X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان عشق اول(3)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان عشق اول(3)

-چقدر حانی و نیما بهم میخورن خیلی بهم میان خوشبخت بشن
-اره انگار مکمل همه ان حانی دختر خوبیه نیما هم خوبه خوشبخت بشن
-میگم بهتر نیس هر هفته بیایم کوه تو هم دوستات رو بیار منم همینطور جمعمون بیشتر میشه بیشتر هم خوش میگذره
-اره خوبه من که 3تا دارم تو چی؟
-منم که سپیده و مینا و یاسمن و شیما میشن با هم 4تا
-خوبه مثه اینکه امشب ما خونه شما دعوتیم و زحمت میدیم
-زحمت چیه زحمت میکشین تشریف بیارین
-مریم یه خواهشی ازت بکنم؟
-بفرمایین
-میشه تا وقتی بهت نگفتم ازدواج نکنی؟
-وا براچی؟
-همینطوری
حالش بده به خاطر اینه که اینجا فشار هوا کمه رو مخش فشار اومده بریم پایین درست میشه
-راستی عماد ممنون به خاطر اینکه منو توو شرکت استخدام کردی خیلی به دردم خورد توی دانشگاه
-خواهش میکنم
-میگم دیگه برگردیم ساعت 10
-باشه برو به دو مرغ عشق بگو
رفتم پیش حانی
-حانی بریم؟
-باشه
رفتیم سمت ماشینا منم مثه رفتنه با عماد برگشتم
-میگم هفته اینده تو با دوستات بیا منم با دوستام اینطور بهتره
-با من بد بهت میگذره؟
-نه نه نه واسه این گفتم که ماشین اضافی نیاریم
دیگه حرفی نزد منم چیزی نگفتم عماد پخش رو زد
چه حسی داره این خونه
کسی مثل تو مهمونه

به عشقت خنده رو لبهام

همیشه از تو می مونه
تو فریاد منی
سکوت و می شکنی

کنار لحظه هام

تو هستی موندنی
تو نزدیکی به من

که آروم دلم
می خوام این و بگم
چه خوشحالم که تو هستی یه وجه خوشکلم
تو هستی پیشم و تورو می بینم
به دنیا می گم و گلم رو از تو باغ آرزوهام چیدم و


قشنگ لحظه هام وقتی
خودم رو از تو می دونم
کنارت مثل یک سایه

همیشه با تو می مونم
بیا با من بیا
همیشه هر کجا
باهات حس می کنم

قشنگه لحظه ها
به چشم من تو زیبایی

قشنگی مثل رویایی
تو نزدیکی به من

که آروم دلم
می خوام این و بگم
چه خوشحالم که تو هستی یه وجه خوشکلم
تو هستی پیشم و تورو می بینم
به دنیا می گم و گلم رو از تو باغ آرزوهام چیدم

