عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان در آغوش مهربانی(قسمت اخر)

از يه طرف دوستش دارم... از يه طرف نميتونم به اين راحتي ازش بگذرم... در مورد شهناز يه جورايي قانع شدم بالاخره هر کسي دوست داره خودش همسر آيندشو انتخاب کنه و ماکان هم مثله همه ي آدما حق انتخاب داره... و مهمتر از همه ماکان از اول به همه گفته بود که شهناز رو دوست نداره هر چند اشتباه کرد که اون طور که بايد و شايد جلوي پدر و دائيش واينستاد و مقاومت نکرد ولي باز دليل نميشه که تا آخر عمر تاوان اين کارشو پس بده و به يه ازدواج اجباري تن بده... با حرفايي که از ماکان شنيدم بهش حق ميدم که شهناز رو انتخاب نکنه شايد اگه من هم جاي ماکان بودم و کسي ادعاي دوست داشتنم رو ميکرد و بعد بهم خيانت ميکرد ازش متنفر ميشدم بماند که ماکان از اول هم دل خوشي از شهناز نداشت... هر چند من هم امروز چنين چيزي رو تجربه کردم با ديدن ماکان و شهناز و اون بوسه ولي فرق من و ماکان تو اين بود که من ماکان رو دوست داشتمو با ديدن اون صحنه داغون شدم ولي ماکان شهناز رو دوست نداشت... بعضي موقع بخشيدن خيلي سخته... از اون آدما نيستم که يه بخشش زبوني بگم... يا از ته دل ميبخشمو سعي ميکنم ديگه به روي طرف نيارم يا کلا نميبخشمو بي تفاوت از کنارش رد ميشم... با صداي من از فکر بيرون ميام

ماکان دوباره به جلد جدي خودش برميگرده و با تحکم ميگه: ميتوني بري... فقط زياد منتظرم نذار

بعد از گفتن اين حرف دوباره پشتش رو به من ميکنه و از پنجره به بيرون نگاه ميکنه... نميدونم به چي فکر ميکنه ولي از يه چيز مطمئنم دل اونم امشب مثله دل من گرفته...

بدون هيچ حرفي نگامو ازش ميگيرم... چند قدم عقب عقب ميرمو بعد برميگردمو به سمت در حرکت ميکنم... در رو باز ميکنمو از اتاق خارج ميشم... دلم ميخواد با يکي حرف بزنم... ايکاش مامانم زنده بود... اگه زنده بود الان کمکم ميکرد... الان سرمو ميذاشتم رو شونه شو تا ميتونستم گريه ميکردم... الان دلم مامانمو ميخواد... آغوشش رو ميخواد... نوازشهاشو ميخواد... نصيحتهاشو ميخواد... ايکاش تا وقتي پيشم بود قدرشو بيشتر ميدونستم... ايکاش الان مامانم لود تا بهم ميگفت چيکار کنم.... با دلي گرفته از پله ها پايين ميرم.... به سمت مبل ته سالن ميرمو رو يه مبل يه نفر ميشينم... به مهمونا نگاه ميکنم و فکر ميکنم خوشبحالشون که حداقل الان ميتونند شاد باشن... چرا من تو چنين شبي بايد دلم بگيره و نتونم از اين جشني که به عمر آرزوم بود لذت ببرم... آخ که چقدر برام سنگينه امشب با همه ي سعيم اوني نشدم که ميخواستم... آهي ميکشم... هيچوقت در برابر هيچ چيز نشکسته بودم.... هميشه در بدترين شرايط خنده مهمون لبام بود... اما اين روزا اوني که براي همه مقدسه منو شکوند... آره عشقي که واسه ي منه شادي مياره اين روزا غم رو مهمون خونه ي دلم کرد ولي نميدونم چرا باز دوست دارم عاشق بمونم... ياد حرفهاي ماکان ميفتم... يعني واقعا تا اين حد دوستم داره... تو دوست داشتنش که شکي نيست ولي آيا اين دوست داشتنش واقعيه؟ حضور کسي رو در نزديکي خودم احساس ميکنم... سرمو بالا ميگيرم با ديدن سلطان لبخند تلخي ميزنم و ميخوام له احترامش از جام بلند شم که ميگه: راحت باش... خودش رو مبل دو نفره اي که نزديکمه ميشينه و ميگه: تصميمت رو گرفتي؟

با ناراحتي ميگم: خيلي سخته...خيلي... همش اين ترس رو دارم که نکنه ماکان رو ببخشم و اون دوباره اين کارش رو تکرار کنه

سلطان با لبخند ميگه: حق داري... ولي اينو هم يادت باشه آدم بعضي موقع بايد تو زندگي ريسک کنه

-بعضي موقع يه ريسک بزرگ ميتونه يه زندگي رو نابود کنه

سلطان: و البته برعکسش هم صدق ميکنه

-حرفتونو قبول دارم... ولي اگه باختم همه چيزمو از دست ميدم

سلطان: به جاش هيچوقت حسرت زندگي با عشقت تو دلت نميمونه

-يه جور حرف ميزنيد که انگار شما هم عاشق شدين

لبخندي ميزنه و ميگه: از کجا ميدوني که نشدم؟

با چشمهاي گرد شده ميگم: واقعا عاشق شدين؟

سري تکون ميده و ميگه: عشق من يه عشق ممنوعه بود

با تعجب نگاش ميکنم

با لبخند تلخي ميگه: بعد 8 سال انتظار تونستم به عشقي که همه من رو ازش منع ميکردن برسم

با ناباوري ميگم: مگه ميشه؟

با مهربوني تو چشمام خيره ميشه و ميگه: حالا که ديدي شده

-چه جوري اون همه سال تونستين صبر کنيد

سلطان با ناراحتي ميگه: شايد تاوان اشتباهاتم بود... من در گذشته خيلي اشتباهات کردم....کامران موضوع کاميار رو بهم گفت... بابت اون ماجرا شرمنده ام ولي گذشته ي من هم يه چيزي بدتر از کاميار بود

با چشمهاي گشاد شده ميگم: محاله

---------------

 

آهي ميکشه و ميگه: جوون بودمو سرم باد داشت... محال بود دختر خوشگلي رو ببينمو ازش بگذرم... بعضي موقع اهالي روستا از ترس من اجازه نميدادن دختراشون تو روستا آزادانه بگردن... تا اينکه يه روز چشمم به يه دختر چشم سبز ميفته... اون روز با خودم تصميم ميگيرم اون دختر طعمه ي جديدم بشه اما نميدونستم که اينبار صياد تو دامه خودش اسير ميشه... براي اون دختر کلي نقشه کشيدم... بعد از کلي پرس و جو فهميدم هميشه اول صبح به سر چشمه ميادو با خودش آب ميبره... بعد از اون کم کم سر راهش ظاهر شدم بر خلاف دختراي ديگه ي روستا ترسي از من نداشت... حتي زير لبي بهم سلام ميکردو از کنارم رد ميشد... خونواده ي دختراي روستا اونقدر دخترا رو از من ترسونده بودن که تا يکي از دختراي اهالي من رو ميديدن خودشون رو مخفي ميکردن اما اين دختر يه جوري بود... تو چشمهاش غم موج ميزد اما خبري از ترس نبود... فکر ميکردم به راحتي ميتونم به چنگش بيارم اما همه ي حدسياتم غلط از آب در اومد... به راحتي ميتونستم با محبتم دخترا رو ديوونه خودم کنم تا به خواسته ام برسم اما در مورد اين دختر هيچي مثله بقيه نبود... عادتم شده بود هر روز صبح کنار چشمه منتظرش باشم و اون بعد از گفتن سلامي زير لبي بي تفاوت از کنارم بگذره... کم کم يادم رفت با خودم چه عهدي بسته بودم... کم کم بهش دل بستم... کم کم عاشقش شدم... کم کم ديوونش شدم... ولي وقتي رفتم در موردش تحقيق کردم انگار دنيا رو سرم خراب شد... اون شوهر داشت... نميدونم چرا زودتر از اين در مورد اين مسائل تحقيق نکرده بودم روزي هزار بار به خودم لعنت ميفرستادم... با خودم فکر ميکردم دارم تاوان پس ميدم... تاوان دل شکسته ي خيلي ها رو... داغون شدم... شکستم...نابود شدم... اما باز به همون ديدنش راضي بودم... يه روز که کنار چشمه نشسته بودمو با اندوه به آيندم فکر ميکردم اومد با صورتي کبود با گوشه لب زخمي با دلي شکسته با چشمهايي غمگين تر از گذشته... مثله هميشه بهم سلام کردو دوباره بي تفاوت از کنارم گذشت... با تعجب از جام بلند شدمو دنبالش رفتم... اما اون انگار تو اين دنيا نبود مثله يه جنازه فقط راه ميرفت فقط نفس ميکشيد فقط کار ميکرد... اون فقط جسمش زنده بود ولي خودش نه... وقتي دليل زخماي صورتش رو ازش پرسيدم با جديت گفت به شما ربطي نداره... تا الان کسي با من اينطور حرف نزده بود... ميخواستم يکي بکوبم توي دهنشو بگم چطور جرات ميکني با من اينطور حرف بزني ولي سر و صورت کبودش اين اجازه رو بهم نداد... دلم به رحم اومد... اون روز باز بي تفاوت از کنارم رفتو من تصميم گرفتم دورش رو واسه هميشه خط بکشم... ولي نتونستم... بعد از يه هفته کم آوردمو دوباره اومدم سرچشمه... کم کم ديدن هر روزش شد عادتم... در موردش تحقيق کردمو همه چيز رو فهميدم... دليل غم چشماشو درک کردم... اون بچه دار نميشد و شوهرش هم بچه ميخواست... رفته بود سرش هوو آورده بود... مادر شوهره دختر خواهرش رو براي پسرش گرفته بود... بدجور عصبي بودم دوست داشتم هر جور شده بهش کمک کنم... لبخندي ميزنه و ميگه: هنوز يادمه اولين بار که بهش ابراز علاقه کردم يه سيلي زد تو گوشمو گفت اگه من بدترين شوهر دنيا رو هم داشته باشم باز هم بهش خيانت نميکنم... حرفش به دلم نشست... دختري مثله اون رو در تمام عمرم نديده بودم... اون روز وقتي تو رو کنار ماکان ديدم ياد عشقم افتادم... تو هم نترس بودي... حرفتو ميزدي... يه جورايي پاک و بي آلايش درست مثله سميه

