X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان نفس بارون(قسمت اخر)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان نفس بارون(قسمت اخر)

خــودش را روي تخـت پرت کرد . لبش خشک و گلويش مي سوخت . هنوز هم اثار خون خشک شده روي پيشاني و دستانش نمايان بود . به ثانيه نکشيده دوباره غم مهمان دلش شد و روي گونه اش باريد . رمقي نداشت تا از جا بلند شود . مسعود با چه اصراري او را به خانه اورده بود و قانع اش کرده بود تا علي از راه برسد منتظر باشد تا با او به بيمارستان برگردد . صداها توي سرش مي پيچيد . در اثر ضعف سرش گيج مي رفت . راهروي بيمارستان . . . چشمان بسته ي محمد و حرف هاي دکتر :
_ ايشون بيماري خاصي داشتن ؟
مسعود لحظه اي مکث کرد و با ترديد گفت :
_ فکر مي کنم مشکل فشار خون داشت ، چطور ؟!
دکتر سرش را به چپ و راست تکان داد :
_ درسته فشار خون . . . در حقيقت به خاطر ضربه اي که به قفسه ي سينه ي بيمار اصابت کرده فشار خون بالا رفته و باعث شده قلب تحت فشار بالاتري کار کنه و همين باعث ميشه عضلات ضخيم و قلب ضعيف بشه و در واقع با تضعيف عضلات نوعي نارسايي تو قلب به وجود مي ايد که نتيجه ي اون ميشه که خون با کارايي کمتري پمپ ميشه و حتي خون به ريه ها که در بيمار شما اسيب ديده، پس زده بشه . . . بيمار شما دچار خون ريزي داخلي شده . . . بالا اوردن خون و خون دماغ شدن هم که گويا خودتون شاهد اون بوديد و خون ريزي بيش از حدبيني ممکنه بيمار رو تا مرز شوک پيش ببره . . . متاسفم اما بيمار شما تو شرايط خوبي قرار نداره ، ما به اين مرحله ميگيم مرحله ي خطر . . . به هر حال با توجه به تعطيلات شانس اوردين که چند تا از بهترين پزشکاي ما تو بيمارستان هستن . . . ما سعيمونو مي کنيم ولي اگه با کمبود مکانات مواجه شديم بيمار بايد منتقل بشه
و نفس حس کرد تمام درونش از شنيدن سخناني که برايش از زهر تلخ تر بود تحليل مي رود .
سرگـرداني ، پريشاني و لرزش دل نفس و سکوت لب هاي محمد او را ديوانه مي کرد . . . و در اين ميان حضور غير منتظره ي عشق ؟! خودخواهي کدام يک ؟! . . . سرنوشت بدجور سرش را انداخته بود پايين و بي توجه پيش مي رفت . . . ابهام !
به زور خودش را از تخت جدا کرد . دستش را به ديوار مي گرفت تا سقوط نکند . به زحمت مانتويش را از روي تخت برداشت و به تن کرد . به هيچ وجه نمي توانست از محمد دور باشد . نميتوانست منتظر علي بماند .

به جان کندن از پله ها پايين امد . فضاي خانه برايش خفقان اور بود بنابر اين حياط را براي انتظار آژانس انتخاب کرد . هنوز روي نيمکت کنار استخر ننشسته بود که صداي زنگ او را به طرف در کشاند . کلافه و بي حال در را گشود و با ديدن علي دوباره ديدش تار شد . علي شوکه و نگران جلو امد . در را پشت سرش بست و نفس را در اغوش کشيد . سکوت نفس و چشمان بي روحش او را به شدت نگران مي کرد .
_ چي شده نفس ؟ اين وقت صبح تو اين سرما بيرون چيکار مي کني ؟
نفس بي هيچ احساسي ، سرد و خشک گفت :
_ محمد !
_ محمد چي؟! دِ حرف بزن دختر
_ بيمارستـانه
بازوهاي نفس را گرفت و از خود دور کرد . درست روبرويش بود . چشمانش را ريز کرد و با حالت پرسشباري نگاهش کرد .
_ بيمارستان برا چي ؟ پس چرا تو اينجايي؟!
_ ديشب چـاقو خورده
علي تقريبا فرياد کشيد :
_ چـــي ؟! چــرا ؟!
_ نميدونم
و با لحني عصبي در حالي که سعي مي کرد از ريزش اشک جلوگيري کند گفت :
_ ولم کن . . . مسعود به زور فرستادم خونه که منتظر تو باشم . . . الانم منتظر ماشينم
علي ساکت و صامت نگاهش کرد . چرا نفس انقدر سخت و بي روح شده بود ؟

دقايقي به طول انجاميد تا صداي زنگ ياداور اين شد که راننده پشت در منتظر است .
به بيمارستان که رسيدند کم کم لرزش زانوانش را حس کرد . مي ترسيد از اين که در انتهاي راهرو خبري بدي در انتظارش باشد . علي هم با قدم هايي بلند در کنارش حرکت مي کرد .