تو نزدیکی به من

که آروم دلم
می خوام این و بگم

چه خوشحالم که تو هستی یه وجه خوشکلم
تو هستی پیشم و تورو می بینم
به دنیا می گم و گلم رو از تو باغ آرزوهام چیدم و
(تو نزدیکی از علی اصحابی)
حس کردم عمادد از حرفم ناراحت شد ولی اخه من حرف بدی نزده بودم که وقتی رسیدیم دم خونه مون
-عماد؟
بدون اینکه نگام کنه گفت
-بله؟
-از دستم ناراحتی
برگشت نگام کرد یه غمی توو چشماش بود
-چرا ناراحت باشم
-حس کردم ناراحتی
-نه
-اگه ناراحتت کردم ببخشید
پیاده شدم و در رو بستم اونم همون موقع رفت اشک توو چشمام جمع شد چرا اینطوری کرد مگه چیکار کردم؟رفتم توو خونه و رفتم توو اتاقم بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم خوابیدم ساعت 1 بیدار شدم و ناهار خوردم داشتم می مردم از بیکاری رفتم گوشیم رو برداشتم که با دوستان یکم اس بازی کنیم که دیدم یه اس دارم بازش کردم از طرف عماد بود
-ای کاش احساسی به اسم دلتنگی وجود نداشت که باعث بشه مزاحمت بشم....!
منظورش رو نفهمیدم یعنی کلا من خرم
-تو مزاحم نیستی
-چرا هستم اگه نبودم .....
-اگه نبودی چی؟
-هیچی
نمیدونم چرا یه دفعه عوض شد رو تخت دراز کشیدم و به رفتار عماد فک میکردم که خوابم برد
ساعت 5بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم بعدش هم به مامان کمک کردم سالاد و یه دونه غذا درست کردم
ساعت 7 بود پریدم توو اتاقم که لباس بپوشم در کمدم رو باز کردم به به اینجا بازار شام البته شعبه دوم همه
رو ریختم بیرون یه پیرهن مردونه البته مردونه نبودا به خدا از توو کمد بابام کش نرفتم مال خودم بود البته مدل
دخترونه اش خیلی دوسش داشتم رنگش گلبهی بود با جین طوسی ام پوشیدم صندل طوسی ام رو پوشیدم
شال طوسی رو هم سر کردم مختصر ارایش رو هم کردم و بقیه بازار شام رو جمع کردم ریختم توو کمد که یه
روزی اگه دلم خواست درستش کنم پریدم بیرون 7:30 بود پس اینا کی میان؟توی این فکرا بودم که زنگ زدم از
خدا باید یه چیز دیگه میخواستم در رو باز کردم سوگل جون و اقای محمدی و سارا و عماد سلام و احوال
پرسی کردم مامان و بابا هم اومدن به عماد نگاه کردم یه پیرهن مردونه چهار خونه سورمه ای و قرمز با جین مشکی پوشیده بود
بعدش هم صبا جون و اقای فرامرزی بعدش هم محمد و مهدی اومدن منم
که وظیفه ام پذیرایی بود وظیفه ام که تموم شد رفتم پیش عسل
-عسل عمه چطوری عشخه من؟
-وووووی قربون اون لپ هات برم من دلم میخواد لپ هاتو گاز بگیرم
-نیلوفر بچه ات به عمه اش رفته ها خوشگل خوشگله
-اره انقدر اذیت میکنه
-چرا؟بدینش به من گوگولی عمه رو
-میتونی بزرگش کنی؟من حرفی ندارم نمیذاره شب بخوابیم که
-طوری نیس یکم بزرگتر بشه بهتر میشه
-نمیدونم والا تو با دانشگاه چیکار میکنی؟
-هیچی میسوزیم و میسازیم امتحانام تموم شد دو هفته استراحت مطلق دارم
-خوشته شرکت چطوره؟
-اونم خوبه همه چی ارومه منم خیلی خوشحالم
نیلوفر خندید
-از دست تو
و عسل رو بغل کرد و رفت به عماد نگاه کردم داشتم منو نگاه میکرد از دور ازش پرسیدم
-خوبی؟چه خبرا؟
-نمی فهمم چی میگی
و بلند شد اومد پیشم
-میگم خوبی؟چه خبرا؟
-اهان خوبم تو چطوری
-بنده هم خوبم
خیلی دلم میخواست ازش بپرسم منظورت از اس که دادی چی بود ولی نپرسیدم اونم چیزی نگفت نمیدونم
چرا روزه سکوت گرفته بود بلند شدم رفتم اشپزخونه تا میز رو بچینم عماد هم اومد توو اشپزخونه نمیدونم
چرا رفتاراش یه طوری شده بود منم اینو گذاشتم به حساب کمکش سر میز شام درست روبروم نشست
یعنی این منو میخواست دیوونه کنه با کاراش بعد شام من و سارا میز رو جمع کردیم و رفتم که چایی بریزم
داشتم چایی میریختم که با صدای عماد اب جوش ریخت رو دستم
-بده من میبرم
-اااااااااااااااااخ
-چی شد؟
-سوختم
اومد پیشم و دستم رو گرفت
-ببینم...حواست کجا بود؟
-همینجا فقط با صدای شما ترسیدم بدون صدا میای توو خو ادم سکته میکنه
-ببخشید
الهی بمیرم ووووووی چه ناز گفت ببخشید غلط کردم دعوات کردم
-اشکالی نداره
-پماد سوختگی تون کجاست؟
-پماد نمیخواد یکم یخ میذارم روش خوب میشه
-نه پماد سوختگی باید بذاری روش
بی هیچ حرفی رفتم و پماد رو اوردم و برام زد رو دستم
-مرسی
-حواستو جمع کن حالا بقیه اش رو من میریزم تو برو
-دستت درد نکنه زحمت میشه
-نه بابا
-خب پس بزار من ببرم
-نه نمیخواد تو برو
-اخه.....
-اخه بی اخه برو
-باشه
رفتم دو دقیقه بعد هم عماد اورد چایی رو به هم تعارف کرد و نشست خنده ام گرفته بود مثه این دخترا که
میرن خواستگاری شون سرشو انداخته بود پایین و تعارف میکرد اون شب عماد خیلی کم حرف شده بود
یعنی کلا رو سایلنت بود صداش در نمیومد محمد هم باهاش شوخی میکرد میگفت
-نکنه عاشق شدی
اونم یه لبخند میزد و هیچی نمیگفت
توو دلم گفتم ایشون عاشق شدن ولی فراموش کردن ایشون امروز ساکت شده معلوم هم نیس چشه اخر
شب برای خدافظی گفت
-بابت دستت ببخشید.......فردا می بینمت خدافظ
-تقصیر تو که نبود.......خدافظ
-به هر حال
وای دلم میخواست لپشو بکشم بگم گوگولی چرا انقدر مظلوم شدی امشب
شب با یه عالمه فکر خوابیدم صبح ساعت 7بیدار شدم و کارام رو کردم و صبحونه خوردم و رفتم شرکت داخل اتاقم حانی رو دیدم
-به به حانی خانوم صبح بخیر چه سحرخیز
-سلام بزار یه بارم که شده سر وقت بیام مدرسه که نمیشد دانشگاه هم که نمیشه حداقل این یکی بشه
