عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان ابریشم و عشق(3)

مي دونستم بلاخره کار خودشو ميکنه.منظورم کوروشه...
بعد از صحبت هاي دو روز پيشمون تو موسسه،تقريبا مي شد حدس زد که قانع نشده و احتمالا دنبال اينه که منو قانع کنه.حالا به هر وسيله اي.

داشتم خودمو براي مراسم امشب آماده مي کردم.که بهناز در زد و وارد اتاقم شد.
_بذار من برات درستش کنم.
داشت به کراواتم اشاره مي کرد.
_حسابي خوش تيپ کردي.
ابرويي بالاانداختم وبا شيطنت گفتم:خوش تيپ بودم.
رو پنجه ي پا وايساد و گره کراواتمو محکم کرد.
_خود شيفته.
برام پشت چشم نازک کرد.با بي خيالي شونه بالا انداختم.
_داريوش وبچه ها کجان؟
_تا يه ده دقيقه ي ديگه مي رسن...ببينم دير که نشده؟!
_نه هنوز فرصت داريم.
يقه ي بلوزمو مرتب کرد وخودشو کنار کشيد.
_کوروش باهام تماس گرفته بود.
يه برق عجيبي تو نگاش مي ديدم.با حرص نفسمو فوت کردم.
_مي دونم.
_يه چيزايي در مورد اون فرش ابريشم ودختر کاشوني وعشق مي گفت.
داشت با خنده نگام ميکرد.خم شدم وگونه شو بوسيدم.
_بي خيال بهي....تو که اونو خوب مي شناسي چرت وپرت زياد مي گه.
با ترديد گفت:مطمئني؟!...بابا که يه نظر ديگه داره.
_نگو که به بابا هم زنگ زده!!
سر تکان داد.با عصبانيت گوشيمو برداشتم تا بهش زنگ بزنم.
_مي کشمت کوروش.
بهناز دست دراز کرد وگوشيو ازم گرفت.
_بده من اينو...به اون بيچاره چيکار داري.خب خواسته يه لطفي در حقت بکنه.
نا خود آگاه اخم کردم وگفتم:غلط کرده...بگو پس بي دليل نبود بابا ازم مي خواست قبل رفتن با هم حرف بزنيم.
دستامو روکمرم گذاشتم ودو بارمسير کوتاه بين تختم تا در اتاق رو طي کردم.
بهناز واسه آروم کردنم گفت:حالا بي خودي خونتو کثيف نکن.به نظرمن که اون کار عاقلانه اي کرده....اگه تو اون دختر کاشوني رو دوست داري نبايد به خاطر خواسته ي مامان يا هرکس ديگه اي تن به اين ازدواج مسخره بدي.
با تمسخر نگاش کردم.
_فکر ميکني اين به عقل خودم نرسيده؟
_پس چرا...
حرفشو قطع کردم وبا تندي گفتم:من نميخوام با اون دختر کاشوني ازدواج کنم.چون...چون...
دندونامو رو هم فشردم.ودستامو بي اختيار مشت کردم.نمي تونستم حتي يه دونه دليل درست وحسابي پيدا کنم.
بهناز با ناباوري زمزمه کرد.
_آخه چرا؟!!...تو اونو دوست داري.
_دوستش ندارم.فقط گاهي بهش فکر ميکنم.
_خب که چي؟
_ما به درد هم نمي خوريم.
دستاشو تو هم قلاب کرد وبه در اتاق تکيه داد.
_يه دليل منطقي بيار بهراد.
_اون يه دختر معموليه.تحصيلاتش خلاصه شده تو يه فوق ديپلم معادل و نوع نگاش با من زمين تا آسمون فرق ميکنه.
موقع گفتن اين چيزا حالت تهوع بهم دست داده بود.واقعا که شخصيت مزخرفي داشتم.
با تاسف سر تکان داد.
_يعني واقعا آيسان ارزششو داشت که به خاطرش از اون بگذري؟
نداشت...مطمئنم که نداشت.اما من ترجيح دادم واسه فرار از قرار گرفتن تو سرنوشت گلاره به اون فکر کنم.
اگه نمي تونستم دليلمو به زبون بيارم به خودم که مي شد اعتراف کنم.گلاره رو نمي خواستم چون از وقتي فهميده بودم با چه ديدي به زندگي نگاه ميکنه برام غريبه و دور به نظر مي رسيد.اونو از خودم خيلي بزرگتر مي ديدم ودونستن اين موضوع جنبه ي خودخواه شخصيتمو آزار مي داد.
_آيسان خوشگله،تحصيلکرده ست و خونواده ش هم خوبن...به نظرت خيلي غير عاديه که بخوام اونو انتخاب کنم؟
_فکر ميکردم اونقدري بزرگ شدي که ديگه عقلت به چشمت نباشه.اما اشتباه مي کردم.
برگشت ودستشو واسه باز کردن در رو دستگيره گذاشت.
کلافه دستي به موهام کشيدم وگفتم:تو و همجنسات همه چيزو خيلي پيچيده تر از ما مردها مي بينين...
پوزخندي زد وزير لب زمزمه کرد.
_مردها!!!...کوروش که يه جور ديگه فکرميکنه.
_اون خاله زنک رو ولش کن...بهناز باور کن من اون دخترو نمي خوام.واقعا درک اين موضوع اين قدر مشکله؟!
_باشه من ديگه چيزي نميگم فقط ميخوام ببينم مي توني با اين حرفا بابا رو هم راضي کني.

********************************

نفس عميقي کشيدم وبا اطميناني که هميشه تو خودم سراغ داشتم به طرف اتاق کار بابا رفتم و ضربه اي به در زدم و وارد شدم.
پشت ميز مطالعه ش نشسته بود وداشت به يه آلبوم قديمي نگاه مي کرد.صداي بنان وآهنگ کاروانش که از گرامافون قديمي بابا به گوش مي رسيد،نا خود آگاه آدمو متاثر مي کرد.

 

همه شب نالم چون ني.
که غمي دارم _که غمي دارم.
دل وجان بردي اما
نشدي يارم _نشدي يارم.
با ما بودي _بي ما رفتي.
چو بوي گل به کجا رفتي.
تنها ماندم _تنها رفتي.

_دارين چيکار ميکنين؟
سوالم يه خورده بي معني به نظر مي رسيد.بهم اشاره کرد جلوبرم.
_بيا اينو ببين.
آلبوم رو به طرفم گرفت.يه عکس از خودش ومامان وبهناز بود.
_من از اين عکس يه خاطره ي خوب دارم.
سرمو بلند کردم وبه چشمهاش که از هيجان مي درخشيد زل زدم.
_درست چند دقيقه قبل از گرفتن اين عکس از زبون مادرت شنيدم که دارم دوباره پدر ميشم.
نگاهم باز به طرف عکس چرخيد و روي چشم هاي بابا ثابت موند.همون هيجان وبرق نگاهي که بعد بيست وهشت سال هيچ تغييري نکرده بود.
_اون روز بود که فهميدم من آدم خوشبختي هستم وزندگيمو بيش از حد تصورم دوست دارم.تا حالا در اين مورد چيزي به کسي نگفتم.اما ميخوام اينو به تو بگم...بيا کنارم بشين.
رو صندلي اي که جلو پام بود نشستم و اون آلبومو به صفحه ي اولش برگردوند.نگام به عکس مامان وبابا تو روز عروسيشون دوخته شد.
_موقع ازدواج من ومادرت تنها چيزي که مارو به نوعي به هم مربوط ومشترک مي کرد،پدربزرگت استاد توتونچي بود.در واقع من به عشق استادم با دخترش ازدواج کردم.البته نميتونم از اين بگذرم که آذر هم دختر خوب وشايسته اي بود...اما دنياي ما باهم زمين تا آسمون فرق داشت.اون تو زندگي دنبال چيزايي بود که من سالها قبل براي فرار از اونها به سمت وسوي هنر کشيده شده بودم.هيچ نقطه ي توافقي اين وسط وجود نداشت.هرکدوم از ما راه خودمون رو مي رفتيم وبه اون يکي فقط به چشم يه نياز که بايد باشه نگاه مي کرديم...من آذرو دوست داشتم اما هنر واستادمو بيشتر مي خواستم.اونم به خاطر استاد منو انتخاب کرد.اما به دنياي خودش و رابطه با دوستاش علاقه ي بيشتري نشون مي داد...استاد که فوت کرد من به يه پوچي بزرگ رسيدم.شايد اگه بهناز نبود اين زندگي هرگز دوومي پيدا نمي کرد.اما گذر زمان کم کم همه ي ورق هارو برگردوند.حالا که پدر بزرگت بين ما نبود من آذرو بهتر مي ديدم.وعجيب اينجا بود که با همه ي تفاوت هايي که داشتيم من واون انگار براي اين به دنيا اومده بوديم که کنار هم باشيم.اين چيزي بود که با عث شد اونروز بفهمم نسبت به زندگيم نا شکر بودم.وبا وجود يه همسر خوب وبچه هايي که اميد زندگيمن آدم خوشبختيم.
مطمئن بودم بابا از گفتن اين حرفا منظور داره.تو دلم دو سه تا فحش درست ودرمون به کوروش دادم.که اين وسط آتش بيار معرکه شده بود.

گر ز دل بر آرم آهي.
آتش از دلم خيزد.
چون ستاره از مژگانم.
اشک آتشين ريزد.
چو کاروان رود _ فغانم از زمين_ به آسمان رود.
دور از يارم_خون مي بارم.

_بهراد حواست به من هست؟!
سرمو بلند کردم.
_داشتم گوش مي دادم.
بابا به شوخي گفت:به کي؟...من يا بنان؟
لبخند غمگيني زدم وبي مقدمه پرسيدم.
_کوروش با هاتون تماس گرفته بود؟
_اون دوست خوبيه مگه نه؟
در واقع با اين کار آخرش زياد مطمئن نبودم.پس هيچ عکس العملي نشون ندادم.
آلبومو بست و خيلي جدي بهم خيره شد.
_چرا نگفتي اون دخترو دوست داري بهراد؟
_چون ندارم.
_من که اينطور فکر نميکنم.تا همين چند روز قبل از اون دختر برام زياد ميگفتي.خودمم اونموقع يه حدس هايي مي زدم...خب اگه علاقه اي اين وسط هست چرا پنهونش ميکني؟کسي که مجبورت نکرده حتما با آيسان ازدواج کني.
_اما انتخاب من اون بوده.
دستاشو بهم قلاب کرد وبه صندليش تکيه داد.
_داري با خودت لج ميکني بهراد.تو به آيسان علاقه اي نداري...نمي تونم واقعا درک کنم چرا همچين تصميمي گرفتي.
عميق نگاهش کردم.مي خواستم حرفم روش تاثير بذاره.
_شايد آذر زندگي من هم،آيسان باشه.
زير لب با ترديد زمزمه کرد.
_شايد!!!
صداي زنگ در باعث شد نگاهي به ساعت مچيم بندازم.و از جام بلند شم.
_داريوش اينا هم رسيدن...ديگه بايد کم کم راه بيفتيم.
براي فرار از نگاه سرزنشگرش ،قدم هامو واسه بيرون رفتن تندتر برداشتم.که صداي غمگينش منو دم در متوقف کرد.
_اين خيلي دردناکه وقتي مي بينم.وقايع داره دوباره تکرار ميشه واين بار تويي که به جام وايسادي بهراد...من واسطه ي قرار گرفتن گلاره تو زندگي تو بودم.مي ترسم از روزي که نباشم وتو اونم نداشته باشي.
ته دلم با اين حرفش خالي شد.اما عکس العملي نشون ندادم.انگار تو سرنوشتم اين بود که هميشه از هر حقيقت تلخي فرار کنم.