 


لحظه ها سخت مي گذشت و محمد به وسعت ثانيه هايي که جان مي گرفتند سکوت کرده بود و قهوه اي چشمانش هيچ برقي نداشت تا شوريدگي اش نفس را ديوانه کند . تمام دو روز نفس انتظار . . . انتظار . . . انتظار را هجي مي کرد . به خواست او و به صلاح ديد علي و مسعود تا تغيير حال او چيزي به خانواده ها نگفتند . گويا الهام هم در تهران در وضعيت مطلوبي به سر نمي برد .
نه مسعود نه علي و نه حتي نفس هيچ گاه فکرش را نمي کردند که روزي پشت شيشه منتظر حرکت پلک هاي پسري بنشينند که نفس هايش به شمار افتاده بود و ضربان قلبش تمايلي براي کوبيدن نداشت .
در اين ميان نفس هم بي وجود برق قهوه اي چشمان محمد يادش مي رفت در تاريکي بين اشک هاش پلک بزند . . . يادش مي رفت که براي خوابيدن بايد چشمانش را بندد !

 

_ بيا بگير
چشمانش تا دستان علي بالا امد . قهوه را از دستش بيرون کشيد و با صدايي خشدار گفت :
_ مرسي
علي قهوه ي ديگر را جلوي مسعود گرفت .
_ خبري نشد ؟!
مسعود که گلويش را بغض سختي مي فشرد اهي کشيد و گفت :
_ بردنش اتاق عمل
_ مگـه ديروز . . .
_ خونريزي داره !
و در حالي که قطره اي اشک از چشمان به خون نشسته اش پايين مي چکيد سرش را پايين انداخت و زمزمه کرد : چيکار کنيم خدا !
نفس ، نفسش را فوت کرد و دوباره زير لب مشغول دعا خواندن شد . تنها کاري که از دستش بر مي امد . دستانش مي لرزيد . علي دستش را روي دست او گذاشت و کمي به طرفش خم شد .
_ اون خوب ميشه ،ما براش دعا مي کنيم
اب دهانش را قورت داد و گفت :
_ يکي جلوي در مي خواد ببينتت !

