عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان یگانه(2)

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.حدود یه ساعت بعد رسیدیم به خونه ی فرناز.خودش پیاده شد و در پارکینگو باز کرد و ماشینو برد تو.بعدشم چمدون منو آورد پایین و با هم رفتیم سمت آسانسور.چون خونه ی فرناز طبقه ی چهارمِ یه آپارتمان 5 طبقه بود..
-فرنازی ببخشید بهت زحمت میدم..همین چندروزه بعدش یه اتاقی چیزی اجاره میکنم ...
نذاشت حرفمو کامل کنم و گفت:عمرا..یگانه مدیونی خونه اجاره کنیاااا.تو همین جا میمونی تا وقتی که کارت اینجا تموم شه و برگردی خونتون.
-ولی شاید هیچوقت نخوام برگردم..اینجا شهر منه.میخوام اینجا بمونم.
فرناز-واقعااا؟؟؟؟؟چه خوب.خب پس منم خونه رو میفروشم یه خونه ی بزرگتر برای دو نفر میگیرم.چطوره؟
-فرناز؟؟حالت خوبه؟؟میزنمتاااا.من یه مدت اینجا هستم اما به محض اینکه پولم به خونه ای اتاقی چیزی برسه اجاره میکنم و میرم.
فرناز-یه دنده تر از تو من هیچ جا ندیدم.باشه هرطور میلته.
-آفرین خانوم تپلی!
فرناز-باز گفتتتتتتتتتتت
-اوخ شرمنده!!
آسانسور وایساد و اومدیم بیرون.واحد رو به روی آسانسور خونه ی فرناز بود.جلوتر از من رفت و در رو باز کرد:به کلبه ی کوچیک من خوش اومدی.
کفشامو در آوردم و رفتم تو..خونه ی کوچیکی نبود..کفش سرامیک سفید بود..آشپزخونه ش اُپن بود..دو تا هم اتاق خواب داشت..
-واو فرناز تو به این میگی کوچیک؟!
فرناز-آره خب کوچیکه یکم.
-نه بابا کجاش کوچیکه؟از خونه ی من بزرگتره.
فرناز-بابا بیخیال.بیا تا اتاقتو نشونت بدم.و خودش جلوتر از من به طرف یکی از اتاقا راه افتاد.منم دنبالش رفتم.
در یکی از اتاقا رو باز کرد و گفت:اتاق بزرگه س اما کوچیکه دیگه.بفرما.
رفتم تو اتاق و یه نگاه به اطرافش انداختم..یه تخت یه نفره وسط اتاق بود و یه دراور قهوه ای روشن یه گوشه ی اتاق قرار داشت.اونقدرام که فرناز میگفت کوچیک نبود.
-مرسی فرناز جون.جبران میکنم
فرناز-لازم نکرده جبران کنی.تو همین که اینجا بمونی برا من جبرانه.
-چشم!!
فرناز-چشمت بی بلا.کی باید بری دبیرستان؟؟
-فردا ساعت 8
فرناز-امروز میخوای چیکار کنی؟
-نمیدونم.بریم خریدی جایی
فرناز-باشه.منم امروز فقط تا 5 تو شرکتم.بعدش میام با هم بریم خرید.
-5؟؟؟؟تا اون موقع من چیکار کنم؟
فرناز-برو بیرون..پارکی جایی..یا تو خونه بشین.
-باشه.پارک نزدیک اینجا هست؟
سرشو خاروند و گفت:نزدیک اینجا که نه اما دو خیابون بالاتر هست.
-اوکی میرم اونجا.تو چند میری؟
فرناز-من دیگه کم کم باید برم.دو ساعت مرخصی گرفته بودم که بیام دنبال تو.
-به خاطر همه چی ممنون فرناز جان
فرناز-قابل شما رو نداشت خانوم گل..صبحونه خوردی؟
-آره دستت درد نکنه.
فرناز-پس من برم..کاری نداری؟
-نه فدات.برو به سلامت.خدافظ
فرناز که رفت منم یه چند دقیقه نشستم پای تلویزیون و حوصله م سر رفت.بعدشم خواستم برم چمدونمو باز کنم که حسش نبود..بابت خونه هم نگرانی نداشتم چون فرناز قبلا کلید برام گذاشته بود.زین جهت رفتم ببینم این پارکی که فرناز خانوم میگفتن چجوریه..لباسامو پوشیدم کیفمو برداشتم و زدم بیرون.
پیاده به سمت پارک رفتم.بعد از کلی گشتن آدرس رو پیدا کردم و وارد پارک شدم.رو به روی محل بازی بچه ها روی یه نیمکت خالی نشستم و به بچه ها نگاه کردم.کی باورش می شد من الآن یه دختر 25 ساله هستم؟این 8 سال تو یه چشم بهم زدن گذشت.انگار همین دیروز بود که من یه دختر بچه ی دبیرستانی خام و ساده بودم.اما الآن با گذشت این چندسال به یه دختر عاقل و بزرگ تبدیل شدم.واثعا که خیلی زود گذشت..

تو افکارم غرق بودم که صدای گرمی بهم گفت:میشه اینجا بشینم؟
به صاحب صدا نگاه کردم،پسر قد بلندی بود که قیافه ش به 28-29 سال می زد.کنار نیمکت وایساده بود و از من میخواست بشینه.خودمو جمع و جور کردم و گفتم:البته..بفرمایید.
کت روی دستش رو جا به جا کرد و نشست:خیلی ممنون!
سعی کردم توجهی بهش نکنم و نگاهمو روی بچه ها که بازی میکردن متمرکز کنم.اما نشد چون اون گفت:به بچه ها علاقه دارین؟
در حالی که به بچه ها نگاه میکردم جنواب دادم:آره..یه زمانی منم مثل این بچه ها بودم.
اون-مگه چندسالتونه؟
-من..25
اون:سنتون زیاد نیست که..فقط 5 سال از من کوچیکترین.!!
درست فهمیدم سنشو ایول به خودم!!
لبخند زدم و گفتم:آره خب اما این 25 سال خیلی زود گذشت.
اون:چیکار میکنین؟قیافتون به پزشکا میخوره.پزشک هستین؟
خنده م گرفت از حرفش.چیه من شبیه پزشکاس؟؟
-نه راستش من دبیرم...دبیر فیزیک
تعجب کرد:واقعا؟؟پس همکاریم.منم دبیر شیمی ام.
دیگه باید می رفتم.فرناز برای ناهار چیزی نذاشته بود.باید می رفتم ناهار درست میکردم و کلی وسیله باز میکردم.
-موفق باشین..و بلند شدم که برم.
اون:ممنون.شمام همینطور
سرمو پایین انداختم و راهمو ادامه دادم.
رسیدم به خونه.کلیدی رو که فرناز زیر پایه ی گلدون دم در برام گذاشته بود رو برداشتم و درو باز کردم.
لباسامو عوض کردم و تصمیم گرفتم اول ناهار درست کنم.برای همین رفتم تو آشپز خونه.مواد غذایی همه موجود بود!برای همین دست به کار شدم و یکم برنج پختم.بعدشم یه خورشت قیمه گذاشتم تا ظهر که فرناز میاد آماده بشه.
بعد از اونم رفتم سر چمدونام تا وسایلمو باز کنم.
چمدون اول و باز کردم و لباسای توش رو چیدم تو کمد لباسا.چمدون دوم وسایل شخصیم بود.اونا رو هم مرتب کردم و گذاشتم سر جاشون.
کارم که تموم شد یه نگاه به اتاق کردم.خوب شده بود.از اون خلوتی که اول بود در اومد و شلوغ شد.اونم تازه اولش بود.چون تازه وارد بودم مرتب بود.وگرنه هفته ی دیگه همین موقع همین اتاق بازار شام می شد!!!
