عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان نفس بارون(1)

نفسم!
چشمان خزان زده ام را
به چشمان بهاري ات مي سپارم
تا سبزي بهارت بي منت
غم لطيف عشق را به ان هديه کند!

 

****


_ هي خانم کوچولو بري پشت ماشين لباس شويي بشيني بهتره ها! از ما گفتن بود!
و بعد با سرعت سرسام اوري دور شد. با شنيدن اين جمله از خشم و عصبانيت به يک اندازه در حال انفجار بود! طي يک حرکت عصبي شيشه را بالا کشيد و فرمان را بي رحمانه در مشتش فشرد.گويي مي خواست با اين کار تمام عصبانيتش را به فرمان ماشين منتقل کند.نفس عميقي کشيد و در حالي که لبش را گاز مي گرفت به روبرو خيره شد.
خانم شريفي مثل هميشه خونسرد و ارام به حرکات عصبي او نگاه مي کرد.پس از اينکه حس کرد او کمي ارام شده گفت:((ولش کن عزيزم! اينا يه مشت ادم بي فرهنگن! خودش يه گاري انداخته زير پاش عين چي داره مي رونه اونوقت به تو مي گه! عجبا! پسره ي بي فرهنگ!))
از لحن با نمک خانم شريفي ، مربي رانندگي اش در حين اداي اين جمله لبخندي گوشه ي لبان ظريفش نشست و دوباره به روبرو چشم دوخت.
پشت چراغ قرمز ايستاده بودند و او خسته و بي حوصله از طولاني بودن چراغ دستش را دور فرمان حلقه کرد در همين حين صداي يک پسر به قول خانم شريفي بي فرهنگ! اعصابش را به کلي بهم ريخت:
_مواظب باش فرمون از دستت در نره کوچولو!
به شدت عصباني شد.حس بدي داشت.هميشه از اين جور افراد که کاري به جز مسخره کردن ديگران بلد نبودند متنفر بود.(( حيف که نمي خوام جوابتو بدم بچه پرو وگرنه...!!)) اين جمله را با خود گفت و سعي کرد در عين عصبانيت حواسش را معطوف رانندگي کند.خانم شريفي نيز مثل هميشه با نگاه تيز بينش او را زير نظر گرفته بود.خانم شريفي را به شدت دوست داشت.زني تقريبا مسن اما فوق العاه مهربان و خوش رو بود.
از بچگي عاشق رانندگي بودو از همان کودکي هم گاهي پشت فرمان ماشين بابا مي نشست و هميشه به خاطر رانندگي عالي و بي نقصش مورد تشويق اطرافيان به خصوص بابا قرار مي گرفت.بابا هميشه به او مي گفت:
_دست فرمونت به خودم رفته.عاليه عزيزم
و او هم با لبخندي نمکين در جواب مي گفت:
_بابا جون رانندگي تو خون منه!
خلاصه که نفس بعد از پشت سر گذاشتن کنکور و قبولي در رشته مورد علاقه اش به فکر گرفتن گواهينامه افتاد و حالا فقط دو جلسه تا پايان کلاس باقي بود.
پس از اتمام کلاس و خداحافظي با خانم شريفي راهي خانه شد.به محض وارد شدن و ديدن چراغ هاي خاموش خانه تازه به ياد اورد که بايد ان روز را تنها سپري کند.شب قبل مامان گفته بود که ناهار را خانه عمه لاله دعوت دارند و لي او بعد از کلي اصرار به بهانه ي کلاس رانندگي اجازه ي ماندن در خانه را به زور از بابا گرفته بود! عمه لاله را دوست داشت و با ماهان و مريم بچه هاي عمه که تقريبا همسن و سال خودش بودند ميانه خوبي داشت و از صحبت هاي
خسرو خان هم که مردي جا افتاده و مهربان بود لذت مي برد ولي با تمام اين اوصاف او امروز اصلا حوصله ي مهماني را نداشت.
براي خوردن ناهار تنها به خوردن يک برش از کيک شکلاتي اکتفا کرد و براي رفع خستگي به اتاقش پناه برد.در تراس را باز کرد و روي تاب نشست.هفته هاي اخر شهريور بود و نسيم خنکي موهايش را که از ازادانه به روي شانه هايش رها شده بود را به بازي مي گرفت . به باغ روبرويش چشم دوخت.چه قدر منتظر بود تا پاييز سحر انگيز دوباره به باغشان قدم بگذارد.حتي تصور قدم زدن روي برگ هاي پاييزي با عصاره ي خاک باران خورده دنيايي از لذت و ارامش به جانش مي ريخت.پاييز که از راه مي رسيد او نيز همنفس باران و پاييز مي شد.دوباره پاييزي مي شد و حالا بي صبرانه براي امدنش لحظه شماري مي کرد!