چو روشني از ديده ي ما رفتي.
با قافله ي باد صبا رفتي
تنها ماندم_تنها رفتي.

*************************************

 

دلم مي خواد اين قسمت از زندگيم بيفته رو دور تند و اونقدر تو دايره ي محدودش بچرخم وبچرخم که حس کنم ديگه هيچ نقطه اي آخر راه نيست...سرگيجه ي خوبيه مگه نه؟...حداقلش اينه که بي خيال مي شي...بي تفاوت مي شي...وميذاري زمان به جاي تو تصميم بگيره.
اونشب با انداختن انگشتر نشون به دست آيسان در ظاهر يه رابطه ي مشترک شروع و در باطن همه چي از نظر من تموم شد.
گذاشتم خودشون تصميم بگيرن ميخوان چيکار کنن.قرار عقدمون عصر چهارشنبه بود ومن بايد همون شب راهي کاشان مي شدم.تا صبح پنج شنبه فرش رو تحويل بگيرم.بابا اصلا حالش خوب نبود.
اين چند روز به يه چشم بر هم زدن،گذشت.مراسم عقد تو خونه ي سيروس خان برگزار مي شد.وقرار هم نبود جشن وپايکوبي اونچناني داشته باشيم.نميدونم چرا اينقدر بي خيال بودم.انگار همه ي اين سگ دو زدن ها واسه ازدواج يکي ديگه بود.

براي بردن آيسان به آرايشگاه مجبور شدم صبح چهارشنبه تا خونه شون برم.رديف ميز وصندلي هاي تاشده ي گوشه ي حياط وکارگرهايي که تو رفت وآمد بودن نشون مي داد قراره امروز اونجا يه مراسم برگذار شه.مراسمي که دليلش براي من فقط ديدن رضايت وخوشحالي بابا بود.
اون تنها کسي بود که حاضر بودم براش همه جوره از زندگيم مايه بذارم.

کوروش بيچاره اين روزا به خاطر من بدجوري تو زحمت افتاده بود.مدام اينور و اونور دنبال رديف کردن کارها بود.البته اينم بگم که هرقدمي برام بر مي داشت يه دوتا نيش وکنايه هم واسه خالي نبودن عريضه نثارم مي کرد.
زنگ درو که زدم،آيسان با يه ساک بزرگ وچهره اي خندون جلوي در ظاهر شد.بالا وپايين پريدن ها وبچه بازيهاش گاهي خنده آور بود.
_سلام آقاهه...صبحت به خير.
_سلام... بدو که ديرت نشه.
لب ولوچه ش آويزون شد.
_پس صبح به خيرم چي شد؟...خورديش؟
مثل دختر بچه ها صداشو نازک کرده بود.خنده مو به سختي کنترل کردم ودر حاليکه سوار ماشين مي شدم گفتم:خب بابا صبح شمام به خير.
به حالت قهر نگاشو ازم گرفت.
_همينجوري خشک وخالي؟!
ابرويي بالا انداختم وطلبکارانه نگاش کردم.
_مثلا قراره ديگه چه جوري باشه؟
شروع کرد با خودش غرزدن.
_اَه باز اين آقاهه اخمو وبد اخلاق شد...
دستمو زير چونه ش گذاشتم وصورتشو به طرف خودم چرخوندم.و دقيق نگاش کردم.
_آخ اگه بدوني با اين قيافه ي آويزون چقدر زشت مي شي.
کمي خودشو عقب کشيد وبا بهت گفت:واقعا؟!!
بلند خنديدم و اون که فهميد دارم باهاش شوخي مي کنم مشت آرومي به بازوم کوبيد.
_بدجنس.
راه افتادم وبا خنده گفتم:بلاخره نگفتي منظورت از صبح به خيري که خشک وخالي نباشه چيه؟
با دلخوري گفت:يعني تونمي دوني؟
شيطنتم گل کرده بود ومي خواستم کمي اذيتش کنم.
_خب چرا مي دونم.ولي فکر مي کردم معمولا دخترا تو اين جور مسائل کمي محفوظ به حيا باشن.اونم وقتي که فقط يه پنج،شش ساعتي تا مراسم عقدشون مونده.
با ناراحتي لب ورچيد.
_دستت درد نکنه.حالا ديگه من بي حيا شدم؟!
خودمو به اون راه زدم.
_من همچين چيزي گفتم؟
چشاشو باريک کرد وبا ترديد بهم خيره شد.
_پس منظورت از اون حرف چي بود؟
با بي خيالي شونه بالا انداختم.
_به نظرم اومد بايد يکم بيشتر خجالتي باشي.لااقل تومراسم خواستگاري که اينطوري بودي.
زرنگتر از اين حرفا بود که طعنه مو نگيره.
با يه پوزخند عصبي گفت:وقتي همه چي بينمون جدي شده ديگه نياز نمي بينم ابراز علاقه مو با حجب وحيا پنهون کنم.
چيزي نگفتم وگذاشتم سکوتم بهش بفهمونه بعضي حرفاش تا چه حد نا اميدم ميکنه.
جلوي آرايشگاه پياده ش کردم ودنبال کارهاي باقي مونده رفتم.مي خواستم ذهنمو درگير يه سري چيزهاي حاشيه اي و بي اهميت کنم ونذارم فکر وخيال از پا درم بياره.

چند ساعت بعد وقتي کنار همديگه نشسته بوديم وسفره ي عقد هم جلومون پهن بود ،ديگه راهي براي برگشتن وجود نداشت.بايد به خاطر خودخواهيم اين تاوان رو پس مي دادم.
_عروس خانوم بنده وکيلم؟
نگاهم به چهره ي زيباي آيسان،تو آينه ي بزرگ روبرومون خيره بود.اما زير اون چادر سفيد صورت معصوم گلاره به من لبخند مي زد.
_با اجازه ي پدر ومادرم بله.
واين بله اون تصوير قشنگ رو ازم گرفت و صداي دست زدن جمع منو به دنياي واقعيات کشوند.

******************************

دوست ندارم ديگه از سيل تبريک ها و صورتک هاي خندون وحرفاي تکراري(مبارک باشه)و(به پاي هم پير شين)و(انشالله خوشبخت بشين )چيزي بگم.
دلم نمي خواد به اين فکر کنم که مي شد جور ديگه اي اين داستان رو نوشت.حالا که تصميم گرفته بودم چشم هامو رو واقعيت وجوديم ببندم بايد تا تهش مي رفتم.
از همون لحظه که همه چي تموم شده بود و من وآيسان ظاهرا ازدواج کرده بوديم اون سوال مسخره مدام تو ذهنم تکرار مي شد.(بهراد سهم تو از زندگي اينه؟؟)ومن بدون کوچکترين ارفاقي به خودم مي گفتم(آره حق من از زندگي همينه).اين بهترين انتخابي بوده که ميتونستم داشته باشم.چون اگه يه نگاه به چهره هاي شاد دور وبرم مي انداختم مي ديدم که همه دارن کار منو تاييد ميکنن.اما...
بابا ،با يه لبخند غمگين به من مثل قرباني نگاه ميکرد.وکوروش با تمسخر،انگار به يه آدم احمق زل زده بود وبهناز با تاسف ،چون انتظار نداشت اينقدر ظاهر بينانه تصميم بگيرم.
نگاهمو ازشون گرفتم وسعي کردم تمام توجهمو به آيسان که حالا با يه آرامش عجيب کنارم نشسته بود،بدم.نمي دونم چرا ديدن اون برق شادي وهيجان تو چشماش نگرانم مي کرد.مثل آدم هاي فاتح وپيروز به جمع خيره بود.
سنگيني نگاهم باعث چرخيدن صورتش به طرفم شد.ولبخند ظريفي لب هاي قشنگش رو از هم باز کرد.بي اختيار دستشو گرفتم.مي خواستم ديگه باورم بشه اون حالا جز مهمي از زندگيم شده.
_خوشحالي؟
سوالش باعث شد جا بخورم.سرمو کمي جلو بردم تا صدام تو اون شلوغي به گوشش برسه.
_بايد نباشم؟
کمي به طرفم متمايل شد وبا اينکار نفس هاي گرم ولطيفش به صورتم خورد.بي اختيار خودمو عقب کشيدم.البته نه تا اون حد که توي ذوقش بزنم.
_منم خوشحالم بهراد.
دستشو کمي فشردم ودقيق نگاش کردم.مطمئن بودم که خوشحاله.اما اين خوشحالي چيزي نبود که بتونم بي تفاوت از کنارش بگذرم،وقتي هنوز شناخت چنداني ازش نداشتم.
مراسممون خيلي ساده تموم شد.که البته بيشتر به خاط مراعات حال بابا بود.مهمون ها که رفتند،کم کم من هم براي رفتن به کاشان آماده شدم.
دم در داشتم با بهناز اينا خداحافظي مي کردم وسفارش مراقبت از بابا رو بهشون مي دادم که مهتاج خانوم صدام کرد.
_بهراد جان پسرم آيسان کارت داره.
درست نبود همين اولين شب ازدواجمون ،براي خونواده ي همسرم رو ترش کنم.اما اون وسط حرفم پريده بود وباعث شده بود رشته ي کلاممو از دست بدم.و اين منو عصباني ميکرد.
بهناز دستشو رو شونه م گذاشت وگفت:ناراحت نباش من حواسم هست.تو هم برو زودتر خداحافظي کن که ديرت نشه.
فقط سري تکان دادم وبا ناراحتي داخل خونه برگشتم.
_مامان آيسان کجاست؟
متنفر بودم از اينکه کسي رو که يک عمر خاله صداش کرده بودم به اجبار حالا مامان صداش کنم.
مهتاج خانوم به در اتاقش اشاره کرد.يه نفس عميق کشيدم و باضربه اي که به در زدم،وارد اتاق شدم.
آيسان رو تخت نشسته بود وبا نارحتي به فرش زير پاش نگاه ميکرد.حرفاشو نگفته از بر بودم.و مي دونستم الآن مي خواد چه عکس العملي نشون بده.تجربه ي مزخرفم به من ميگفت اون واسه نرفتنم امشب کلي برنامه چيده.
سرشو بلند کرد وچشماي به اشک نشسته شو بهم دوخت.
_حتما بايد بري؟
دستام بي اختيار مشت شد.و هرکاري کردم نشد با تمسخر نگاش نکنم.حتي جمله بنديشم کمي تغيير نداده بود.
اما واقعا نمي تونستم با هاش تند برخورد کنم.بيشتر از اون ،از دست خودم عصباني بودم.تو دلم به خاطر کنار نيومدنم با اين شرايط ،به خودم فحش مي دادم.
(لعنتي...اون همسر من بود.)با به ياد آوردن اين موضوع دو قدم فاصله ي بينمون رو طي کردم وکنار پاش زانو زدم.
يه هاله ي صورتي دور چشماشو قاب گرفته بودو به رنگ عسلي اون چشم ها مي اومد.
_رفتنمو برام سخت نکن آيسان.
تو دلم دعا ميکردم حرفم دروغ نباشه.
با التماس مچ دستمو گرفت.
_ما تازه با هم ازدواج کرديم اين انصاف نيست.
_به خاطر بابا بايد برم.
نا اميد نگاهشو ازم گرفت ودستاش شل شد.اون خوب مي دونست که بابا چه جايگاهي تو زندگي من داره.
خم شدم وصورتشو به آرومي بوسيدم.قطره ي اشکي رو گونه ش سر خورد.با انگشت شستم سريع پاکش کردم.دلم نمي خواست از اولين روز زندگيمون خاطره ي بدي داشته باشه.
لبخند غمگيني زد وبه چشمام خيره شد.نزديک تر از هميشه به هم بوديم ونفس هاي گرمش به صورتم ميخورد وداشت اراده مو ازم مي گرفت.خيلي تلاش کردم جلوي خودمو بگيرم اما اين آيسان بود که با گذاشتن لبش رو لبم آخرين سد دفاعيمو شکست.و باعث شد با هيجان بيشتري بوسه هاشو جواب بدم.
خب نمي تونستم منکر اين بشم که اون فوق العاده جذابه و نا خودآگاه آدمو به طرف خودش مي کشه.اما من از اين بوسه اصلا راضي نبودم.چون با همه ي اشتياقي که تو هردومون وجود داشت.اين بوسه،به هيچ عنوان طعم عشق نمي داد.

