؟؟...ميگم بگو چي گفتي
-نيتونستم نفس بکشم...فقط دهنم بازو بسته ميشد..اونقدر چشمام سياهي رفت که نفهميدم کي منو از دست اين شمر ذل جوشن نجات داد..اما وقتي يکي منو به خودش فشرد فهميدم فرازمه.....با صداي بلند داشت گريه ميکرد..ديدم مامانمم داره دلداريش ميده....هي ميگفت گريه نکن...به زور چشمامو باز کردم..با صداي گريه که نميدونم از ته کجا در اومده بود..گفتم خوبم...صداي مانيا رو شنيدم که انگار زنگ زده بود اورژآنس و داشت براشون حالت شيرينو توضيح ميداداشکاي فراز از صورتش چيکه ميکردو ميريخت رو صرتم..ببا حالت نوازش اشکاشو پاک کردم..انگار ولومشو زياد کرده باشن صداي هق هقش بلند شد..ميخواستم ببينم مامانم حواسش به ما هست يا نه..ديدم بعله مامان ما داره انگار فيلم هندي نگاه ميکنه...اونم با ديدن حالت فراز گريه اش گرفته بود...زنگ اف افو که زدن..مامانم به فراز گفت که منو ببره تو اتاق..
فراز رو دست بلندم کرد...منو برد تو اتق خودش ..فکر کردم منو ميذاره رو تخت..اما خودش نشستو منو گرفت تو بغلش...هق هق نميکرد اما چشماش پر از اشک بود..دلم براش ضعف رفت..گوگولي من ..فداش بشم الهي ...
-من خوبم فرازم..بخدا خوبم..فدات شم...من فداي چشماش خوشگلت بشم که هر چي بهش نگاه ميکنم سير نميشم ...
چشماش اروم نبود..لب پايينش ميلرزيد...دستمو دور گردنش گذاشتمولباموگذاشتم رو لباش...لبامو نرم ميبوسيد..فقط يه لحظه تونستم لبمو از لبش جدا کنم...دوباره صورتشو اورد جلو ..با ولع بيشتري لبامو ميبوسيد کم کم لبام داشت دردر ميگرفت...رقص لبش وحشيانه شده بود..داشتم از وجودش از شوهرم لذت ميبردم...کم کم انگار خودش خسته شد ..حرکات لبش کندتر شد يه بووس کوچولو از لبم گرفتو خواستم از تو بغلش در بيامو برم از شيرين خبر بگيرم..که ديدم محکمتر بغلم کرد ..قيافه اش بامزه شده بود ..عين اين پسر بچه هاي تخس...تسليم نگاهش شدم...هوز چند ثانيه هم از تسليم شدنم نگذشته بود يادم اومد مامانم اينا پايين تنهان..
-فراز بريم پايين مامانم اينا تنهان...مممکنه سختشون باش..تازه ساعت 4 شد هنوز ناهار نخورديم...
ولم کرد..تو نگاهش رنجيدگي بود..اخم کرده بود..دلم از جذبه اش ضعف رفته بود...
فرازي ازم ناحتي؟؟ دلم ميگيره وقتي ازم دلخور ميشي
بابا من ديگه کي هستم..يه لبخند زد ميدونستم از ناچاريشه..بميرم براش که چقد زود کوتاه مياد..يه بوس کوچولو از گونه اش گرفتمو رفتيم پايين ..بيچاره مامنو مانيا تنها تو سالن نشسته بودن
رفتم سراغ تلفنو جوجه و کوبيده و برگ سفارش دادم با مخلفاتبه بهونه اما ده کردن ظرفا با مانيا رفتم اشپزخونه
-شيرين چش شده
-معلوم نيست..به احتمال زياد سکته کرده...بردنش بيمارستان..حسامم باهاش رفت..يعني مجبور شد بره
-مينلي شوهرت خيلي خيلي دوستت داره ها
- ميدونم
-همچين با مشت زد تو دهن حسام که دهنش پر خون شد ..چند تا کشيده ابدارم زد تو صورتش..مامان جلوشو نگرفته بود يکي از اين دوتا ميمردن...حسام مشت اولو که خورد هنگ کرد بيچاره...بعد از چند تا سيلي تاهز ميخواست جواب بده که مامان دوتاشونو از هم جدا کرد...همچين گريه ميکرد که من فکر کردم مردي؟؟؟؟؟؟؟؟
خنده ام گرفته بود..اونقد خوشحال بودم...که نگو
ناهارو تو محيطي کاملا ساکت خورديم..البته فراز چيز زيادي نخورد..سايد دو -سه تا قاشق...