مکثي ميکنه انگار تو گذشته ها غرق شده

با کنجکاوي ميگم: بعدش چي شد؟

ميخنده و ميگه: فوضولش رو يادم رفت... تو فوضول هم هستي که سميه ي من نبود

اخمام ميره تو هم که باز ميخنده و ميگه: وقتي عاشق شدم دور همه ي کارام رو خط کشيدم برام مهم نبود که بهش ميرسم يا نه... فقط ميخواستم کمکش کنم... از دور هواشو داشتم... مادرم هر دختري رو معرفي ميکرد قبول نميکردم... پدر ماکان از همه ي ماجراها خبر داشتو مخالف صد در صد کار من بود ولي براي من حرف هيچکس مهم نبود... بعد از 6 سال عاشقي يه روز که داشتم تو روستا قدم ميزدم صداي جيغ و شيون مردم رو شنيدم... وقتي از مردم پرسيدم چه خبر شده؟... بهم گفتن که يکي از اهالي روستا مرده

اشک تو چشمام جمع ميشه... دستمو جلوي دهنم ميگيرمو ميگم: لابد عشقتون بوده

لبخندي ميزنه و ميگه: دختره ي عجول گريه نکن... عشقم نبود... شوهر عشقم فوت شده بود... مثل اينکه داشت ميرفت شهر... اون اتوبوسي که توش بوده چپ ميکنه و چند نفري ميميرن... که از روستاي ما فقط همون مرد از خدا بي خبر مرده بود... شايد باورت نشه ولي من اصلا ناراحت نشدم... چون تو اين 6 سال اونقدر به عشقم ظلم کرده بود که هزار بار مرگ رو جلوي چشماي خودم ديده بودم... درسته ارباب بودم ولي عشق من زن اون بود... حس بديه که به زني چشم داشته باشي که مال يه نفر ديگه هست... اون روزا خيلي خيلي عذاب کشيدم... بعد از مرگ شوهرش ديگه دست بردار نبودم چند ماه صبر کردمو بعد رفتم خواستگاريش... خونوادم، دوستام، همه و همه مخالف بودن اما من به زور به خواستگاريش رفتم... خونوادش از خدا خواسته بودن اما اون درکمال ناباوري به من جواب منفي داد... خونوادم خيلي عصبي بودن ولي براي من فقط و فقط اون مهم بود... دوباره سه باره چهارباره رفتم خواستگاريش... باز هم جوابش منفي بود... مادرم باورش نميشد که من ديوونه وار عاشقه دختري بشم که اصلا با خونواده ي ما جور در نياد

-دليل مخالف عشقتون چي بود؟

سلطان: سميه ميگفت مني که نميتونم مادر بشم چرا بايد يه نفر ديگه رو هم حسرت به دل بذارم... البته حس ميکنم ميترسيد من هم همون بلايي رو سرش بيارم که شوهر اولش سرش آورد... يک سال و نيم از فوت همسر اولش ميگذشت و من تو اون مدت همه ي سعيمو براي راضي کردن سميه کردم اما اون راضي نشد... پدر و مادرم فکر ميکردن دختره داره ناز ميکنه بالاخره پدرم از دست ناله هاي من خسته شده دستور داد سميه رو به خونمون بيارن تا باهاش صحبت کنه... اون روز بابام خيلي عصبي بود و من ميترسيدم بلايي سر سميه بياره اما بابام ميگفت مطمئن باش راضي از اين خونه بيرون ميره... سميه اومد مثله هميشه با چشمهايي غمگين اما محکم و استوار... بابام با اخم و تخم باهاش رفتار کردو من رو به زور از اتاق بيرون کرد... نميدونم پدرم چي گفت و چي شنيد... فقط اينو ميدونم که وقتي پدرم از اتاق بيرون اومد ديگه اون پدر قبليم نبود... چشماش سرخه سرخ بود... البته نه از عصبانيت از شدت اينکه اونقدر خودش رو نگه داشته بود تا گريه نکنه... معلوم بود خيلي سعي کرده جلوي خودش رو بگيره... پدرم بي نهايت آدم خودرايي و زورگويي بود اما اون روز براي اولين بار گفت: بهت تبريک ميگم دختر فوق العاده اي رو انتخا کردي... تا آخرين لحظه زندگيشون بهم نگفتن تو اون اتاق چه حرفايي رد و بدل شد نه همسرم نه پدرم... ولي بعد از رد و بدل شدن اون حرفا سميه راضي به ازدواج با من شد... مامانم اوايل باهاش بد برخورد ميکرد ولي کم کم مادرم هم با رفتاراي ملايم سميه نرم شد...

با لبخند ميگم: چه خوب که به عشقتون رسيدين... فقط يه سوال مگه نگفتين همسرتون نميتونست بچه دار بشه پس کاميار و کامران..........

منظورمو ميگيره و سريع ميگه: اون شوهر از خدا بي خبرش به خودش يه زحمت نداده بود که زنش رو يه دکتر ببره... با اينکه من از زندگيم راضي بودم به پيشنهاد سميه به دکتر رفتيمو دکتر هم گفت سميه با مصرف دارو ميتونه باردار بشه... بعد از چهار سال بالاخره اولين بچه مون به دنيا اومد

با لبخند ميگم: هيچوقت پشيمون نشدين؟

با مهربوني ميگه: در بدترين شرايط هم هيچوقت پشيمون نشدم... من عشق رو تو چشماي ماکان ميبينم... ماکان امروز سلطانه ديروزه...

--------------------

 

-اما شما به عشقتون شک نکردين

با لبخند نگام ميکنه و ميگه: بعد از 8 سال ديگه تا يه حدي شناخته بودمش اما ماکان تو يه مدت کم چطور ميتونست تو رو بشناسه؟

نميدونم چي بگم... حرفش حقه... ما فقط يه مدت کوتاهه که با هم آشنا شديم... وقتي سکوتم رو ميبينه ميگه: فلسفه و منطق در کنار هم دنياي قشنگي رو خلق ميکنند با عقل و دلت تصميم بگير

با نگراني ميگم: يه خورده ميترسم

سلطان: اگه نميترسيدي جاي تعجب داشت... من نميگم يه زندگي رويايي انتظارت رو ميکشه ولي ميگم وقتي عشق باشه همه سعيتو ميکني که زندگيتو قشنگتر بسازي... من ديگه بايد برم... صد در صد تا الان راننده ام به دنبالم اومده رو حرفام فکر کنو درست تصميم بگير... بدون ترس... بدون ترديد... بدون نگراني... آينده رو رها کن... مهم الانه... اگه الانت رو از دست بدي در آينده حسرت امروزو اين ساعتو اين لحظه ها رو ميکشي و در نتيجه آينده رو هم از دست ميدي

لبخندي ميزنمو ميگم همه سعيم رو ميکنم که بهترين تصميم رو بگيرم

سلطان: ميرم از ماکان هم خداحافظي کنم

با گفتن اين حرف از جاش بلند ميشه... من هم به احترامش از روي مبل بلند ميشم

که با جديت ميگه: راحت باش... فقط به حرفام فکر کن

سري تکون ميدمو ميگم: چشم

بعد از خداحافظي سلطان کم کم از من دور ميشه... دوباره روي مبل ميشينم... با حرفاي سلطان يه خورده گيج شدم... حرفاي ماکان هم روم تاثير داشت... الان خودم هم نميدونم چي درسته چي غغلط... به حرفاي ماکان فکر ميکنم....به زندگي سلطان فکر ميکنم... حرف ماکان تو گوشم ميپيچه...« زندگي بدون تو خيلي سخته اما اگه قراره آزارت بدم ترجيح ميدم کنار من نباشي»... سرمو بين دستام ميگيرم...« امشب حق انتخاب با توهه... قول مردونه ميدم اگه رفتي ديگه اصراري براي برگشتنت نکنم... ولي روژان اگه بموني زندگي رو برات بهشت ميکنم».... بدجور تو دو راهي موندم... خسته ام دوست دارم سرمو بکوبم به ديوار شايد به جوابي رسيدم...«باور کن دوستت دارم».... ميخوام عاقلانه تصميم بگيرم و در عين حال عاشقانه... چه جوري ميشه بين عقل و احساس تعادل ايجاد کرد.. يه طرف عقلمه که ميگه: ريسک بزرگيه... حرف سلطان رو به ياد ميارم...« آدم بعضي موقع بايد تو زندگي ريسک کنه»... يه طرف دلمه که ميگه: عشق ارزش همه ي سختي ها رو داره... باز ياد حرفاي سلطان ميفتم...« وقتي عشق باشه همه سعيتو ميکني که زندگيتو قشنگتر بسازي»... «فلسفه و منطق در کنار هم دنياي قشنگي رو خلق ميکنند با عقل و دلت تصميم بگير»... تصميم گيري سخته ولي تنها کسي که ميتونه بهم کمک کنه فقط و فقط خودم هستم... آيا ميتونم کس ديگه اي رو جايگزينه ماکان کنم؟... از همين حالا جواب خودم رو ميدونم... دوستش دارم پس نميتونم کسي رو جايگرينش کنم نميتونم کنار کس ديگه اي باشم و دلم آغوشه ديگه اي رو جستجو بکنه... با همه وجودم دوست دارم ريسک کنم... ولي باز يه خورده ته دلم ميترسم... « رو حرفام فکر کنو درست تصميم بگير... بدون ترس... بدون ترديد... بدون نگراني»... اين جمله ي سلطان خيلي حرفا توش داره... به روبه روم زل ميزنمو به گذشته فکر ميکنم... به روز اولي که ماکان رو ديدم.. به غرورش.. به اذيت و آزاراش... به کمکاش... به جديتاش... به مهربونياش... چطور ميتونم فراموشش کنم؟... نميدونم چقدر گذشته... نيمي از مهمونا رفتن... سالن خلوت تر شده... حضور کسي رو در کنار خودم احساس ميکنم... سرمو بالا ميگيرم تا اون شخص رو ببينم... آه از نهادم بلند ميشه... باز اين اردلانه.. الان دلم فقط و فقط تنهايي ميخواد ايکاش زودتر بره