ساعت طرفای دو بود که فرناز اومد خونه.
فرناز-سلام خانوم تمام..چیکارا کردی امروز.
بعد یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:واو ببین چه کرده.اینجا که آمازون بود قبل از اینکه من برم!چطور تمیزش کردی؟
ابرو هامو انداختم بالا و گفتم:ما اینیم دیگه.حالا بیا ناهار بخور.سرد میشه.
اومد تو آشپزخونه یه نگاه به غذاها انداخت و گفت:به به!کاش زودتر می گرفتمت یگانه.
یکی زدم به بازوش و گفتم:خفه.بشین بخور مگه دو و نیم نباید برگردی؟
فرناز-نوچ.اون دو ساعت و نیمو مرخصی گرفتم.نمیخوام روز اولی تنهات بزارم اینجا.
ذوق کردم و گفتم:واقعا؟خیلی خوبه.ببخشید بهت زحمت دادم دیگه.
فرناز-زحمت چیه فدات شم؟بکش غذا رو تا من دست و رومو بشورم بیام بزنیم تو رگ.
از آشپزخونه رفت بیرون و منم رفتم سراغ غذا.برنجو رختم تو بشقاب و گذاشتم سر میز.خورشت هم ریختم تو ظرف و با سالاد گذاشتمش رو میز.بعد از چند دقیقه فرنازم اومد سر میز و شروع کردیم به خوردن غذا.
بعد از غذا فرناز رفت یکم استراحت کنه و منم رفتم سر لپتاپم و نشستم به رمان خوندن.
به خودمم اومدم دیدم ساعت شده 5 عصر و فرنازم بیدار شده بود.
دست از رمان خوندن کشیدم و رفتم سراغ فرناز.قول داده بود منو میبره بیرون.مگه میشه ولش کنم؟!!
-فرنازی بدو حاضر شو که بریم بیرون!
رو مبل نشسته بود.پای راستشو رو پای چپش انداخت و گفت:خانوم رمان خون.من حاضرم.تو برو حاضر شو.
-نه بابا؟زودتر حاضر شده بودی تو؟
فرناز-بله.برو حاضر شو تا من برم ماشینو از پارکینگ در بیارم.
فرناز رفت بیرون و منم رفتم حاضر شدم.
چند دقیقه بعد تو ماشین کنار فرناز بودم داشتیم میرفتیم سمت یکی از پاساژای بزرگ تهران.
بدبختی ای بود دم در پاساژ.شتر با بارش گم می شد.دو خیابون اون ور تر ماشینو پارک کردیم و پیاده رفتیم پاساژ.مگه جا پارک پیدا می شد؟با این ترافیک!
رفتیم تو پاساژ و مشغول نگاه کردن به مغازه ها بودیم.چشمم به یه مغازه ی مانتو فروشی افتاد.به فرناز گفتم:فرنازی بیا بریم من یه مانتوی خوشگل بخرم واسه فردا.
فرناز-مگه نداری؟
-چرا دارم اما میخوام یه چیز جدید و خوشگل بخرم.
فرناز-خب بیا بریم اون مانتو فروشی ته پاساژ.آشناس.مانتو هاشم قشنگتره.
-باشه.بریم
رفتیم تو مغازه.فرناز یکم چشم چرخوند بعد به من گفت:تو برو مانتو ها رو ببین منم میام الآن.
شونه هامو بالا انداختم رفتم سمت دیگه ی مغازه.واقعا مانتوهایی که داشت قشنگ بود.خیلی خوشم اومد.به فرناز نگاه کردم داشت با فروشنده که یه پسر جوون بود صحبت می کرد.این فرنازم یه چیزیش میشه ها..دو سه تا از مانتو ها رو برداشتم و رفتم اتاق پرو.
اولیشو پوشیدم.خیلی قشنگ بود اما یکمی برام بزرگ بود.لاغری ام بد دردیه ها!!
دومی رو پوشیدم خیلی بهم میومد.مخصوصا یقه ی نقره ایش که بد به رنگ چشمام میومد.مدلشم خیلی قشنگ بود.تو کف قشنگیه مانتو بودم با صدای در به خودم اومدم.فرناز بود میخواست ببینه نظرم چیه در مورد مانتو ها.درو باز کردم و گفتم:قشنگه نه؟
فرناز یه نگاه به سر تا پام انداخت،یه سوت زد و گفت:چه تیکه ای شدی تو !یه شال نقره ای کم داری فقط.
اینو گفت و رفت سمت قسمت شال های مغازه.به همون پسره یه چیزایی گفت و یه شال ازش گرفت و اومد سمت من:بیا اینو بنداز سرت ببینم چطور میشه.
شالو سرم کردم.خودمو که تو آینه دیدم دلم غش رفت.واقعا به قول فرناز چه تیکه ای شدم.وحشتناک خوشگل بود.
-بمیری فرناز چطور فهمیدی این بهم میاد؟
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:اولا" ما اینیم دیگه.دوما" من انتخاب نکردم کار بهزاد بود.اون میدونه چه چیزی به چه کسی بیشتر میاد.
چشمامو ریز کردمو گفتم:بهزاد؟؟این پسره؟؟
فرناز-آره دیگه.این بوتیک و دم و دستگاه مال بهزاده.
-دوست پسرته؟
فرناز-انقده سوال نپرس.اینو میخوای؟در بیار بریم بدیم حسابش کنه دیگه.
-بعدا" به خدمتت میرسم فرناز خانوم.
مانتو و شال و در آوردم و رفتم بیرون از اتاق پرو.فرناز داشت با اون پسره حرف میزد.چندتا سرفه کردم که متوجه حضورم بشن:مرسی اینا رو میبرم.چقدر شد؟
پسره یه نگاه به من کرد و یه نگاه به فرناز:خب زشته من از شما پول بگیرم.مهمون من باشین.

-خیلی ممنونم اما نمیشه که بدون حساب کردن اینا از اینجا بریم.چقدر باید تقدیم کنم؟
خواستم کیف پولمو در یبارم که فرناز یکی زد بهم و گفت:بهزاد جون داره میگه مهمون باش.گوش کن دیگه.
-باشه.چرا میزنی؟؟؟
فرناز-چون بهزاد دوس نداره رو حرفش حرف بزنی.بردار بریم.
-خیلی ممنون آقا بهزاد.جبران میکنه فرناز جون.
بهزاد-قابل شما و فرناز خانومو نداشت.
فرناز-مرسی بهزاد جان.ما بریم دیگه.یگانه چند جا دیگه خرید داره.خدافظ
بهزاد تا دم در باهامون اومد و ما خداحافظی کردیم و رفتیم.چند قدم که از مغازه ی بهزاد دور شدیم فرنازو کشیدم کنار و بهش گفتم:فرناززززز این پسره کی بود؟
فرناز-دوستم بود مگه ندیدی؟
-اِه؟پس چرا بهت میگم دوست پسرته میگی نه؟
فرناز-من کی گفتم نه؟من فقط گفتم زر نزن!
-بمیری تو.حالا کی هست این پسره ی دراز؟
فرناز-درست حرف بزن.دراز چیه؟
-خب منظورم اینه که قدش بلنده زیادی.حالا کی هست؟چند سالشه؟چندوقته میشناسیش؟
فرناز-اسمش که بهزاده.یه سال از من بزرگتره یعنی 27 سالشه.یه دو سه ماهی میشه میشناسمش.خیلی هم دوسم داره.
-تو هم دوسش داری؟
فرناز-اومممم خب آره.چرا که نه؟آره دوسش دارم.
یه پوف کردم و گفتم:خدا خیرتون بده شما ها رو.بیا بریم من یه جفت کفشم بخرم و بریم دیگه.