مامان اينا شامو هم پيشمون موندن...بعد از شام هرچي اصرار کردم همينجا بخوابن قبول نکردن...مامانم دائم البغض بود..حق داشت..اينجا خونه روياهاش بود...اينجا بايد شب هجله اشو ميگذروند..اين خونه براي اون خريده شده بود...قرار بود پرنسس اين عمارت باشه...با عشقش زندگي کنه...اما نشد...اينجا خونه دخترش بود..خونه دخترش که با همون قيافه..با همون رفتار...با همون چشما...که زن پسر عشقش بود...نميدونم فراز شبيه امير هست يا نه ..دوست ندارم جاي مامانم باشم..ميدونم احساسم به فراز عشق نيست..فقط خيلي دوستش دارم...اونقد که نميتونم براش زياد ناز کنم..دلم نمياد اخه...انقد خوبه .....دلم براي حسامم سوخت اما از اينکه بازيچه اش شده ازش بدم مياد..نميدونم دليل اينکاراش چيه..خودش بهم گفت که ميدونه فراز خيلي منو دوست داره و عاشق منه..چرا انقد زجرش داد...ميدونم منم مقصرم....چشمامو بسته بودمو داشتم گذشته رو تحليل ميکردم که داغي لباي فرازو رو بازوم حس کردم..لختي بازوهاو بوسيده بود..رو مبل يه جوريي لم داده بود که هم قدم شه ...بهش لبخند زدم ..اونم با يه لبخند ناز جواب لبخندمو داد..لبشو گذاشت رو گودي گردن..خنده ام گرفته بود هر بار که ميبوسيدم سرشو ميداد عقبو نگام ميکرد...خودم لبامو گذاشتم رو لباش..منو از رو کاناپه بلندم کرد ..پاهامو دور کمرش حقلقه کردم..دوباره لبامو بوسيد...فکر ميکردم کارم تمومه..اما اونشب با اينکه ميدونستم ناجور تحريکش کردم اتفاقي نيوفتاد....
دو روز از بستري شدن شيرين ميگذشت..تو اين مدت فقط مامانم بهش سر ميزد...حسام همون روز برگشت مشهد...اينطور که مامانم ميگفت شيرين سکته مغزي کرده..
فرازو فرستادم خربد کنه..خريد که نه..ادويه کاري مبخواستم..ميخواستم ماکاروني درست کنم..اخه مامانم اينا واسه ناهار دارن ميان اينجا...نميدونم کجا رفته که انقد دير کرده...سس ماکاروني اماده اس فقط بايد کاري توش بريزم..
بالاخره اقا تشريف اوردن..واي چقد خريد کرده..ازاين تخم مرغ شانسي ها هم برام خريده بود..از اون بزرگاش..روش نوشته بود دخترونه......خيلي باحال بود..خوشم اومد..توش يه تل مو پلاستيکي بود با حوله..حال کردم ديدمش...
وسايل سالاد و گذاشتم جلوش ...
-فرازي سالادو درست کن من برم دوش بگيرم..
زندگي با يه مرد ساکت سخته..وقتي مجبوري ديلوگاي طرف مقابلتو هم حدس بزني هم دردناکه هم سخت ..اما من به فراز يه حس ديگه دارم..نميدونم چرا سکوتش برام به چشم نمياد...از حموم که اومدم بيرون يه پيراهن ليمويي با دامن سبز پوشيدم...خيلي خيلي ناز شده بودم..موهامم بدون اينکه شونه کنم چون فر شده بود گذاشتم همونطور بمونه...اومدم پايين ...فراز داشت سالادو تزيين ميکردبي هوا چاقو رو از دستش گرفتمو رو پاش نشستم...با لبخندو مهربوني نگام کرد..رو بينيمو بوسيد..
- فراز جونم..ميشه قبل از اينکه برگردي شرکت بريم جاده چالوس ...
-يه روزه ربيم برگرديم..
خنديد اين يعني باشه
از وقتي مامان اومده بود همش تو اشپزخونه بود داشت کابينتا رو جابه جا ميکرد...خوشبختانه ماکارونيم خوب شده بودو همه تعريف کردن...مانيا يه فيلم توپ اورده بود با هم ببينيم..فيلمه خيلي جذاب بود..منم ديگهرفته بودم تو بحر فيلم..فراز ميوه پوست ميگرفت و قاچ ميکرد ميذاشت تو دهنم ..
- خودتم بخور
کو گوش شنوا..فکر کنم يه کيلو ميوه رو به خوردم داد...
مامانم بالاخره از اشپزخونه دل کندو رفت بالا تو اتاق من استراحت کنه...فرازم چشماش خمار شده بود ...ميدونستم خوابش مياد ديشب اصلا خوابش نميبرد...اخرشم سرشو گذاشت رو پامو چشماشو بست...همونطور که فيلم ميدم دستمم بردم لاي موهاشو اروم اروم موهاشو ناز کردم...
مانيا زمزمه وار تو گوشم گفت يعني به نظر تو شوهرت ديگه داداش نداره..
گيج نگاش کردم
-خدا کنه اگه داداش داره شکست عشقي نخورده باشه..مثل اين شوهر تو باشه...من که ميگم اين شيرين يه پسر ديگه هم داره..مامان که نذاشت اون اصلا حرف بزنه اگه حرف ميزد شايد ميفهميديم
بازم نفهميدم چي ميگه..اخه حواسم به فيلمه بود …
-چي ميگي
-چقد خنگي ..تو دوست نداري عروسي منو ببيني
بي شعور يه جوري حرف ميزد که انگار قراره من تا چند وقت ديگه بميرم
-بابا ميگم..من بشم زنداداش فراز..هووووووووف..خيلي وقته کارتي شده..تو هنوز با دوزاري کار ميکني
چشمام تا اخرين حد ممکن باز شد..ديگه داشت از حدقه ام در ميرفت..پر رو
-تو هم دوسش داري؟؟
-اره..معلومه که اره
-خيلي معصومه..اما اونروز که مامان داشت ازت بازجويي ميکرد قيافه اش شبيه شمر شده بود
-بي ادب..