-چه خبرا؟
-هیچی سلامتی
-خوب دیروز ما رو تنها میذاشتین و میرفتین من اصن عماد رو واسه این اوردم که با نیما حرف بزنه و حوصله اش سر نره دیگه من نمیارمت
-وا چرت نگو خب به من چه نیما هی میگفت اینا رو ول کن بیا با هم حرف بزنیم
-حساب اونم میرسم راستی قرار شده تعداد بیشتری رو بیاریم و هر هفته ببریمشون چرا
-کیا رو؟
-گوسفندامون رو
کیف پولش رو برداشت پرت کرد طرف من منم جا خالی دادم
-خفه گوسفند تو و اون عمادین حالا به ما میگی گوسفند؟
-مگه غیر از اینه
-صبح اول صبحی انگار دنده ات میخاره
-اره والا
یدفعه حانی اومد طرفم
-باشه بابا غلط کردم
-افرین
-ولی راست گفتما
-چی رو؟
-اینکه هرجمعه بریم کوه و تعدادمون رو بیشتر کنیم
-اینطوری بهتره
دیگه مشغول کارامون شدیم موقع ناهار یکم فک زدیم و ناهار خوردیم بعدش هم بقیه کارامون رو انجام دادیم
بالاخره 5شنبه شد و تولد عماد رسید تویه این 5روزه سعید رو ندیدم اصن ازش خبر نداشتم دلم مثه سیر و
سرکه میجوشید که ببینمش اون روز سپیده اومد خونمون و باهم اماده شدیم من یه تاپ مشکی پوشیدم با
یه کت لی و شلوار ستش و کفش پاشنه بلند مشکی ام رو هم پوشیدم ویه کوچول ارایش کردم و با مامان و
بابا و سپیده راهی باغ شدیم تقریبا همه اومده بودن البته بیشتر دوستاش بودن وقتی رسیدیم رفتیم
لباسامون رو عوض کردیم و رفتیم بیرون من و سپیده رفتیم پیش عماد تا کادوهامون رو بهش بدیم داشت با
چندتا از دوستاش حرف میزد
-سلام اقا عماد
برگشت یکم نگام کرد و بعد گفت
-سلام خوبی؟سلام سپیده خانوم خوبین؟
سپیده-ممنون مرسی تولدتون مبارک
عماد-مرسی دوستان معرفی میکنم مریم خانوم خواهر شوهر خاله نیلوفر و سپیده خانوم دخترعمه شون اینا هم امیر و علی و مهران و میثم
-خوشبختم بفرمایید تولدتون مبارک
اوه اوه لفظ قلم رو داشته باشین
-مرسی
کادوها رو گرفت و گذاشت رو میز من و سپیده هم در رفتیم نشسته بودم داشتم با سپیده فک میزدیم که نگاهم افتاد به عماد یه دختره اویزونش شده بود اونم کلافه شده بود پا شدم رفتم پیشش
-میگم یه لحظه میای
یادم رفت بگم عماد چی پوشیده بود یه تی شرت بادمجونی با جین مشکی خیلی خوشمل شده بود
-الان میام
دختره-عماد جونم کجا میری؟
عماد-کار دارم
یکم که ازش دور شدیم
-این کی بود؟
-دختر عموم مرسی که نجاتم دادی
-عماد تو یه مدتیه توو خودتی میشه بگی چته؟
-نه اصن اینطوری نیس
-چرا هست شایدم من باعث میشم اینطوری بشی
-........
-مثه اینکه اینطوریه پس ببخشید ناراحتت کردم تویه این مدت و باعث رنجشت شدم
خیلی ناراحت شدم دلم میخواست گریه کنم بغض داشتم اشک تو چشمام بود
اومدم برم که عماد دستمو گرفت
مریم چرا اینطور فک میکنی؟اصلا اینطور نیس
-چرا هست چرا رفتارت اینطوری شده چرا یه هفته اس رفتارت عوض شده؟
-عوض نشده
-باشه قبول تو راست میگی عوض نشده من باید برم
و دستمو از دستش بیرون کشیدم رفتم یه گوشه ی باغ و گریه کردم چرا اینطوری میکرد رو نمیدونستم بلند
شدم رفتم پیش مهمونا عماد هم نشسته بود و با دوستاش میخندیدن صداشون میومد
امیر-میگم تو نمیخوای مزدوج شی بابا پیر شدی رفت
عماد-چرا ایشا... تولد سال دیگه رو دو نفره میگیریم امسال سال اخر مجردیمه
چی؟امکان نداره داشتم خوشحال میشدم مهگل کنار رفت حالا یکی دیگه میاد جاش؟منو باش زهی خیال
باطل دلمو به کی خوش کردم بالاخره باید کنار میومدم با این موقعیت وقتی دوسم نداره چرا دلمو خوش کنم
سعی کردم دیگه به این فک نکنم و خودمو مشغول حرف زدن با حانی کنم بعد از اینکه یکم شام خوردم کیک رو
اوردن من دورادور بودم و نگاش میکردم یه لبخند تلخ هم رو لبم بود
میثم-یه ارزو بکن زود باش
عماد-امممممممم ارزو میکنم.......
داشت به همه نگاه میکرد وقتی منو نگاه کرد نگاهش ایستاد و روی من ثابت موند یه لبخند زد و سرش و به
طرف کیک برد و فوت کرد همه دست زدن منم با تلخی دست زدم همه بهش تبریک گفتن منم رفتم جلوش
تقریبا همه رفته بودن سر جاهاشون
-امممم تولدت مبارک امیدوارم سال های خوشی رو بگذرونی.....و تولدت رو کنار خانوادت و همسرت جشن
بگیری
صدام به وضوح میلرزید دیگه نمیتونستم بایستم رفتم خودمو انداختم توی ساختمان و رفتم طرف دسشویی و
گریه کردم خاک توو سرم خودمو لو دادم با این لرزش صدام گریه میکردم و میگفتم
-اخه چرا من؟چرا من باید اینطوری قلبم خورد بشه دو بار خورد شدم بس نیست؟ای خدا تو که میدونی من
تحمل ندارم چرا اخه باید اینطوری بشه
صدا از بیرون میومد یکی میزد به در
مامان-مریم؟مریم؟اونجایی؟چرا جواب نمیدی؟
با صدایی لرزون گفتم
-بله؟چیکارم دارین؟
-نگران شدم چرا رفتی اونجا؟
-دسشوییه نباید برم؟
-چرا ولی اخه نیم ساعته اون تویی بیا بیرون
-باشه اومدم
صورتمو شستم چشمام شده بود دوتا کاسه خون رفتم بیرون
-مریم گریه کردی؟چرا؟
-نه چشمام به گرد گل حساسه واسه همین
مامان یه نگاه بهم کرد یعنی اره جون خودت رفتم بیرون داشتن کادوها رو میخوندن به کادوی من رسید وقتی
بازش کرد یه لبخندی زد و دنبالم میگشت توی جمعیت وقتی منو دید یه لبخند زد و تشکر کرد منم یه لبخند
زدم با اینکه نمی تونستم ولی سعی خودمو کردم رفتم یه گوشه ای نشستم
سپیده اومد پیشم نشست
-مریم معلومه کدوم گوری هستی؟
-اره
-ببینمت تو امشب چته؟
-هیچی
-اره جون خودت
نمیخواستم به سپیده بگم حداقل دیگه نمیخواستم جلوی دوستام خورد بشم