پاييز را دوست داشت به خاطر غريب و بي صدا آمدنش ... بخاطر فستيوال رنگ هايش ... بخاطر خش خش گوش نواز برگ هايش ... بخاطر صداي نم نم باران هاي عاشقانه اش
خيس شدن زير باران هاي پاييزي ...به خاطر غروب هاي نارنجي و دلگيرش..به خاطر شب هاي سرد و طولاني اش...به خاطر غم غريبي که در چشمانش مي نشست..به خاطر بغض سنگين انتظار...به خاطر حس غريبي که درگيرش مي شد..به خاطر نزديک شدن به اغاز راهي که پاييز سحر انگيز امسال درگيرش مي شد و او بي خبر شمارش معکوس را براي امدن پاييز شروع کره بود!
بدنش خشک شده و گردنش درد مي کرد.به ساعت مچي دستش که هديه دايي کسري بود نگاهي انداخت.درست يک ساعت روي تاب خوابده بود.احساس سرما کرد و لرزشي خفيف وجودش را در بر گرفت.خيلي سريع به اتاق برگشت و به اميد يافتن لباسي گرم تر قدمي به سمت کمد لباسش برداشت که...صداي شکستن چيزي از حياط حواسش را پرت کرد.خواست دوباره به تراس برگردد و نگاهي به حياط بيندازد که زنگ موبايلش او را به سمت تخت کشاند.شماره نا اشنا بود.با ترديد گفت:
_بفرماييد؟؟
_سلام...خانم متين پور؟؟
_بله ..شما؟؟
_بنده همايونيان هستم.پسر خانم شريفي!
_ببخشيد به جا نمي ارم!
نفس تمام حواسش پرت صدايي بود که از حياط امده بود و اصلا فردي به اسم همايونيان را به ياد نمي اورد.
پسر جوان هم که از حواس پرتي او عصبي و کلافه مي نمود با لحن سرزنش باري ادامه داد:
_خانم احيانا شما کلاس رانندگي تشريف مي بريد؟؟
_چه طور؟؟ اصلا شما از کجا مي دونيد؟؟
همايونيان که ديگر خونش به جوش امده بود با لحني پر تمسخر گفت:
_خوب فکر کنم اسم مربي شما خانم شريفي باشه بنده هم پسرشون هستم.البته فکر کنم!!!خاطرتون هست؟؟؟
((واي عجب افتضاحي!گند زدي نفس!))اين را با خود گفت و با دست به پيشاني خود کوبيد.تازه يادش امد که خانم شريفي چندباري در طي کلاس ها از پسر مغرور و عزيزش صحبت کرده بود! ((ولي اين شماره ي من رو از کجا اورده اخه؟؟))
_من واقعا متاسفم اقاي همايونيان!
_بله!مشکلي نيست.
_خوب امري داشتيد
_بله اگه بذاريد! راستش مامان نتونستن باهاتون تماس بگيرن بنابر اين قرار شد من بهتون اطلاع بدم که کلاس فرداتون کنسله.
_ببخشيد چرا؟؟
پسر جوان با همان لحن سرد پاسخ داد:
_مامان امروز يه تصادف کوچيک داشتن به خاطر همين ماشين نياز به تعمير داره
نفس کمي نگران پرسيد:
_حالشون خوبه؟
همايونيان با کلافگي اشکاري گفت:
_کي؟؟؟
نفس هم که از لحن حرف زدن او حين مکالمه هيچ خوشش نيامده بود با جديت پاسخ داد:
_خانم شريفي رو عرض کردم!
_بله حالشون خوبه.. امري نيست؟؟
_نخير!!..متشکرم که اطلاع دادين!
_خداحافظ!
و بعد بدون اينکه منتظر جوابي از سوي نفس باشد تلفن را قطع کرد! ((وا!! اين ديگه کي بود؟؟
پسره ي ديوونه!!))و سعي کرد افکارش را منظم کند و همايونيان را به دست فراموشي سپرد.
پسر جوان هم پس از پايان تماس پوزخندي زد و با خود گفت:((اين ديگه چه ديوونه اي بود؟؟طفلي مامان با چه ادمايي هايي سر و کله مي زنه!))
پس از اينکه نگاهي به حياط انداخت و متوجه چيز غير عادي نشد خواست به داخل ساختمان برگردد که اين بار زنگ در مانع شد.
پس از باز کردن در نينا خودش را در بغل نفس انداخت
_سلام عشق من؟؟ چه طوري گلم؟؟
قبل از اينکه نينا جوابي دهد مامان و بابا هم وارد شدند و سپس همه با هم وارد ساختمان شدند.نينا خواهر نفس و کوچکترين عضو خانواده ي متين پور بود.دختري 6 ساله و با نمک که با زبان شيرينش همه را مجذوب خود مي کرد و نفس عاشقانه اين کوچولوي ناز را دوست داشت.