*****************************

برخلاف انتظار آيسان من حتي يک لحظه هم براي رفتن ترديد نکردم.و پام سست نشد.
سه يا چهار صبح بود که رسيدم.کليد رو داخل قفل چرخوندم و وارد حياط شدم.اولين چيزي که نظرمو جلب کرد،لامپ روشن داخل هال بود.سريع از پله ها بالا رفتم.وبدون اينکه فرصتي براي نگاه کردن از شيشه هاي رنگي در به خودم بدم،دستگيره رو پايين کشيدم.
نگاه استاد با باز شدن در به عقب برگشت و من با بهت به دستهاي لرزان اون که روي پود ها مونده بود خيره شدم.
لبام تکان خفيفي خورد تا چيزي بگم اما استاد سريع واکنش نشون داد.
_هيس...بيا تو پسرم.
به طرفش رفتم.
_استاد دارين چيکار ميکنين؟!!
به سختي گرهي انداخت وبا لبخند محوي گفت:گلاره داشت تا يه ساعت قبل مي بافت.اما چون خسته بود پشت دار خوابش برد.ومنم مجبورش کردم کمي استراحت کنه.الآن تقريبا دو روز ودو شبه که اون يکسره داره مي بافه.نمي خواست جلوتون بدقول بشه.
با شرمندگي نگاش کردم.
_منو واقعا به خاطر اين خواسته ي خودخواهانه م ببخشين.
بي توجه به عذرخواهيم گفت:حال استاد چطوره؟
_خيلي بده...اصلا تعريفي نداره.
با ناراحتي سرشو پايين انداخت.وتازه اونموقع بود که من به خودم اومدم وديدم هنوزم استاد داره با دستهاي ناتوانش فرش رو مي بافه.
_شما چرا پشت دار نشستين؟
_گلاره خيلي نگران بود،خواستم کمي خيالشو راحت کنم.
_آخه اينجوري؟!...مي خواين با اينکار بيشتر نگرانش کنين؟
سر تکان داد ومطمئن گفت:من حالم خوبه.
با اينکه خستگي راه وبي خوابي بهم فشار آورده بود،اما کنار استاد نشستم و اون در حاليکه گهگداري گره اي روي گره مي انداخت از خاطرات خوبي که با پدرم داشت حرف مي زد.
با شنيدن اذان صبح دست از کار کشيد وبه سختي از جاش بلند شد.
_استاد بذارين کمکتون کنم.
_بابا؟!!
صداي ناراحت ومتعجب گلاره نگاه هردومونو به عقب برگردوند.
_منو فرستادين بخوابم که خودتون دست به کار بشين؟
_فقط خواستم کيفيت کارت رو بررسي کنم.
سرشو کمي خم کرد وبه فرش طلبکارانه نگاهي انداخت.
_مطمئنين؟
استاد خنديد وگفت:ناراحت نباش کارتو خراب نکردم.
با دلخوري لب ورچيد.
_من ناراحتيم به خاطر چيز ديگه ايه.شما نبايد از دستاتون اينهمه کار بکشين.
استاد به من اشاره کرد.
_آبرومو ميخواي جلوي آقا بهراد ببري؟
با اين حرف استاد سريع واکنش نشون داد.
_اي واي ببخشين اصلا حواسم نبود شما اومدين.
نگاهمو از لبخند مهربونش گرفتم وبه زمين دوختم.
_سلام.
اونم زير لب جوابمو داد ورو به استاد گفت:بابا نمازتون قضا نشه؟
استاد براي وضو گرفتن رفت ومن با سردرگمي به مسير رفتنش خيره شدم.
_خيلي وقته رسيدين؟
سوالش باعث شد به طرفش برگردم.نگاهش روي حلقه م ثابت مونده بود.
_يه دو ساعتي ميشه.
به سختي سربلند کرد.وپرسشگرانه به چشمام خيره شد.دادن توضيح به اون حتي از بله گفتنم سر سفره ي عقد هم سخت تر بود.
_ازدواج کردم...يه ده،يازده ساعتي ميشه.
_تبريک ميگم.
با ناباوري نگاهش کردم.چه آرامش عجيبي تو لحن صداش بود...انتظار داشتم خيلي سرد ونا مهربون با هام برخورد کنه اما اون هنوزم لبخندشو رولباش حفظ کرده بود.
مطمئن نبودم اگه اون لحظه جامون با هم عوض مي شد وگلاره از ازدواجش حرف مي زد من اينقدر صبورانه وبا متانت برخورد مي کردم.
خدا اونو با همه ي ظرافت وکوچکيش چه بزرگ آفريده بود.
آفتاب تازه از پشت شيشه هاي رنگي در هال به داخل خونه سرک کشيده بود که صفورا خانوم و امير هم از راه رسيدند.از نگاه همشون خستگي وبي خوابي مي باريد.اين منو واقعا خجالت زده مي کرد.والبته در کنار اين شرمندگي،تحمل شنيدن تبريک هاشون به خاطر ازدواجم واقعا سخت وزجر آور به نظر مي رسيد. کار تقريبا رو به پايان بود وآخرين قاب حاشيه ي فرش داشت بافته مي شد. آقاي شريفي هم حوالي عصر بودکه به ماملحق شد ومدام از گلاره به خاطر دقت وسليقه اي که تو کارش به خرج داده بود تعريف کرد.وحتي از ش قول گرفت که حتما چند تا کار هم براي اون ببافه. که البته من اصلا از پيشنهادش خوشم نيومد.تصوراينکه گلاره تو اون کارگاه هاي پر رفت وآمد کار کنه،برام جالب نبود.به خاطر همين پيشنهاد دادم تا تموم شدن موعد اجاره ي خونه،گلاره از اونجا به عنوان محيط کارش استفاده کنه.وسفارش بگيره. حرفي که زدم،معجزه کرد وباعث شادي بيش از اندازه ي استاد وخونواده ش شد.هرچند رو لباي گلاره جز يه لبخند محو چيز ديگه اي نديدم.اما مطمئن بودم اونم از اين پيشنهاد راضيه. صفورا خانوم زير لب بسم الله گفت وبا قيچي بزرگي شروع به بريدن تارهاي فرش کرد.استاد با علاقه به نتيجه ي کارخيره بود.واز ديدن اين همه ذوق وهنر که با دستهاي جسوروتوانمند دخترش بافته شده بود، احساس رضايت مي کرد. فرش که پايين آورده شد.گلاره چهار زانو روي زمين نشست وبه پرزهاي مرتبش دست کشيد. ديدن اينهمه علاقه واحساس به اون فرش آدمو نا خودآگاه وادار مي کرد با احترام به اون اثر هنري که زير دستهاي بافنده ش قرار داشت نگاه کنه. به حدي کارش بي نقص وکامل بود که حتي پرداخت مختصري که بعد پايين آوردن فرش روش انجام شد به نظر کار اضافي اي مي اومد. گلاره که بلند شد،من وامير دو سر فرش رو گرفتيم ودر مقابل چشم هاي بارانيش اونو تا زديم.اولين بار وشايد هم براي من آخرين باري بود که اشک هاي گلاره رو مي ديدم. اشکي که با لبخند همراه بود.وهزاران حرف نگفته اما خوانا ميشد درونش ديد.اشکي که از روي شوق وعلاقه بود.اشکي که به قول خودش باعث بصيرت و روشني دل وبهترينه اشک ها بود. چقدر ميتونستم چشمامو روحقيقت ببندم؟تا کي مي شد خودمو با اين موضوع فريب بدم که من بهترين تصميم رو تو زندگيم گرفتم؟و از همه ي اينها مهم تر اصلا چرا همچين تصميمي گرفتم؟... اين هم از خودخواهيم بود که نمي خواستم براي اين سوال ها جوابي پيدا کنم.و درعوض براي فرار از اين حقيقت تلخ، به بهانه ي رفتن فکرکردم وخودمو با اين تصور که حال بابا اصلا مساعد وقت تلف کردن نيست گول زدم. نگاهم به نگاه خيس گلاره گره خورد وخداحافظي رو برام سخت تر از هميشه کرد.حسي به من مي گفت هرگز نمي تونم اون دخترو فراموش کنم.اصلا مگه مي شد اون چشم هاي درخشان ولبخند بي نظير ودستهايي که براي آفريدن،آفريده شده بود فراموش کنم؟ نبايد اين حس رو بهش مي داشتم...اينکه نتونم به آسوني اونو از فکر و احساساتم کنار بذارم...اينکه اون مي تونست باشه ومن نخواستم که باشه...و از همه ي اينها مهم تر اينکه اون با حضورش مي تونست کاري کنه که من،من باشم وترس اين فرصتو ازم گرفته بود. نگاهم اول به طرف صفورا خانوم چرخيد.اون کسي بود که من دوست داشتم مادر صداش بزنم وبا اينکه هنوزم مطمئن بودم براي مادر من بودن خيلي جوونه اما مي خواستم پسرش باشم. _خداحافظ مادر. بي اختيار بغض کرد وسرشو پايين انداخت وچادرشو جلو کشيد.حتي نياز به حدس زدن هم نبود که داشت زير اون چادر گلدار گريه مي کرد. دست آقاي شريفي رو با گرمي فشردم وبه خاطر زحمتي که براي بافته شدن فرش کشيده بود صميمانه تشکر کردم. امير کنار استاد ايستاده بود وبا اينکه سعي داشت ناراحتيشو يه جورايي پنهون کنه اما از صورت سرخ شده ش همه چي خيلي آسون خونده مي شد. دستمو رو بازوش گذاشتم وگفتم:خداحافظ رفيق. بي هوا دستشو دور گردنم انداخت وبا صدايي که از شدت بغض دو رگه شده بود گفت:فراموشمون نکني آقا بهراد؟ با محبت بغلش کردم. _اونقدر از اينجا خاطره ي خوب دارم که محاله چيزي از يادم بره. با ترديد نگام کرد.و باعث شد بي اختيار لبخند بزنم.دادن اطمينان به اون پسر مثل هميشه سخت بود. استاد يه قدم جلو اومد و ناخودآگاه امير عقب رفت. _به استاد سلام منو برسون وبگو تو معرفت وخوش قولي حرف آخرو اون زد ومن پيشش شرمنده شدم. خم شدم ودستاي خميده شو بوسيدم. _خيلي به شما بدهکار شدم استاد،اي کاش فرصتي پيش بياد بتونم جبران کنم. دستشو رو شونه م گذاشت و پدرانه بغلم کرد. _اين حرفو نزن تو کم به ما محبت نکردي...