-میگم چیزی نیس میخوای باور کن میخوای باور نکن
ساعت 12بود که قصد رفتن کردیم بعد از خدافظی سوار ماشین شدیم اول سپیده رو رسوندیم بعدش هم
رفتیم خونه خودمو انداختم روی تخت و سرمو فرو کردم داخل پشتی که صدامو نشنون و تا خود صبح گریه
کردم هوا تاریک و روشن بود که خوابم برد
مریم؟مریم؟پاشو نمیخوای بری شرکت؟ ساعت هشت ربع کمه
-مامان خوابم میاد امروز نمیرم
-چرا؟
-دیشب دیر خوابم برد
-باشه بگیر بخواب
گرفتم با خیال نه چندان راحت خوابیدم وقتی بیدار شدم 12 بود موبایلمو چک کردم 5تا اس داشتم و 3تا میس
دیدم همه اش از سعید بود یکی یکی اس ها رو باز کردم
-سلام خوبی؟کجایی؟
-نمیای امروز؟
-چرا جواب نمیدی؟
-نکنه خوابی تنبل خانوم؟
-یه زنگ بزن بهم
زنگ زدم بهش با دومین بوق برداشت
خب یکم صبر میکردی و کلاس میذاشتی با کله رفته طرفه موبایلش با فکرم خنده ام گرفت
-الو؟
با صداش دیشب رو از یاد بردم
-سلام خوبی؟
-معلومه کجایی؟چرا جواب نمیدی؟هان؟خب نگران شدم
-ببخشید خواب بودم
-خسته نباشی چرا شرکت نیومدی؟
-چون دیشب دیر خوابم برد
-چرا؟
عجب فوضولیه ها
-نمیدونم
-مطمئنی دلیل خاصی نداره؟
-بله راستی کاری داشتین انقدر زنگ زدین؟
-حالا دیگه برا من فعل جمع میاری؟
-همیشه میوردم
-اره راست میگی خدافظ
و قطع کرد به جای اینکه من ناز کنم این ناز میکنه دنیا برعکس شده منم دیگه نازشو نمیکشم همه اش باید
بگم ببخشید برو بابا حال ندارم رفتم پایین مامان نبود خودم یه نیمرو درست کردم و خوردم بسی چسبید بعدش
هم خودمو انداختم رو مبل و تی وی دیدم که اونم چیزی نداشت پاشدم و رفتم اشپزخونه امروز میخوام خانوم
باشم وسایل ماکارونی رو گذاشتم رو اپن و شروع کردم به درست کردن مامان که اومد خوشحال شد
-به سلام مامی جونی
-سلام چیکار میکنی؟
-دارم غذا درست میکنم
-دستت درد نکنه داشتم غصه میخوردم حالا که میرم خونه باید غذا درست کنم
-الهی قربونت برم غصه چرا؟ پسته بخور راستی کجا رفته بودی؟
-رفتم یکم خرت و پرت بگیرم با خاله ات
-بابا کی میاد؟
-حالاس که پیداش بشه
-میزو بچینم؟
-اره دستت درد نکنه
بابا اومد منم میزو چیدم سالاد هم درست کردم و مامان و بابا رو صدا کردم یه ناهار توپ در کنار خانواده خوردیم
ظهر یکم خوابیدم و عصر رفتم بیرون یه رمان خریدم تا شب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و من شب خوابیدم به
امید اینکه فردا عماد رو ببینم
صبح که بیدار شدم طبق معمول لباسام رو پوشیدم از وقتی که بیدار شدم یه استرسی داشتم شدید
صبحونه رو خوردم و سوار ماشینشدم و با سرعت رفتم طرف شرکت وقتی رسیدم صدای دعوا از توو اتاق
عماد میومد همه هم از اتاقاشون اومده بودن بیرون رفتم سمت در با صدایی که شنیدم سر جام میخ کوب شدم
-که چی؟این برگه نشون میده تو بابای بچه شی غیر از اینه
-دروغه محضه من فقط مهگل رو باهاش دوست معمولی بودم اصلا از این جور ادما نیستم که بخوام این کارا رو بکنم
-فعلا که این برگه نشون از این میده
دم در بودم که یه مرد با سرعت خارج شد و من با بهت به در اتاق نگاه میکردم اخر به خودم مسلط شدم و رفتم
داخل عماد سرشو گذاشته بود رو میز و دستاشو قلاب کرده بود
-این کی بود؟
-سرشو گرفت بالا
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-هر کاری این مرتیکه کی بود؟چی میگفت؟هان؟
کم کم اشکام اومد پایین
-داداش مهگل بود برگه ازمایش اورده بود که مهگل حامله اس و تو بابای بچه ای
-چییییییییی؟عماد چی کار کردی؟امکان نداره
نشستم روی زمین و گریه میکردم عماد اومد پیشم
-دروغ میگه من فقط با مهگل دوست معمولی بودم داشت دروغ میگفت
بلند شدم رفتم از روی میز برگه ی ازمایش رو برداشتم
-این دروغ میگه؟اره؟بسه دیگه عماد ازت انتظار نداشتم اخه چرا؟
دیگه نمیتونستم اونجا بایستم اومدم برم که عماد دستمو گرفت
-کجا؟مریم تو واقعا فک میکنی من اینطوریم؟بخدا اینطور نیست از کجا معلوم ؟
-وای دیگه داری اعصابمو خورد میکنی توی این نوشته چرا نمیخوای باور کنی؟
و با مشت زدم به دکور شیشه ای بغل دستم یه لحظه صدای شکستن شیشه و لحظه ی بعد احساس
سوختگی روی دستم نگاه کردم دستم پر از خون بود هر لحظه چشمام سیاهی میرفت
-چیکار کردی؟دیوونه؟
دستمال از روی میزش اورد و گذاشت روش و منو برد بیرون و سوار ماشینش شدیم سرم گیج میرفت و اشک
میریختیم وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم طرف اورژانس و منو بیهوش کردن و دستم بخیه زده شد وقتی
بهوش اومدم توی یه اتاق بودم یه لحظه یادم رفت کجام اومدم بلند بشم که دستم سوخت با دیدن دستم یادم
اومد همون موقع در باز شد عماد اومد داخل و گفت
-بیدار شدی؟خوبی؟
-مرسی
اومد کنارم منم ملافه رو کشیدم رو سرم
-مریم به خدا دروغه تو که منو میشناسی میدونی که من اینطوری نیستم
راست میگفت تا حالا خطایی ازش ندیده بودم ولی خب نمیتونستم باور نکنم
-من یه ازمایشگاه سراغ دارم میریم اونجا تست دی ان ای میگیریم و من بهت ثابت میکنم دروغه
دلم براش سوخت توی این موقعیت همه جلوش بودن کسی پشتش نبود چرا من باید اینکارو میکردم هنوز که معلوم نشده بود ملافه رو از رو سرم کشیدم پایین
-اخه ببین باورش سخته درک کن
-باشه این رفتارو با من نکن وقتی باهام قهر میکنی خب ناراحت میشم غصه ام میشه
-کی میرین ازمایش دی ان ای؟
-نمیدونم وقتی بچه به دنیا بیاد