خودم جلوتر رفتم و فرنازم بدون حرف دنبالم اومد.کفشو که خریدیم ساعت 8 شب شده بود.تصمیم گرفتیم بریم خونه.
یه ساعت بعد رسیدیم خونه ی فرناز.
فرناز درو باز کرد و رفتیم تو.
کیفو وسایلمو انداختم رو مبل نزدیک در و خودمم ولو شدم رو مبل کناریش.
-وای که مردم از خستگی
فرناز-تو مردی یا من؟منم که یه ساعته پشت فرمونم نه تو خانوم خانوما.پاشو برو یه دوش بگیر و بخواب.فردا باید بری دبیرستان.
-باشه بزار از در بیام تو بعد بهم گیر بده عزیزم.
فرناز-نخیر پاشو پاشو.زود زود.
به زور بلندم کرد و پرتم کرد تو حموم.منم اجباری یه دوش گرفتم و اومدم بیرون.شامو گرم کرده بود.نشستم خوردم و انقد خسته بودم ساعت 10 شب رفتم و گرفتم خوابیدم.
صبح زودتر از همیشه ساعت 6 بیدار شدم و صبحونه آماده کردم.فرنازو بیدار کردم و بعد از جمع کردن وسایلم ساعت 7 از خونه زدم بیرون.
چهل و پنج دقیقه ی بعد جلوی در دبیرستان بودم.
چی ساختن اینا..بزرگترین دبیرستان تو قم اندازه ی یکی از کلاسای اینام نمی شد.
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل.
دو تا ساختمون بزرگ وسط یه حیاط خیلی بزرگتر بود.منم نمیدونستم کدوم به کدومه.از یکی دو تا از بچه ها پرسیدم دفتر مدیر مدرسه کجاس.اونام راهنماییم کردن به ساختمون شماره ی یک.دفترو که پیدا کردم در زدم و با صدای تایید که گفت:بفرمایید رفتم تو.
خانوم علیزاده مدیر مدرسه از رو عینکش بهم نگاه کرد و گفت:بفرمایید.
گفتم:من سلطانی هستم.هماهنگ کرده بودیم برای تدریس من
خانوم علیزاده ذوق کرد و از جاش بلند شد و به طرفم اومد:بله بله.خیلی خوش اومدین خانوم سلطانی.علیزاده هستم مدیر دبیرستان.
-خیلی ممنون.منم که سلطانی هستم دبیر فیزیک پایه ی دوم و سوم.
خانوم علیزاده-خیلی ممنون که افتخار دادین و قراره اینجا تدریس کنین.تعریفتون رو خیلی از خانوم پارسا شنیدم.هم درباره ی تدریستون و هم درباره ی کمالات و اخلاق و رفتارتون.
لبخند زدم و گفتم:خانوم پارسا به من لطف دارن.
خانوم علیزاده:دبیر فیزیک قبلی بچه ها به دلیل تصادفی که چند روزه پیش تو جاده های اطراف داشتن تا پایان سال تحصیلی متاسفانه نمیتونن بیان.این شد که ما به دبیرستانای شهرستان های اطراف پیغام دادیم که به یه دبیر فیزیک ماهر نیازمندیم.ساعت های کاری دبیر قبلی رو از خانوم محمدی بگیرین و اگه احیانا" با ساعت هاش مشکلی داشتین بگین ایشون براتون تغییر میدن.
-خیلی ممنون.
خاونم علیزاده:خواهش میکنم.دفتر خانوم محمدی انتهای راهرو سمت چپه میتونین برین پیش ایشون و ساعتاتون رو باهاشون هماهنگ کنین.
-چشم.مرسی از راهنماییتون.
از دفتر مدیریت اومدم بیرون و رفتم سمت انتهای راهرو.عنوان دفترو خوندم:معاونت پرورشی..
در زدم و وارد شدم.خانوم محمدی مشغول تایپ کردن چیزی تو کامپیوتر رو به روش بود.با ورود من دست از کارش کشید و گفت:میتونم کمکتون کنم؟
-بله.من سلطانی هستم.دبیر فیزیک جدید بچه ها.خانوم علیزاده گفتن بیام اینجا برای هماهنگ کردن ساعات کاریم.
گفت:چند لحظه منتظر باشین.
و از تو دفتر و دستکِ جلوی دستش یه برگه رو در آورد و نشونم داد:بفرمایید.این برنامه ی ساعات کاری خانوم شایسته.
برگه رو از دستش گرفتم و نگاه کردم.
چهار ساعت در هفته یکشنبه و سه شنبه با بچه های سال دومی کلاس داشتم و پنج ساعت روزای شنبه و چهارشنبه با سومی ها.
خوب بود.منم که کار بخوصی نداشتم.من اوکی بودم با برنامه شون.
برگه رو پس دادم به خانوم محمدی و گفتم:من با این برنامه مشکلی ندارم.میتونم به همیتن روال ادامه بدم بچه ها هم ناراحت نشن.
خانوم محمدی ذوق کرد و گفت:چه خوب.منم لازم نیست یه برنامه ی دیگه بریزم.
منم خندیدم و گفتم:آره همین برنامه خوبه.
خانوم محمدی-پس یعنی اولین کلاستون برای فرداس.فردا ساعت دوم با سال دومی ها.
-آره..ممنونم.با اجازتون من مرخص میشم.
خانوم محمدی:بفرمایید
به احترامم بلند شد.
-زحمت نکشید.خودم میرم
درو باز کردم و اومدم بیرون.
رو به در مدرسه رفتم که برم.من داشتم میرفتم که یه آقایی وارد مدرسه شد.چهره ش خیلی آشنا بود اما توجه نکردم و به راهم ادامه دادم.
یادم باشه یه شیرینی درست و حسابی بدم به بچه ها.خیلی خوشحالم..


از مدرسه زدم بیرون.دلم میخواست از خوشحالی بپرم هوا.اما نمی شد.چون دبیرستان برِ خیابون بود و کلی آدم رد می شدن پریدن هوا خیلی ضایع بود!!سریع تاکسی گرفتم و رفتم خونه.فرناز خونه نبود.به موبایلش زنگ زدم جواب داد گفتم:فرنازیییییییی امروز ناهار مهمون من.دوستاتم بردار بیار با خودت.

فرناز-علیک سلام.چی شده تو دوباره کبکت خروس میخونه؟
-خانوم علیزاده کلی ازم تعریف کرد فردام اولین کلاسمه.الآن من رو ابرام !
فرناز-واو چه خبر خوبی.بودجه ی چند نفرو داری؟چندتا از بچه ها رو بیارم با خودم؟
-اوممم تا پنج شیش نفرو میتونم ساپورت کنم.اما تو هر چندنفری که میخوای بیار با خودت.
فرناز-چه بریز و بپاشی ام میکنه.لازم نکرده.من فقط الهام و فرشته رو با خودم میارم.
با شنیدن اسم فرشته ذهنم یه فلش بک زد.فرشته مرادی دوست عزیز تر از جون دوران دبیرستانم..یعنی الآن کجاس؟حدود هشت سالی هست که ندیدمش.آخرین باری که دیدمش با کاوه دوست پسر معروفش بود.بعد از اون فقط یکی دو بار توسط نیما تونستم تلفنی باهاش حرف بزنم.نمیدونم چطوری و از کجا اما نیما فرشته رو میشناخت.احتمالا" از طریق کاوه بوده دیگه..
خودم به خودم گفتم:بیخیال بابا.اینم حتما" یه تشابه اسمیه فقط.الآن فقط وقت خوشحالیه.