بروبه سلامت .خدا نگهدارت باشه. ازش جدا شدم وبا ترديد به سمت گلاره چرخيدم. _خداحافظ. فقط تونستم همينو بگم و نگاهمو ازش بگيرم و به کاسه ي آبي که توش گل سرخ پرپر شده بود،بدوزم. _خدا پشت و پناهتون. لحن غمگين صداش بي اختيار قلبمو فشرد اما مانعي براي رفتنم نشد.با بغضي که به سختي داشتم مهارش ميکردم از کنارش گذشتم و سوار ماشين شدم.بايد زودتر راه مي افتادم.نمي تونستم بيشتر از اين بمونم. همين الآنش هم جدا شدن از اونها برام سخت بود. حرکت کردم ونگاهم رو از آينه ي جلو به عقب دوختم.گلاره کاسه ي آب رو پشت سرم ريخت وبه مسير رفتنم خيره موند.واين بود آخرين تصويري از اون که براي هميشه تو ذهنم حک شد. چقدر دلم ميخواست براي اين بغض که رو گلوم واين غم که رو دلم سنگيني مي کردند کاري بکنم. دو ساعت بعد تو تاريکي شب اتوبان قم _کاشان ناغافل کنار زدم واز ماشين پياده شدم.و فريادهاي بلندم تو صداي عبور پرسرعت ماشين ها گم شد. *******************************   داغون وخسته وخراب به تهران رسيدم ومستقيم به طرف خونه ي بابا رفتم.نمي خواستم حتي يک ثانيه رو هم غافل شم.اون به اميد ديدن فرش نفس مي کشيد. حدود دو،دو ونيم صبح بود که رسيدم.وزنگ درو با احتياط زدم.احتمالا بهناز وبچه ها هم اونجا بودن.داريوش درو باز کرد وهر دو با کمک هم فرش رو بالا برديم. برخلاف انتظارم همه شون بيدار بودن وبابا،با چهره اي روشن وخندون داشت با مامان و بهناز حرف مي زد. منو که ديد گفت:بلاخره آورديش؟ سر تکان دادم وفرشو رو زمين گذاشتم.بابا از جاش بلند شد وبه طرفش اومد.نگاهش رو نقش ونگاره هاو چهارقاب حاشيه وترنج مرکزي واسليمي هاي پيچ در پيچ مي رقصيد ولبخند رو لباش،لحظه به لحظه عميق تر مي شد. _اين خيلي زيباست دستشو مثل گلاره رو سطح فرش کشيد وچشماشو بست.مامان وبهناز هم هرکدوم تعريفي کردن وداريوش با ذهن حسابگرش واسه فرش قيمت تعيين کرد که البته اين حرفش زياد به مذاق بابا خوش نيومد وخيلي جدي بهم گفت:اين فرش رو بعد برپايي نمايشگاه به اون دختر برگردون. با ناباوري همگي مون اعتراض کرديم. _اما بابا.. _همين که گفتم. بهناز با تعجب گفت:شما که دستمزدشو بهش دادين. _اون دستمزد فقط به اندازه ي ديدن اين فرش ارزش داشت. رو به من کرد وگفت:اينو بيار تو اتاق کارم...بقيه ي شمام بهتره برين بخوابين منم خسته م ميخوام استراحت کنم. فرش رو داخل اتاق روي ميز پايه کوتاهي انداختم وبابا کنارش رو زمين نشست. _بايد دستهاي اون دخترو بوسيد نگاه کن انگار زندگي رو بافته. نفس عميقي کشيدم وسر تکان دادم. _وقتي تموم شد چيزي نگفت؟ ياد اشک هاي زلالش که تند تند از چشاش پايين مي اومد افتادم.به تلخي زمزمه کردم. _با اشک هاش خنديد. بابا با حسرت به فرش دست کشيد. _اي کاش ميتونستم اون فرشته رو از نزديک ببينم. مطمئن بودم که اون لحظه براي برآورده نشدن اين خواسته ي بابا فقط منم که مقصرم.با ناراحتي سرمو پايين انداختم. بابا اين ناراحتيو تو نگام ديد ودستشو رو شونه م گذاشت. _خودتو به خاطرش عذاب نده. _اما من مي تونستم... حرفمو قطع کرد. _حتما قسمت من نبوده ببينمش ولي در مورد تو فکر ميکنم اين خودت بودي که نخواستي حقيقتو ببيني. ياد حرف گلاره افتادم. _مثل ترسو ها عمل کردم.فرار رو به موندن وروبرو شدن باهاش ترجيح دادم. _زندگي خيلي کوتاهه بهراد...اگه راه جبراني بود دست به کار شو اما ديگه خودتو سرزنش نکن. _اي کاش مي شد. نگاه عميقي بهم انداخت. _زندگيو با اين اي کاش ها به کام خودت وديگرون زهر نکن. _نگران نباش بابا. رو شونه م زد وگفت:روي تو هميشه يه حساب ديگه اي باز ميکردم.حالام ازت انتظار دارم بعد رفتنم همينطوري باشه.من پدر خوبي برات نبودم.مي دوني چرا؟ _لطفا اين حرفو نزنين. بي توجه به اعتراضم لبخند غمگيني زد. _هميشه از دوست داشتن زياد تو سو استفاده کردم.حالا م که دارم مي رم بازم يه مشت سفارش وخواهش دارم. حرفاش نمي تونست برام توجيه پذير باشه.اونو بعد مدتها امشب از هميشه سرحال تر مي ديدم.پس باور نزديک بودن مرگش مثل کابوس مي موند. _حواست به من هست؟ براي اينکه خيالشو راحت کنم گفتم:شما هرچي دلت ميخواد بگو بروي چشم .اما من دارم مي بينم که چقدر حالتون خوبه.و انشالله بهترم ميشين. با مهرباني به چشمام خيره شد.انگار ميخواست بهم بقبولونه که بر خلاف تصورم ديگه همه چي تمومه. _مواظب آذر باش.دوست ندارم بهش بي احترامي بشه. اون هميشه براي من عزيز بوده وهست دلم نمي خواد دلواپسش بمونم باشه؟ فقط سرتکان دادم.در هرصورت اون مادر من بود ونمي تونستم هرگز بهش بي احترامي کنم. _درسته بهناز تو خونه ي شوهرشه اما گاهي به يه تکيه گاه مثل پدرش احتياج پيدا ميکنه...تو ،اون جاي خالي رو براش پر ميکني؟ بغضم دوباره گلوگير شده بود. به سختي گفتم:باشه. _ بيشترين نگرانيم در مورد توئه...بهم قول بده با اين قضيه کنار بياي ...من نميخوام بي تابي تورو ببينم بهراد.نذار چشمم به اين دنيا بمونه. حرفي نزدم ومثل آدم هاي گيج وگنگ بهش خيره شدم.دوست داشتم همون لحظه زمان متوقف بشه ومن بابا رو براي هميشه کنار خودم نگهدارم. _بهتره بري بخوابي...مي دونم از راه رسيدي خسته اي.منم کمي اينجا ميشينم وبعد مي رم بخوابم. وقتي ديد تکان نميخورم با تحکم گفت:بلند شو ديگه پسر. با ترديد از جام بلند شدم . _ خودتونو زياد خسته نکنين...فعلا شب به خير. لبخند محوي زد وگفت:بهتره بگي صبح به خير. نگاهي از پنجره به بيرون انداختم .داشت کم کم هوا روشن مي شد.جواب لبخند شو با لبخند دادم واز اتاق بيرون رفتم. با تکان هاي محکمي که ميخوردم چشم باز کردم.مامان با ترس بهم زل زده بود. _بهراد بيا. سرجام نيم خيز شدم. _چي شده؟ _بابات...بابات نفس نميکشه. نمي دونم با چه حالي از روي تختم پايين پريدم وبه طرف اتاق خوابشون دويدم. مامان با گريه گفت:هنوز تو اتاق کارشه. مسيرمو تغيير دادم ومثل ديوونه ها خودمو تو اتاق انداختم.بهناز کنار پاي بابا زانو زده بود وشونه هاش از شدت گريه مي لرزيد. بابا کنار فرش ابريشم دراز کشيده بود وچشماشو براي هميشه بسته بود. ****************************** اومدن آمبولانس وبعدش بردن بابا،شلوغ شدن خونه ورسيدن عمو فرهاد وبقيه ي فاميل پدري از اصفهان ونائين،صداي تلاوت قرآن وگريه وزاري تو جمع زنونه...هيچ کدومشون نمي تونست منو به اين باور برسونه که بابا واسه هميشه رفته. دستي به طرفم دراز شد. _بهراد؟! چهره ي ماتم زده ي کوروش جلو چشام ظاهر شد. _پاشو بايد بريم بهشت زهرا،داريوش دست تنهاست. بي اراده از جام بلند شدم.ومطيع وسر به زير دنبالش راه افتادم.دلم مي خواست از اين محيط برم بيرون.دوست نداشتم ديگه صداي گريه وشيون بشنوم. دم در که رسيدم.ماشين سيروس خان جلوي پام نگهداشت.و هرسه تاشون با چهره اي مصيبت زده ازش پياده شدن. همين يکي رو فقط کم داشتم.با اکراه يه قدم عقب رفتم و اونها تو يه چشم بهم زدن ازم آويزون شدن. دلم مي خواست سرمو محکم به ديوار بکوبم.از قرار گرفتن تو اين وضعيت حالم داشت بهم مي خورد.ظرفيتم تا همينجا هم تکميل بود.ديگه نمي تونستم با ابراز احساسات اين جماعت متظاهر کنار بيام. کوروش که حال و روزمو خوب درک کرده بود سيروس خان رو با احترام کنار کشيد و از مهتاج خانوم وآيسان خواست برن ومامان وبهنازو دلداري بدن. با کوروش سوار ماشينش شديم و البته قبلش از عمو فرهاد خواستم مهمون ها رو جمع کنه وتا يه ده دقيقه ديگه به طرف بهشت زهرا حرکت کنند. انگار تو خواب داشتم راه مي رفتم.هيچي برام حقيقي وملموس به نظر نمي رسيد. ذهنم نا خودآگاه حقيقت مرگ بابارو انکار مي کرد. کوروش از قبل به يه رستوران خوب سفارش ناهار واسه سيصد نفرو داده بود.واون لحظه هم داشت پشت گوشي با مدير اونجا همه چيو هماهنگ مي کرد.