-به مامانم گفتی بیمارستانیم؟
-اره انقدر از دستت حرص خورد
-مگه گفتی چی شده؟
-نه گفتم داشت لیوانشو می شست لیوان توو دستش شکست
-عجب بلدی دروغ بگی
-کمال تو در من اثر کرده دیگه
-من کی دروغ گفتم؟
-حالا بعد میفهمی خودت من برم برات کمپوت بخرم
-زود بیا
-چشم
عماد رفت و 5 دقیقه بعد اومد
-باید اینا رو بخوری جون بگیری
-وا مگه چیکار کردم؟یه زخم کوچیک بوده
-همین یه زخم کوچیک 14تا بخیه خورد
-واقعا؟
-بله
-به شرطی میخورم که تو هم بخوری
-باشه میخورم
من یه کمپوت گیلاس بداشتم عماد هم اناناس با مسخره بازی های عماد با هم خوردیم نیم ساعت بعد
مامان و اینا اومدن از همون اول هی میگفت چرا حواست نبود؟چرا اینطوری شد؟ و کلا سوال پیچم میکرد
بعد از اینکه یه روز توو بیمارستان بودم مرخص شدم و روز بعدش رفتم شرکت روزای خوبی بود دیگه کسی نبود
عماد رو از من بگیره ولی خودش که میگفت قراره ازدواج کنه منم که داغون میشدم یه هفته بعد از اون ما
جرا برادر مهگل زنگ زد به عماد و گفت مهگل خودشو از طبقه ی چهارم پرت کرده پایین دست و پاش
شکسته گردنش هم همینطور و بچه سقط شده اول عماد نمیخواست بره عیادتش بیمارستان ولی من
اجبارش کردم بره تا اینکه شرط گذاشت منم برم ساعت 1 از شرکت اومدیم بیرون و به سمت بیمارستان
رفتیم شماره ی اتاق رو پرسیدیم و رفت توو اتاق فقط داداش و مامانش بودن وقتی ما رفتیم داداشش مامانش
رو برد بیرون
-سلام
عماد-سلام
مهگل-سلام
-خوبی؟
مهگل-ممنون
مهگل-مریم ببخشید که اذیتت کردم عماد این کارو نمیکنه پسر خوبیه من دروغ گفتم میخواستم انتقامم رو از
عماد بگیرم ولی اشتباه کردم تو رو خدا منو ببخش می بخشی؟
-من ازت ناراحت نبودم که
مهگل-میدونم که بودی منو ببخش خواهش میکنم
-باشه مهگل جون چرا التماس میکنی من از همون اول کینه ازت نداشتم
همون روزا بخشیده بودمش ادم کینه ای نبودم
مهگل-عماد تو هم منو ببخش خیلی اذیتت کردم قول میدم دیگه کاری بهت نداشته باشم
-...........
مهگل-میدونم از دستم عصبانی هستی ولی خواهش میکنم ببخشید
عماد-داداشت اومد توو شرکت ابرومو برد من چه جوری دیگه توو چشم کارمندام نگاه کنم؟هان؟
مهگل گریه اش گرفت
مهگل-ببخشید ببین دارم التماست میکنم منو ببخشی
-مهگل جون گریه نکن عماد هم تو رو بخشیده
و یه چشم غره به عماد رفتم که انقدر کشش نده اونم اومد کنار تخت
عماد-باشه بخشیدمت
مهگل-شما دوتا خیلی خوبین بهم میاین خوشبخت بشین
چشمام شد اندازه دوتا پرتقال مثه کارتون تام و جری که چشمام در میومد منم همینطور بودم یه نگاه به عماد
کردم که چیزی بگه ولی اون یه لبخند زد
-مهگل جون کی گفته ما بهم میایم؟
مهگل-من میگم خوشبخت بشین قدر همو بدونین
-جاااااااااااان؟
عماد از قیافه ی من خنده اش گرفته بود همون موقع در اتاق زده شد و داداش مهگل اومد داخل که فهمیدم
اسمش مسعوده
مسعود-خب همو ببخشیدین؟
عماد-اره
مسعود-خب خدا رو شکر اقا عماد ما رو ببخشید به خاطر این چند وقته اذیتتون کردیم
عماد-خواهش میکنم یه سوء تفاهم بو که حل شد
مسعود-مارو حلال کنین
وای چقد میگه باشه بابا ولمون کن یه علامت دادم به عماد که بریم
عماد-خب ما دیگه بریم شرکت الان همه میان
از همه خدافظی کردیم و رفتیم
-خب اینم از این یه اهنگ بزار مردیم از غصه
عماد پخش رو زد
تو نگات یه حسیه دلم غم میگیره