گوشیو قطع کردم و رفتم تو اتاق فرناز و اسپیکرای کامپیوترشو کش رفتم و وصل کردم به لپتاپ خودم.آخه اسپیکرای لپتاپ من زیاد قوی نبودن.بعد از اینکه کار وصل تموم شد یه آهنگ شاد از تو لپتاپم گذاشتم و صداشو تا آخرین حد ممکن زیاد کردم.تنظیمش کردم رو پلی لیست و پخش خودکار اومدم بیرون.صداش تا اون سر حال می اومد انقدر که زیاد بود.
همراه حرکات موزونی که میدادم لباسامم در آوردم و لباسای خونه رو پوشیدم.
دوشنبه بود فرناز 11 میومد خونه.پس وقت بود برای ناهار خوردن.
خب چیکار باید می کردم؟بیکار بودم میرفتم یه دوش میگرفتم تا فرناز و دوستاش برسن.
من کلا" وقتی بیکارم میرم حموم و دوش میگیرم!!!!
ساعت 10 بود رفتم حموم و نیم ساعته اومدم بیرون.ده و نیم یه زنگ یه فرناز زدم گفت دارن با بچه ها از شرکت میان بیرون.یه ربع که گذاشت صدای زنگ اومد.
از آیفن دیدم فرنازه دیو براشون باز کردم و خودم با آسانسور رفتم پایین.
وقتی رسیدم فرناز و دوستاش داشتن از ماشین پیاده می شدن.رفتم سمت فرناز و بهش گفتم:یعنی تو فقط همیتن دو تا دوست رو داری؟
فرناز خندید و گفت:برای تو که خوب شد.به جیبت فشار نمیاد!ولی جهت اطلاع بگم فرشته دختر خالمه و الهام همکارم.
یکی از دوستاشو آورد جلو و به من معرفیش کرد:الهام یگانه یگانه الهام.
باهاش دست دادم و روبوسی کردم و گفتم:خیلی از آشناییت خوشحالم الهام جان.
اون گفت:منم همینطور یگانه جون.
فرناز سمت دختر خاله ش که مشغول برداشتن یه چیزی از تو ماشین بود رفت و گفت:فری چیکار داری میکنی اونجا؟بیا دیگه
دختر خاله ش جواب داد:باشه بابا اومدم.
صداش خیلی آشنا بود..
در ماشینو بست و اومد به طرف من.با دیدن چهره ش تو جام خشک شدم و خون تو رگام یخ بست.یعنی...یعنی اینی که من دارم میبینم واقعیه؟...هنوزم بعدِ این همه سال اون شوخی و معصومیت تو چهره ش معلوم بود...
اونم مثل من شوکه شده بود.با تکونای دست یه نفر به خودم اومدم فرناز بود که می گفت:یگانه..یگانه چی شدی؟؟..ای بابا یه حرفی بزن.
فقط تونستم آروم بگم:این امکان نداره.
فرناز سریع اومد کنارم:چی امکان نداره؟چرا یهو خکت زد؟
این بار اون به حرف اومد:این واقعا" تویی؟؟...یگانه..سلطانی؟..
با ناباوری انگشتمو به سمتش گرفتم و گفتم:فرشته مرادی؟
فرناز بیچتاره که این وسط هنگ کرده بود گفت:شما همدیگرو میشناسین؟
فرشته زودتر از من از بهت در اومد و جواب داد:آره..خیلی سال پیش تو دبیرستان با هم دوست بودیم...اما بعد از اون..اصلا" همدیگه رو ندیدیم.
یه قدم به سمتش رفتم و بغلش کردم:دیوونه ی روانی کجا بودی این همه سال؟
جواب داد:من که اینجا بودم.تو کجا بودی؟شنیدم اون اوایل رفتی قم.فکر نمیکردم دیگه ببینمت.
از خودم جداش کردم و گفتم:که چی؟حالا ناراحتی که داری میبینیم؟
خندید و گفت:نه دیوونه.خیلی هم خوشحالم.دلمم خیلی برات تنگ شده بود.
-منم همینطور..ولی تو کی دختر خاله ای به اسم فرناز داشتی و من نمیدونستم؟
فرشته:خب اون خاله م با فرناز یه مدت خیلی زیادی یا از همون اولش شیراز تشریف داشتن از وقتی فرناز خیلی کوچیک بود رفتن اونجا.درس فرناز که تموم شد خاله م بهونه میگیره میگه باید قم زندگی کنیم.این میشه که جول و پلاسشونو جمع میکنن و میان قم.که ظاهرا" شما اونجا زندگی میکردی.الآنم که یه سالی میشه فرناز اومده تهران و سبب خیر شده که من و تو همدیگرو پیدا کنیم!
فرناز اومد وسط حرفمون و گفت:اهم اهم..خیلی معذرت میخوام بحث شیرین تعریف خاطراتتونو قطع میکنم.اما به اطرافتون یه نگاه بندازین.اینجا پارکینگه.و زیاد موقعیت برای تعریف خاطره های گذشته خوب نیست.
من و فرشته زدیم زیر خنده و رفتیم سمت آسانسور.
بعد از 8 سال فرشته رو پیدا کرده بودم.نمی شد به همین راحتی ولش کنم که !!
با بچه ها رفتیم تو خونه و نشستیم.بعد از چند دقیقه فرناز جیغش در اومد:چرا نشستین پس؟مگه قرار نبود بریم ناهار؟

-هی وای من.به کلی یادم رفته بود.
پا شدم سر پا و دستامو به هم کوبیدم و گفتم:زود پاشین پاشین بریم ناهار.اومدن اینجا بشینن ور دل من.پا شین ببینم.
همه رو بلند کردم و بردم پایین.و رفتیم سمت رستوران.
جلوی رستوران فرناز ماشینو پارک کرد و رفتیم تو.یه میز چهارنفره گیر آوردیم و نشستیم.
گارسون اومد سفارش هامونو گرفت و رفت.بعد از چند دقیقه با یه سینی پُرِ غذا اومد و گذاشت رو میز ما.
با کلی خنده و شوخی و حرف زدن ناهار و خوردیم.
بعد از ناهار فرناز دستشو گذاشت رو شونم و گفت:خب خانوم خانومای پولدار بپر برو صورتحسابو پرداخت کن.پول داری یا بهت بدم؟
بهش خندیدم و گفتم:وقتی با سه تا شیکمو اومدم رستورانِ به این گرونی حتما" پولشم با خودم آوردم دیگه.
با دستش یکی زد بهم و گفت:شیکمو با کی بودی؟
-جز من سه تا از خودتونو بشمر میفهمی کی رو میگم !!
فرناز-بی مزه ی مسخره.برو پولو بده بیا.تو ماشین منتظرتیم.
خودشون راه افتادن سمت در رستوران.منم رفتم سمت میز صاحب رستوران و پولو دادم.هرچند مُخم سوت کشید از قیمتها ولی حساب کردم و اومدم بیرون.
تو ماشین منتظرم بودن.رفتم سوار شدم و راه افتادیم سمت خونه.
-بچه ها مرخصی که گرفتین؟لازم نیست دیگه برگردین شرکت؟
فرناز-من و الهام مرخصی گرفتیم فرشته هم که کار نداره کلا" بیکاره.
-آره فرشته؟بابا یه شغلی دست و پا کن واسه خودت.
فرشته-نیاز ندارم بهش.هروقت نیاز پیدا کردم میگردم دنبالش.
-هنوزم عادت دقیقه نودی بودنتو ترک نکردی؟دردسر میشه برات آخرش.
فرشته-چیکار کنم؟نمیتونم ترکش کنم !
ساعت یک و نیم بود که رسیدیم خونه.
هرکی یه طرف ولو شده بود.خیال داشتن بخوابن؟؟عمرا" اگه میزاشتم.
رفتم همشونو بیدار کردم و گفتم:موافقین بریم بیرون؟
فرشته:یگانه سر جدت بیخیال بزار استراحت کنیم.