پس از صرف شام و گفتن شب به خير به اتاقش برگشت . ناخوداگاه نگاهي به گوشي اش انداخت.براي يک لحظه به ياد مکالمه تلفني اش با پسر خانم شريفي افتاد.جواني که خود را همايونيان معرفي کرده بود.براي لحظه اي ذهنش درگير صداي مغرور و در عين حال گيرا و دلنشين محتشم شد.((اصلا به من چه؟؟ارزوني مامانش!)) و فکر همايونيان را از ذهنش پس زد. افکارش را به سمت ساغر سوق داد.دوست صميمي و عزيزش که سيزده سال از عمر دوستي قشنگشان مي گذشت.چند روزي مي شد که از او بي خبر بود البته خوب مي دانست که اين روز ها با وجود امير سرش حسابي شلوغ شده.پسري که يک دفعه سر راه ساغر سبز شد و او را مجذوب خود کرد و نفس مي ترسيد با ورود اين تازه وارد به حريم دوستي پاک خودش و ساغر او را از دست بدهد. بي معطلي شماره ي ساغر را گرفت.
اما کسي گوشي را برنداشت مي خواست تماس را قطع کند که صداي بي حال و خسته و همچنين عصبي ساغر باعث شد براي چند لحظه موبايل را از روي گوشش بردارد:
_ اخه من به تو چي بگم دختره ي بي شعور؟؟؟!!
_اي دختر بي ادب! سلامت کو؟؟ چيه چرا داد مي کشي؟؟!
_خوب بابا استاد اخلاق سلام! اخه تو نمي گي مردم خوابن؟؟
و بعد در حالي که غرغر ميکرد زيرلب ادامه داد.((اونوقت به من مي گه بي ادب!بچه پرو ! شيطونه مي گه برم بزنمشا!)) نفس خواست جوابش را بدهد که چشمش به ساعت افتاد. هنور عقربه به ساعت 10 هم نرسيده بود!
_کوچولو فردا مدرسه دارن انقدر زود لالا کردن؟؟
و بعد با لحن پر تعجبي ادامه داد:
_ديوونه هنوز ساعت 10 هم نشده!!
_اره ديگه مامان بزرگ!! مسخره نمي بيني صدام گرفته سرما خوردم؟؟؟
_چي؟؟اخه تو اين هوا؟؟
_اره ديگه اين کامران بي شعور سرما خورده خواست منم يه فيضي برم سرماش رو داد به من. منم که حرف گوش کن گفتم چشم و سرما خوردم ! به همين راحتي..به همين خوشمزگي!!
_تو با او داداشت کشتين منو! حالا بگو ببينم از امير جونت چه خبر؟؟
_هي! چي بگم؟؟ اين امير تا من رو دق مرگ نکنه که راضي نمي شه !
_باز چي کار کردين شما دوتا؟؟
_ديروز خير سرمون رفته بوديم بيرون با هم . از شانس نحس من او دختر خاله ام بود ، سارا؟؟
_اهان..خوب؟؟
_هيچي ديگه اونو تو پارک ديديم. اومد جلو باهام دست داد.
به اينجا که رسيد نفس عميقي کشيد و با حرص ادامه داد:
_اخه ما سال تا سال به هم سلامم نمي کنيم انوقت دختره اومده به من دست مي ده! شيطونه مي گه برم بزنم تو سرشا! دختر ه ي پرو برگشته به من مي گه ايشون رو به من معرفي نمي کني؟؟!!
نفس با صداي بلند شروع کرد به خنديدن.
_حناق! رو اب بخندي دختر! ابروم رفت.
نفس به زور جلوي خنده اش را گرفت و پرسيد:
_خوب بعدش چي شد؟؟
_من که اون موقع فقط به اين فکر مي کردم چه خاکي بايد به سرم بريزم داشتم..
_رس عزيزم..رس!
_خوب حالا توام! بذار بگم ديگه . داشتم از ترس مي مردم. اصلا نمي تونستم حرف بزنم . حالا اين وسط اين امير که خاک بر سرش کنم برگشته مي گه ((ساغر صدايش را مثل امير کلفت کرد و ادامه داد)) بنده امير هستم دوست عزيز ساغر جون!!
نفس در حالي که سعي مي کرد صداي خنده اش از اتاق بيرون نرود با صدايي پر از تعجب گفت:
_جدي مي گي؟؟؟ سارا چي کار کرد اونوقت؟؟
_هيچي ديگه اين سارا هم که بي شعور تر از تو رفته همه چيز رو گذاشته ور دل خاله جونم!حالا بنده فرا بايد برم منت کشي پيش ايشون!!
_ديدي ساغر خانم چه جوري ابروت رفت!هي بهت مي گم اين اميرو بي خيال شو حالا بشين و اين فيلم سينمايي رو که ساختي تماشا کن . اخه من نميدونم اين پسرا چي دارن که تو داري خودتو واسه امير مي کشي؟؟ به خدا موندم توش اصلا!!