-من ميرم پيش مامان بخوابم
-مگه فيلم نميبيني
-ده بار تا حالا ديدمش
واقعا دوستش داشتم...اون مال من بود..اروم اروم موهاشو ناز کردم...کلا فيلمه رو بيخيال شدم….خودمم خوابم گرفته بود همونطور چشمامو بستم...خوابم سنگين نبود...شايد 10 دقيقه هم نشد بود که خوابيده بود..چشمام باز شد..فراز داشت پامو..اونجايي که سرشو گذاشته بودو ميبوسيد ...بوساي کوچيک ميزد رو پام
-چکار ميکني فراز..چرا نخوابيدي؟؟
هيچي نگفت حتي لبخندم نزد به بوسيدناش ادامه داد...
بعدشم بلند شدو بغلم کرد..منم تو بغل گرمو نرمش خوابم برد...
شب قرار شد فراز ببرتمون دربند..موهام چون از حموم اومده بودمو شونشون نکرده بودم هم پف کرده بود هم بهم گره خورده بود..مامانم داشت موهامو شونه ميکرد..حساابي دردم گرفته بود
-اه مينلي انقد وول نخور..گلوله که نخوردي..تحمل کن..
اخرش فرازم به دادم رسيد با کلي ارامش به مامانم فهموند خودش موهامو شونه ميکنه..اومد نشست پايينو اروم اروم موهامو شونه کرد..همچنين اروم موهامو شونه ميکرد که انگار داره نازم ميکنه..خوابم گرفته بود...بعدشم موهامو بافت..ته موهامو اورد بالا و بوسيد..مامانم با لذت بهمون نگاه ميکرد..ميدونستم برام خوشحاله...همون شب تو درکه فراز چک بدهي عباسو بهم داد تا بدمش به مامانم..مامانم انقد خوشحال شد ه بود که چند بار منو فرازو بوسيد...اونشب مامانم اينا خونه ما موندن...مامانم خيلي سري و بدون حضور مانيا بهم کفت که به غرايز فراز توجه کنم...خيلي خجالت کشيدم...حرفاي مامانمو قبول داشتم تو ماشين همش حرفاش ميومد تو ذهنم....تابلو تر از اين که خودم پيش قدم شم...
اونشب مامانم اينا واسه خوابيدن خونه ما موندن..فردا قراربود مامانم بره پيش شاکيو خسارتشو بده تا عباسو ازاد کنن...تموم شبو استرس داشتم..برام سخت بود..ميخواستم با اين کارم فرازو به خودم اميد وار کنم..اما هر چي فکر ميکردم يه راهي پيدا کنم جوري که زير پوستي کارمو انجام بدم تابلو نشه پيدا نميکردم کلافه بودم ناجور..حالا انگار مامانم گفته همين امشب کارتو بکن..بچه دارم بشو تا فردا ديگه بچه ات بايد بره مدرسه..بالاخره که چي...نمييييييييي ييييدونم ..عين منگلا به سيب تو دستم خير شده بودم
-مينلي چته
-هيچي
بازم اين نگرانه..بابا لا مصب دارم به خوشي تو فکر ميکنم باز تو نگراني...دلم نميخواد حالا حالاها بچه دار شم..حالا نه اينکه...بي حياييم من...فراز بهترين پدر ميشه..اما دلم نميخواد بچه ام حس بي پناهي کنه..دلم ميخواد اگه من پدري نداشتم که مثل کوه پشتم باشه اون داشته باشه.مامانم اينا با يه شب بخير رفتم لالا ..حالا من موندم و انجام يه کار بدون نقشه..ته تهاي دلم ميدونستم بيشتر دارم به خاطر خودم اين کارو ميکنم..منم شيطون شدم..خيلي وقته اين حس شيطنت تو دلم تلنبار شده...فراز هنوز رو کاناپه نشسته بود..رفتم رو پاش نشستم
-بي کي داشتي فکر ميکردي هان؟
لبخند زد..فک کنم ميخواست سرمو شيره بماله..نکنه داشت به همون چيزي فک ميکرد که من تا چند ثانيه پيش داشتم فکر ميکردم
-بيخود لبخند ژوکوند تحويل من نده ..بگو داشتي به چي فکر ميکردي
دو تا دستشو گذاشت زير صورتشو چشماشو بست..يعني داشته به لالا فکر ميکرده..
هههههههه هههههين..چي ميخواستم بشنومو چي شنيدم...لااقل ميگفتي دارم به تو فکر ميکنم ميمردي..