-چی چی و استراحت کنیم؟پاشو ببینم.یه دفعه اومدم تهران من.میخواین برام بخوابین؟پا شین بریم بیرون.
فرناز از دستشوئی اومد بیرون و حوله به دست گفت:من که نمیام.خودتون تنها برین.
-بیخود.تو نباشی ما چیکار کنیم؟
فرناز-الهام رانندگی بلده ماشینو ببرین و برین.
-نخیر مگه میشه تو نباشی؟
فرناز-خب بزار یه ساعت استراحت کنیم بعد بریم بابا.
پوف کردم و گفتم:باشه بابا.ساعت دوئه.تا سه استراحت کنین بعد میریم بیرون.
با هزار خواهش و التماس فرنازو راضی کردم که باهامون بیاد.ساعت سه همگی حاضر بودیم برای اینکه بریم بیرون.با ماشین فرناز راه افتادیم تو خیابونا و این طرف ، اون طرف گشت زدن.چه جالب بود تو شهر خودم ، زادگاه خودم باید مثل یه توریست رفتار میکردم.الکی هم نبود.نزدیک نُه سال ازش دور بودم.به اندازه ی یه عمر عوض شده بود و واقعا" توش مثل یه توریست تازه اومده شده بودم.
بعد از یه نیم ساعت چرخ زدن و دور دور کردن تو شهر الهام پیشنهاد یه کافی شاپ اون دور و برا رو داد و رفتیم اونجا.انصافا" کافی شاپِ شیکی بود و معلوم بود فقط مایه دارا و بچه پولدارا یا کسایی که آشنا دارن میرن اونجا.
رفتیم نشستیم دورِ یه میز تقریبا" انتهای کافی شاپه.گارسون اومد سفارشامونو گرفت و رفت.الهام و فرناز میلک شیک توت فرنگی سفارش دادن.من یه آیس پک شکلاتی اما فرشته فقط یه لیوان آبمیوه.هر چقدرم اصرار کردم چیز دیگه ای نخواست.منم گذاشتم راحت باشه.
موقع خوردن بستنی کلی با هم حرف زدیم و از خاطرات گذشته و حال و آینده واسه هم تعریف کردیم.فرناز این یه سال که تهران بوده کلی بهش خوش گذشته.بالاخره فرنازی گفتن بهزادی گفتن!!الهام که اینجایی بود.یه دختره سبزه و با نمک با چشمای سبز تیله ای.انصافا" که خیلی خوشگل بود.کاش می شد می گرفتمش واسه داداشم...
داداشم؟...فربد...راستی الآن چیکار داره میکنه؟احتمالا" با لادن ازدواج کرده.
هی...!! نیما...چی بودم که به خاطر تو از همه ی زندگیم دست کشیدم...تو چی بودی که تونستی منو وادار کنی از همه چی بگذرم...البته منم زیادی ساده و بی عقل بودم...چیکار کنم؟حالا که 8 سال گذشته.افسوس خوردنم چیزی رو درست نمیکنه.بی خیالش...زندگی حال و نباید از دست داد...
با صدای خنده ی فرناز به خودم تکونی دادم و از خیالات بیرون اومدم.
مبهم نگاشون کردم.میخواستم دلیل خنده هاشونو بفهمم.
فرشته یه نگاه به من کرد و رو به فرناز گفت : میبینی فرناز؟اصلا" عوض نشده هنوز همون خیالبافیه که بود.اون موقع هم اینجوری می رفت تو رویا و در نمی اومد!!..و همه با هم شروع کردن به خندیدن.
قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم : به من میخندین؟باشه.دنگی دونگی هرکی هرچی رو که خورده حساب میکنه از شیرینی هم خبری نیست.به من میخندن.
خنده هاشون قطع شد و فرناز گفت : نه یگانه جون.من غلط کردم.اینام غلط کردن.دیگه اصلا" نمیخندیم.شما اینا رو حساب کن.
-بترکی با اون جیب تنگت دختر.حساب کردن دو تا میلک شیک و آیس پک دیگه اینقدر خسیسی داره؟
یه پشت چشم واسم نازک کرد و گفت : تو که میدونی.یه پاپاسی ام ته جیبم ندارم.شیپیش دارم ولی پول...گمون نکنم!!!
با این حرفش هممون به خنده افتادیم.
بعد از چند دقیقه هم به قصد رفتن از جامون بلند شدیم.
ساعت 6 صبح بود.دیشب تا دیر وقت با فرناز اینا بیرون بودم.امروزم حتما" میخوام برم سر کلاس جلو بچه ها بخوابم.!
رفتم تو دستشوئی و یکم آب به صورتم زدم.تو آینه که خودمو دیدم خندم گرفت.چشمام گود رفته بود و قرمز شده بود.موهامم ژولیده شده بود.در یک کلام خلاصه کنم شبیه زامبی شده بودم!
صورتمو شستم و واسه صبونه سه تا تخم مرغ نیمرو کردم و رفتم سراغ فرناز.از خواب بیدارش میکردم میگم : تنبل خانوم پاشو.
روشو اون طرف میکنه میگه : ولمون کن بابا.دیشب تا ساعت 12 دور دور کرده حالا 6 صبح انتظار داره بیدار شیم.
دهنم باز موند.دوسته ما داریم؟؟!تنبل به تمام معناییه.تو نوع خودش تکه!!
ولش کردم و رفتم صبنونه خوردم و راه افتادم سمت دبیرستان.ساعت هفت و نیم رسیدم اونجا.همه ی دبیرا تو دفتر خانوم علیزاده جمع بودن.آروم در زدم و وارد شدم.خانوم علیزاده از جاش بلند شد و با صدای بلند منو به همه معرفی کرد : خانوما آقایون ایشون خانوم سلطانی هستن دبیر فیزیک جدید سال دوم و سوم.
همه با سر بهم سلام دادن و خوش آمد.منم با سر جواب همه شونو دادم.بین جمعیت یه چهره ی آشنا دیدم.اون روز موقع برگشت هم دیدمش اما توجه نکردم.خیلی آشناس لا مصب...کجا دیدمش؟...اه مُخِ لعنتی به کار بیفت دیگه...آره آره..یادم اومد اون روز تو پارک.همون آقاهه که گفت دبیر شیمیه.پس دبیر شیمیِ بچه های اینجاس؟!!!
مثلِ اینکه اونم منو شناخت ، سرشو به علامت سلام تکون داد و لبخند زد.منم مثل خودش جوابشو دادم.
زنگ خورد و بچه ها رفتن سر کلاساشون.برعکس بچه های راهنمایی قُم اینا چه بچه های آرومیَن !!خوبه خب سرسام نمیگیرم از دستشون.
بعد از چنددقیقه دبیرای که ساعت اول کلاس داشتن رفتن سر کلاس و فقط من و چند نفر دیگه موندیم.یکی از خانوما اومد جلو ، دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:سلام.من باران ملکی هستم.دبیر تاریخ بچه ها.
دستشو گرفتم و با لبخند گفتم : خوشبختم منم یگانه ام.دبیر فیزیک جدید.
باران-خوشبختم یگانه جان.امیدوارم از تدریس تو اینجا لذت ببری.
-ممنون از لطفت
باران-خواهش میکنم.این وظیفه ی یه همکاره.میتونی رو من به عنوان یه دوست و یه همکار حساب کنی.
-چشم حتما" مرسی عزیزم.
باران-ساعت چندم کلاس؟؟
-ساعت دوم با بچه های دوم.ساعت سومم با سومی هام.
باران-خوبه منم ساعت اول یه تک زنگ دارم با سومی ها.پس وقت داریم.
-آره.راستی باران اون آقاهه هم دبیرن اینجا؟..و به چهره ی آشنا اشاره کردم.