تو چشام نگاه میکنی و دل میمیره

عشقه تو نفسه مثله یه عادته

دله من برای عشقه تو بی طاقته

جز عشقه تو تو قلبه من

هیچی دیگه جا نداره

وقتی تو دنیامی دلم

کاری با دنیا نداره

کاری با دنیا نداره ! (2)

حتی فکره داشتنت

واسه من آرامشه ...

شوق دیدنت عزیزم

منو هر جا میکشه

منو تو رو تا ته دنیا عاشقانه دوست دارم

تو انگار خودمی بی بهونه دوست دارم ...

جز عشقه تو تو قلبه من

هیچی دیگه جا نداره

وقتی تو دنیامی دلم

کاری با دنیا نداره

کاری با دنیا نداره ! (2)
(جز عشق تو از امین رستمی و پیمان امین)
قلبم داشت با اهنگ میخوند اخی دوباره تالاپ تلوپش شروع شد به عماد نگاه کردم توو دنیای خودش بود
رسیدیم شرکت و هر کدوممون رفتیم طرف اتاقمون ساعت 5شدو اماده ی رفتن که موبایلم صداش در اومد یه
اس از طرف عماد
-امروز کارت دارم وایسا با هم بریم
-اخه با ماشین اومدم
-کارم واجبه
-باشه
رفتم اتاقش
-نمیشه همین جا بگی؟
-نچ
-باشه من میرم پایین شوما هم بیا
-وایسا با هم میریم
و بلند شد و رفت سمت در و رفت بیرون و منم دنبالش سوار اسانسور شدیم و رفتیم پارکینگ
-ماشین خوشجلم بای بای میام دنبالت
عماد خندید
-چرا میخندین؟
-با ماشینت خدافظی میکنی؟
-خو اره دلم براش تنگ میشه
-مگه قراره کجا بری؟
-هیچ جا
و سوار ماشین شدم بدون اینکه من بگم پخش رو زد و یه اهنگ رو خودش انتخاب کرد و زیادش کرد


عشق منو تو توی قلبم می مونه

لمس دست تو توی قلبم می مونه
تو هستی با من توی رویای شبونه
فكر تو هستم با این دستای سردم

 

زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم

نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم
زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم
نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم

 

عشق منو تو توی قلبم می مونه توی قلبم می مونه

عطر دست تو توی یادم می مونه توی یادم می مونه
روزهای با تو هرگز یادم نمیره هرگز یادم نمیره
وقتی تو هستی قلبم آروم می گیره قلبم آروم می گیره

 

زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم

نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم
زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم
نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم

 

زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم

نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم
زندگی با تو بهتره بذار تو دنیات بمونم
نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم
زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم
نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم
زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم
نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم
زندگی با تو بهتره می خوام عاشقت بمونم
نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم

 

ای عشق من تو بهترینی

می خوام عاشقت بمونم زندگی با تو بهتره
می خوام عاشقت بمونم
نگو حرف رفتنو بی تو من نمی تونم

 

(زندگی با تو بهتره از بابک رهنما)


قشنگ حس میکردم دارم کر میشم رفتیم پل خواجو یه جا پارک پیدا کرد و ماشینو پارک کرد رفت سمت
رودخونه منم دنبالش کنار رودخونه ایستاد منم رفتم روی یه تخته سنگ نشستم
دستامو گرفت منم بلند شدم روبروش ایستادم منتظر بودم بگه چیکارم داره که با حرفش قلبم ایستاد
سرشو گرفت پایین
-من خیلی وقته دوست دارم
سرشو گرفت بالا
-مریم با من ازدواج میکنی
دو دقیقه فقط نگاش میکردم باورم نمیشد یه حسی داشتم هم خوشحال بودم هم ناراحت بالاخره به خودم مسلط شدم
-عماد تو تا دو ماه پیش مهگل مهگل میکردی حالا خیلی وقته منو دوست داری؟
-ببین مهگل یه احساس زودگذر بود ولی به خدا من تو رو یه روز نبینم نمی تونم نفس بکشم
من نمیتونستم به همین راحتی قبول کنم
-متاسفم نمیتونم
-چرا مریم؟
-تا بهم ثابت نشه نه
و دویدم سمت خیابون سوار تاکسی شدم و رفتم خونه خیلی وقت توو رویاهام این لحظه رو منتظرش بودم
ولی حالا که واقعی بود دست رد به سینه اش زدم تصمیم گرفتم یه هفته نرم شرکت نمیدونم چرا هر روز بهم
زنگ میزد ولی من جوابشو نمیدادم میومد جلوی دانشگاه ولی من باهاش حرف نمیزدم خیلی بد شده بودم 5
شنبه بود ماشینم رو مامان برده بود منم با سرویس های دانشگاه رفتم ساعت 5عصر بود و بارون میومد هوا
هم تاریک بود منتظر اتوبوس بودم که یه ماشین بوق میزد منم کاریش نداشتم اومد کنارم ایستاد شیشه رو داد
پایین عماد بود از صداش فهمیدم
-مریم تو رو خدا بیا بالا خواهش میکنم
دلم براش سوخت
-چرا قسم میخوری؟
-بیا بالا
سوار شدم
-مریم من چجوری باید بهت ثابت کنم میخوامت؟هان؟
نمیدونستم چی جوابشو بدم واقعا من ازش چی رو انتظار داشتم؟
-اخه تا دو ماه پیش مهگل رو دوست داشتی بعد حالا میگی منو دوست داری اونم خیلی وقته اخه چجوری باور کنم؟
خودشو هم مونده بود جواب چی بده
-دیدی ؟دیدی؟ خودت هم نمیدونی جواب چی بدی اون موقع از من توقع داری باور کنم؟
-ببین خودت که گفتی هر کی شکست عشقی میخوره داغون میشه ولی من وقتی مهگل منو ول کرد کاری نکردم مثه همیشه بودم فقط از دستش عصبانی بودم چرا منو خر فرض کرده
نگاش کردم توی این یه هفته لاغر شده بود
یه دفعه از دهنم اومد بیرون
-باشه قبولت میکنم منم تو رو خیلی دوست دارم
-چی؟یه دفعه دیگه بگو جون من این تن بمیره یه بار دیگه بگو
براش اخم کردم
-اشتب شد
-ارررره من که میدونم بالاخره مال خودم میشی
-ببخشید بنده پفکم؟
-نخیر شما خانوم بنده ای
دلم قیلی ویلی رفت
پخش رو زد
وای گل سرخ و سپیدم کی میایی
بنفشه برگ بیدم کی میایی
تو گفتی گل درآید من میایم
وای گل عالم تموم شد کی میایی

جان مریم چشماتو واکن سری بالا کن
در اومد خورشید شد هوا سفید
وقت اون رسید که بریم به صحرا آی نازنین مریم
جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن
بشیم روونه بریم از خونه
شونه به شونه به یاد اون روزها وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم
ای کاش میخوابیدم تورو خواب میدیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمی دونه چه کنه با این همه غم
وای نازنین مریم وای نازنین مریم

بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندمارو
بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم بیا بیا نازنین مریم نازنین مریم

باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم
ای کاش میخوابیدم تورو خواب میدیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمی دونه چه کنه با این همه غم
وای نازنین مریم وای نازنین مریم

وای نازنین مریم وای نازنین مریم
(جان مریم از السید)
و من نگاش میکردم اون اهنگ رو با خواننده میخوند و به من نگاه میکرد و من این لحظه ها رو دوست داشتم
-امشب میخوام همه چیو تموم کنم
-چی؟
-هیچی
منم شونه ای بالا انداختم رسیدیم دم خونه مون دستمو گرفت
-مریم من دوست دارم اینو مطمئن باش حاضرم قسم بخورم واست هرکاری میکنم تا خوشبخت بشی
منم که شده بودم افتاب پرست هی رنگ عوض میکردم
-ووووویی چه قرمز شده مثه گوجه شدی خانوم
دیگه داشتم میمردم هر لظه ضربان قلبم بیشتر میشد و صورتم داغ تر میشد احساس میکردم لپ هام قرمز قرمز شدن
-من باید برم ممنون که رسوندیم
اصن بهش اجازه ندادم جواب بده و سریع رفتم داخل خونه و با سرعت رفتم اتاقم همون طور که انتظار داشتم صورتمو مثه لبو شده بود لباسام رو عوض کردم و رفتم پیش مامان
-سلام مامان جونم
-سلام دختر گلی چرا دیر اومدی؟کم کم داشتم نگران میشدم
-کار داشتم
-چه کاری؟
-خب......کار شرکت دیگه
-مطمئنی کار شرکت بود؟
-مامان منظورت چیه؟
-منظورم اینه که کارت عماد نبود؟
یه لحظه مغزم بیق بیق میکرد با تعجب گفتم
-شما.....از.....
-مامانش زنگ زد به من گفت امشب بیان اینجا برای خواستگاری و گفت عماد با مریم میخواد حرف بزنه و بهش بگه
-به من چیزی نگفت؟
-اون اصله کاری رو که گفته
-ماااااامااااااان
-جونم؟
-شما هم ؟
-من نه بیا کمک کن که مهمونا تا دو ساعت دیگه میان بعدش هم برو یه دوش بگیر و اماده شو
-دیگه؟
-دیگه هیچی عزیزم
یکم کمک مامان کردم و بعدش رفتم یه دوش گرفتم نمیدونستم چی بپوشم سوالی که همه ی دخترا
همیشه تویه ذهنشونه و بی جوابه یه کت شلوار داشتم دو سه هفته پیش خریده بودم شلوارش سفید بود و
کتش مشکی و لبه های کتش سفید بود و یه دکمه داشت پوشیدم و روسری سفید مشکی ام رو سرم کردم
با صندل های مشکی ام و فقط یه رژ لب کالباسی زدم داشتم خودمو برانداز میکردم که صدای مهمونا رو
شنیدم با کله رفتم سمت در ولی بعد درست ایستادم و خانومانه در رو باز کردم و رفتم بیرون خیلی خوشگل
با همه سلام و احوال پرسی کردم و رفتم نشسته به عماد نگاه کردم یه کت و مشکی پوشیده بود با پیرهن
طوسی سرشو بلند کرد نگام توو نگاش قفل شد دلم میخواست ساعت ها نگاش میکردم من عاشق این نگاه
بودم عماد یه لبخند زد و اروم گفت مامانت مامان رو نگاه کردم داشت بهم چشم غره میرفت بهم گفت برم
چایی بیارم وقتی داشتم چایی میریختم یاد اون روزی افتادم که داشتم چایی میریختم و با صدای عماد
ترسیدم و اب جوش ریخت رو دستم تموم خاطره ی اون روز جلو چشمام بود چایی رو ریختم و به همه تعارف
کردم و نشستم عماد که چایی اش رو خورد بابا بهم گفت با عماد بریم توی اتاقم تا حرفامونو بزنیم رفتیم توو
اتاق من نشستم رو تخت و اون روی صندلی میز کامپیوتر اون منو نگاه میکرد و من سرم پایین بود دیگه داشتم
از خجالت میمردم
-نمیخوای چیزی بگی؟
-نمیدونم منوکه میشناسی و همه چیم رو میدونی
-خب شما هم که منو میشناسی پس الان چیار کنیم؟
-اگه شرطی داری من منتظرم
-ببین من میخوام همسرم تکیه گاهم باشه پشتم باشه هر وقت هم دوسم نداشتی بهم بگو از زندگیت میرم بیرون
اینو که داشتم میگفتم صدام میلرزید
-مریم این چه حرفیه؟عشق تا ابد هست مگه میشه ادم از عشقش متنفر بشه؟منم دوست دارم همسرم بهم محبت کنه وقتی میام خونه با محبتش خستگی از تنم بره بیرون
-و یه چیز از همه مهم تر البته این یه درخواسته میگم میشه خونمونو خودمون بسازیم؟من دلم میخواد خونمون رو خودمون بسازیم ببین از الان شروع میکنیم تا دو سال دیگه که خواستیم عروسی کنیم اماده میشه باشه؟
-اخه میدونی اگه تا دوسال ساخته نشد اون وقت باید بگیردیم دنبال خونه؟مریم نمیشه
-خواهش؟
-........باشه از دست تو
-مرسی
و یه چشمک بهش زدم
-و یه چیز دیگه به هیچ کس نگیم فقط خودمون بدونیم
منو کشید توو بغلش احساس میکردم الانه که استخوان هام خورد بشه
-عماد؟استخونام شکست
منو ول کرد و صورتمو با دستاش قاب گرفت و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت با هم رفتیم بیرون و وقتی همه ازمون پرسیدن منم سرمو انداختم پایین و گفتم
-هر چی پدر و مادرم بگن