اخمام ناخود اگاه رفت تو هم..شونه هام اويزون شد.. لبامم جمع شده بود...چشمامو انداختم پايين..فراز دستشو گذاشت زير چونه امو سرمو اورد بالا ..همين که به چشماش نگاه کردم..داغ شدم..با لذت لبامو بوسيدانقدر با ولعو محکم ميبوسيد که هر ان احتمال ميدادم لبم از جاش کنده شه... لبامو ميخورد.. ميبوسيد..قلب منم مدام پر و ميشدو يهو خالي ميشد...داشت از دلم در مياورد و به جاش عش تو قلبم ميکاششت..خيلي وقت بود پناهم شده بود..خودش بي پناه بود و شونه هاي خسته اش خيلي وقت بود که ميزبان اشکاي من بود که به خاطر دشمنش.ميريخت.. هر چي فکر ميکنم ميبينم خيلي سخته..فراز من به اون التماس ميکرد بياد منو از ان وضع نجات بده.بيخيال دوست ندارم بهش فکر کنم
منو برد تو اتق درازم داد رو تخت چون دستام دور گردنش حلقه بود اونم افتاد رو من..لبامو ميخورد دور لبم همش تفي شده بودو خيس... يه لحظه بلند شد تا به چشمام نگاه کنه..منم تيشرتشو زدم بالا که يعني درش بيار.. تيشرتشو دراوردو منتموم زخماشو بوسيدم..خواستم بلوز خودمم در بيارم که نذاشت دستشو گذاشت تو دستام...که يعني نه...از عصبانيت به مرز انفجار رسيدم..اون نخواست؟؟؟؟؟؟.. بغضم گرفت..ديدم عصبيو کلافه در تراسو باز کردو رفت بيرون..منم زدم زير گريه...هيچي براي يه دختر بدتر از اين نيست که شروع کننده باشه..اما از اون بدتر اينه که پس زده شه..چراااا؟؟؟حالا که حسام نيست ميخواد غرورمو متلاشي کنه... بغضم راهشو باز کرد تبديل شده به گريه با صداي بلند.... عين اين دختراي يتيم يه گوشه تخت نشستمو پاهامو تو خودم جمع کردمو شروع کردم به گريه کردن... نميدونم چقد گذشت فقط ديدم فراز منو با خشونت کشيد تو بغلش.. خواستم خودمو از بغلش بکشم بيرون که محکمتر منو به خوش ميفشرد.
-لعنتي ولم کن.. ميگم ولم کن...
-...
ولم نکرد ميخواستم تو چشاش ذل بزنمو بهش بگم ازش متنفرم..بگم از تموم لحظه هايي که باهاش بودم متنفرم... نگاهش کردم..امانتونستم بگم.. دوباره چشماش پر از اشک بود پر از تمنا...پر از التماس.. ميترسيد..از چشماش خوندم..بازم با ديدن چشاش لال شدم..خودمو به اغوشش سپردم.. دستمو گرفته بود تو دستشو مدام ميبوسيدش... هيچي نگفت منم به روش نياوردم...اشکاشو با دستامو پاک کردم
انگار ميترسيد نضفه شب فرار کنم.. کنارم دراز کشيدو بغلم کرد پاهام بين پاهاش بود دستش سفت دور کمرم.. هنوزم ته دلم يه جوري بود اما تسليم نگاهش شدمو هيچي نگفتم.... تا خود صبح داشت موهامو ناز ميکردو هي صورتمو ميبوسيدووهر وقت بيدار ميشد ميديدم با چه حسرتي داره بهم نگاه ميکنه...
صبح که چشمامو باز کردم..لبخندشو ديدم
-چرا نخوابيدي ديشب.. چشات قرمز شده..
پيشونيمو بوسيد
منم بعد از کلي غلت زدن رفتم پايين صبحونه بخورم..فرازم رفت حموم..سعي کردم باهاش سنگين برخورد کنم... غرورمو خدشه دار کرده بود... تو اشپزخونه صبحانه اماده بود مامانم برام امادش کرده بود ... بهم گفت ميره دنبال کار عباس
سريع از حموم اومد بيرون...من هنوز چايي هم نخورده بودم...حسابي اخمام تو هم بود...نميدونم چرا انقد داشتم ناز ميکردم ...نگاش دوباره مظلوم بود..دوستش داشتم..اما بايد ادب شه ..نميتونم الکي کوتاه بيام...اونقدر نگام کرد تا مجبور شدم سرمو بيارم بالا ...نگرانيو ناراحتي تو چشماش غوغا ميکرد..من حق نداشتم اون به کاري مجبورش کنم..حق نداشتم به خاطر بر خلاف ميل من رفتار کردن ازارش بدم..يه قطره اشک از چشماش چکيد ..انگار قلبم فشرده شد...بهش لبخند زدم..ا هيجان دستمو گرفتو بوسيد...با دستم ميکشيدو سعي ميکرد بهم بفهمونه برم رو پاش بشينم...رو پاش نشستم..برام لقمه ميگرفتو ميذاشت تو دهنم..اون لحظه واقعا احساس خوشبختي ميکردم...واقعا...ميگن با خونده شدن عقد مهر و محبت بين زن و شوهر زياد ميشه..قبول دارم..اما به نظرم اين بيشترش به غرايز برميگرده..به خاطر همينم بعد از يه مدتي برا هم عادي ميشن...اما رابطه منو فراز باهم فرق ميکرد..ما هنوز يکي نشده بوديم..مامانم ديشب ميگفت اگه زنو مردي با زنش يکي بشه ديگه امکان نداره بتونه از زنش دل بکنه...فراز من هنوز بامن يکي نشده بود ..هنوز مالک جسمم نشده بود اما دوستم داشت...عاشقانه دوستم داشت..هوز درک نکردم چرا ديشب اونطور کرد ..