اردلان: کجايي؟ نزديک ده دقيقه ست اومدم اينجا واستادم ولي اصلا متوجه نشدم

-حواسم اينجا نبود

مثله اينکه آرزوم برآورده نشد چون رو مبل مقابلم ميشينه و ميگه: به پسرعموي کيارش فکر ميکردي؟

با تعجب نگاش ميکنم که ميگه: چرا نگفتي اينقدر پولدارن

-آخه معيار من روي اخلاق طرفه نه روي پولش.... در مورد اخلاقش هم که براتون حرف زده بودم

با مسخرگي ميگه: کدومشون کيارش يا ماکان؟

حوصله ي خودم رو هم ندارم چه برسه به اين پسره ي مزخرف از جام بلند ميشمو با عصبانيت از کنارش رد ميشم... سنگيني نگاش رو روي خودم احساس ميکنم لابد داره با پوزخند نگام ميکنه.. الان برام هيچ چيز به جز تصميمم مهم نيست... من فکرامو کردم... انتخابمو کردم... هر لحظه که بهش فکر ميکنم مصمم تر ميشم... ميخوام تصميمم رو عملي کنم... مهم نيست آخرش چي ميشه... مهم اينه که با عقل و دل انتخاب کنيکني.... ميخوام يه سر به رزا بزنم بعد هم ببينم هاله و حميد کجان... امشب جواب ماکان رو ميدم... شرط و شروطام رو هم بهش ميگم... تا ببينم چي پيش مياد

**************

&& ماکان&&

پشيمونه... اونم خيلي زياد... ميدونه اين کم محلي هاي روژان حقشه.... اصلا بيشتر از همه ي اينا حقشه زير لب زمزمه ميکنه: بايد باورش ميکردم

ياد برخوداش که ميفته خجالت زده ميشه ولي بدترين کارش همون بوسه بود... خودش هم ميدونه خيلي بد تلافي کار نکرده ي روژان رو در آورد...

با پوزخند زمزمه ميکنه: تازه ميخواستم از ويلا هم پرتش کنم بيرون

اگه خودش جاي روژان بود به هيچ عنوان چنين رفتاري رو نميبخشيد

با خودش ميگه: نکنه واقعا بره

خودش هم يه جورايي ميدونه زندگي بدون روژان براش غير ممکنه اما اينبار ميخواست خودخواه نباشه... ياد حرفهاي ماهان ميفته که سرش داد ميزد چرا با روژان اين کارو کردي و اون واسه ي اولين بار هيچ جوابي نداشت..

زير لب زمزمه ميکنه: روژان ميدونم باورت نکردم ولي تو اينکارو نکن... تو باورم کن... خواهش ميکنم... فقط همين يه بار

تمام آرزوش تو بخشش روژان خلاصه ميشه

از روز اول آشنايي تا امروز رو هزار بار پيش خودش مرور ميکنه و از قضاوتهاي ناعادلانه اش بيشتر دلش ميگيره

وقتي روژان موندو به حرفاش گوش داد چقدر شرمنده شد.... حتي فرصت حرف زدن رو هم از روژان گرفته بود... بدجور دل روژان رو شکسته بود

با ناراحتي ميگه: حتي اگه ترکم کنه باز حق داره

ياد چند روز گذشته ميفته که با شهناز گرم گرفته بود تا در برابر روژان ازش استفاده کنه... و الان ميفهمه عجب حماقتي کرده

از شدت کلافگي نميدونه چيکار بايد بکنه... روي تختش ميشينه و با ناراحتي با خودش ميگه: عروسي پسرعمومه... اونوقت حال و روز من اينه... هم اين روز رو براي خودم هم براي روژان خراب کردم

دلش براي شيطنتاي روژان تنگ شده.... از وقتي از تهران اومده خيلي تو خودشه... حتي ديگه زياد شوخي و خنده نميکنه... تنها شيطنتش سر سفره ي عقد بود.... اون لحظه هم قضاوت نا به جايي در مورد روژان پيش خودش کرده بود

با خودش گفته بود لابد براي جلب توجه اينکارو کرده.... و الان داره تاوان اون اشتباهات رو پس ميده

دوست نداره روژان رو اينقدر سرد ببينه... حرفاي روژان تو گوشش ميپيچه...« دليلي نميبينم با هر غريبه اي صميمي بشم... در گذشته خيلي جاها اشتباه کردم ميخوام از اين به بعد يعضي از رفتارام رو اصلاح کنم»... دوست نداره روژان عوض شه... دوست نداره روژان رو اينقدر ارومو جدي ببينه... دلش فرشته کوچولوي خودش رو ميخواد.... وقتي در لحظه هاي آخر روژان رو بغل کرد با شنيدن تيپش هاي قلب روژان شرمنده شد... ضربانش به شدت ميزدو اون لحظه با خودش ميگفت پس دوستم داره

ياد اردلان که ميفته آه از نهادش بلند ميشه... نکنه دوباره ازش خواستگاري کرده... وقتي اون پسره ي احمق خودش رو روي روژان پرت کرد قلبش از جا کنده شد هر چند تو چهره ي روژان نشونه اي از رضايت نميديد ولي باز اردلان باعث نگرانيشه... نکنه اردلان، روژان رو مال خودش کنه

حالا ميفهمه که گذشتن از خود خيلي سخته.... وقتي از خودش گذشت تا به روژان حق انتخاب بده تازه تونست روژان رو درک کنه... چقدر خودخواه بود که هميشه انتظار داشت روژان کوتاه بياد... حق با روژان بود اون هيچ چيز از روژان نميدونست

با ناراحتي از روي تخت بلند ميشه.... حوصله ي تو اتاق موندن رو هم نداره تصميم ميگيره که تو سالن بره... حداقل يکم روژان رو ببينه که دلتنگيش برطرف بشه... همونجور که به سمت در ميره با خودش فکر ميکنه واسه ي اولين بار ميترسه... تو زندگيش هيچوقت از هيچ چيز نترسيده بود... اما اينار ترسهاي زيادي رو داره تجربه ميکنه... مهمترينش هم ترس از دست دادن روژانه

به در اتاقش ميرسه... دستگيره ي در رو پايين ميکشه و در رو باز ميکنه... از اتاق خارج ميشه و با خودش فکر ميکنه اگه روژان جواب مثبت داد همه چيز رو جبران ميکنم

*****************

رزا رو از دور ميبينم لبخندي رو لبام ميشينه.... داره با مريم حرف ميزنه به سمتش ميرمو ميگم: سلام خواهري

با ديدن من اخمي ميکنه و ميگه: هيچ معلومه کجايي... امروز خيلي کم پيدايي

با شيطنتي ساختگي ميگم: همين دور و اطراف دنبال آذوقه ام

به خودش اشاره ميکنمو ميگم آشپزم رو از دست دادم دارم آذوقه ي يه سال آيندم رو جمع ميکنم

با اخم ميگه: باز بهت رو دادم پررو شدي

با مظلوميت ميگم: مگه دروغ ميگم؟

مريم با خنده ميگه: مثله هاپو

پشت چشمي براش نازک ميکنمو ميگم: بي تربيت....

بعد از چند دقيقه خنده و شوخي ياد يارش ميفتم و ميگم: راستي کيارش کجاست؟

رزا با عشق ميگه: دوستاش اومده بودن رفته يه سر بهشون بزنه

سري تکون ميدمو ميگم: هاله و حميد رو نديدين

مريم: هاله از بس امروز بازي کرد خوابش برد... حميد هم با هم سن و سالاي خودش ميگرده

امان از دست اين ماکان که حواسم براي آدم نميذاره... خير سرم ميخواستم دوباره به هاله سر بزنما

رزا رو متفکر ميبينمو ميگم: نترس شوهرت رو نميدزدن... الان ميرسه

رزا لبخند غمگيني ميزنه و ميگه: روژان دلم ميخواست خونوادم هم امروز حضور داشتن

آهي ميکشمو به مريم نگاه ميکنم اون هم نگاش غمگين ميشه

-مگه دعوتشون نکردي؟

رزا با ناراحتي ميگه: من و کيارش رفتيم دعوتشون کرديم اما قاسم منو تنها گير آوردو گفت محاله به عروسي دختر قدرنشناسي مثله تو بيام.... حتي اجازه نداد سوسن بياد

آهي ميکشمو ميگم: انگار چيکار برات کرده که انتظار قدرشناسي هم داره

بعد که انگار چيزي يادش اومده باشه با ذوق ميگه: راستي ميدوني از سوسن چي شنيدم؟

با تعجب ميگم: چي؟

رزا: دکتر از سوسن خواستگاري کرده؟

با تعجب ميگم: دکتر ديگه کيه؟

رزا: دکتر درمونگاه

با دهن باز نگاش ميکنم که ميگه: من هم وقتي شنيدم خيلي تعجب کردم

-قاسم چي گفت؟

رزا: کلي مهريه و شيربها تعيين کرده که دکتر هم بدون چون و چرا قبول کرد... دکتر رو هم دعوت کرده بوديم...