باران جواب داد : آره.ایشون آقای فرهمند هستن.یکی از دبیرای خوبِ اینجان.
-دبیر چه درسی؟
باران-شیمی 1 و 2 و 3 و پیش.!!
-اوکی !!
باران ازم خداحافظی کرد و رفت سر کلاس.منم رفتم نشستم تو دفتر تا ساعت دوم که باید می رفتم سر کلاس.آقای فرهمند هم تو دفتر بود.احتمالا" اونم ساعت بعد کلاس داشت که با خیال راحت پاشو رو پاش انداخته بود و با موبایلش کار می کرد.سرش تو گوشیشی بود منم فرصت گیر آوردم یه آنالیز درست و حسابی از قد و بالاش در بیارم.
موهاش کوتاه بود و جلوشو خیلی قشنگ داده بود بالا.صورتش تقریبا" گرد بود و چشماش قهوه ای روشن. (واو ! )یه پراهن چهارخونه ی آبی زرد هم تنش بود که آستیناشو تا آرنج تا زده بود بالا.کنار دستشم یه کت کتان بلند بود.
بعد از نیم ساعت علافی و بیکاری بالاخره زنگ خورد.
آقای فرهمند گوشیش و برداشت ، بلند شد و از دفتر خارج شد.
منم رفتم بیرون که برم سر کلاس.راستش نمیدونستم کلاس دوم کجا بود.نمیخواستم از بچه ها هم بپرسم و خودمو همین اول جلوشون ضایع کنم.واسه همین سرمو انداختم پایین و رفتم سمت ته راهرو دفتر خانوم محمدی.که سر پایین انداختن من همانا و با سر تو یه چیز سفت خوردن همانا.
سرمو که بلند کردم اقای فرهمندو جلوم دیدم.ایشون هم کله شون تو گوشی بود وگرنه با بنده برخورد نمیکردن.
گوشیشو کنار گذاشت و گفت : خیلی معذرت میخوام.اصلا" حواسم به راه نبود..کلاس تشریف میبرین؟
-بله
آقای فرهمند : خب کلاس ها که ساختمون شماره ی دو هستن.
-خب راستش من تازه واردم.یکم با آدرسا مشکل دارم.میخواستم برم از خانوم محمدی بپرسم.
آقای فرهمند : اشکال نداره.با کدوم کلاسین این زنگ؟
-دوم تجربی
آقای فرهمند : تشریف ببرین ساختمون شماره ی 2 اونجا رو در کلاس ها تابلو داره.دوم تجربی هم همونجاس.
-خیلی ممنون از راهنماییتون.
آقای فرهمند : خواهش می کنم.بازم با آدرس ها مشکلی داشتین در خدمتم..راستی ، من فرهمندم.میلاد ِ فرهمند.
-خوشبختم آقای فرهمند.منم سلطانی هستم..من شما رو قبلا" توی پارک دیدم.درسته؟
لبخند زد و گفت : بله بله !فکر نمیکردم همکار باشیم.به هر حال خوشوقتم از آشناییتون.
صدای دوباره ی زنگ باعث شد به بحث خاتمه بدیم و بریم سر کلاسامون.
آقای فرهمند : بعد از کلاس میبینمتون.فعلا"
منتظر جواب من نشد و به سمت ساختمون 2 حرکت کرد.منم باید کم کم می رفتم سر کلاس دیگه.جلسه ی اول دیر می کردم خیلی ضایع بود.
داشتم از ساختمون خارج می شدم که باران اومد پیشم.
باران : داری میری کلاس ؟
-آره
باران : موفق باشی.آقای فرهمند کلاس بغلیتونه.حواست باشه!
-به چی ؟!
باران : کلا" گفتم.
-باشه بابا حواسم هست.فعلا"
باران : موفق باشی یگی.
-کوفت و یگی.اسم من یگانه س.
باران : باشه بابا نزن.موفق باشی یگانه !
با ورود من به کلاس بچه ها به احترامم بلند شدن.لبخند زدم و گفتم : بشینید بچه ها.
رفتم پشت میز نشستم و دفتر اسامی رو برداشتم.بچه ها هم زومِ حرکات من شده بودن و با دقت به کارام نگاه می کردن.از جام بلند شدم و گفتم : خب خبر دارین که از امروز من دبیر درس فیزیکتون هستم.اسمم هم یگانه سلطانیه.شما هم یکی یکی خودتونو معرفی کنین تا من بشناسمتون...به نیمکت اول اشاره کردم و گفتم : از شما شروع می کنیم.
یکی یکی خودشونو معرفی کردن.تا رسید به یه دختره که نیمکت آخر نشسته بود و خودشو معرفی نکرد.رفتم سر نیمکتش و بهش گفتم : شما نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
با ترس و لرز جواب داد : چرا خانوم..اجازه خانوم..ما اسممون سونیاس خانوم..فامیلیمونم رشیدیه خانوم..
چقد خانوم خانوم کرد !!!!
یاد سونیا دانش آموز راهنماییم افتادم.بهترین دانش آموزم بود.
کاش می شد یه بار دیگه بر می گشتم اونجا و معلم اونا می شدم.اما افسوس که گذشته دیگه بر نمیگرده.
رو به دختره گفتم : از من میترسی سونیا جان؟؟
سونیا : نه خانوم نمیترسیم..
-خب من که ترس ندارم.قول میدم معلم خوبی باشم و بد اخلاقی نکنم در صورتیکه شما هم محصل های خوبی باشین.
بعد شروع کردم به توضیح دادن روال کار و درس دادن خودم : من هر روز یه مبحث رو بهتون درس میدم و جلسه ی بعدش امتحان همون مبحث رو میگیرم.و بعد از پایان هر فصل همون فصل رو ازتون میخوام.اگه قول بدین درساتونو خوب بخونین ، منم امتحانامو آسون میگیرم که مشکلی با هم نداشته باشیم.در طول درس دادن من چیزی نمی نویسید و حواستون رو فقط به درس می دید.بعد از اتمام درس هم هر مشکلی داشتین میگین تا من براتون توضیح بدم..حالا موافقین درس رو شروع کنیم؟؟
با جواب مثبت بچه ها درسو شروع کردیم.یه مبحث رو به کلی درس دادم.دانش آموزای خوبی بودن ! حداقل مثل راهنمایی ِ قُم شلوغ نمیکردن و سرشون به درس بود.بایدم اینجوری می بود چون اینا دبیرستانی بودن و اونا راهنمایی !
با صدای زنگ درسو تموم کردم ، امتحان جلسه ی بعد رو هم اعلام کردم و از کلاس رفتم بیرون.همزمان با خارج شدم من از کلاس آقای فرهمند هم از کلاس بقلی یعنی پیش تجربی خارج شد.
داشتم با تعجب به دخترایی که دورشو گرفته بودن و ازش سوال می پرسیدن نگاه می کردم که متوجه من شد.یقه ی پیراهنشو صاف کرد و اومد سمت من.
اون : خسته نباشید خانوم سلطانی.اولین کلاستون چطور بود؟
من : ممنون.عالی بود.بچه های خوبین.
راه افتادیم سمت ساختمون ِ یک.
اون : آره خیلی دخترای خوبین.همشون.
در حالیکه اینو می گفت واسه یکی از بچه های پیش دانشگاهی دست تکون داد !!!!
در حالیکه دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم : آقای فرهمند از شما بعیده.زشته این حرکت.
سریع خودشو جمع کرد و گفت : نه ... اون دختر یکی از آشناهام بود.
سرمو تکون دادم و گفتم : بله درسته.
اون : ساعت بعدی کلاس هستین ؟؟
من : بله با سال سوم هام.
خندید و گفت : اوه پیشاپیش بهتون خسته نباشید میگم.سومی ها برعکس دومی هان.