-بسه ديگه نميخورم...فراز جونم لباس بپوشم بريم بيرون دستمو گرفتو کلمه کلمه با دست رو چيزي مينوشت
-لباس
با دست اشاره کرد يعني اره
-يعني بريم لباس بخريم
-نه
-بر...دار....
اره
-برا چي
-جا
نه
-چا...
-چالوس
از خوشحالي پريدم بغلشو با تموم وجودم سرو صورتشو غرق بوسه کردم..اون ميخنديد دلم ابتر ميشد بيشتر ميبوسيدمش
-ميتوني وسايلو اما ده کني من برم لباس بردارم..امشبو اونجا ميمونيم
دوباه تو دستم نوشت سه روز
رفتم تو اتاقم...يه مانتو سبز برداشتم...ديدم يه دست مانتو کمه...مانتو سفيدمو مانتو مشکيمو هم برداشتم...يه شلوار لوله هم گذاشتم تو چمرون..سلوار لي دمپامم پام کردم..برا تو خونه هم دو دست تاپ شورتک برداشتم...شورتکم زرد بود با بلوز سفيد...يه دونه ديگه اش صورتي چرک بود با شورتک لي..يه دامن کوتاه ياسي با بلوز بنفش جيغم برداشتم///يه کتوني برداشتم بادوتا گفش پاشته 10 سانتي که يکيش جلو باز بود..با وسواسو عجله پامو لاک قرمز براق و اتشي زدم..به پاهاي سفيدم خيلي ميومد..لعنتي..حلقه ام کجا بود..روزي که خريدمشو يادم نميره انقد حرصي بود که باتوجه به اينکه فوق العاده برا دستم تنک بود بازم خريدش ..ميخواستم ساده ترين باشه تا سليقه ام هدر نره چه ميدونستم اينطوري ميشه..تازه يادم افتاد برا فراز لباس برنداشتم دوتا شلوار لي برداشتم با يه شلوار پارچه اي سورمه اي لوله..يه پراهن چارخونه شيک برداشتم با تيشرت سورمه ايو زردو سبز...براش لباس زيرم برداشتم..شامپو و صابون خمير دندونو خلاصه برا يه ماه تدارک ديدم..تو تموم عمرم يه بار بيشتر نرفته بودم شمال..اونموقع هم خيلي بهم خوش گذشته بود...فرازم واسه تو رامو هله هوله هايي که ديروز خريده بود جمع کرد...يه بطري اب معدنيو شربت البالو هم برداشت...
تو راه اونقد بهم خوش گذشت که نگو ...تموم طول راه جوکاي بي مزه تعريف ميکردمو فراز بلند بلند ميخنديد..5 ماه از ازدواجمون ميگذشت...يه سالو نيم از اومدنم پيش فراز ..اما..
با دستش صورتمو نوازش کرده بود فکر کنم ميخواست توجهمو جلب کنه
تي شرتش چشبون بودو بازوهاش زده بود بيرون ...سرمو گذاشتم رو شونش..انقد بوي خوبي ميداد..بازوشو بوس کردم...خنديد
-نخند...شيطون گولم ميزنه ها..کارتو بکن
-بلند تر خنديد...
دوست داشتم زودتر ميديدمش..قبل از اينکه نتونه حرف بزنه..اصلا بهش نمياد 28 سالش باشه ها...عين پسر کوچولو ها ملوسه..رفتيم هتل...هتل باحالي بود...و خيلي هم شيک...يه سوييت گرفتيم..سوييتش از اون اونکه فکرشو ميکردمم قشنگتر بودمخصوصا حمومش..همش شيشه بود توش يه دکمه داشت که وقتي ميزدي يه پرده با يه منظره خوشکل اروم اروم ميومد پايين..عين اين فيلما..تختشم به شکل قلب بود...واييي من از اين تختا ميخوام...ميز ارايششم ست تختش بود..خيلي باحال بود اول فراز رفت دوش بگيره تا من فضوليهامو بکنم...منم لباسامون تو کمد چيدم وااايي ديدي چي شد..هنوز تو يخچالو نديدم..بعله يه ظرف بزرگ ميوه تابستوني..يه پارچ شربت...يه ظرفم که توش شکلاتو پسته و بادوم بود...فراز که اومد بيرون پريدم..بدم ميومد برم تو وان..همونطور سرپايي دوش گرفتمو اومدم بيرون...تاپ صورتيمو با شورتک لي ليم پوشيدم فراز رو تخت دراز کشيده بود پريدم بغلش..
-چند روز اينجا ميمونيم
با انگشتاش 5 روزو نشون داد...ذوق مرگوليده شدم...انقد که دوباره شيطنت کردمو طعم لباشو چشيدم..يه بوس کوچولو رو لبش زدم تا خواستم بيام عقب با دستش مانع شدو با هيجان لبامو بوسيد...بوسه اش طولاني و با عطش بود..يه ملچ ملوچي راه انداخته بود که انگار داره البالو ميخوره...بعدشم با بوسه هاش اومد پاييتر سرشو گذاشت تو گودي گردنمو با زبونش گردنمو خيس کرد..بعدشم خرد..وقتي داشت گردنمو ميبوسيد حس کردم تو اين دنيا نيستم...