-اومد؟

رزا: آره ولي زود رفت... امروز يه خورده باهاش در مورد سوسن حرف زدم... بهم گفت همون روزي که سوسن رو با اون وضع و حال به درمونگاه ميارن از سوسن خوشش مياد اما چون سوسن نامزد داشته نميتونست کاري کنه... بعد از بهم خوردن ازدواج سريع پيش قدم ميشه و قاسم هم که ميشناسي وقتي يکي بالاتر از خودش رو ميبينه زود تسليم ميشه

-خونواده دکتر چه جور آدماي هستن؟

رزا: من که از نزديک نديدم ولي همون روز که از موضوع باخبر شدم به کيارش سپردم که در مورد دکتر و خونوادش تحقيق کنه

با ذوق ميگم: خوب؟ نتيجه چي شد؟

رزا که از کنجکاوي من خندش ميگيره ميگه: همه ازشون تعريف ميکردن... مثله اينکه تک فرزنده.... و زندگيشون هم در حد خودمونه

با لبخند ميگم: خيلي خوشحالم... سوسن با دکتر خوشبخت ميشه... چند باري که باهاش برخورد داشتم ازش رفتار بدي نديدم

رزا هم سري تکون ميده و ميگه: از سوسن شنيدم که قاسم با کمال وقاهت گفته که من براي دخترم جهاز نميدم... تو خونواده ي ما چنين رسمي وجود نداره

-نه بابا

رزا: باور کن

-خوب ما هم جز خونواده سوسن هستيم

رزا: من هم امروز به دکتر گفتم اون حرف قاسم رو جدي نگيره اما اون گفت مهم سوسنه... جهزيه و اين حرفا برام مهم نيست... هر چقدر هم اصرار کردم قبول تکرد ما مبلغي رو به عنوان جهزيه متقبل بشيم... خيلي آقاست

با لبخند ميگم: ايشاله خوشبخت بشن

--------------------

رزا هم سري تکون ميده و زير لب ميگه: اميدوارم

در همين لحظه کيارش رو ميبينم که با لبخند به طرف ما مياد

کيارش: روژان از زنم فاصله بگير... ميترسم به جونم بندازيش

-حالا که خرت از پل گذشت ميگي از زنت فاصله بگيرم اون موقع ها....

کيارش که ميبينه آبروش در خطره ميگه: من غلط کردم اصلا بيا بشين ورد دل خودم و رزا... هيچ جا هم نرو

رزا و مريم ميخندن که من ميگم: حالا که التماس ميکني باشه

رزا هلم ميده و ميگه: گم شو... باز شوهر بيچاره ي من رو داري اذيت ميکني

با چشماي گرد شده ميگم: رزا خيلي عوض شديا... من و ميشناسي؟ منم خواهرت

رزا با مسخرگي ميگه: برو... خدا روزيتو جاي ديگه بده

با مظلوميت ميگم: نه مثله اينکه به کل من رو يادت رفت

بعد که تازه ياد ماه عسل رزا ميفتم ميگم: راستي رزايي تا روزي که به مسافرت بريد من اينجا هستم

چشماش از خوشحالي برق ميزنه و ميگه: واقعا؟

خوشحالم که خوشحالش کردم

-اوهوم، خيالت راحت

اشک تو چشماي خوشگل و آرايش کردش جمع ميشه و ميگه: روژان خيلي بهم سر بزن

کيارش: خانمي چرا اينقدر بي تابي ميکني... به خدا هر وقت خودت خواستي ميبرمت پيش روژان

از اشک خواهرم دلم ميگيره سعي ميکنم با شيطنت اونو از اين حالت در بيارم

-اه اه بچه زر زرو... اون اشکاتو پاک کن... آخه من چه جوري بيام اونور دنيا بهت سر بزنم

رزا با چشماي خيس لبخندي ميزنه و ميگه: ديوونه وقتي برگشتم رو ميگم

با اخم ميگم: يعني چي؟... يعني وقتي رفتي مسافرت منو از ياد ميبري وقتي اومدي تازه دلتنگ ميشي... به تو هم ميگن خواهر

رزا: روژان

-کوفت... ساکت باش... وقتي يه خانم متشخص داره باهات حرف ميزنه مثل ملخ نپپر تو حرفش

کيارش و مريم ميخندن که من ادامه ميدم... قبل از اينکه به هتل برسيد يه چمدون بزرگ ميخريد شير فهم شدين؟

کيارش با تعجب ميگه: چرا؟

-براي من ديگه

حالا رزا هم با تعجب نگام ميکنه و ميگه: سوغاتي چمدون ميخواي

-رزا عجب رويي داري ميخواي سوغاتي فقط يه چمدون برام بياري

رزا: پس منظورت چيه؟

-من ميگم اول از همه چمدون ميخري از فرداش که رفتي بيرون قبل از گردش و تفريح برام کلي سوغاتي ميگيري تا اون چمدون رو پر از سوغاتي واسه من نکردي حق برگشت نداري

کيارش پخي ميزنه زير خنده و رزا ميگه: ديوونه.... يادت نيست يه مدت رفته بودي پيش کيهان بعد دست خالي برگشته بودي... حالا از من انتظار سوغاتي داري؟

کيارش با کنجکاوي ميگه: رزا جون من بگو اين روژان چيکار کرده بود؟

رزا:هيچي بابا.. بابا روژان رو براي يکي از قراردادهاي خارجي فرستاد پيش کيهان... داشت ميرفت يه چمدون بزرگ برد وقتي برگشت با يه چمدون کوچيک برگشت

کيارش با تعجب ميگه: يعني چي؟

رزا سري به عنوان تاسف تکون ميده و ميگه: خانم جوگير شده بود اکثر لباساشو دور ريخته بود... حالا اينا بماند يه سوغاتي واسه ما نياورد... از من و مامان و بابا پول گرفته بودو گفته بود هر چي دوست داريد ليست کنيد تا واستون بخرم... نگو خانم ميخواست با اون پولا بره تفريح کنه... همه ي کاراي مربوط قرارداد رو به کيهان سپردو خودش رفت واسه خودش گردش و تفريح کرد... وقتي هم بهش گفتيم سوغاتيها چي شد گفت همه چي تموم شده بود گفتن برم چند ماه ديگه بيام

کيارش از خنده رو مبل ولو ميشه

با جديت ميگم: رزا چرا شوهرت اينقدر شل و وله... رو مبل ولو شد برو جمعش کن

رزا با تاسف سري تکون ميده و ميگه: آخرش هم نتونستم آدمت کنم

يه خورده ديگه شوخي و خنده ميکنيم و بعد من از جمعشون جدا ميشم...

------------------

با حرف زدن با رزا و کيارش يه خورده روحيه ي از دست رفتمو به دست آوردم... خيالم از بابت رزا و کيارش راحت شده... از بابت ماهان و مريم هم ديگه مطمئنم مشکلي نيست البته شايد يه خورده پدر مريم به ماهان گير بده ولي ميدونم وقتي پاي شايان وسط نباشه مريم بدون عذاب وجدان پدرش رو راضي ميکنه... با ياد آوري خواستگاري دکتر از سوسن لبخندي رو لبام ميشينه... خوشحالم که همه ي اطرافيانم عاقبت به خير شدن... حالا فقط موندم خودمو خودم... دوست دارم مثله هميشه مقاوم باشمو تصميمم رو عملي کنم... ميخوام به سمت پله ها برم که چشمم به ماکان ميفته... يه گوشه واستاده و دستاشو تو جيبش کرده به ديوار تکيه داده... از همونجا داره نگام ميکنه... مثله هميشه جدي و مغروره اما تو چشماش يه دنيا مهربوني رو ميبينم... مسير راهمو عوض ميکنم... با قدمهاي بلند به سمت ماکان حرکت ميکنم.... با هر قدمي که بهش نزديک تر ميشم بيشتر از تصميمي که گرفتم مطمئن ميشم... وقتي متوجه ميشه دارم به سمتش ميرم سريع تکيه اشو از ديوار ميگيره و دستاشو از جيبش بيرون مياره... استرس رو در نگاهش ميبينم لبخند کمرنگي ميزنم که باعث ميشه يه خورده آرومتر بشه... وقتي به جلوش ميرسم با صدايي که به شدت سعي ميکنه جدي باشه ميگه: تصميمت رو گرفته؟

با همه ي تلاشي که ميکنه لرزشي رو توي صداش احساس ميکنم ولي به روي خودم نميارم

سري تکون ميدمو ميگم: آره... خيلي فکر کردم... هر چند الان براي تصميم گيري زوده ولي تصميم گرفتم اين ريسکو کنمو به خودمون يه فرصت دوباره بدم... سلطان بهم گفت ما فرصتي براي شناخت همديگه نداشتيم

کم کم از استرس توي چشماش کم ميشه و لبخندي روي لبش ميشينه

ماکان با لحن ملايمي ميگه: روژان جبران ميکنم

با لبخند ميگم: اينو گذشت زمان ثابت ميکنه

-و اما

با نگراني بهم زل ميزنه که ميگم چند تا شرط و شروط دارم

ماکان با نگراني ميگه: بگو ميشنوم

-اوليش اينه که حق نداري هيچوقت بهم شک کني

لبخندي رو لباش ميشينه

-دوميش اينه که حق نداري بهم زور بگي/.. هميشه با هم مشورت ميکنيمو بهترين راه حل رو انتخاب ميکنيم

لبخندش پررنگ تر ميشه

-سوميش که آخريش هم هست اينه که بايد دور همه ي کاراي گذشتت رو خط بکشي خوشم نمياد با هيچ دختر ديگه اي باشي

با صداي بلند ميخنده و من رو محکم تو بغل خودش ميکشه و ميگه: به خدا خيلي گلي... قول ميدم به همه شون عمل کنم

با تقلا ميگم ولم کن ماکان...