منم خندیدم و گفتم : اشکال نداره.من با بدتر از ایناشم ساختم.
از دور باران و دیدم که داشت به ما نگاه می کرد.با یه ببخشید از آقای فرهمند جدا شدم و رفتم سمت اون.
باران : خسته نباشید خانوم مهندس.
-ببند بابا.مهندس کیه؟
به آقای فرهمند اشاره کرد و گفت : با میلاد حرف میزدی؟؟
جاااان؟؟چی شد؟؟میلاد؟؟پسر خالته مگه؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : آره چطور مگه؟
باران : کور شده دو هفتس با من قهره.یه کلمه هم باهام حرف نمیزنه.
گیج شدم دیگه : ببینم ... تو با آقای فرهمند نسبتی داری؟؟
باران : نه ... اما دوس دارم نسبت داشته باشم باهاش.
با خنده کتابای تو دستمو کوبوندم تو سرش و گفتم : خاک بر اون سرت بی مُخت باران
بعد از کلاس با سومی ها از باران خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه.سرراه رفتم به همون پارک قبلی.خوشم اومده بوئ از نشستن اونجا و نگاه کردن به به بچه ها.یه ارامش خاصی داشت.رو نیمکت نشسته بودمکه گوشیم زنگ خورد.
اسم حسنا رو نشون می داد.جواب دادم : سلام عزیز دلم تاج سرم حسنا خانوم.
اما به جای حسنا صدای حسین رو شنیدم : سلام یگانه خانوم.منم حسین.
اووف چه گندی زدم !
سریع خودمو جمع کردم و گفتم : سلام آقا حسین.شمایین ؟ چرا با خط حسنا زنگ زدین ؟
حسین : همینجوری.گفتم شاید شماره ی منو بر نداری.
- نه این چه حرفیه ؟چرا بر ندارم ؟ .. بگذریم .. حسنا جون خوبه ؟
حسین : سلام میرسونه.یگانه برنمیگردی ؟
-نمیدونم آقا حسین.فعلا" که تازه اومدم اینجا و هرروز کلاس دارم.شاید اومدم یه سری زدم.
حسین : به فکر همسایه های این سر دنیاتم باش.مام دل داریم.دلمون واست تنگ میشه.مخصوصا" .. من
الهی بگردم.بچم چه عاشقه
-خیلی ممنون .. باید برنامه هامو بچینم تا بتونم یه روز بیام.
ذوق کرد و گفت : واقعا" ؟ کی میای ؟
خندم گرفت.مثه بچه ها ذوق کرد !!
-تا ببینم.فعلا" که کار دارم اینجا خیلی زیاد.
حسین : باشه.پس ما همه اینجا منتظر خبرت هستیم.
-باشه.به همه سلام برسونین.
حسین : یگانه
-جانم ؟!
جانم و مرض.کی به برادر همسایه ش میگه جانم ؟؟
حسین : زودتر برگرد.دلم برات تنگ شده.
خنددیم و گفتم : باشه.
حسین : یگانه
اسم گذاشتی برام ؟؟چی میگی خب ؟؟
-بله ؟
حسین : دوستت دارم ..
هی وای من .. !
تا به خودم اومدم گوشی رو قطع کرده بود.عین دخترا گفت دوست دارم و قطع کرد.!! اینم عاشقه ها !!
از جام بلند شدم و به سمت خونه ی فرناز به راه افتادم.
به خونه رسیدم.رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی گرم کنم و بخورم که یادداشت فرنازو رو میز ناهارخوری دیدم : سلام یگانه امروز تا 6 اضافه کاری ام.بعدش با الهام و فرشته میام خونه.واسه شام یه چی درست کن.قربانت فرناز
خیلی ممنون برناممو تا شب تکمیل کرد.ناهارو گرم کردم و خوردم.تازه ساعد دو و نیم بعد از ظهر بود.رفتم نشستم پای لپتاپم و با اینترنت پرسرعتِ فرناز رفتم تو سایت کتابخونه ی نودهشتیا و سرگرم خوندن رمان شدم.
دو سه تا رمان خوندم تا شد ساعت 5 بعد از ظهر.سریع رفتم تو آشپزخونه و مواد اولیه رو آماده کردم تا واسه شام یه پیتزای خونگی درست و حسابی درست کنم بچه ها کیف کنن !!
همه چی آماده بود. باید طرفای عصر پیتزا رو می ذاشتم تو فر تا آماده بشه واسه شام.هنوز زود بود.ساعت 6 و ربع بود که زنگو زدن و الهام و فرناز و فرشته اومدن.با کلی بگو بخند عصر و تا شب گذروندیم .. ساعت 8 پیتزا رو گذاشتم تو فر.به بچه ها هم نگفتم شام پیتزا داریم که سورپرایز شن اما بوش اومد و لو داد !

بعد از شام فرناز گفت : فردا تا عصر شرگتم بیاین الآن بریم بیرون یه دوری بزنیم خوش بگذرونیم.همه موافقت کردن منم با اینکه فرداش کلاس داشتم اما موافقت کردم و رفتیم بیرون.
الهام پیشنهاد داد بریم ساختمون در حال ساخت شرکتشونو ببینیم.رفتیم همون سمت که اون گفت.
به ساختمون که رسیدیم از 206 فرناز پیاده شدیم و رفتیم تو ساختمون.
ساختمون بزرگی بود.هفت طبقه بود. و قرار بود هر طبقه 2 واحد مسکونی داشته باشه برای کاکرنان همون شرکت.
پنج طبقه ش ساخته شده بود.به همراه الهام و فرناز و فرشته رفتیم به آخرین طبقه ای که ساخته شده بود ..
جلوی پنجره ای که دیوارش هم هنوز ساخته نشده بود ایستادم و به شهر نگاه کردم.چون بالای شهر بود و ما طبقه ی پنجم وایساده بودیم می شد نصف شهر تهرانو دید.
فرشته متوجه من شد و اومد کنارم وایساد : به چی نگاه می کنی ؟
-به این منظره .. نگاه کن .. همه ی تهرانو میشه دید ..
فرشته : آره قشنگه .. یگانه ..
-هوم ؟!
فرشته : ناراحتی از اینکه از خونوادت جدا شدی ؟
بهش نگاه کردم نگاهش به رو به رو بود.
منم نگاهمو به رو به رو دوختم و جواب دادم : خب .. آره .. خونواده بزرگترین نعمیته که خدا به یه آدم میده .. منم خیلی ساده بودم .. نباید ازشون جدا می شدم ..
حرفی نزد.
من دوباره ادامه دادم : بعد از اون اتفاق من فهمیدم تنها چیزی که واسه آدم می مونه خونوادشه .. من به خاطر نیما خونوادمو ول کردم .. امروز نیما هم پیشم نیست .. در صورتیکه اگه نیما رو ول می کردم .. الآن خونوادم باهام بودن .. گاهی وقتا .. افسوس می خورم که چرا به حرف فربد گوش نکردم و بیخیال نیما نشدم .. گاهی وقتا فکر می کنم .. که بزرگترین اشتباه بشریت ول کردن خونوادس ..
صدای نفس هاش منو متوجه کرد که داره گریه میکنه.
برگشتم به طرفش و گفتم : گریه می کنی فرشته ؟!
اشکاشو با پشت دستش پاک کرد و گفت : نه ..
-گم شو .. اشکاشو نیگا .. چرا گریه می کنی ؟ .. من 8 سال پیش یه کار احمقانه کردم و الآن پشیمونم .. تو واسه چی گریه می کنی ؟!
فرشته بریده بریده بین گریه گفت : خب .. خب آخه .. آخه من مسبب همه ی این اتفاقاتم ..