بوسه هاش بهم ارامش ميداد..بهم وجود ميداد...يه حس خوب خوب که کوچکترين دلتنگيهامم تو خودش حل ميکرد ...گرماي وجودش ذوبم ميکرد با نوازش سر و گردنش همراهيش ميکردم که بلوزمو از تنم در اورد..تموم احساس و هيجاناتم فرو کش کرد به جاش يه ترس مرموز وجودمو گرفت ..زبونشو رو تنم ميکشيد منم بي صدا اشک ميريختم ...فقط يه لحظه نگاهش به نگام افتاد ..وقتي نگاه بارونيمو ديد منو محکم تو بغلش کشيد ...تو گوشم نفس ميکشيد و باعث ميشد احساس ارامش کنم ..
حس بدي دارم ..فراز کنرم خوابيده..وقتي به اين فکر ميکنم که خودم تحريکش کردم...خودم به اوج احساس رسوندمشو بعد با اشکام سدي شدم در برار فوران احساسش از خودم بدم مياد...احساس ميکنم با کار امروز تحقير کردم...دوباره اذيتش کردم..
اه اين حلقه کوفتي هم معلوم نيست کجاست..همش نگاهش ميوفته رو انگشت حلقه ام ...خدايا چکار کنم..ناخواسته ازارش ميدم...دوستش دارم خدا..
با انگشتم رو سينه اش نقاشي ميکردم...هفته ديگه تولدشه ...فکر کنم اولين تولد زندگيشو من براش بگيرم..ميخوام بهش بگم که براش ميميرم..البته با گندي که امروز زدم اگه باور کنه...پارچه حرير سفيد خريدم دادم خياط برام يراهن دکلته کوتاه بدوزه...نميخوام کسيو دعوت کنم ديم ميخواد خودم تنها مهمونش باشم...با بوسه اي که رو موهام زد فهميدم بيدار شده..بي معطلي با پرويي تموم لباش بوسيدم..اونم بهم لبخند زد...
امروز رفتم بازار محلي شمال...خيلي باحال بود دوتا کلاه حصيري هم خريديم.و يه سطل ..از همونا که بچه ها باهاش کنار ساحل شن بازي ميکنن...
رو اي فراز نشسته بودمو غروب خورشيدو که داشت تو دريا غرق ميشدو نگاه ميکردم...ميگن اون لحظه از خدا هر چي بخواي بهت ميده..منم خواستم برا يه بار هم که شده صداي فرازمو بشنوم...من به خورشيد نگاه ميکردمو فراز به من ...با نگاهاش کلافه شدم...نکرد محض رضاي خدا اونم يه چيزي ارزو کنه...تا خواستم حرف بزنم با لباش خفهام کرد...
براي شام مثل اين ادماي خوشحال که وقتي ميرن مسافرت از غذاي بومي اونجا ميخورن تا به قول خودشو طعماي جديدو تجربه کنن غذاي شمالي سفارش داديم که البته به خاطر سير زيادي نتونستيم بخوريم با حالتي نادم رفتيم سراغ جوجه...غذا بهم خيلي چسبيد ..وقتي ميديدم تو عمق نگاه فراز اثري از ناراحتي و رنجش نيست..
اين چند روز شمال خيلي بهم خوش گذشت اگه به خاطر تولد فراز نبود حالاها راضي نميشدم برگردم تهرون...4 روز ديگه تولدشو من کلي کار دارم...
نزديکاي ظهر رسيديم خونه انقد هر دومون خسته بوديم که يه راست رفتيم سراغ تخت و پيش به سوي خواب راحت....
صبح زود پاشدمو به فراز صبحانه دادم و فرستادمش شرکت..خودمم رفتم لباسمو از خياطي بگيرم..خياط زن ارمني بود خياطيش حرف نداشت ..همه کاراشم با اينکه بدون پرو بود ولي فوق العاده بود...
کيکو که سفارش دادم يه نفس راحت از سر اسودگي کشيدم...جلو در خونه داشتم تو کيفم دنبال کليد ميگشتم که يکي صدام کرد...
-تو اينجا چکار ميکني؟
-اومدم به تو سر بزنم باورت ميشه دلم برات يه ذره شده بود
-چرا
چون تو رو دوست دارم ميدونمم تو هم منو دوست داري..مثل گذشته ها ...حالا چرا درو باز نميکني..بهت بگما من زن شلخته نميخوام
با اخم ذل زدم بهش ..گفتم الان با اين اخمي که من کردم دمشو ميذاره رو کولشو ميره...پسره پررو ..حقا مثل مادرشه..ازش متنفرم..