با شيطنت ميگه: چرا؟

با اخم ميگم: ولم کن تا بگم؟

ماکان: همينجوري بگو

-ماکان

با اخم ولم ميکنه و ميگه: ديگه چيه؟

-يکي از شرطام يادم رفته بود

لبخندي رو لباش ميشينه و ميگه: اونم قبوله حالا ميذاري بغلت کنم

با اخم ميگم: نه نميشه... شرطمو بگم

ماکان: اه ببين چقدر اذيت ميکني... بابا من بهت تعهد کتبي بدم راضي ميشي... من قول ميدم به هر 4 تا شرطت عمل کنم

با شيطنت ميگم قول دادايا

ماکان با بي حوصلگي ميگه: ميدونم

-نميخواي شرط رو بشنوي؟

ماکان: بگو ببينم چي ميخواي بگي

-شرط چهارم من اينه که قبل از ازدواج حق نداري بهم دست بزني... بغل کردن... دستمو گرفتن... بوسيدن... همه چي و همه چي ممنوع

لب و لوچش آويزون ميشه و ميگه: چــــــــي؟

ميخندمو ميگم: يادت باشه قول داديا

ماکان: اما..............

-من که ميخواستم بگم ولي تو خودت گفتي هر چي باشه قبوله

ماکان با اخم ميگه: سرمو کلاه گذاشتي

ميخندمو شونه هامو بالا ميندازم

با شيطنت ميگم: يادت باشه دفعه ي بعد اول شرط رو بشنوي بعد قول بدي

با قيافه ي اخم آلود نگام ميکنه و ميگه: اينجوري که خيلي سخته

با اخم ميگم: مثله اينکه نميخواي آدم شي

ميخوام رامو بگيرم و برم که گوشه ي لباسمو ميگيره و زير لب ميگه: چه زود هم قهر ميکنه... باشه بابا

نگاهي به دستش ميندازم که ميگه: لباست که ديگه نامحرم نيست

وقتي نگاه خيرمو ميبينه گوشه ي لباسمو ول ميکنه و ميگه: خدايا بببين کارم به کجا رسيده که بايد با لباس خانم هم صيغه ي محرميت بخونم

خندم ميگيره و از خنده ي من شير ميشه و با مظلوميت ميگه: روژان نميشه يه تخفيفي بدي و بذاري حداقل يه خورده اون دست مبارکت رو بگيرم

با شيطنت ميگم: بايد فکر کنم

ماکان با اميدواري ميگه: خوب همين الان فکر کن

-حرف نزن بذار فکر کنم

ماکان با مظلوميت ميگه: باشه فقط سريعتر

حدود 5 دقيقه ميگذره که ماکان دادش در ميادو ميگه: روژان جون به لبم کردي جواب بده ديگه

با شيطنت ميگم: پريدي تو فکر کردنم تمرکزمو از دست داد

ماکان با اخم ميگه: اينقدر اذيتم نکن... حالتو ميگيرما

-چي گفتي؟... يه خورده بلندتر بگو نشنيدم

با اخمهايي در هم ميگه: هيچي... ميگم فکراتو کن ديگه مزاحم فکر کردنت نميشم

سري تکون ميدمو ميگم آفرين کار خوبي ميکني

ده دقيقه اي ساکت ميشم... وقتي ماکان رو متفکر ميبينم... لبخندي رو لبم ميشينه ونقشه ي پليدي به ذهنم ميرسه... يه خورده ترس براش خوبه

با داد ميگم: تموم شد

ماکان که انتظار اين داد رو از من نداشت ميگه: چه خبرته؟ سکته کردم

با لبخند ميگم تموم شد

ماکان با تعجب ميگه: چي؟

-فکر کردنم ديگه

ماکان با ذوق ميگه: و نتيجش؟

با لبخندي خبيثانه ميگم: نميشه

ماکان با اخم نگام ميکنه و ميگه: اصلا لياقت نداري بغلت کنم

--------------

 

ميخندمو اون هم با حرص ميره رو يکي از مبلا ميشينه... من هم رو مبل رو به روييش ميشينمو با جديت ميگم: ماکان تو مطمئني از انتخابت پشيمون نميشي؟

از جديتم تعجب ميکنه و ميگه: روژان اين چه سواليه؟... من از انتخابم مطمئنم

-حميد و هاله بايد با ما زندگي کنند ميتوني با ملايمت باهاشون رفتار کني؟

ماکان متفکر ميگه: همه ي سعيمو ميکنم

-دوست ندارم هيچوقت روشون دست بلند کني... حميد رو بايد مثل ماهان و هاله رو مثله دخترت دوست داشته باشي ميتوني؟

ماکان با اخمايي در هم ميگه: نميدونم

از صداقتش خوشم مياد...لبخندي ميزنمو ميگم باز هم فکر کن... دوست ندارم در آينده از اينکه من رو انتخاب کردي پشيمون بشي

ماکان: روژان من همه ي سعيم رو ميکنم ولي بهم فرصت بده

-تا دلت بخواد وقت براي شناخت همديگه داريم... من فعلا با ازدواج موافق نيستم... ميخوام قبل از ازدواج همديگرو تا يه حدي بشناسيم و عشقمون رو به همديگه محک بزنيم... توي اين مدت سعي کن با هاله و حميد هم دوست بشي و باهاشون مهربون باشي...

ماکان با لبخند ميگه: مطمئن باش همه ي سعيمو ميکنم

آهي ميکشمو ميگم: ميدونم

ماکان: دو روز ديگه ميخواي بري؟

-آره بايد برم به کارام برسم...

ماکان: پسرعمو و عموت رو چيکار ميکنند؟

-نميدونم... ولي به احتمال زياد به زودي ميرن... اصلا نميدونم همين دو روز هم اينجا ميمونند يا نه؟

ماکان سري تکون ميده و ديگه هيچي نميگه... حتي ماجراي امروز اردلان رو هم به روم نمياره و با اين کارش چقدر خوشحالم ميکنه... بعد از مدتي ماکان به حرف ميادو ميگه: روژان يه سوالي بدجور ذهنمو مشغول کرده؟

متعجب نگاش ميکنم که ميگه: تو من رو بخاطر اون حرفا بخشيدي؟

آهي ميکشمو ميگم: خودم هم هنوز نميدونم... ولي دارم همه ي سعيم رو ميکنم که ببخشم

ماکان با شرمندگي لبخندي ميزنه و ميگه: ممنون از صداقتت

با لبخند ميگم: خواهش... شرط اول آغاز يه رابطه صداقته... اگه نباشه شايد يه رابطه شکل بگيره اما صد در صد رابطه ي قشنگي نميشه

سري تکون ميده و ميگه حق با توهه

نگاهي به رزا و کيارش ميندازنمو ميگم تقريبا همه ي مهمونا رفتن

ماکان هم نگاهي به اطراف ميندازه و ميگه: خدا رو شکر پايان داستان کيارش هم همه چي به خوبي و خوشي تموم شد

-اشتباه نکن اين جشن... اين مراسم... اين ازدواج همه شون شروع يه داستان قشنگ رو نشون ميدم... مطمئنم باهم خوشبخت ميشن... خيلي بهم ميان

ماکان: با حرفات موافقم...