_اهاي خانم توهين نکن! همه که مثل تو نيستن که سنگدل باشن! من امير رو دوسش دارم. ديگه نبينم چيزي بهش بگيا!
_خوب حالا توام با اون امير جونت! کاري نداري ديگه؟؟
_نه نفس جونم
_ok پس شبت خوش گلم
_قربونت
بالاخره پس از پايان يافتن کلاس ها و قبولي در امتحان ايين نامه بدون هيچ اشتباهي ، نفس خودش را براي امتحان شهر اماده کرد.
صبح با صداي مامان که با مهرباني صدايش مي زد چشم هايش را باز کرد
_عزيزم پاشو ، ديرت مي شه ها!
نفس در حالي که در تختش جا به جا مي شد ، غلتي زد و با خواب الودگي گفت:
_باشه مامان.فقط پنج دقيقه.
_نفس يه نگاه به ساعت انداختي؟؟ خانم شريفي چند بار زنگ زده.ساعت نه شدا!!
با شنيدن اين حرف مثل فنر از جا پريد و به سرعت از روي تخت بلند شد.
_اخ مامان! اي کاش زودتر بيدارم مي کردي! واي مامي ديرم شد!حالا چي کار کنم؟؟اخ اخ!
مامان در حالي که با لبخندي مهربان به حرکات شتاب زده ي نفس نگاه مي کرد و به سمت در اتاق مي رفت با صدايي که سعي مي کرد جلوي خنده اش را بگيرد گفت:
اول يه نگاهي به ساعت بنداز نفس خانم بعدشم يه دوش بگيرو بيا پايين صبحونه بخور!
وقتي مامان از اتاق خارج شد با تعجب نگاهي به ساعت انداخت.هنوز ساعت هشت هم نشده بود! لبخندي گوشه ي لبش نشست و راهي حمام شد.
پس از خشک کردن موهايش ، ارايش ملايمي روي صورت ظريف و کوچکش نشاند ، لباس هايش را پوشيد و مانتو و کيفش را در دست گرفت و از اتاق خارج شد. امروز امتحان شهر داشت و به پيشنهاد خانم شريفي با هم به محل امتحان مي رفتند و او بايد به دنبال خانم شريفي مي رفت.
به پايين پله ها که رسيد صداي مامان و نينا را شنيد که مثل هميشه سر خوردن صبحانه با هم بحث مي کردند.
_دختر گل مامان يه لقمه ي کوچولوي ديگه ،باشه؟؟
ونينا مثل هميشه با لجبازي تکرار مي کرد:
_نمي خوام..نه..نه..نه!
_به به ،سلام و صبح به خير خدمت مامان و خواهر گلم!
با شنيدن صداي نفس ، نينا که منتظر بهانه اي براي نخوردن صبحانه بود از صندلي پايين پريد و خودش را پشت نفس پنهان کرد!
_صبح بخير خانم کوچولو ، خوبي عزيزم؟؟
_سلام صبح به خير خواهري
_چي شده؟؟چرا صبحونه نمي خوري؟؟
مامان که انگار منتظر چنين جمله اي بود اهي کشيد و رو کرد به نفس:
_تو بهش يه چيزي بگو نفس ،هيچي نمي خوره.حرف منم که گوش نمي ده!جلوي باباش مي خوره وقتي اون مي ره بايد به زور بهش صبحونه بدم
_اره نينا خانم؟؟اصلا بيا با هم ديگه بريم صبحونه بخوريم
و بعد در حالي که سعي مي کرد دستان کوچک نينا را که محکم دور پايش حلقه شه بود را از خود جدا کند ،او را در اغوش کشيد و با شيطنت زير گوشش زمزمه کرد:
_مي دوني نينا ،منم نمي خوام صبحونه بخورم ولي مامي نميذاره که! حالا تو بيا باهم صبحونه بخوريم بعدش من واسه خودم و خودت دوتا عروسک خوشگل مي خرم.خوبه؟؟
نينا با خوشحالي گونه ي نفس را بوسيد و در حالي که با شيطنت دست هاش را به هم مي کوبيد با خنده گفت :((باشه!))
_اخ من قربون اين خنده هات برم عسلم!