-مينلي خوبي دختر...خيلي نازي...ديشب بيبي بهم گفت اگه ميخوام بيامو زندگي تورور خراب کنم قيدشو بزنم...ميدوني که بي بي برام خيلي مهمه اما دلم نذاشت به حرفش گوش بدم اخه تو حيفي
نميدونم چرا اصلا دلم نميخواست باهاش هم کلام بشم..فکر کنم فهميد خودش پاشد و رفت...لعنتي دوباره سر درد عصبي گرفتم...اه ..مثلا امروز قرار بود روز خوبي باشه..اينکه...لباسمو که از خياطي گرفته بودمو تو اتق مهمان قايمش کردم...برا شب ميخوام کوکو سبزي درست کنم با سبزي پلو ...راحتترين کار همينه...فردا صبح هر طور که شده بايد با فراز برم خريد...جدا از اينکه خريدام زياده از نظر ماني(پول) هم مشکل دارم...شب که فراز اومد موضوع اومدن حسامو بهش نگفتم..دلم نميخواست دوباره احساس نا امني کنه....
-فراز جونم فردا صبح بريم خريد..هيچي تو يجچال نداريم..نميدوني امروز انقد حوصله ام سر رفت...نه ميوه اي نه لواشکي..حوصله کار کردن هم نداشتم
با لبخند نگام کردو کف دستم با انگشت نوشت که بعد از ظهر زودتر مياد باهم بريم
يه ماچ از صورتش کردم انگار راضي نبود...بچه پرو نميشه که همش لباتو ببوسم اخه...
شب زود خوابيديم...فردا صبح که بيدار شدم فرز کنارم نبود ...رفتم حموم دوش گرفتمو ...شايد فردا وقت نشه برم حموم ...بعدش خنگيم يادم اومد که اخه منکه امشب بايد برم خريييد...اوفففف..مثلا ميخواستم وقت ذخيره کنم...زيه تاپ شلوارک مشکي پوشيدمو اومدم بيرون..رفتم تو اشپزخونه برا حودم چايي ريختمو يه برش کيک صبحانه برداشتمو رفتم تو پذيرايي ...ساعت نزديکاي 1 بود...الاناست که فراز پيداش بشه..تا .يه ذره از کيکو گذاشت دهنم ..
-عافيت باشه
کيکه پريد تو گلومو افتادم به سرفه....
-تو...اينجا چکار ميکني ..چطوري اومدي تو
کليد داشتم يادت رفته...ه رنگ مشکي بهت مياد ..
مثل جت از جام پاشدم ..قبل از هر عکس العملي خودشو بهم رسوند با نگاه کريه و چندش اورش بهم نگاه کرد...خدايا خودمم باورم نميشه يه روز تب دار نگاه اين بودم...نگاه پر از بي پردگي بود ..پر از بي شرمي
بازوهامو چنگ انداخته بود
-حسام ولم کن
-ولت ميکنم اما بعد از اينکه ازت کام گرفتم
-خفه شو لجن
ميخواست به زور لبامو ببوسه...من تقلا ميکردم...چنگ انداخته بود به موهامو ميخواست به زور کارشو پيش ببره...
يه لحظه حس کردم رها شدم...خواستم فرار کنم که تير نگاه شوهرمو ديدم..نگاهي سرشار از بي اعتمادي..دو سه ثانيه بيشتر بهم نگاه نکرد...سريع نگاهشو ازم دزديد و حمله برد به طرف حسام...با دستاش داشت حسامو خفه ميکرد
-فراز کشتيش..ولش کن..فراز تو رو خدا ..فراز ميميره..ولش کن...
هر کر ميکردم با دستامو فشار دستاي فرازو کم کنم نميشد...با صداي بلند شروع کردم به گريه کردن..ميدونستم طاقت گريه هاي منو نداره ..دستاشو از دور گردن حسام ول کد اما با بدتر وضع ممکن اونو از خونه بيرون کرد...بعدشم رفت بيرونو با کليد ساز برگشت..تموم قفلاي خونه رو عوض کرد..فرازي که هميشه دنبال نگام ميگشت الان اصلا نگام نميکرد...انگار من نبودم من روح بودم...خدايا حالا که ميخوامش حالا که ميخوام براش جشن تولد بگيرم...حالا که ميخوام مال اون باشم..اون منو نميخواد..خدايا چرا وقتي به چيزي ميرسم که ديگه اثري ازش نيست..خدايا دارم احساس بدبختي ميکنم...فکر کرده من از قصد با اون تاپ مسخره و شورتک جلو حسام بودم...اخه حسام خر کيه...شب بدون اينکه لب به شام بزنه رفت تو اتاقو خوابيد...من تو پذيرايي موندم..حس بدي داشتم...
امشب محتاج اغوششم..اما اون خودشو زده به خواب..پلکاش ميلرزه ميدونم بيداره...احساس گنجشگ بي پناهو دارم..اشکام بالشتمو خيس کرده..خدايا من اذيتش کردم درست ناشکري کردم درست اما حالا قول ميدم قدرشو بدونم..هرکاري کردم نتونستم بدون اون بخوام دوباره بغضم تبديل به هق هق شد..دوباره از حسش سو استفاده کرده دست تو نقطه ضعفش گذاشتم...نقطه ضعفش گريه من بود..مدونستم ازم رنجيده..ميدونستم بايد حسابي نازشو بخرمو براش توضيح بدم..ميدونستم حق داره منو نبخشه اما با گريه ام ...