با گفتن اين حرف از جاش بلند ميشه و ميگه: بهتره آخر مراسم رو با بچه ها باشيم.... اونقدر اعصابم خرد بود چيزي از اين جشن نفهميدم

از رو مبل بلند ميشمو ميگم: من هم همين طور

الان که توي تخت بغل هاله دراز کشيدم به شبي که گذشت فکر ميکنم... درسته روز بدي رو شروع کردم ولي آخرش به بهترين شکل ممکن تموم شد... خيلي خوشحالم که يه فرصت ديگه به ماکان دادم... مطمئنم اگه ترکش ميکردم پشيمون ميشدم... به قول سلطان بعضي موقع بايد ريسک کرد... بقيه ي اتفاقا خيلي سريع افتاد... بعد از تموم شدن مراسم رزا و کيارش به خونه ي خودشون رفتن... عمو بعد از رفتن رزا آماده ي رفتن شد ولي وقتي ديد من خيلي ريلکس رو مبل نشستم با تعجب به طرفم اومدو گفت چرا آماده نميشم... بعد از گفتن اينکه دو روز ميخوام بيشتر بمونم عموم از عصبانيت منفجر شد... شانس آورده بودم فقط ماهان، ماکان، مريم و خانواده ي عمو کيوان تو ويلا بودن... همه مهمونا رفته بودن... عمو بعد از کلي داد و بيداد کردن وقتي ديد رو حرف خودم هستم با حالت قهر از ويلا خارج شد و قرار شد با خونواده ي عمو کيوان برگرده... اردلان هم مثله هميشه بي تفاوت نگاهم کردو رفت... عمو حتي حاضر نشد کليد خونه رو ازم قبول کنه و اونجور که فهميدم به زودي برميگرده... ياد حرفاي ماهان ميفتم که بعد از رفتن عموم گفت: تو هم که يه عمو شبيه دايي ما داري... از يادآوري حرفاش لبخندي رو لبام ميشينه.... ماهان وقتي از تصميمم مطلع شد خيلي خيلي خوشحال شد... معلوم بود عذاب وجدان داره ولي من هنوز هم رو حرفم هستم کسي که مقصر بود ماهان نبود بلکه ماکان بود... اعتماد لازمه ي استحکام زندگيه... قبل از ظاهر ماجرا بايد به باطنش توجه کرد... دوست ندارم ماجرا رو کش بدم... ترجيح ميدم بهش فکر نکنم... بعد از مدتها آروم آرومم... رزا خوشبخت شده و من خيلي خوشحالم که تونستم عشق رو تو چشمهاي خواهرم ببينم... آشنايي ما با اين روستا واسه ي همگيمون عشق رو به همراه داشت... رزا و کيارش... مريم و ماهان... و در آخر من و ماکان... سوسن هم که دکتر رو انتخاب کرد... حالا ميفهمم اون همه سختي و رنجي که اين روستا براي من داشت ارزش اين شروع خوب رو داشت... زير لب شعري زمزمه ميکنم

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

جوينده عشق بي عدد خواهد بود

فردا که قيامت آشکارا گردد

هر کس که نه عاشق است رد خواهد بود

لبخندي رو لبام ميشينه... خوشحالم که اين حس قشنگ رو تجربه کردم... چشمامو ميبندم تا بعد از چند هفته بالاخره با آرامش بخوابم

----------------

 

 

فصل آخر

يه ماه و چند روز از اون شبي که به ماکان فرصتي دوباره دادم ميگذره... دو روز بعدش که رزا و کيارش به ماه عسل رفتن من هم به تهران برگشتم... ماکان هر کار کرد که تو روستا بمونم راضي نشدم... آخرش هم با کلي غرغر راهيم کرد... تو اين مدت اتفاق خاصي نيفتاده فقط يه خورده کاراي خودم و مريم سر و سامون گرفته... بعضي موقع ماکان به تهران ميادو بهم سر ميزنه من هم بعضي موقع آخر هفته ها با هاله و حميد به روستا ميرم... خونواده ي مريم اجازه نميدن مريم رو هم با خودم ببرم چون موضوع ماهان رو فهميدن... تازه از من هم دلخور شدن که اين ماجرا رو ازشون مخفي کردم... ولي چاره چيه؟ اتفاقيه که افتاده و نميشه درستش کرد... در مورد شايان هم بايد بگم پدر مريم وقتي در مورد رفتارا و برخورداي شايان از زبون مريم شنيد کلي عصبي شد و مريم رو سرزنش کرد که چرا با آينده ي خودش بازي کرد و اتفاق به اين مهمي رو از اونا مخفي کرد... مريم هم خدا رو شکر بعد از اون بالاخره زبون باز کردو همه چيز رو در مورد بي علاقگي خودش از شايان گفت و البته در مورد ماهان هم با پدرش صحبت کرد... ماهان چند باري به تهران اومدو با پدر مريم حرف زده اما پدر مريم بهش رو نداد... آخرش هم ماهان دست به دامان من شد که مجبور شدم براي بار دوم به کمکش برم... بعد از گفتن يه طومار در مورد خوبيهاي ماهان هر چند پدر مريم موافقت خودش رو رسما اعلام نکرد ولي اينجور که معلومه قرار شده در موردش تحقيق کنه... مطمئنم که در آخر به اين وصلت رضايت ميده چون مريم هم به علاقه اعتراف کرده... عمو کيوان و زن عمو هم به همراه کيهان براي ديدن عروس آينده شون رفتن... عمو کيوان قبل از رفتن حضانت بچه ها رو خودش به عهده گرفت و کاراي قانونيش رو هم تقريبا انجام داد... رزا هم چند باري باهام تماس گرفت... از خنده ها و لحن شادش ميشد به راحتي فهميد زندگي خوبي رو شروع کرده و از انتخابش راضيه... همه چيز خيلي خيلي خوبه... و باور اين همه خوبي و خوشي براي مني که توي اين مدت خيلي عذاب کشيدم سخته...اما در مورد هاله بايد بگم که خيلي با ماکان صميمي شده... بعضي موقع خود ماکان هم ميگه: باورم نميشه اين دختر کوچولو اينجور دلمو برده باشه... در مورد حميد هم سعي ميکنه کمکش کنه... هر چند با حميد يه خورده با جديت برخورد ميکنه اما باز براي شروع خوبه... حميد اونقدر پسر فهميده اي هست که از جديت ماکان ناراحت نشه... ماکان دو روز پيش هم يه سري بهم زدو ازم خواست باهاش به روستا برم چون قرار بود امروز رزا و کيارش برگردن... آماده شده بودم که باهاش برم که در لحظه هاي آخر مشکلي تو شرکت پيش اومد و منصرف شدم... ماکان هم مجبور شد هاله و حميد رو با خودش ببره... الان تو ماشين نشستمو به سمت ويلا ميرونم... حدود يه ساعتي ميشه که به روستا رسيدم... توي اين روزا هم من هم ماکان سعي ميکنيم با هم ملايمتر رفتار کنيم... هر چند ماکان بعضي موقع بدجور از دستم عصباني ميشه و حرص ميخوره اما وقتي ميبينه گوشم بدهکار نيست بيخيال ميشه و با اخم و تخم رفتار ميکنه... الان معني حرفاي سلطان رو بهتر درک ميکنم... مطمئنم اگه يه فرصت ديگه به ماکان نميدادم در آينده پشيمون ميشدم و حسرت ميخوردم... غرور مهمه ولي وقتي پاي عشقي دو طرفه وسط باشه ديگه غرور معنايي نداره... هنوز هم قصد ندارم به پيشنهاد ازدواج ماکان جواب مثبت بدم حس ميکنم هنوز زوده... بايد شناختمون بيشتر بشه... يه جورايي ميدونم هر دومون واسه ي هم هستيم ولي دوست دارم با شناخت پامو تو خونش بذارم... درسته تو زندگي با ماکان بهتر ميتونم با رفتار و کرداراش آشنا بشم ولي من حس ميکنم اگه قبل از ازدواج از خصوصيات رفتاري، نقاط ضعف و نقاط قوت هم با خبر بشيم برامون بهتر باشه... همينجور که دارم ماشين رو ميرونم با لبخند شعري رو زمزمه ميکنم

در اوج يقين اگر ترديدي هست

در هر قفسي کليد اميدي هست

چشمک زدن ستاره در شب يعني

توي چمدان م.............

با ديدن يه زن تنها توي جاده تعجب ميکنم... کنار جاده واستاده و براي ماشينم دست تکون ميده.... من الان تو جاده اي هستم که به ويلاي ماکان ختم ميشه... پس اين زن نميتونه از اهالي روستا باشه... چون اهالي روستا جرات ندارن اين طرفا بيان... اگه همينطور برونم تا نيم ساعت ديگه به ويلا ميرسم... پس اين زن کيه که تو اين جاده اونم در نزديکي ويلا واستاده... با خودم فکر ميکنم شايد غريبه هست... جلوي پاي زن توقف ميکنمو شيشه رو پايين ميارم و با مهربوني ميگم: سلام خانم... کمکي از دست من برمياد

زن جوون: سلام خانم... راستش من اينجا غريبم... ماشينم يه خورده جلوتر خاموش شده... بنزين تموم کرده... ميشه کمکم کنيد

با تعجب ميگم: البته گلم... اما اينجا چيکار ميکني؟

رنگش ميپره و ميگه: يه کار ضروري داشتم مجبور شدم به اينجا بيام

منظورش رو درک نميکنم... کار ضروري اون هم اين طرفا... تازه اگه ماشينش خاموش شده چرا همونجا نمونده... با بي تفاوتي شونه اي بالا ميندازم... به من ربطي نداره يه خورده بنزين که چيزي ازم کم نميکنه... ماشين رو خاموش ميکنم... سوئيچ رو برميدارمو از ماشين پياده ميشم... به طرفش ميرمو ميگم: چيزي داري که بنز..........

هنوز حرفم تموم نشده که با ديدن شهناز به همراه پسر يه پسر جوون و همينطور چند تا مرد ديگه حرف تو دهنم ميمونه

با اخم ميگم: تو اينجا چيکار ميکني؟

با پوزخند ميگه: اومدم حقم رو ازت بگيرم... شک نداشتم که امروز براي ديدن خواهرت هم که شده به اينجا مياي

با تمسخر ميگم: از کدوم حق حرف ميزني؟

با اخم به اون زن اشاره اي ميکنه و ميگه: تو ميتوني بري کارت رو خوب انجام دادي ولي بدون اگه اين ماجرا جايي نفوذ کنه من ميدونم و تو

زن جوون: خانم خيالتون راحت

نگاشو از اون زن ميگيره و ميگه: ماهان از اول هم حق من بود... اما اون پسره ي احمق گول عشوه هاي خرکي تو رو خورد

خندم ميگيره... با صداي بلند در برابر چشمهاي بهت زده اش ميخندمو ميگم: خوشم مياد که خوب صفتهاي خودت رو به ديگران نسبت ميدي

با اخم ميگه: اگه ميدونستي تا چند دقيقه ديگه قراره چه بلايي سرت بياد اينجور نميخنديدي...