پس از خوردن صبحانه نفس با عجله گونه ي نينا را بوسيد و براي مامان دست تکان داد و در حالي که مامان برايش ارزوي موفقيت مي کرد از خانه خارج شد.خانه خانم شريفي تنها چند خيابان با خانه خودشان فاصله داشت بنابراين در عرض چند دقيقه به خيابان مورد نظر رسيد و کوچه اي را که خانم شريفي با او قرار گذاشته بود را پيدا کرد و سر کوچه کنار درختي منتظر ايستاد.نگاهي به درون کوچه انداخت ،کوچه اي عريض با درختاني بلند ، همه چيز در سکوتي ژرف فرو رفته بود.نگاهي به ساعت مچي اش انداخت.عقربه ها ساعت هشت را نشان مي دادند و او تا زمان امتحان يک ساعت فاصله داشت.يک ربعي به انتظار ايستاد ولي خبري از خانم شريفي نبود.ساعت هشت با او قرار داشت ولي نفس هنوزتنها بود.افتاب داغ مستقيم مي تابيد و او را کلافه مي کرد.به شدت از روزهاي افتابي بيزار بود.کم کم حس کرد از تابش بيش از حد افتاب سرش داغ شده است.بدنش گرگرفته بود و سرش درد مي کرد.چند باري با همراه خانم شريفي تماس گرفت ولي کسي پاسخگو نبود.عصبي و کلافه با کفشش با سنگ کوچکي که زير پايش بود بازي مي کرد و گاهي با نوک انگشت ضربه هاي به ساعتش مي زد.حال خوشي نداشت((اي بابا!پس اين خانم شريفي چي شد؟؟کاش حداقل ادرس دقيق خونه اش رو مي پرسيدم.))
بالاخره بعد از بيست دقيقه انتظار صداي خانم شريفي را از پشت سر شنيد.
_سلام عزيزم، خوبي؟؟ بايد ببخش...
اما با ديدن چهره ي زرد و رنگ پريده ي نفس از ادامه ي حرفش باز ماند و با نگراني قدمي به جلو برداشت.
_چرا رنگت پريده عزيزم؟؟ حالت خوب نيست؟؟
نفس سعي کرد لبخند بزند ولي مي دانست که اين کار بي فايده است. از طرفي هم نمي خواست خانم شريفي را بابت دير امدنش مواخذه کند.
_سلام، ممنونم من خوبم . چيزي نيست.فکر کنم به خاطر استرس امتحان امروز باشه.
خانم شريفي که انگار با حرف او قانع نشده بود با ناراحتي ادامه داد:
_بايد منو ببخشي دخترم . حالا بيا بريم من بهت يه شربتي، اب قندي، چيزي بدم ايشالله که بهتر مي شي
و سپس نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:
_نگران نباش تا وقت امتحان حالا حالا فرصت داريم
و بدون اينکه اجازه ي هيچ حرفي را به نفس بدهد دست او را گرفت و داخل کوچه شد.
روبروي در خانه اي ايستادند که ديوار هاي بلندش مانع ديدن ساختمان درون ان مي شد.خانم شريفي در را باز کرد و با تعارف او نفس وارد شد.ويلايي زيبا و بزرگ با باغي پر از گل مقابل چشمانش قرار گرفت .پس از ورود به ساختمان خانم شريفي او را به سمت سالن که در ضلع غربي خانه قرار داشت راهنمايي کرد و خودش براي اوردن شربت او را ترک کرد.
سرش را پايين انداخت .دندان هايش را محکم روي هم فشار ميداد و دستانش را در هم گره زد . معذب بود و از اينکه مزاحم خانم شريفي شده بود شرمنده مي نمود.
بعد از دقايقي سرش را بالا اورد تا نگاهي به اطرافش بيندازد.خانه اي شيک و مجلل که تمام وسايل با نظم خاصي کنار هم چيده شده بودند. نگاهش به قاب عکس هاي کوچک و بزرگي که روي شومينه ي خاموش انتهاي سالن بود افتاد که ناگهان صدايي او را از دقت بيشتر به عکس ها باز داشت.
کسي داشت با تلفن صحبت مي کرد.چه صداي اشنايي داشت.مغرور، گيرا و دلنشين!خودش بود همان پسر جواني که خود را همايونيان معرفي کرده بود.صدا هر لحظه نزديک تر و هيجان نفس نيز براي ديدن چهره ي صاحب صدا بيشتر مي شد!
نگاهش به راه پله ها بود. بلاخره موفق شد او را بيند.ناخوداگاه شروع به ارزيابي چهره ي او کرد! پسري قد بلند، اندامي ورزيده متناسب با قدش، موهايي کوتاه که نفس حس کرد بيش از اندازه به او مي ايد به همرا ته ريشي نا محسوس و چهره اي که به نظر نفس جذاب مي امد! اما پسر جوان که گويا متوجه حضور نفس نشده بود در حالي که سرش پايين بود با ارامش کامل در حال صحبت با موبايلش به سمتي که دقايقي پيش خانم شريفي رفته يود حرکت کرد.ولي لحظه اي کوتاه نگاهي به سالن انداخت و با ديدن دختري جوان و غريبه که به او نگاه مي کرد از حرکت ايستاد.
به طرف نفس برگشت.با تعجب به نفس خيره شد.نفس نيز کمي دستپاچه مي نمود.ارام سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه کرد:((سلام!))
پسرجوان قدمي به جلو برداشت و درحالي که جواب سلام او را مي داد خواست چيزي از او بپرسد که صداي مادرش را از پشت سر شنيد:
_عزيزم تو اينجايي؟؟
و با ياد اوري حال نفس به سمت او رفت.