اما با گريه ام بدون کوچکترين توضيحي نرمش کردم اومد کنارمو منو بغل کرد و با نوازشش اروم کرد..اشکامو بوسيد ..نگاهش پر از غم بود پر از گلايه ..پر از معصوميت که قلبمو بدرد مياورد.نگاهش ر از تيکه هاي شکسته شده غرور بود...داشتم تو چشماش نگاه ميکردم..تو تاريکي قد يه دنيا باهام حرف داشت..چشم از نگاهش برنميداشتم ...اروم نشدم..دوباره دلم طغيان کرد ..بغضم نميذاشت حرف بزنم ...چشماشو بستو ...و فکر کنم زودي خوابش برد اما من تا نزديکياي صبح بيدار بودم..فردا تولدش بود ...بايد براش تولد ميگرفتم.بايد بهترين هديه دنيا رو بهش ميدادم..
ميدونم الان پيش خودش چه فکرايي که نميکنه؟؟..حتي حلقه ننداختنمم به اين موضوع ربط ميده...اخه حلقه ام از همون اولش برام تنگ بود ...سر عقد هم مجبور شدم با اب دهنم دستم خيس کنم تا حلقه رو بندازم تو دستم...مطمئنن باور نميکنه که حلقه ام گم شده باشه....
نماز صبحو که خوندم رفتم پايين تا پذيرايي رو جمع و جور کنم...تموم اتاقا رو گرد گيري کردم...فراز انگار قصد رفتن به شرکتو نداشت...گفته بودم کيکو ساعت 4 شب بيارن..
برا شب ژله چند رنگ درست کردمو ..بستني هم ريختم تو جامو تزئينش کردم...بادکنکايي که خريده بودمو تو اتاق مهمان بادشو کردم...يه فوت دگه کافي بود تا جان به جان افرين تسليم کنم انقد که اين بادکنکا زياد بودن...تزئين پذيرايي زياد طول نکشيد
تقريبا ساعت 5 کارام تموم شد..خودمو ارايش کردم. لباسمو پوشيدم..واقعا ناز شدم..بلندي لباسم تا بالاي زانوم بود..دکلته بودکه يه خط مورب روش سنگ دوزي داشت..موهامم با باليس فر عروسکي کردم...با ذوق و شوق بسي فراوان رفتم پايينو با صداي خفه شده جيغ مانندي فرازو صداش کردم
-فراززز..فرازز بيا پايين کارت دارم
با قيافه رنگ پريده فراز که رو سه چهار پله اخر وايستاده بود بهم فهموند که ناجور صداش کردم..تاثير شکو وقتي منو ديد تو چشماش وشهود بود..فکر کنم سکته ناقص زده بود..به اطراف که نگاه کرد به جاي شادي تو چشماش غم ديدم..تو چشماش ترديد ديدم...تموم ذوق و شوقم دود شد رفت هوا...چشمام از اشک سنگين شد...فکر ميکردم خوشحال ميشه..فکر ميکردم ميفهمه دوستش دارم..دات دوباره پله هاي پايين اومده و ميرفت بالا.که با سرعت جت بهش رسيدم...بازوشو گرفتم صورتشو برنگردوند ...نگاهشو که حق من بود ازم دريغ کرد...با صداي بغض دارم صداش کردم...بازم حاضر نشد نگام کنه...چند تا پله ازش جلو زدم تا وادارش کنه نگام کنه..دو تا دستامو حائل صورتش کردم
-ديگه نگام نميکني نه..ديگه حتي ارزش نگاه کردنتم ندارم..باشه..هر چي تو بخواي...اما بايد به حرفام گوش کني تا من اروم شم..تا اگه منو از زندگيت بيرون
دستاشو گذاشت رو لبم..اما من دستشو پس زدم
-من نميدونستم اون اومد..گفت ميخواد منو از دست تو نجات بده..من تازه از حموم اومده بودم..نفهميدم..به خدا نفهميدم...فراز من ..من خيلي وقته
بازومو کشيد و لباشو رو لبام گذاشت...لبامو نرم ميبوسيد هنوزم اشکاش جاري بود..لباش که از لبام جدا کرد منو تو بغلش گرفتو همونجا رو پله ها نشست....منو ميبوسيدو ميبوييد انگار داشت سهميه ديروزشم امروز ميگرفت...وقتي اروم شد با دستام اشکاشو پاک کردم..
-حالا اگه هندي بازين تموم شد مياي بريم کيکو ببريم باب کيک اب شد ..
وقتي داشت شمعا رو فوت يکرد گير داده بود که تو هم بايد باهام فوتش کني...کيکو که بريد يه تيکه اشو گذاشت تو دهنم ...منم يه با چنگال بهش کيک دادم که دوباره گند زدمو بالاي لبش خامه اي شد..قبل از هر گونه اقدام براي پاک کردنش خودم هراه با تبريک تولدش با لبام خامه کنار لباشو پاک کرد...
رو پاش نشسته بودمو داشتم خودمو براش لوس ميکردم که ديدم عکس العمل نشون نميده..نگاهش به يقه لباشم بود ..چشماش رنگ عوض کرده بودو پر از نياز و التهاب خواستن بود