احتمال مي دادم دوستاي زيادي که بابا داشت واسه تشييع جنازه بيان .پس تدارک ديدن اينهمه غذا لازم بود. موقعي رسيديم که کارها تقريبا تموم شده بود.وداريوش داشت هماهنگي هاي نهايي رو انجام مي داد.بقيه هم بلافاصله بعد ما رسيدن. با کمک کوروش کنار جنازه ي بابا ايستادم وبراي آخرين بار به اون موهاي سفيد وچهره ي روشن خيره شدم.چقدر آروم خوابيده بود،انگار هزار ساله که چشماشو بسته. نگاهم نا خود آگاه به طرف دستاش رفت.خم شدم وبا احترام اونارو بوسيدم.اين دستاي يه هنرمند بود که سالهاي سال با عشق ،رو کاغذ طرح مي زد يا بهتره بگم رو کاغذ، طرح عشق مي زد. يه بغض بزرگ رو گلوم سنگيني مي کرد وچشمام مي سوخت.اما اشکي نبود که بريزم.نفس بلندي کشيدم تا لا اقل از شر اون بغض لعنتي خلاص شم. بابارو با شکوه و احترام دفن کرديم و در تمام اين مدت مامان وبهناز در سکوت اشک مي ريختن.خوب مي دونستم اين براي استاد صدر باعث خوشحالي بود که مي ديد خانواده ش با صبر وشکيبايي ومتانت اونو به خاک سپردن. يکي از مسئولين سازمان ميراث فرهنگي چند دقيقه اي در مورد بابا و خدمتي که به اين هنر اصيل ايراني کرده بود حرف زد.وبعد جمع به همان سرعت که جمع شده بودند،پراکنده شدند. دست ظريفي بازومو گرفت. _بهراد جان بيا بريم. نا خواسته کمي خودمو کنار کشيدم.آيسان با دلسوزي نگام مي کرد.از دستش عصباني نبودم اما اون لحظه به تنها چيزي که نياز نداشتم همين دلسوزي بود. _تو برو...من با کوروش مي يام. با دلخوري گفت:اما من نگرانت مي مونم. شال حرير مشکيشو که کمي روي سرش ،سرخورده وبيشتر موهاي لخت و خرماييشو بيرون ريخته بود جلو کشيدم وبا يه لبخند غمگين نگاش کردم. _بهتره بري...من اينجوري راحت ترم. خب نمي تونستم مطمئن باشم که اون از حرفم ناراحت نشده. اما اون لحظه واقعا چيزي جز اين به ذهنم نمي رسيد.شايد دليلشم اين بود که اصلا ناراحتيش برام اهميتي نداشت. وقتي به خونه برگشتيم.خودمو تو اتاق بابا حبس کردم و مثل آدمهاي مسخ شده به خطاطي هاي هنرمندانه ش روي ديوار خيره موندم. صداي در باعث شد نگاهمو به اون سمت بدوزم.کوروش مردد وارد اتاق شد. _مزاحمت که نشدم. به حالت نفي سر تکان دادم. _عموت ازم خواست بيام دنبالت...درست نيست وقتي مهمون مي ياد تو نباشي. پيراهن مشکي اي رو با کمي مکث به طرفم گرفت وگفت:فکر کنم بهتر باشه لباستم عوض کني. نگاهي به بلوز چهار خونه ي روشني که تنم بود انداختم و بي اختيار دست دراز کردم تا اونو بگيرم. _بذار کمکت کنم. _لازم نيست خودم ميتونم. سريع بلوزمو در آوردم وپياهن مشکيو از دستش گرفتم.دکمه ي آخرشو که بستم ، صورتم بي اراده داغ وخيس شد.با بغض به طرفش برگشتم وناليدم. _کوروش ...بابام. وتازه اونموقع بود که در ميان هق هق مردانه ام احساس کردم پشتم به يکباره خالي شده و تکيه گاهمو براي هميشه از دست دادم. ******************************* درست يک هفته بعد از چهلم بابا،نمايشگاه برگذار شد وفرشي که از آخرين طرحش بود وبا دست گلاره بافته شد به نمايش در اومد. سيل تقاضا ها براي خريد اون فرش اونقدر زياد بود که بلاخره منو مجبور کرد رسما اعلام کنم.بابا وصيت کرده اين فرش حتما پيش بافنده ش برگرده وباز اونا دست نکشيدن ودر به در دنبال به دست آوردن شماره يا آدرسي از گلاره بودن تا اين فرشو هرجور شده ازش بخرن واين منو حسابي عصبي مي کرد. بعد تموم شدن اون مراسم سه روزه،فرشو ازشون گرفتم وراهي خونه شدم. صداي زنگ گوشيم منو از دنياي خيالاتم بيرون کشيد. _الو بگو. کوروش با تندي گفت:چته...بازم که داري پاچه مي گيري. راهنما زدم وداخل يه فرعي پيچيدم. _ببين کوروش اصلا حوصله ي يکه به دو کردن با تورو ندارم.دارم از نمايشگاه بر ميگردم واعصابم بدجوري داغونه...بگو چي ميخواي؟ _بي لياقتي ديگه چه ميشه کرد...زنگ زدم حالتو بپرسم خره. _خوبم ...اينم علائمش...عر...عر. پشت گوشي قهقهه زد. _پس اون جفتک پروني هات بي علت نبود.کاملا مشخصه حالت خوبه. لبخند محوي زدم وپامو بيشتر روگاز فشردم. _دارم ميرم خونه...واسه شب برنامه ت چيه؟ _کار خاصي ندارم.جميله که خونه خاله فريده ست.منم قرار بود اگه وقت شدبرم اونجا. جلوي مجتمع نگه داشتم وبا ريموت درو باز کردم. _اگه حالشو داري بيا اينجا. هنوز کوروش جوابمو نداده بود که شماره آيسان روصفحه گوشيم افتاد. _اين دختره زنگ زده بايد جوابشو بدم...شب منتظرتم. _باشه. تماسمون قطع شد ومن بلافاصله جواب دادم. _سلام حالت خوبه؟ لحن صدام بي تفاوت وسرد بود واونو تو جواب دادن مردد کرد. _سلام،خوبم...کجايي؟ بي اختيار پوزخند زدم.حتي نپرسيد حالم چطوره...مي دونستم خيلي زودتر از اينها با اون به اينجا مي رسم.البته اين اصلا ربطي به مرگ بابا نداشت. ما تو اين مدت چند باري همديگه رو ديده بوديم وجالب اينجا بود که حتي در حد دوجمله هم حرفي براي گفتن به هم نداشتيم. اون دانشجوي ارشد فلسفه بود اما ديدش به زندگي در حد زنهايي مثل مادر من ومادر خودش بود. از نظر اون زندگي تو بهترين مارک کيف وکفش ولباس خلاصه شده بود.مهم نبود چي تو سرش ميگذره اون مي خواست با يه مشت لوازم آرايش و سرويس جواهري که به خودش آويزون مي کرد بدرخشه. وچقدر خنده دار بود که من هنوز هم به انتخاب وداشتن اين ستاره ي پوشالي اصرار مي کردم. چون همين زن هم واسه بهراد صدر نائيني که افتخاراتش تو يه مشت مدرک ونام دهن پر کن و خانواده ي با اصل ونصب خلاصه مي شد زيادي بود. به خودم اومدم وگفتم:تازه رسيدم خونه...اهوازي ديگه؟ _نه ديروز برگشتم. با طعنه گفتم:چه بي خبر. _بهت زنگ زدم اما گوشيت خاموش بود. اينو با دلخوري گفت.ومن توجهي نشون ندادم. _خب؟ انتظار داشتم زودتر حرفشو تموم کنه. _بايد ببينمت. ماشينو داخل پارکينگ بردم و سريع پياده شدم. _تا کي اينجا هستي؟ _تا آخر تابستون...با استادي که باهاش پروژه مو برداشتم،حرف زدم اونم قبول کرده...امشب هستي بيام اونجا؟ نگام رو فرش ثابت موند.با تعجب ابرويي بالا انداختم. _حالا مگه خيلي واجبه که منوامشب ببيني؟ نفسشو با حرص فوت کرد. _آره واجبه. _باشه...پس من مي يام خونه تون. سريع واکنش نشون داد. _نه اينجا نه...خونه ي تو بهتره. شونه بالا انداختم وبا بي تفاوتي گفتم:باشه فقط زود بيا   *************************** b فرش رو با زحمت بلند کردم وبه خونه بردم.نمي دونستم واقعا کي فرصت مي کنم اينو به گلاره برگردونم.اما بدجور هواي رفتن به کاشان،به سرم زده بود. حدوداي هفت بود که آيسان اومد.درو که به روش باز کردم با يه لبخند اغوا کننده وارد شد. _سلام... خوبي؟ يه مانتوي کوتاه وتنگ قهوه اي تنش بود.وشال کرم،قهوه اي با رگه هاي نارنجي هم سرش بود وبه رنگ موهاي روشن وچشماي عسليش مي اومد. نمي دونم چرا اينقدر گرمم بود. _بيا بشين. به سمت آشپزخونه رفتم.تا براش چايي بريزم.نگام به شيشه هاي خالي رو ميز افتاد.بعد رفتن بابا،خودمو با اين چيزا آروم مي کردم.قبل اومدن آيسان هم کمي خورده بودم. _مثل اينکه سرت اين روزا حسابي شلوغ بوده. با شنيدن صداش برگشتم.مانتو شو در آورده وشالشم برداشته بود وبا يه تاپ بنفش جلوي در آشپزخونه وايساده بود.داشت به شيشه ها اشاره مي کرد. بي اختيار اخم کردم. _چايي ميخوري؟ لبخند نا مفهومي زد. _نه اما اگه چيز ديگه اي بهم تعارف کني شايد خوردم. پوزخندي زدم وبا تمسخر نگاش کردم. _واسه اين مي خواستي منو ببيني؟...تو خونه ي بابات که بهترشو ميتوني پيدا کني. با حرص دستي تو هوا تکان داد. _برو بابا تو هم که نميشه اصلا باهات حرف زد. از آشپزخونه بيرون رفت.به اجبار دنبالش راه افتادم. _نگفتي مي خواستي واسه چي منو ببيني. لب ورچيد وبا دلخوري خودشو روي مبل پرت کرد. _قراره اين وضعيت تا کي ادامه داشته باشه بهراد؟ دستامو تو هم قلاب کردم ومغرورانه گفتم:کدوم وضعيت؟ _همين سرگردوني بعد ازدواجمونو ميگم.