با تمسخر ميگم: اگه ميدونستي که تحت هيچ شرايطي ماکان با تو ازدواج نميکنه اينقدر خودتو اذيت نميکردي...

با داد به اون پسر جوون ميگه: ماشينش رو از اينجا دور کن تا کسي ماشين رو نديده

به اون مردا هم اشاره ميکنه و ميگه: به طرف درختا بيارينش

يه خورده ميبرسم ولي سعي ميکنم مقاوم باشم.. الان وقت ترسيدن نيست... بايد يه چيزي از خودم به جا بذارم... بهترين چيز همين ماشينه... هنوز متوجه نشدن که سوئيچ داخل ماشين نيست... همونجور که اون مردا به طرف من ميان آروم يکي از دستامو پشتم ميبرمو سوئيچ رو روي زمين ميندازمو بدون اينکه به زمين نگاه کنم با کفش زمين رو لمس ميکنم و سوئيچ رو پيدا ميکنم و خيلي آروم به زير ماشين پرتش ميکنم... فقط دعا ميکنم کسي نفهميده باشه... وقتي پوزخند شهناز رو ميبينم ميفهمم که متوجه چيزي نشده...

پسر: خانم اينجا سوئيچ نيست

شهناز با اخم ميگه: با سوئيچ چيکار کردي؟

با نيشخند ميگم: تو رو ديدم يه خورده هل شدم گمش کردم

شهناز به مردا ميگه بگردينش... مردا به طرف من ميان که با همه قدرتم مقاومت ميکنمو سعي ميکنم باهاشون بجنگم... اما اونا چند نفر هستنو من يه نفر... زورم بهشون نميرسه... بالاخره دونفرشون من رو ميگيرنو يکيشون هم جيباي مانتوم رو ميگرده... هر چي ميگرده چيزي پيدا نميکنه...

مرد: خانم سوئيچ نيست

شهناز با داد ميگه: لعنتي اون سوئيچ کجاست؟

با شيطنت ميگم: تو جيب عمو شجاست... برو بهش بگو شايد بهت داد هر چند بعيد ميدونم به بچه هاي زير دو سال از اين چيزا بده...

با عصبانيت به طرف من ميادو سيلي محکمي به صورت من ميزنه و ميگه:خفه شو

با پوزخند ميگم: با چند تا مرد اومدي سراغم اونا هم دستاي من رو گرفتن... اونوقت جنابعالي ميزني تو صورتم و احساس قدرت هم ميکني... من يه دخترم تو هم يه دختري... اما اونقدر جرات نداري با يه دختر همسن و سال خودت عادلانه مبارزه کني... برو بچه... من تو رو اصلا آدم حساب نميکنم... عصباني ميشه و ميگه: ماشين رو بيخيال شين

بيارينش بين درختا

بعد از گفتن اين حرف خودش به سمت درختاي اطراف جاده حرکت ميکنه... اون چند تا مرد هم من رو به زور با به دنباله خودشون ميبرن.... يه خورده که از جاده دور ميشيم شهناز وايميسته و ميگه: ماکان لياقت من رو نداشت

بعد از جيبش يه چاقو در مياره و ميگه: فکر کن وقتي جنازه ي آبکش شده ي تو رو ببينه چيکار ميکنه

با پوزخند ميگم: اونوقت جنابعالي رو هم آبکش ميکنه

شهناز با صداي بلند ميخنده و ميگه: نه دخترجون همه فکر ميکنند توسط چند تا دزد به اين روز افتادي... از اونجايي هم که زيادي حاضر جواب و سرتقي همه به اين نتيجه ميرسن که مقاومت کردي و اونا هم اون بلا رو سرت آوردن

با خونسردي ميگم: حالا به ماکان حق ميدم که نخواد تو رو به عنوان همسر آيندش انتخاب کنه... چون به جز اينکه يه هرزه ي به تمام معنايي آدم احمقي هم هستي

با عصبانيت به سمت ميادو با داد به مردا ميگه ولش کنيد.... مردا ولم ميکنندو يه خورده عقب ميرن... با نيشخند نگاش ميکنم... جلوم ميادو هلم ميده که با يه درخت برخورد ميکنم... چاقو رو به طرفم ميگيره که با پا يه ضربه محکم به شکمش وارد ميکنم... چاق از دستش ميفته و خودش هم از درد روي زمين دولا ميشه... اون مردا به سرعت خودشون رو به من ميرسونند ولي من دوباره باهاشون درگير ميشم... يکيشون رو به زحمت از پا در ميارم هنوز واسه تسليم شدن زوده ميخوام يکي ديگه شون رو هم از پا در بيارم که يه چيزي محکم به پشت سرم برخورد ميکنه... از حرکت وايميستم... سرم عجيب درد ميکنه... با يه دستم سرم رو ميگيرم با يه دست به درختي تکيه ميدم... حس ميکنم دستام خيس شده... چشمام کم کم داره تار ميشه... به سختي برميگردمو به پشت سرم نگاه ميکنم.... شهناز رو ميبينم که چوبي رو تو دستش گرفته و با پوزخند نگام ميکنه... کم کم روي زمين خم ميشم... دستم رو از پشت سرم بر ميدارم... دستم خونيه... کم کم صداها برام نامفهوم ميشن... و بعدش هم همه جا سياه ميشه

----------------

دو روز بعد...

&&ماکان&&

روي صندلي کنار تخت روژان نشسته و با ناراحتي به عشقش زل زده... دو روزه که همه ي عشقش همه اميدش همه زندگيش بيهوش روي تخت بيمارستان افتاده... و اون نميتونه کاري کنه... با خودش فکر ميکنه شايد دارم تاوان اشتباهاتم رو پس ميدم... تاوان روزايي که کنارم بودو قدرش رو ندونستم... دستاشو بالا مياره و گونه هاي عشقش رو نوازش ميکنه... اشکي گوشه ي چشمش جمع ميشه

زير لب زمزمه ميکنه: روژان بهوش بيا... من بدون تو نميتونم زندگي کنم... به خدا نميتونم

در اتاق باز ميشه سريع اشکش رو از گوشه ي چشمش پاک ميکنه... اما يه خورده دير جنبيد چون ماهان متوجه ي ماجرا شده... اما به روي خودش نمياره

ماهان آهي ميکشه و ميگه: خبري نشد

با ناراحتي فقط سري به نشونه نه تکون ميده

ماهان: ماکان نگران نباش... همه چيز درست ميشه

با خشم نگاش ميکنه و با صداي بلند ميگه: چي درست ميشه... هان؟... چي درست ميشه؟

ماهان با ناراحتي نگاش ميکنه و چيزي نميگه

خودش هم ميفهمه زيادي تند رفته با لحني که توش ناراحتي موج ميزنه ميگه: ماهان خيلي عصبيم احتياج به تنهايي دارم... خواهش ميکنم تنهام بذارم

ماهان سري تکون ميده و ميگه: ماکان راستش دائي........

چنان با اخم بهش زل ميزنه که ماهان از گفتن ادامه ي حرفش منصرف ميشه و با چهره اي گرفته از اتاق خارج ميشه

دو روزه که شهناز بازداشته و اون به هيچ قيمتي حاضر به آزاديش نميشه

سرش رو بين دستاش ميگيره و به دو روز قبل فکر ميکنه: دو روز پيش که داشت براي ديدن مباشرش به روستا ميرفت ماشين روژان رو کنار جاده ميبينه... با تعجب ماشينش رو پارک ميکنه و از ماشين پياده ميشه... هر چي به اطراف نگاه ميکنه روژان رو پيدا نميکنه... تا اينکه صداي آشناي دو تا مرد رو ميشنوه با نگراني به سمت درختا ميره و نوچه هاي دائيش رو ميبينه که بدن نيمه جون روژان رو روي زمين ميکشن

زير لب زمزمه ميکنه: اگه بلايي سر روژان بياد زنده شون نميذارم...

دوباره ياد التماساي زن دائيش ميفته... پوزخندي ميزنه و با خودش ميگه: محاله رضايت بدم

نگاش به روژان ميفته... دلش بدجور ميگيره...