_بيا عزيزم اينو بخور حالت رو بهتر مي کنه
نفس پس از تشکر کوتاهي ليوان شربت را به لبش نزديک کرد و به زور چندجرعه از شربت را نوشيد.خانم شريفي متوجه ي پسرش شد که با تعجب به ان ها نگاه مي کرد بنابر اين در صدد اشنايي ان دو برامد پس با حرکت سر از پسرش خواست که نزديک تر بيايد.
_عزيزم معرفي مي کنم پسرم محمد.
_محمد ايشونم يکي از بهترين هنرجو هاي من خانم متين پور هستن.
پسر جوان که حالا نفس مي دانست محمد نام دارد، پوزخندي زد((پس خانم متين پور حواس جمع ايشونن!!))و خيلي مودبانه سرش را پايين اورد و با همان لحن سرد و بي تفاوت گفت:
_از اشناييتون خوشوقتم خانم متين پور!
نفس نيز در مقابل با صدايي اهسته اظهار خوشوقتي کرد.همان لحظه زنگ موبايل محمد بلند شد و او ضمن عذرخواهي، قدمي از ان ها دور شد.
نفس نيز به اصرار خانم شريفي هم چنان سعي مي کرد تا قطره ي اخر نوشيدني را از گلو پايين دهد که محمد دوباره به جمعشان اضافه شد و درحالي که مادرش را مخاطب قرار مي داد گفت:
_من ديگه بايد برم.کاري نداريد؟؟
_اهان..اره..من ماشين رو مي خوام بذارم اموزشگاه ظهر خودت بايد بيايي دنبالم
محمد دستي به صورتش کشيد و زمزمه وار گفت:((باشه)) و اين بار به نفس رو کرد:
_موفق باشيد خانم
_متشکرم ، روز خوش
و محمد به سمت در رفت و از خانه خارج شد.
خانم شريفي و نفس به محل امتحان رسيدند ولي نفس کمي ناراضي به نظر مي رسيد چون قرار بود قبل از امتحان جلسه اي تمريني با خانم شريفي داشته باشد ولي به خاطر به هم خوردن حالش اين جلسه را از دست داده بود.
با لبخندي شيرين از ماشين پياده شد.خانم شريفي مشغول صحبت با خانمي چادري بود که نفس به او نزديک شد.
_به به، خانم راننده چي شد؟؟شيري يا روباه؟؟
نفس تبسمي کرد
_قبول شدم!
_تبريک مي گم عزيزم
_ممنونم، به خاطر همه چيز

به اصرار خانم شريفي او نيز منتظر محمد ماند تا مسيري را همراه ان ها برود.همان طور که به روي نيمکتي نشسته بود چشمش به فرشگاه بزرگ عروسک فروشي ان سمت خيابان افتاد ، قولي که به نينا داده بود يادش امد و لبخندي روي لبش نشست. از خانم شريفي عذرخواهي کرد و چند دقيقه اي وقت خواست.
در حالي که دو عروسک بزرگ را به سختي در دستش گرفته بود از فروشگاه خارج شد و دوباره پيش خانم شريفي برگشت. اين بار خانم شريفي تنها نبود و محمد نيز کنارش ايستاده بود.
با ديدن عروسک هاي بزرگ در دست نفس پوزخندي روي لبان محمد نشست و همچنان که به طرف خيابان مي رفت از مادرش خواست تا کمي عجله کنند و خودش سوار azera مشکي که کنار خيابان پارک شده بود ، شد.
بوي مطبويي از ترکيب عطري تلخ و بوي سيگار فضاي ماشين را احاطه کرده بودکه نفس ان را مي پسنديد . محمد درحالي که عينک افتابي اش را به چهره ميزد ، خطاب به مادرش گفت:
_اميدوارم فردا برنامه خاصي نداشته باشيد چون من فردا يه قرار ملاقات مهم دارم!
_محمد؟؟حواست کجاست؟؟فردا خونه ي خاله سارا دعوتيم!
محمد درحالي که عينک را روي بيني اش جا به جا مي کرد ، نفسش را بيرون داد و با ناراحتي گفت:
_بايدببينم چي ميشه!
_به هرحال بايد برنامه هاتو يه جوري منظم کني.مي دوني که خاله ازت ناراحت مشه!
نفس درسکوت به بيرون چشم دوخته بود و گذر زمان را حس نمي کرد که با پرسش محمد به خود امد:
_خانم متين پور من بايد برم توي اين خيابون؟؟
نفس نگاهي به اطراف انداخت و خيابان مورد نظر را به او نشان داد و سپس به صندلي تکيه داد.
به خيابان مورد نظر که رسديدند ، نفس گفت:
_ممنونم.اگه مي شه لطف کنيد همينجا نگه داريد.
خانم شريفي کمي به عقب برگشت:
_نه عزيزم.چرا اينجا؟؟
محمد از درون ايينه نگاهي به نفس انداخت و گفت:
_شايد مي ترسن خونه شون رو ياد بگيريم!