من اهواز،تو اينجا...رابطه مونم که بهتر نشده هيچ،بدترم شده. کاش حداقل يه مقدار حس نگراني تو صداش بود تا منم کمي نرم تر بشم. _خب اينکه مشخصه.تا تموم شدن درس تو که فکر کنم يه سالي مونده،وضع همين جوري باشه. طلبکارانه گفت:اما من از اين موضوع اصلا راضي نيستم. _ميگي چيکار کنم؟درست بايد تموم بشه يا نه؟ _مثل اينکه تو از اين فاصله،زيادم بدت نمي ياد...نکنه کس ديگه اي تو زندگيته؟ بي حوصله نگاش کردم.حتي ارزش اينو نداشت که به خاطر اين توهينش باهاش کل کل کنم. _ببين آيسان من اصلا از لحاظ روحي وضعيت خوبي ندارم.نمي دونم تو سرت چي ميگذره اما اگه ميخواي برات کاري بکنم واضح بگو منظورت از پيش کشيدن اين موضوع چيه. _دوست دارم از خونواده م جداشم وبيام اينجا زندگي کنم. فقط همينو کم داشتم.با حرص دستي به موهام کشيدم و به چشماي منتظرش خيره شدم. _من پدرمو تازه از دست دادم.براي گرفتن عروسي آمادگي ندارم.بايد يه سال صبر کني.فکر نميکنم مامانتم راضي شه تورو بدون جشن وبزن وبکوب راهي اين خونه کنه.پس انتظارت کمي بي مورده. با هيجان به طرفم خيز برداشت. _من برام اصلا جشن گرفتن مهم نيست.تو اگه قبول کني خودم راضيشون ميکنم. از چهره ي ناراحتم کاملا مشخص بود که با اين موضوع موافق نيستم.اما اون سعي داشت به روي خودش نياره.همين هم تو ذهنم يه علامت سوال بزرگ و بي جواب بود. _نگفتي درس و دانشگاهت چي ميشه. _خب من مي رم اهواز،اما وقتايي که بر ميگردم تهران ،ميام خونه ي تو .چطوره؟ يه جورايي با شنيدن اين حرفا تو منگنه قرار گرفته بودم.اما اول وآخرش که مجبور بودم زندگي مشترکمو با آيسان شروع کنم.پس قبول پيشنهاد اون فقط باعث جلو انداختن زمان اين اتفاق بود. _بايد فکرامو بکنم. جوابم راضيش نکرد.واسه قانع کردنم قدم هاشو تند تر برداشت .همونطور که به طرفم مي اومد نگاش به شيشه ي مشروب رو ميز عسلي افتاد.ولبخندش بي اراده عميق تر شد. تا به خودم بجنبم خودشو بهم رسوند ودستاشو به زحمت دور گردنم حلق کرد. _بهراد قبول کن ديگه...واسه من سخته دور از تو زندگي کنم. اين حرفا رو با يه لحن دلبرانه اي به زبون مي آورد که حتي منِ با تجربه رو هم مي تونست از راه به در کنه. با اون سه چهار تا پيکي که بالا داده بودم سرم داغ داغ بود. چشمام بي اختيار رو لباش افتاد.اما حرفي نزدم.با انگشت اشاره روي سينه م خطوط نامفهومي رسم کرد. _تو چطور مي توني از من بگذري بهراد؟...من برات جذاب نيستم؟ لعنتي...داشت حسابي تحريکم مي کرد.نفسام تند وبريده بريده شده بودو چشمام بي اختيار روي اجزاي صورتش مي چرخيد.
سرشو بالا گرفت و منتظر جوابم شد.اما من بهش مهلت ندادمو ولبامو رو لباش فشردم.خيلي زود باهام همراه شد وحتي با اشتياق بيشتري بوسه هامو جواب داد.مغزم انگار از کار افتاده بود وديگه هيچي برام مهم نبود.دست پيش بردم وموهاشو بازکردم ودر همون حال اونو رو کاناپه ي سر راهم انداختم .تي شرتمو در آوردم وروش خم شدم. صداي زنگ در، ما رو سرجامون ميخکوب کرد.تو چشماي آيسان زل زده بودم ونفس هاي داغم به صورتش مي خورد. _اين ديگه کيه؟ لحن صداش عصبي وبي حوصله بود. _فکر کنم کوروش باشه،بهتره پاشي خودتو جمع وجور کني. يه لبخند شيطنت آميز زد وبوسه ي کوتاهي از لبم گرفت. _بي خيال...درو باز نکن خودش مي ره. من که تازه ذهنم فعال شده بود واز قرار گرفتن تو اين وضعيت راضي نبودم بلند شدم وبا اخم گفتم:اون کليد داره اگه باز نکنم،خودش مي ياد تو. خم شدم وتي شرتمو از رو زمين برداشتم.ته دلم يه جورايي انگار خوشحال بودم که کارمون به جاهاي باريک نکشيد.البته اين تصور خوبي نبود اما تا موقعي که از لحاظ احساسي درگير اين ازدواج نشده بوديم بهتر بود رابطه اي هم اين وسط وجود نداشت. آيسان بلند شد و واسه پوشيدن مانتوش به اتاق خوابم رفت.هنوز تي شرتم تو دستم بودکه در باز شد و کوروش ،خندون وارد شد. _سلام رفيق چطوري؟ آيسان با چهره اي دلخور وعصبي از اتاق بيرون اومد وبا يه خداحافظي زير لبي از خونه بيرون رفت.و درو محکم به هم کوبيد. کوروش با بهت گفت:اين چش بود؟ برگشت واز ديدن سر و وضع نامرتبم همه چيزو تا ته خوند. _مثل اينکه بدموقع مزاحم شدم. دستي تو هوا تکان دادم.وبا سرخوشي خودمو رو همون کاناپه پرت کردم. _ اتفاقا به موقع رسيدي...نزديک بود از راه به در شم. خودم با اين شوخي بي مزه ،شروع به خنديدن کردم واونم بي اختيار لبخند زد. _دروغ نگو بي شرف...با چه حيله اي دختر مردمو کشوندي اينجا؟ صدامو کمي کلفت کردم وگفتم:اولا اينکه دختر مردم،زن خودمه.هرچي هم بينمون پيش بياد حلاله...ثانياً اينبار دختر مردم بود که با هزار ترفند پاشو گذاشت اينجا و خودشو بهم آويزون کرد. کوروش کنارم نشست ودست پيش برد شيشه ي رو ميز عسلي رو برداشت. _معلومه حسابي به خودتونم رسيدين. _نه بابا...قبل اومدنش يه ذره خورده بودم،همينم داغم کرد وگرنه محال بود اينقدر زود وا بدم. چشماشو باريک کرد وگفت:من نگرانم بهراد...اين دختره زيادي عشق اينو داره که خودشو بهت عرضه کنه.يکم عجيب نيست؟ با بي تفاوتي شونه بالا انداختم. _چه مي دونم...اومده بود به ظاهر راضيم کنه از اين به بعد پيش من باشه وهمينجا زندگي کنه.که اين اتفاق افتاد. _بياد اينجا زندگي کنه؟!!...مگه قرار نيست بعد فارغ التحصيليش... حرفشو قطع کردم. _ميگه اينجوري راحت تره.حتي حاضره بدون هيچ جشني پاشو تو اين خونه بذاره. _تو که قبول نکردي؟...با تو ام حواست هست؟ داشتم به صحنه اي که چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود فکر ميکردم. _ من که تو قبول کردن اين موضوع اشکالي نمي بينم.در هرصورت که بايد زير يه سقف زندگي کنيم حالا يکم زودتر يا ديرتر فرقي نمي کنه. _پس قبول کردي. _گفتم بايد فکرامو بکنم. کوروش پوزخند تلخي زد وبا تاسف بهم خيره شد. _من مطمئنم کاسه اي زير نيم کاسه ش هست.باور کن. چيزي نگفتم وبا بي خيالي شيشه رو از دستش گرفتم وخم شدم ليوانمم برداشتم. دلم مي خواست هرچي فکر وخيال تو سرمه دور بريزم.و واسه حتي شده چند ساعتي بي خيال همه چيز بشم. ***************************** با اومدن فصل پاييز وشروع بارون هاي موسمي اکيپي از بچه هاي مدرس که من وکوروش هم شاملش بوديم،واسه طرح سه روزه اي راهي گرگان شديم. بعد از فوت بابا،سر کار قبلي خودم برگشته بودم.اينجوري هم تو برنامه ي کاريم تنوع وجود داشت و هم اين که مدام با کوروش بودم.واين براي روحيه ي درب وداغون من بهترين مسکّن بود. محل تدريس مون پايگاه هواشناسي منطقه ي گنبد کاووس انتخاب شد.وعنوان اين دوره ي سه روزه هم آموزش روش هاي برآورد ديد افقي وعمودي در هواشناسي بود. از آيسان تقريبا بي خبر بودم.يعني بعد از اون شبي که اومدن کوروش اونو يه جورايي از خونه بيرون کرد،ديگه نديده بودمش.البته چندباري تلفني باهم حرف زده بوديم واون در مورد پيشنهادش مصرانه جواب مي خواست.ومنم هربار به نوعي اونو از سر خودم وا مي کردم.همين هم باعث شد نااميد از جواب من واسه ترم پاييزه راهي اهواز بشه. روز دوم ماموريتمون،وقتي همراه کوروش براي خوردن ناهار مي رفتيم،يه شماره ي ناشناس باهام تماس گرفت. _آقاي صدر؟! صداي يه دختر جوون بود. _بله خودم هستم. بفرماييد. _فرصت دارين چند دقيقه وقتتونو بگيرم؟ پيشنهادش کاملا مودبانه بود وباعث شد ناخودآگاه قدم هامو کند تر بردارم. _ببخشيد شما؟ برگشتم وبا تعجب به کوروش زل زدم.اونم با ايما واشاره ازم پرسيد کي پشت خطه... از سر ندونستن شونه بالا انداختم. _من هم اتاقي همسرتون تو خوابگاه هستم. _عذر ميخوام يه لحظه. از کوروش خواستم چند دقيقه اي منتظرم بمونه.وبعد با برداشتن دو،سه قدم ازش دور شدم. _مي فرمودين. با کمي مکث گفت:راستش تماس گرفتم يه حقايقي رو درمورد همسرتون بگم. حرفاش يه جورايي شک برانگيز بود. _يه لحظه صبر کنين...شما شماره ي منو از کجا آوردين؟ _گفتم که ما هم اتاقي هستيم.به دست آوردن شماره تون برام کاري نداشت.حالا ميذارين باقي حرفمو بگم؟ با لحني سرد وخشک گفتم:بفرمايين. _چندوقت پيش به طور اتفاقي متوجه شدم آيسان با يه شماره ي به نظرم آشنا مدام در تماسه.خب برام جاي سوال داشت که چرا درست موقع زنگ خوردن گوشيش و ديدن اين شماره ازم فاصله مي گرفت.وجاي ديگه مشغول صحبت مي شد.البته اون مي گفت داره با شما حرف مي زنه.ومن سعي ميکردم زياد کنجکاوي نشون ندم اما توهمين فاصله ي کوتاه پسري که حدوداًسه سالي مي شد باهاش در ارتباط بودم دوستيشو با من بهم زد اين تو روحيه م تاثير بدي گذاشت.اما چيزي که منو بيشتر داغون کرد اين بود که از طريق يکي از دوستاي کاوه که منو مثل خواهرش مي دونست فهميدم آيسان مدتيه باهاش دوسته. با ناباوري واکنش نشون دادم. _خانوم متوجه هستين دارين چي ميگين؟!! صداي هق هق گريه ي اون دختر باعث سکوت ناخودآگاهم شد. _آقاي صدر من دروغ نميگم،باور کنين...آيسان با کاوه در ارتباطه.يکي از هم اتاقي هامون يه سري عکسم حتي ازشون تو گوشيش ديده.من... عصبي حرفشو قطع کردم. _شما پيش خودتون چه حسابي باز کردين؟...يعني فکر ميکنين من اين حرفا رو باور ميکنم؟ _قراره تا يه ساعته ديگه اون عکسا به دستم برسه اگه آدرس ايميلتون رو بدين من واسه تون ميفرستمش. _گوش کن خانوم من نمي دونم قصدتون از گفتن اين مزخرفات چيه.فقط اينو بگم که نمي تونين با اين حرفا آيسانو پيش من خراب کنين. با بي قراري ناليد. _به خدا راست ميگم.باور کنين حتي به خاطر اين موضوع سه شنبه ي اين هفته تو دانشگاه يه مشاجره ي شديد داشتيم وکارمون به حراست کشيد.پرونده مون اونجا هست،اگه آشنا داشته باشين خيلي راحت اين قضيه بهتون ثابت ميشه. بي حوصله گفتم:من حتي اسم شمارو نمي دونم البته با دونستنش هم بيکار نميشينم.اگه نتونين حرفتونو ثابت کنين ازتون شکايت ميکنم. _اون يه روزي دوست صميمي من بود اما بهم با اين کار نارو زد،من واسه روشن شدن اين قضيه از همه چيزم ميگذرم. _لطفا به جاي اين ابراز احساسات تند اسمتونو بگين. _من از گفتن اسمم ترسي ندارم...پرستو عليزاده دانشجوي ترم هفت مامايي هستم. _باشه من آدرس ايميلمو بهتون اس ام اس مي دم.فقط تا عصر امروز فرصت دارين حرفتونو ثابت کنين. مطمئن وجدي گفت:حتماً آقا...يه لحظه هم شک نکنين. ************************* /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} تماس که قطع شد سريع چيزي که خواسته بود براش فرستادم وماجرا رو خيلي خلاصه واسه کوروش تعريف کردم. اون برخلاف تصورم که هميشه جلوي آيسان موضع مي گرفت اينبار با آرامش گفت:عجله نکن بهراد...شايد همه ي اين حرفا در حد يه تهمته وميخوان آيسان رو پيش تو خراب کنن. دستامو با خشم مشت کردم. _خدا کنه حرف تو درست باشه وگرنه بلايي به سرش مي يارم که مرغاي هوا به حالش گريه کنن.اونقدري غيرت دارم که نذارم زنم باهام همچين معامله اي بکنه. جلوم وايساد و راهمو سد کرد. _هي...هي..بهراد آروم باش.قصاص قبل جنايت نکن.بذار اين دختره عکسارو بفرسته بعدا تصميم بگير. دندونامو رو هم فشردم وفقط سر تکان دادم. بدون خوردن ناهار به هتل ومحل اقامتمون برگشتيم.وبا بي صبري منتظر رسيدن اون عکسا مونديم. حوالي ساعت چهار بود که به دستم رسيدن...از ديدنشون خون خونمو مي خورد.آيسان با يه لباس نا مناسب تو بغل يه مرد غريبه بود. کوروش با ترديد گفت: اين عکس ها مونتاژ شده ست. صدام بي اختيار بالا رفت. _کدوم مونتاژ...کاملا مشخصه واقعيه. _اينقدر زود قضاوت نکن.بهتره اينارو به يه کار بلد نشون بديم. _من همين امروز بر مي گردم تهران...طاقت ندارم اينجا بشينم و اون دختر تو اهواز به ريشم بخنده. دستشو رو شونه م گذاشت. -جوش نيار...يه امروزو دندون رو جيگر بذار.فردا که برگشتيم من خودم اين قضيه رو پيگيري مي کنم.تو فعلا به آيسان حرفي نزن باشه؟ سکوت کردم وچيزي نگفتم. فرداي اونروز من وکوروش زودتر از اکيپمون به تهران برگشتيم.و اون بهم قول داد دو روزه همه چيو روشن کنه. تو خونه گوش به زنگ تماسش نشسته بودم وبا کشيدن شاخ وشونه براي آيسانِ درون ذهنم،خودخوري مي کردم. کوروش ناغافل درو باز کردو وارد شد.از چهره ش چيزي خونده نمي شد.و اين وضع، منو بيشتر عصبي ميکرد. _چي شد عکسا جعلي بود؟ هنوز ته دلم مي خواستم آيسان واقعا بي گناه باشه.قبول دارم اينکه گاهي در حقش کوتاهي مي کردم اما اين پاپس کشيدن ها معمولا دوطرفه بود.مگه اينکه اون براي به کرسي نشوندن خواسته ش نرمش بيشتري به خرج ميداد. _بابا بذار برسم يه نفسي تازه کنم...در ضمن عليک سلام. با نا اميدي نگاهمو ازش گرفتم وزير لب سلام کردم. _يه چايي داري به ما بدي؟...گلوم بدجور خشکه. واسه آوردن چايي از جام بلند شدم. صداي زنگ تلفن همراهش حواسشو پرت کرد. _سلام خوبي رفيق؟...چه خبر؟ وارد آشپزخونه شدم ودو تا فنجون چايي ريختم.وبه نشيمن برگشتم. هنوز داشت با تلفنش صحبت مي کرد. _تو از اين قضيه مطمئني؟! کنارش نشستم وبه دهانش زل زدم.به نظرم اومد داره در مورد مشکل من با اون طرف حرف مي زنه. _باشه جلال جان...فقط تورو خدا دست بجنبون. سريع خداحافظي کرد وگفت:جلال نوري رو يادت مي ياد؟تو دوره ي کارشناسي باهامون همکلاس بود. به حدي ذهنم اين روزا درگير آيسان و اون عکسا بود که نمي تونستم جواب درست ودقيقي بدم. _چيزي به خاطر ندارم. با بي خيالي شونه بالا انداخت. _مهم نيست...اين جلال دکتراي فيزيک داره وتو اهواز استاد دانشگاست.آمارشو چندتا از بچه ها قبلا بهم داده بودن.شماره شو ازشون گرفتم وبابت اين قضيه بهش زنگ زدم وخيلي سربسته مشکل رو گفتم.اونم قول داد همکاري کنه...الان باهام تماس گرفت و گفت تحقيق کرده و فهميده اون دختره درست گفته،چند روز قبل به خاطر يه برخورد شديد بين اين دوتا پاشون به حراست کشيده والبته بدون روشن شدن موضوع با دادن يه تعهد کتبي به ظاهر قضيه ختم به خير شده.اما جلال مي گفت آيسان يه پرونده ي ديگه هم اونجا داره.که حل نشده مونده و همين کار آخرش باعث به جريان افتادن دوباره ي اون شده. نفسام از شدت عصبانيت تند ونا منظم شده بود.دلم ميخواست بزنم همه چيو درب وداغون کنم. _پس اون دختره راستشو گفته بود. اين يه جمله رو هم به سختي گفتم.کوروش دستاشو بهم قلاب کرد وبه صندليش تکيه داد. _نه کاملاً...اون عکسا واقعي نيست. ******************* با ناباوري نگاش کردم. _تو مطمئني؟!! سرتکان داد وفنجونشو از روي ميز برداشت. _يکي مي خواد اين وسط وجهه ي آيسانو خراب کنه و تو اين اصلا شکي نيست.اون دختره هم يه جورايي دروغ نميگه.قضيه ي حراست واون حرفا حقيقت داره. با ترديد گفتم:مي تونه اختلافشون سر چيز ديگه اي باشه؟! _امکانش هست. پامو به حالت عصبي تکان دادم. _اون دوتا پرونده تو حراست دانشگاهشون داره و من بايد اينو الان بفهمم؟ کوروش نگاهشو ازم دزديد. _جلال مي گفت پرونده ي اولش پيچيده تر از اين حرفا ويه جورايي محرمانه ست.واسه همين نتونسته ازش چيزي به دست بياره. از جام بلند شدم وعرض اتاق رو دوبار طي کردم. _داره تو اون دانشگاه خراب شده چه غلطي ميکنه کوروش؟ کلافه دستي به موهاش کشيد. _فکر مي کنم ديگه بايد باهاش تماس بگيري وازش توضيح بخواي. _توضيح؟!!...من حتي نمي دونم قضيه از چه قراره...تسويه حساب شخصيه يا اينکه واقعا آيسان... باقي حرفمو خوردم.حتي فکر کردن هم بهش باعث مي شد اعصابم بهم بريزه ومغزم سوت بکشه. کوروش خم شد وگوشيمو از روي ميز عسلي برداشت. _بيا بهش زنگ بزن وخيال خودتو راحت کن. _زنگ بزنم چي بگم؟...بگم آيسان تو به من خيانت کردي؟ بي اختيار اخم کرد. _اونم حق داره از خودش دفاع کنه .شايد اصلا موضوع چيز ديگه اي باشه. _هرطور فکر مي کنم مي بينم هضم اين قضيه برام واقعا مشکله...ازدواج من وآيسان از روي علاقه نبود وهيچ پشتوانه ي عاطفي هم تو اين مورد نداشتيم.