وقتي يادش مياد روژان رو چه جوري پيدا کرد دلش آتيش ميگيره... وقتي روژان رو توي اون حالت ديد چنان کتکي به نوچه هاي دائيش زد که اونا هم راهي بيمارستان شدن... هر چند باز هم دلش خنک نشد... وقتي روژان رو به بيمارستاني در شهر رسوند يکسره به روستا برگشتو همه رو خبر کرد... بعد اون هم شکايت نامه اي عليه دائيش و نوچه هاي دائيش تنظيم کرد... نوچه ها وقتي فهميدن ممکنه به دردسر بيفتن بعد از مدتي به همه چيز اعتراف کردن... دائيش باور نميکرد که خواهرزادش بر عليه ش شکايت کنه... اما با اعتراف نوچه ها شکايتش از پرويز رو پس گرفت و بر عليه شهناز شکايت کرد... بخاطر شهادت اون دو نفري که گير افتاده بودن شهناز بازداشت شد

وقتي همراه مامور جلوي در خونه ي دائيش ظاهر ميشه اول پرويز کلي داد و بيداد راه ميندازه ولي با فهميدن حقيقت با ناباوري به دستهاي دستبند زده ي دخترش نگاه ميکنه... زن دائيش از اون روز تا الان هزار بار براي گرفتن رضايت اومده ولي اون حتي حاضر به ديدنش هم نشده... الان هم که شنيده دائيش اومده باز هم دلش نميخواد پرويز رو ببينه اصلا براش مهم نيست که اونا چه زجري ميکشن... چون همه ي اين زجرا حقشونه... چون اونا روژانش رو به اين روز انداختن... ياد رزا ميفته که تا الان چند بار بهوش اومده و دوباره از حال رفته و ... وقتي بهوش مياد اونقدر بي تابي خواهرش رو ميکنه که يامجبور ميشن دوباره بهش آرام بخش تزريق کنند يا خودش از حال ميره... تو اين دو روز همه ي کارا رو کيارش و ماهان انجام دادن... خودش حتي نميتونه از کنار روژان تکون بخوره... بعد از اينکه خيالش از بابت شهناز راحت شد به بيمارستان اومدو تا الان از بيمارستان خارج نشد... وقتي از دکتر در مورد حال روژان پرسيد دکتر گفت ضربه محکمي به سرش وارد شده... و دليل بيهوشيش هم همينه... ولي خوشبختانه به جمجه اش آسيبي وارد نشده... ولي نظر قطعي رو بايد بعد از بهوش اومدنش داد که بعد از دو روز هنوز بهوش نيومده...

آهي ميکشه و به روژان خيره ميشه... از کيارش شنيده هاله بدجور بي تابي روژان رو ميکنه... چند باري هم حميد به ديدن روژان اومدو با گريه خارج شد... با اينکه حال خودش خوب نبود ولي براي اولين بار حميد رو بغل کردو بهش دلداري داد

زير لب زمزمه ميکنه: مثله هميشه حق با تو بود... حميد پسره خيلي خوبيه... ببخش که خيلي وقتا باورت نداشتم فرشته کوچولوي من

با يادآوري اين يه ماه بغض بدي تو گلوش ميشينه.... همه ي سعيشو ميکنه که اشکي نريزه... دست روژان رو ميگيره و سرش رو روي تخت ميذاره

همونجور که سرش روي تخته ميگه: روژان تو رو خدا بهوش بيا... ديگه طاقت ندارم

نميدونه چقدر توي همون حالت مونده اما احساس ميخوره يه چيزي توي دستش تکون ميخوره

**************

چشمامو باز ميکنم... يکم تار ميبينم... سرم عجيب درد ميکنه... چيز زيادي يادم نمياد... نگاهي به اطراف ميندازم ماکان رو کنار خودم ميبينم... سرش رو روي تخت گذاشته و بخواب رفته... دستم توي دست ماکانه... سعي ميکنم دستم رو از دستاش خارج کنم... که ماکان به سرعت سرش رو از روي تخت بلند ميکنه...

با ترس ميگم: چته ديوونه... ترسيدم

به سرعت از جاش بلند ميشه و با شوق ميگه: روژان بالاخره بهوش اومدي؟

با گنگي نگاش ميکنم و ميگم: مگه بيهوش بودم؟

بعد کم کم متوجه موقعيتم ميشم... نگاهي به اطراف ميندازم ولي يکم که ميگذره کم کم يه چيزايي يادم مياد... اون زن جوون... شهناز... اون سه تا مرد... اون پسر جوون... چاقو... کتک کاري... و در آخر اون ضربه اي که به سرم وارد شد...

دستم روي سرم ميذارمو عجيب درد ميکنه ميگم: ماکان سرم عجيب درد ميکنه

لبخندي که رو لباش اومده بود پاک ميشه و ميگه: واي بايد دکترت رو خبر کنم

بعد از گفتن اين حرف به سرعت از اتاق خارج ميشه و در رو هم ميبنده

کم کم ديدم بهتر ميشه... ديگه زياد تار نميبينم... تقريبا همه چيز يادم اومده ولي سرم خيلي درد ميکنه.... همينجور که دارم حال خودم رو ارزيابي ميکنم در اتاق باز ميشه و يه مرد ميانسال همراه ماکان وارد اتاق ميشه...

مرد ميانسال: سلام خانم خانما

لبخندي ميزمو ميگم: سلام

مرد ميانسال: حالت چطوره؟

با شيطنت ميگم: مگه دکترين؟

ماکان با جديت ميگه: روژان

مرد خنده اي ميکنه و ميگه: شما فکر کن آره

-يعني اگه من فکر کنم شما دکترين شما واقعا دکتر ميشين؟

ماکان ميخواد چيزي بگه که من ميگم ماکان حالا فکر کنم تو دکتري تو هم دکتر ميشي

مرد با صداي بلند ميخنده و ميگه: اين جور که معلومه حالت خيلي خوبه

ماکان: آقاي دکتر الان ميگفت سرش درد ميکنه

بهت زده ميگم: شما واقعا دکترين؟

ميخنده و ميگه: با اجازه ي شما... بله

پخي ميزنم زير خنده و ميم: مگه ميخواين رو سفره ي عقد بله بگين

دکتر با تعجب به ماکان نگاه ميکنه و ميگه: اين بيمار ما از قبل اينجوري ب.....

ماکان چشم غره اي بهم ميره و بعد ميپره وسط حرف دکترو ميگه: خيالتون راحت از وقتي به دنيا اومد يه نمه خل و چل ميزد شما به اين علايمش نگاه نکنيد

دکتر لبخندي ميزنه و معاينم ميکنه... بعد هم چند سوال از من ميپرسه که جوابشو ميدم... بعد از اينکه دکتر من رو معاينه ميکنه به ماکان ميگه اينجور که معلومه همسرتون هيچ مشکلي ندارن

با تعجب نگاشون ميکنم... منظور دکتر چيه؟... من که هنوز زنش نشدم... با صداي دکتر از فکر بيرون ميام

دکتر: اما باز بهتره يه سي تي اسکن از سرش بگيريد و بعد از تموم شدن اين حرفا رو به من ميکنه و ميگه: خانم خانما خيلي از آشناييت خوشحال شدم

با لبخند ميگم: من هم همينطور

بعد از رفتن دکتر ماکان روي صندلي کنار تخت ميشينه و با اخم ميگه: تو خجالت نميکشي؟

- چرا اتفاقا در فکرش هستم... فقط بذار اول يه سر به کلاس نقاشي بزنم... آخه نقاشيم زياد خوب نيست وقتي ياد گرفتم ميام برات خجالت ميکشم

ماکان: تو نميخواي آدم شي

-آخه عقل کل تو بايد الان به وجود چنين فرشته اي افتخار کني... بعد ميگي آدم بشم... راستي من که هنوز زنت نشدم باز چي به اين ملت گفتي؟

با حرص ميگه: امان از دست تو... اگه اينجوري نميگگفتم که اجازه نميداد اينجا بمونم عقل کل

ميخندمو ميگم: حرص نخور پير ميشي... من شوهر پير نميخوام

لبخندي ميزنه و ميگه: اينبار بدجور من رو ترسوندي ديگه حق نداري تنها تو اون جاده بري و بياي

آهي ميکشمو ميگم: خدا رو شکر بخير گذشت

با اخم ميگه: البته بعد از دو روز

با تعجب ميگم: چــــــي؟

با همون اخمش ميگه: دو روزه بيهوشي... رزا که از نگراني تو يکسره زير سرمه... از ترس بهش آرام بخش ميزنند تا بي تابيت رو نکنه... من رو هم تا مرز سکته بردي

-باورم نميشه... چه جوري پيدام کردي

ماکان شروع به تعريف کردن ماجرا ميکنه و من با دهن باز نگاش ميکنم.. وقتي حرفاي ماکان تموم ميشه ميگم: ماکان يه چيزي ازت ميخوام نه نگو

ماکان با شيطنت مميگه: حرفشم نزن... همون يه بار که سر شرطات کلاه سرم گذاشتي واسه ي هفت پشتم بسه

بدون توجه به لحن شوخش ميگم: رضايت بده

ماکان کم کم اخماش تو هم ميره و با عصبانيت ميگه: حرفشم نزن

-خواهش ميکنم... بخاطر من... دوست ندارم باعث خرابي آينده ي کسي بشم

ماکان اون خودش آيندش رو خراب کرد

-مگه نميگي مادرش گفته پشيمونه... مگه نميگي پدر و مادرش هزار بار براي رضايت اومدن... فکر کن شهناز حتي چند سال زنداني بشه ولي به نظرت اين زنداني شدن چيزي رو درست ميکنه

ماکان: حداقل دل من رو که خنک ميکنه

- و ممکنه کينه ي اون رو هم بيشتر کنه... ببخشش

ماکان با بي حوصلگي ميگه: بعدا در موردش حرف ميزنيم

چشمامو مظلوم ميکنمو ميگم ماکان

ماکان: کوفت... باز چشماتو اونجوري کردي

هيچي نميگمو همونجور نگاش ميکنم

ماکان: اه..... باشه بابا راضي شدي

ميخندمو ميگم: اوهوم

ماکان با اخماي در هم ميگه: روژان ديگه کم کم داره تحملم تموم ميشه... پس کي ميريم سر خونه زندگيمون

با اخم ميگم: الان خيلي زوده

ماکان: شيطونه ميگه بيخيال قول و قرامون بشم يه ني ني واسه ي جفتم.......

با داد ميگم: ماکـــــــــان

با صداي بلند ميخنده و من هم مثله هميشه با حرص نگاش ميکنم

پايان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/07/27ساعت 12  توسط david  |