نفس بي توجه به او خطاب به خانم شريفي ادامه داد:
_اين چه حرفيه؟؟اخه زحمتتون مي شه!
_زحمت چيه عزيزم؟؟اتفاقا اگه من مزاحم نباشم مي خوام بيام خانمي که دختر به اين خانمي رو تربيت کرده ببينم!
نفس کمي سرخ شد!
_شما لطف دارين! مامان حتما خوشحال مي شن!
محمد با راهنمايي نفس جلوي خانه اقاي متين پور نگه داشت و خانم شريفي و نفس پياده شدند ولي محمد درحالي که ارنج دست چپش را به در تکه داده بود همچنان به روبرو خيره بود.
_شما تشريف نمي اريد داخل؟؟
_متشکرم.من منتظر مامان مي مونم
نفس اصرار بيشتري نکرد و زنگ را فشرد.محل زندگي خانواده متين پور نيز ويلايي زيبا و بزرگ بود که در منطقه اي خوش اب و هوا واقع بود.
مامان با ديدن نفس به همرا خانمي که با او مشغول صحبت بود ، در ورودي ساختمان را باز کرد و ان ها را به داخل دعوت کرد.
خانم شريفي و مامان خيلي زودبا هم گرم گرفتند ، گويي سال هاست که يکديگر را مي شناسند و هر دو از اينکه فرصتي پيدا شده بود تا باب اشنايي گشوده شود ، اظهار خوشحالي مي کردند.
_بهت تبريک مي گم پروانه جون.الحق که دخترتم مثل خودت ماهه!کمتر هنرجويي داشتم که بار اول تو امتحان قبول بشه!
_شما لطف داريد فرشته خانم. راهنمايي هاي خوب شما به نفس کمک کرد.
ساعتي از گفت و گوي ان ها مي گذشت که موبايل خانم شريفي يا فرشته خانم زنگ خورد.خانم شريفي نگاهي به موبايلش انداخت و با لبخند سري تکان داد:
_اونقدر گرم صحبت شدم که محمد رو فراموش کردم!
مامان نگاهي به نفس انداخت و با اشاره ي چشم از او پرسيد که محمد کيست؟ و نفس توضيح داد محمد ، پسر خانم شريفي يک ساعتي مي شود که جلوي در منتظر است!مامان از کار نفس تعجب کرد! او دختري نبود که بدون رعايت ادب و با خيال راحت روي مبل لم دهد در حالي که محمد يک ساعت پشت در منتظر ايستاده بود!
خانم شريفي عزم رفتن کرده بود و شماره و ادرسش را رايادداشت کرد تا بيشتر با هم اشنا شوند .خانم شريفي و مامان نفس جلوي در درحال خداحافظي بودند که در باز شد و بابا به همراه محمد وارد حياط شد!و توضيح داد که با محمد پشت در اشنا شده است.
پس از اشنايي انها خانم شريفي از مامان و بابا قول گرفت که در اولين فرصت سري به ان ها بزنند و محمد نيز ضمن يک خداحافظي اجمالي همراه مادرش از خانه خارج شدند.
پس از رفتن ان ها همگي به داخل ساختمان بازگشتند و بابا نيز درحالي که کت تابستانه ي يشمي اش را از تن خارج مي کرد از اشنايي با محمد و خانم شريفي ابراز خرسندي کرد و مايل بود با همسر خانم شريفي نيز اشنا شود و همين مهر تاييدي بود براي رفت و امد بيشتر دو خانواده.
اخرين روزهاي شهريور در سکوت و يکنواختي محض سپري مي شد و پاييز قدم به قدم نزديک تر مي شد.
باز هم يک عصر گرم و خسته کننده ي شهريور ماه بود.چند روزي بود که از ساغر خبري نداشت.دلش براي او تنگ شده بود.خيلي وقت بود که ديگر براي خريد يا تفريح با هم جايي نرفته بودند و اين بهانه ي خوبي بود تانفس با او تماس بگيرد.
_بله؟؟
_سلا خانم!
_نفس تويي؟؟اخ اخ ببخشيد ، اصلا حواسم به شمارت نبود!
_تو هيچ وقت حواست به هيچ جا نيست! چه خبرا؟؟چي کارا مي کني؟؟
_هيچي.تو خونه ام
نفس متوجه ناراحتي او شد.حس کرد ساغر خسته و بي حال صحبت مي کند
_ساغر خوبي؟؟؟ همه چز ok ؟؟
_نه ..نه..نه..نفس هيچ چيز خوب نيست!
و به اشک هايش اجازه ي ريختن داد و نفس را نگران کرد.
_چي شده ؟؟حالت خوبه؟؟ مامانت اينا خوبن؟؟
_نفس ، امير...!