صدای دست و مبارکه گفتن شروع شد اون شب خیلی خوب بود شب قبل از اینکه بخوام عماد یه اس داد به این مضمون
-انیشتین میگه اگه کسی رو دوستداری بهش نگو ولی گور بابای انیشتین "دوست دارم"
-منم همینطور
-چطور؟
-اون طور
-کدوم طور؟
-همین طور
-یه بار بگو طوری نمیشه
-گفتم
-چی رو؟
-اینکه دوست دارم
-بالاخره گفتی... خانومی... شبت خوش
-شبت بخیر اقایی
-ممنون گلم
و با فکر کردن به عماد خوابم برد
قرار شد یه هفته دیگه جشن نامزدی بگیریم و بعد از 2سال عروسی کنیم من نمیخواستم هول هولکی
وسایلم رو بگیرم دوست داشتم بعد از عقد همه رو با حوصله بگیرم جشن نامزدی توی باغ اقای محمدی قرار
شد برگزار بشه توی این یه هفته ما ازمایش دادیم که خدا رو شکر مشکلی نبود و یه سری کارای عقد رو
کردیم خرید لباس عروس و لباس داماد لباس من نباتی بود و دکلته بود تا کمر روش کار شده بود و دامنش پفی
بود و روش حریر نباتی بود خیلی دوستش داشتم لباس عماد هم یه کت و شلوار قهوه ای سوخته با پیرهن
نباتی و کراوات قهوه ای هم رنگ کتش من خیلی دوست داشتم زنونه و مردونه جدا باشه وقتی به سعید
گفتم اونم نظرش همین بود با توافق همدیگه قرار شد زنونه داخل ساختمان و مردونه بیرون از ساختمان داخل
باغ باشه بالاخره 5شنبه از راه رسید روز 4 اسفند ساعت 6 بلند شدم و بعد از خوردن صبحانه و برداشتن
لباسم منتظر عماد شدم اخه من موندم مگه این ارایشگر میخواد چیکار کنه که به من گفته 7 باید اونجا
باشم؟الهی بگردم سعیدم صبح به این زودی بیاد دنبالم دیشب خیلی بهش اصرار کردم که نیاد ولی گفت
میخوام بیام دیگه ادم لجباز رو کاریش نمیشه کرد یه تک زد روی گوشیم منم رفتم بیرون
-سلام اقا صبح تون بخیر
-سلام خوبی؟صبح تو هم بخیر
-مرسی شما چطوری؟
-منم خوبم ساعت 4 میام دنبالت تا بریم اتلیه بعدش هم بریم باغ
-باشه
وقتی رسیدیم ازش خدافظی کردم و رفتم داخل ارایشگاه سلام کردم وبهم گفت بشینم این خانم ارایشگر از
ساعت 7 روی من کار کرد تاساعت 4 دیگه دلم میخواست سرمو بکنم بزارم جلوش سپیده هم ساعت 2 اومده
بود مهنازخانم که همون ارایشگر محترمه بود کمک کرد تا لباسم رو بپوشم وقتی خودمو جلوی اینه دیدم
خیلی تعجب کرده بودم خیلی عوض شده بودم کلی کیف کردم خیلی خوشگل شده بودم موهامو شینیون
کرده بود و رنگش قهوه ای بود خیلی خوشم اومد از ارایشگر تشکر کردم و رفتیم پیش سپیده
سپیده-وای خره چه خوشگل شدی
-خر خودتی تو هم خوشگل شدی
-واقعا؟
-اره غش نکنه خیلیه
-مطمئنی؟
سپیده پسر عمه ام رو دوست داشت اسمش امین بود که میشد پسرخاله ی سپیده اونم سپیده رو دوست داشت
وقتی رفتم بیرون فیلم بردار بود که داشت فیلم میگرفت منم رفتم سمت عماد که دسته گلم رو بهم داد که
پر بود از رزهای قرمز با لبخند ازش گرفتم و در رو برام باز کرد و سوار شدم
-خانومی چقدر خوشگل شدی
-شما هم همینطور اقایی
صورش صاف صاف شده بود دلم میخواست یه بوسش بکنم ولی جلوی خودمو گرفتم به سمت اتلیه رفتیم
یه عکس گرفتیم که من نشسته بودم روی زمین و عماد سرشو گذاشته بود روی پاهام و به هم دیگه نگاه میکردیم
یکی دیگه اش این بود عماد منو می بوسید و تورم روی سر هر دوتامون بود
یکش که من خیلی دوست داشتم تکیه داده بودم به دیوار و عماد کمرمو گرفته بود و منم بازوهاشو گرفته بودم و بینی هامون رو چسبونده بودیم به هم
خلاصه که ژست های زیادی گرفتیم و از اتلیه اومدیم بیرون و رفتیم سمت باغ
وقتی ما رسیدیم همه اومده بودن به همه خوش امد گویی گفتیم و رفتیم سر سفره عقد که عاقد هم اومد
منم قران رو باز کردم و سوره ی نور رو شروع کردم به خوندن که با صدای عاقد به خودم اومدم
-برای بار سوم عرض میکنم عروس خانم وکیلم؟
به عماد نگاه کردم یه لبخند بهم زد به مامان نگاه کردم چشماشو روهم گذاشت و به بابا که نگاه کردم یه لبخند زد
-با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگترا بله
صدای کل کشیدن بلند شد حالا من به عقد دائم عماد در اومدم به عماد نگاه کردم تور رو از روی سرم کنار
کشید توی چشماش نگاه کردم عشق رو از توی چشماش میتونستم بخونم ظرف عسل رو برداشتم و انگشت
کوچیکمو کردم داخلش و گرفتم طرف سعید هر وقت عماد دهنشو باز میکرد منم میبردم عقب که بالاخره دلم
براش سوخت اونم به جبران کارم انگشتمو گاز گرفت
-اییی
-ببخشید اخه خیلی خوشمزه بود
وقتی اون انگشتش رو داخل عسل کرد من دلم نیومد انگشتشو گاز بگیرم
-چرا گاز نگرفتی؟
-خوب دلم نیومد تو بدی که انگشتمو گاز گرفتی
-ببخشید شوخی کردم
-من که ناراحت نشدم اقایی حالا پاشو بریم برقصیم حوصله ام سر رفت

+ نوشته شده در  شنبه 1391/06/18ساعت 3  توسط david  |