مغزم قفل کرد .. چی شد ؟! .. این الآن چی گفت ؟! مسبب ِ چی شد ؟!
-چی گفتی ؟!
فرشته : من یه معذرت خواهی بزرگ بهت بدهکارم یگانه .. یه معذرت خواهی اندازه ی تموم این سالها که دوری خونوادتو تحمل کردی .. همه ی این اتفاقا تقصیر منه .. تقصیر من اون نیمای کثیف .. منو ببخش یگانه .. اون وقتا من خام بودم .. فکر می کردم اگه کمک نیما کنم خیلی خوبه ..
به کل هنگ کردم.
حرفای فرشته چه معنی داشت ؟
یعنی چی ؟
من نمی فهمم ..
یکی واسم توضیح بده ..
فرشته داره چی میگه ؟ ..
همچنان با چشمای گشاد شده و دهن باز به فرشته نگاه می کردم که با صدای الهام توجهم بهش جلب شد ..
الهام : بچه ها بیاین بریم.کارگرا صداشون در اومد ازمون
با یه نگاه منتظر به فرشته نگاه کردم.
فرشته : بریم .. بعدا برات توضیح میدم.
از ساختمون بیرون اومدیم و سوار ماشین فرناز شدیم.
تو راه رسیدن به خونه همش فکرم درگیر حرفای فرشته بود .. حرفاش چه معنی داشت ؟!
یعنی ممکنه اون و نیما .. ؟
نه ..
من نباید به دوست خودم شک کنم ..
حتما منظورش یه چیز دیگه بوده ..
باید از خودش بپرسم ..
اگه برسیم خونه با وجود بچه ها نمیشه ..
نزدیک همون پارکی که همیشه می رفتم بودیم .. به فرناز گفتم نگه داره و من و فرشته رو پیاده کنه ..
فرناز و الهام تعجب کردن .. منم برای منحرف کردن بحث گفتم : من و فرشته سالهاس همو ندیدیم .. میخوایم یکم با هم تنها صحبت کنیم .. شما برین خونه ما هم تا نیم ساعت دیگه میایم ..
فرناز با شک یه باشه گفت و زد کنار .. من و فرشته خداحافظی کردیم و پیاده شدیم .. فرنازم راه افتاد و رفت .. من و فرشته وارد پارک شدیم .. خلوت بود .. پرنده هم پر نمی زد .. رو یکی از نیمکت ها نشستیم ..
منتظر به فرشته چشم دوخته بودم .. خودش انتظارو تو چشمام دید چون شروع کرد به تعریف کردن :
-آره یگانه .. این 8 سال دوری تو از خونوادت تقصیر من و نیماس .. یعنی اکیپ ما .. نیما ، کاوه ، پدرام ، من و الناز .. کاوه و پدرام و نیما سه تا دوست بودن که با آشنا شدن پدرام و الناز از طریق همسایه بودنشون ، من و النازم بهشون اضافه شدیم .. اونا تو یه خونه زندگی میکردن .. تنها چیزی هم که واسشون مهم بود "پول" بود .. حاضر بودن واسه یه قرون آدم هم بکشن .. یه روز بحث سر ِ مُخ کردن دخترای پولدار بود که کاوه از من پرسید بین بچه های کلاسمون دختر پولدار کیه ؟ من ِ ساده هم اسم تو رو بهش دادم .. .. .. .. کاوه که با من بود الناز و پدرام هم با هم بودن .. پس قرارمون این شد که نیما بیاد سمت تو و یه پولی ازت در بیاره .. اون قرار ملاقات الناز و پدرام هم که من تو باهاش رفتیم و نیما بهت شماره داد ، همش از پیش تعیین شده بود .. نیما وقتی فهمید نقطه ضعفت پدر و مادرتن و نقطه ضعف اونا هم تویی اومد سمت اونا و کاری کرد که اونا با رفتاراشون تو رو از خودشون بیزار کنن ، موفق هم شد و تو راضی شدی ازشون دل بکنی و با نیما که هیچی ازش نمیدونستی فرار کنی .. .. .. بعد از اونم تو رو برد قم که دستشون بهت نرسه .. تو خونه ای که مال پدرام بود ..
فرشته اینا رو گفت ، اشکاشو پاک و یه نفس عمیق کشید و ادامه داد :
-با اون پول و جواهراتی که تو با خودت برده بودی دیگه لازم نبود هیچ کدوم دختری رو مخ کنن .. برای همین 7 سال نیما با تو زندگی کرد .. تو این 7 سال ما لحظه به لحظه از اتفاقات بینتون با خبر بودیم .. که تو تو مدرسه درس می دادی و پول در میاوردی نیما هم با دوستاش تو یه مغازه کار می کرد .. تو نیما رو سر به راه کردی .. اما افسوس که اون به کارای قبلیش عادت کرده بود و نمی توست سالم زندگی کنه .. وقتی یه دختر جوون و بیوه ی پولدار و دید دوباره به فکر کارای قبلش افتاد و رفت سمتش .. برگشت تهران و به کارش ادامه داد .. باهاش دوست شد و به بهانه های مختلف همونجوری که از تو پول گرفت اونم تیغ زد ..
حرفشو قطع کرد و یه نگاه به من که با ناباوری به حرفاش گوش می کردم انداخت و دوباره ادامه داد :
-اینا همه خوب بود تا جائیکه کارشون به جایی رسید که می رفتن خونه ی دخترا و گاهی تا صبح بر نمی گشتن .. اما باز خوب بود ، من از کثافت کاری هاشون خبر نداشتم ، داستان وقتی بیخ پیدا کرد که من تو خونه کاوه رو با یه دختر در بدترین وضعیت ممکن دیدم .. با همه ی اصرار های کاوه ازش جدا شدم ، از خودش و همه ی کثافت کاری هاش حالم بهم می خورد .. با جدایی من و کاوه الناز هم از پدرام جدا شد و برگشت خونه پیش برادرش .. دیگه از اون به بعد از هیچ کدومشون خبر ندارم .. نمیدونم دیگه چه غلطایی کردن .. باورم نمی شد منم یه موقعی باهاشون بودم و تو کاراشون کمکشون می کردم .. میدونم باورش سخته یه دختر اول دوم دبیرستانی این جوری باشه اما من یه دختر بچه بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدن و من و سپردن پرورشگاه .. بعد ِ اونم با حمایت خاله م یعنی مادر فرناز اومدم دبیرستان و اونجوری شدم .. بچه ای که پدر و مادر بالا سرش نباشن چیزی بهتر از من از اب در نمیاد ..
هنوز تو بهت بودم .. واقعا این فرشته بود داشت این حرفا رو می زد ؟
من می گفتم دوستمه ..
من بهش اعتماد کرده بودم ..
یعنی .. یعنی خاک بر سر ِ بی مغز ِ من ..
می دیدم فرشته و نیما مشکوکن اما ..
ای خدا .. حالا چیکار کنم ؟
نمی تونم ببخشمش ..
اون بزرگترین چیزی که من تو دنیا داشتم و ازم گرفت ..
حالا همراه ناراحتی عصبانیت هم به احساسم اضافه شده بود ..
یه حس تنفر .. تنفر از کسی که تمام این مدت فکر می کردم دوستمه ..
یه قطره اشک روی گونه م سر خورد و اومد پایین ..
بدون حرف از جام بلند شدم و به راه افتادم ..
به فریادهای فرشته هم که اسممو صدا می زد و ازم می خواست وایسم توجه نکردم ..
با قامتی شکسته و خمیده .. همراه با یه کوله بار رنج و غم از پارک خارج شدم ..
آسمون هم به خاطر من دلش گرفته بود .. یه رعد و برق زد و بارون گرفت ..


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/07/10ساعت 14  توسط david  |