_امير چي ساغر؟؟چرا مثل ادم حرف نمي زني؟؟
نفس حس کرد ساغر نتمي تواند راحت از چيزي که ازارش مي داد حرف بزند.حداقل از پشت تلفن!
_اصلا ساغر مي خواي با هم بريم بيرون؟؟
_اره ، اره.بيرون بهتره!
_باشه پس نيم ساعت ديگه ، جاي هميشگي ميبينمت.خوبه؟؟
_اره
_منتظرم گلم

درحالي که از پله ها پايين مي امد ، مامان را صدا کرد.صداي مامان را از اتاق مطالعه شنيد.وارد اتاق شد.مامان پشت ميز ، مشغول مطالعه بود.باورود نفس دست از خواندن کشيد ولبخند گرمي روي لبانش نشست.
_چي شده؟؟کجا داري ميري؟؟
_مامي با ساغر دارم مي رم بيرون ، شايد حدودا يک ساعت ديگه برگردم. کاري نداريد؟؟
_نه عزيزم.مواضب خودتون باشيد.حالا کجا مي خواين برين؟؟
_نمي دونم ! شايد رفتيم يه بستني چيزي خورديم
_باشه گلم.زود برگرد
_چشم!
نفس دستي براي مامان تکان داد و از اتاق خارج شد.به محل قرار رسيد و ساغر را ديد که زير سايه درختي ايستاده و بي تفاوت به اطرافش به دختر و پسري که دست در دست هم راه مي رفتند نگاه مي کرد. جلوتر رفت .
_به به ساغر خانم!چطوري؟؟
و دستش را جلو اورد.ساغر دستش را فشرد تنها به گفتن ((بريم)) اکتفا کرد.بي هدف در خيابان قدم مي زدند و نفس هنوز نمي دانست اين چه موضوعي است که ساغر شاد و شوخ را اين چنين ناراحت کرده است.بلاخره ساغر حوصله اش از اين همه سکوت سر رفت.
_نفس؟؟
_اخيش! بلاخره زبونت وا شد! حالا جانم؟؟
ساغر لبخند زد
_مي گم تو گرسنه ات نيست؟؟
_چرا اتفاقا.با يه بستني ميوه اي چطوري؟؟
_خويه.بريم
وارد کافي شاپ شدند.نفس گاهي با ساغر به اينجا مي امد.مثل هميشه خواستند ميزي را انتخاب کنند که مشرف به خيابان باشد تا وقتي حرفي براي گفتن نيافتند ،با صحبت از جنب و جوش مردم و گاهي هم ديدن اتفاقات جالب و شايد خنده دار اطرافشان همه چيز به سکوت نگذرد.اما اين بار تمام ميز هاي مشرف به خيابان توسط گروهي از دختر ها و پسرها اشغال شده بود.نفس فکر کرد که شايد بهتر باشد اين بار به جاي بحث درباره ي مناظر اطراف بيشتر با هم سخن بگويند.
پس از سفارش بستني ميوه اي ، نفس سرش را بالا اورد و به ساغر زل زد.
_خوب؟؟دوست من نمي خواد چيزي بگه؟؟
_نفس يه چيزي شده!
_خوب ساغر منم اينجام که به حرفاي تو گوش بدم! پس راحت تموم حرفات رو بزن
ساغر به چشمان قهوه اي نفس زل زد.هميشه مي خواست چشماني به زيبايي چشمان قهوه اي او داشته باشد.گويي ارامش عجيبي که درچشمان نفس موج مي زد به ساغر هم منتقل شد و لب به سخن گشود.
_ چند روز پيش ساعت هشت صبح بود که گوشيم زنگ خورد.منم خوابم مي اومد واسه همين گوشيمو خاموش کردم.وقتي بيدار شدم رفتم سراغ گوشيم ديدم 5 تا تماس از طرف امير داشتم.همون موقع بهش اس دادم که چي شده. يه...
در همين موقع گارسون با يک سيني حاوي بستني به سمت ان ها امد و ساغر را وادار به سکوت کرد.پس از رفتن گارسون ، ساغر ادامه داد:
_يه چند لحظه بعد امير زنگ زد و گفت مي خواد منو ببينه.منم قبول کردم.بهترين لباسامو پوشيدم و رفتم پيشش. تو يه کافي شاپ قرار داشتيم.
ساغر به اينجا که رسيد نفس عميقي کشيد و گفت:
_گفت داره مي ره!
_کي؟؟امير؟؟کجا اخه؟؟
_گفت مامانش مريضه واسه درمان بايد بره المان.معلوم نيست ديگه کي برگردن.
و با لحني که انگار با خودش حرف مي زند زمزمه کرد:
_ 1 ماه؟..2 ماه؟؟.. 6 ماه؟؟..يک سال؟؟
و بعد سرش را بالا اورد
_نفس من دوسش دارم!خيلي! شايد احمقانه باشه ولي من عاشقشم نمي تونم نبينمش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/18ساعت 16  توسط david  |