اونوقت بايد يه همچين اتفاقي هم بيفته وکاملا اونو از چشام بندازه...لعنتي...ديگه حتي نمي تونم بهش قد سر سوزن اعتماد داشته باشم واين اصلا به گناهکار يا بي گناه بودنش ربطي نداره. دستشو رو شونه م گذاشت وکمي فشرد. _حقيقت هرچي که باشه واسه يه بارم شده ازش فرار نکن.بمون ومرد ومردونه اين قضيه رو حل کن. با ترديد دست دراز کردم تا گوشيو ازش بگيرم.کوروش حق داشت همچين چيزيو ازم بخواد.اونم منو خوب شناخته بود. شماره ي آيسان که روصفحه ي گوشي افتاد،نفس عميقي کشيدم ومنتظر شدم.اون بايد برام همه چيو توضيح مي داد.اينو لااقل به من بدهکار بود.   *******************************   ************** بعد از سلام واحوالپرسي که طبق معمول سرد وحتي شايد نسبت به گذشته سردتر هم بود.همه چيزو از تماس اون دختر تا فهميدن قضيه ي حراست رو گفتم والبته با اشاره ي کوروش حرفي از پرونده ي اولش نزدم. آيسان با بغض گفت:بهراد من کاري نکردم باور کن. اي کاش يکم بهتر نقش بازي مي کرد.انگار به جاي اينکه بي گناهيشو ثابت کنه لحن صداش فرياد مي زد اون يه گناهکاره ومن بايد اينو باور کنم. با تاسف سرتکان دادم. _همه ي توضيحي که ازت خواستم اين بود؟نا اميدم کردي آيسان. هق هق گريه ش باعث نامفهوم شدن حرفاش شد. براي اولين بار سرش فرياد زدم. _گريه نکن...بذار بفهمم چي ميگي. _من با اون پسر دوست نبودم. حتي به خودش زحمت نداد انکار کنه که هيچ ارتباط ديگه اي هم باهاش نداشته. _اما باهاش در تماس بودي. _اون بهم زنگ مي زد. از شدت عصبانيت دستمو مشت کردم وبه ميز کنار پام کوبيدم. _شماره تو از کجا آورده؟ با گريه گفت:من نمي دونم. _با انکار کردن فقط خودتو محکوم ميکني . گوشي رو به روم قطع کرد واين باعث عصبانيت بيش از حدم شد. دوباره باهاش تماس گرفتم واين بار بدون اينکه بهش مهلتي بدم سرش داد زدم. _شنبه بايد تهران باشي وگرنه خونت پاي خودته. _يه لحظه گوش کن بهراد...من...من بي تقصيرم. _بهتره بري دنبال بليط. تماس رو قطع کردم. به ديوار روبه روم خيره موندم و زير لب زمزمه کردم. _همه چيو مفت باختم کوروش. با ناباوري نگام کرد. _اون اين اتهامو قبول کرده؟ _حتي تلاش نکرد يکم بهتر از خودش دفاع کنه.انگار مي خواست من باورم شه واقعا گناهکاره. نفسشو با حرص فوت کرد. _اين خيلي عجيبه...اون بايد زرنگ تر از اين حرفا باشه. صدام از شدت بغض وخشم دورگه شده بود. _دلم ميخواد زير دست وپام لهش کنم دختره ي بي لياقتو. بي لياقت؟!!...اين لقب بيشتر از اون که برازنده ي آيسان باشه به درد من مي خورد...اونروزي که تصميم گرفتم براي خوشحالي بابا،با قضاوت وارزشگذاري کسايي مثل مادرم،همسر آينده مو انتخاب کنم،بي لياقتيمو نشون داده بودم. کوروش با ترديد از جاش بلند شد. _شايد واقعا آيسان ميخواد تورو به شک بندازه.اينطور فکر نمي کني؟ پوزخند زدم وگفتم:يعني تماس اون دختر وفرستادن اون عکسا و پرونده هاش تو حراست نقشه ي خود آيسانه؟...بابا دست بردار کوروش.اون از خراب کردن خودش چه هدفي مي تونه داشته باشه؟ _به جلال گفتم پيگير اون يکي پرونده شم باشه.شايد جوابمون تو اون يکي باشه. با نااميدي سر تکان دادم. _نمي دونم...نمي دونم. شايد بيشتر از اون پرونده ها خود آيسان بود که ميتونست جواب اين شک وترديد هارو بده... يا خودشو تبرعه کنه وخيلي بي سروصدا از زندگيم بيرون بره.يا اينکه گناهکار شناخته بشه وبدون هيچ حق وحقوقي ازم جدا شه. چيزي که اين بين به هيچ عنوان برام تغيير نمي کرد اين بود که اون بايد از زندگيم بيرون مي رفت.مي دونم تصميمم وحشتناک خودخواهانه بود اما نمي خواستم يک عمر با شک وترديد کنار زني زندگي کنم که همديگه رو نمي فهميديم وبه هم احساسي نداشتيم. تب تند اين ازدواج زودتر از تصورم فروکش کرده بود.   ********************************   /**/   ********************************   بايد خيلي بي رگ بودم که مي نشستم و منتظر خبر رسوايي آيسان مي موندم.هرچي بيشتر به اين موضوع فکر مي کردم ذهنم آشفته تر مي شد.بايد اين مشکل رو حل ميکردم واينبار مطمئن بودم ديگه هيچ تلاشي نکنم تا خودمو از آسيبي که تو اين قضيه مي ديدم دور نگهدارم.اين کمترين تنبيه من براي اشتباهاتم بود. داشتم مدارکمو برمي داشتم که تلفن همراهم زنگ خورد.نگاهي به ساعت مچيم انداختم.حدود سه ساعت ديگه پرواز داشتم و هنوز کلي کار رو سرم ريخته بود. _سلام کوروش. _سلام...چطوري؟ لحن صداش يه جورايي مردد ونااميد کننده بود. با کمي مکث گفتم:نمي دونم. واقعا هم از حال وروزم چيزي نمي دونستم.واين بهرادي رو که تصميم گرفته بود بزنه به سيم آخر،نمي شناختم. _موسسه بودم،گفتن مرخصي گرفتي. داشتم دنبال شارژر گوشيم مي گشتم. _دارم مي رم اهواز. _واسه ي چي؟ خب سوالش خيلي بي معني بود.اما چون اين کوروش،اون آدم هميشگي نبود به روش نياوردم. _بايد خودم برم تا ببينم قضيه از چه قراره. شارژر رو ميز کامپيوترم بود.خيزبرداشتم که برش دارم. _جلال تماس گرفته بود. دستم تو هوا موند.با ترديد گفتم:خب؟!! _مورد اون يکي پرونده شم اخلاقيه بهراد. با ناباوري روي تختم نشستم وزير لب زمزمه کردم. _يعني اون... اونقدر گيج وبهت زده بودم که حتي نتونستم جمله مو کامل کنم. _جلال مي گفت تو اون پرونده پاي يکي از اساتيد وسطه.ماجراشم مربوط به هشت ماه پيشه.يعني حدود سه ماه قبل از ازدواجتون. بي هوا از جام بلند شدم. _من بايد برم ديرم شده. _نمي شد اينو يکم زودتر خبر مي دادي که منم باهات ميومدم. باخشم گفتم:تنهايي راحت ترم. _با جلال هماهنگ ميکنم کمکت کنه...فقط خواهشاً دست به هر حماقتي نزن باشه؟ _سعي خودمو ميکنم...فعلا. تماس رو قطع کردم وبا عصبانيت مشت محکمي به ميز کامپيوترم کوبيدم. من با همه ي ادعاي زرنگيم،عجيب از اون دختر رودست خورده بودم.چطور نتونستم چهره ي واقعيشو ببينم.و قبل از ازدواج حساب کار دستم بياد؟...جواب اين سوال چندان هم سخت نبود.همه ي هدف من اونموقع ، فقط وفقط برآورده کردن آخرين خواسته ي بابا بر اساس معيارهاي اطرافيانم بود. من به اون دختر فقط به چشم وسيله اي براي تحقق اين خواسته نگاه مي کردم.،پس لازم نبود بديهاشو ببينم.وحالا که بابا نبود و انگيزه اي هم براي ادامه ي اين روند نا اميد کننده وجود نداشت،خيلي راحت تر همه چيزو مي ديدم. جلال براي استقبال ازم به فرودگاه اومد.خب نمي تونستم اون لحظه بگم از ديدنش خوشحالم.اما به خاطر لطفي که در حقم کرده بود،يه ابراز خرسندي از ديدن دوباره ش کار زياد سختي نبود. هرکاري کردم منو به يه هتل برسونه قبول نکرد وبه خونه ش برد.تو راه در مورد پرونده ي اول آيسان پرسيدم واون با کمي من ومن گفت:باور کن صحبت در مورد اين موضوع برام خيلي سخته.فردا مي برمت پيش کسي که در جريان کامل اين قضايا هست.اون برات توضيح مي ده. از سر ناراحتي سکوت کردم وچيزي نگفتم.به خونه شون که رسيديم همسر جوون ودختر چهار ساله ش ازمون استقبال کردن.ديدن صورت سبزه وظريف خانومش که با چادر گل دار قاب گرفته بود منو بي اختيار به ياد گلاره انداخت. تصور اينکه اگه خودخواهي هاي من وقضاوت ديگرون نبود،ما هم مي تونستيم حالا يه خونواده ي خوشبخت باشيم با عث عذابم بود. فريبا خانوم همسر جلال اونشب تو مهمون نوازي سنگ تموم گذاشت و با اينکه کم وبيش تو جريان بود اما به هيچ عنوان اين قضيه رو به روم نياورد. چقدر آرامش ومحبت تو اون خونه وميون اون زن وشوهر وجود داشت.چيزي که من نتونستم هرگز بين خودم وآيسان ببينم. يه حقيقت تلخ اين وسط وجود داشت،من واون با وجود همه ي شباهت هاي اخلاقي و فرهنگي وخانوادگي که داشتيم،هرگز براي هم ساخته نشده بوديم.روياهاي من براي برآورده شدن به کسي مثل خودم نياز نداشتند /

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/08/08ساعت 15  توسط david  |