تهي از هيجان اهسته پرسد :
_ کي مي خواد منو ببينه ؟
علي به اشاره ي سر نفس را به رفتن دعوت کرد .
_ برو پايين خودت ميبينيش
لحظه اي با ترديد به علي نگاه کرد و سپس از روي صندلي کنده شد .
طبقه ي اول در ان وقت ظهر ساکت و ارام بود و جز پرستاري که از اتاق شماره ي 315 خارج مي شد فرد ديگري در راهرو نبود . اين بار براي پيدا کردن شخصي که ضاهرا قصد ملاقات با او را داشت خواست از پرستار کمک بگيرد که دستي به شانه اش خورد . خسته تر از ان بود که که بههويت فرد ناشناس بينديشد بنابراينبرنگشت اما صداي پشت سرش او را بر جا ميخکوب کرد .
_ نفسي ؟!
صداي غريبه ي اشنايي بود . صدايي که سيزده سال خنده هايش را به گوش شنيده بود . بغض بي اراه گلويش را گرفت . ساغر بود ؟! انجا چه مي کرد ؟! صداي اشنا بار ديگر با التماس در راهرو پيچيد :
_ نفس ؟!
سعي کرد با قورت دادن اب دهانش و کشيدن نفسي عميق بر رفتار و اعمال خود کنترل پيدا کند . روي پاشنه ي پا برگشت و در يک چشم بر هم زدن ساغر در برابر چشمانش جان گرفت . سعي کرد نگاه خيره اش را به ديوار سفيد بيمارستان بدوزد اما چشمان بي قرارش ميل عجيبي به ديدن او داشتند و حتي با يک نگاه گذرا هم مي توانست به چهره ي لاغر و نا اميد ساغر پي ببرد .
_ سلام !
صدايش مي لرزيد و اشک در چشمان خوشرنگش حلقه زده بود .نفس سکوت اختيار کرده بود . چيزي که اين روزها سخت به ان خو گرفته بود .
_ جواب سلاممو نميدي ؟!
لب باز کرد :
_ سلام
و همين کافي بود تا ساغر خودش را در اغوش او بيندازد .
_ چقدر دلم برات تنگ شده بود عزيزم
نفس نيز بي اراده دستش را دور بازوي او حلقه کرد و لبخندبغض الودي زد . نميدانست بايد از دين ناگهاني دوستش ان هم ر اين موقعيت خوشحال باشد يا گله مند.
_ نميخواي حال اين رفيق بي معرفتتو بپرسي ؟!
_ تو يهو رفتي !
ساغر خود را از اغوش او بيرون کشيد و با پشت دست اشک روي گونه اش را پاک کرد و در حالي که به سمت صندلي مي رفت او را نيز دنبال خود کشيد .
_ من يهو رفتم . . . ولي حالا برگشتم . نفس خيلي خوشحالم که دوباره ميبينمت
نفس لبخند غمگيني تحويلش داد :
_ چه جوري سر از شمال دراوردي ؟ اصلا تو چرا رفتي ؟!
_ برنا . . . برنا بهم زنگ زد و در حد اينکه دوستت اينجاست بهم گفت وبهم شماره ي يکي به اسم مسعودو داد . با اونم که تماس گرفتم چون منو نميشناخت گوشي رو داد به علي و بهم گفت که اينجايي قصه اش مفصله ، حالا مي گم برات ولي. . . راستي بگو ببينم ، خدا بد نده چي شده ؟ برا چي اينجايي ؟!
براي چي اينجام ؟! نفس بيش از قبل در خود فرو رفت و چهره ي خون الود محمد در ذهنش نقش بست .تداعي محمدي که خون از دهانش بيرون مي زد مانند خنجري بر قلبش فرو مي رفت .
_ چي شد نفس ؟! نگرانم کردي
و دستش را پيش برد تا دستان او را بگيرد که نگاهش روي حلقه ي ساده اي که در دستش بود سر خورد . من من کنان دست او را بالا اورد و به حلقه ي او اشاره کرد . پرسيد :
_ تو . . . ؟!
اشک به چشمان نفس هجوم اورد . محمدش را گم کرده بود و اغوشش را نمي يافت .
_ اون حالش خوب نيست ساغر . . . اصلا
_ با کي . . . ؟!
_ محمد . . . محمد همايونيان
سنگيني دانه هاي اشک ازارش مي دادند و سرانجام با رها کردنشان چشمانش سبک شد . ساغر متاثر و بهت زده سوال مي کرد .
_ مگه چي شده اخه ؟!
_نميدونم، نميدونم . . . داره ميميره !
ارنجش را روي زانوانش گذاشت و تلخ و بي صدا گريست .
_همراه همايونيان ؟
نفس در سينه ها حبس شد . گويي بعد از سه روز همه انتظار خبري داشتند . با شتاب به سوي پرستار هجوم بردند . پرستار لبخندي زد و گفت :
_ بيمارتون به هوش اومده اما خيلي هوشيار نيست . . . يکي از همراه ها مي تونن برن ببيننشون
نفس انگار که به گوش هايش اعتماد نداشت گوشه ي لبش را گزيد .دست علي شانه ي نفس را فشرد و مسعود چشمان به خون نشسته اش را با ارامش بست و ساغر به روي نفس لبخند زد . نفس از شدت ذوق نميدانست چه کند .محمد پس از سه روز بي هوشي چشمانش را باز کرده بود . تن خسته ي نفس اغوشش را مي خواست تا دوباره از او جان بگير د .
فضاي اتاق سردي که محمد در ان محبوس بود کمي دلهره اور به نظر مي رسيد اما شوق شنيدن ضربان قلب کسي که روي تخت خوابيده بود او را وادار به رفتن مي کرد .
به نرمي روي صندلي نشست . چشمان محمد نيمه باز بود و واضح بود که هنوز کاملا هوشيار نيست . نيم تنه ي برهنه اش مملو از بخيه و باند بود
همزمان با دانه اي از اشک لبخندي روي لبش شکل گرفت . دستش را به سمت دست محمد که روي نيم تنه اش قرار داشت برد ودر حالي که خوشحالي اش را با فشردن ان ابراز مي کرد محجوبانه گفت :
_ سلام محمد
مردمک چشمان محمد چرخيد و نگاهش بالا امد . اما با وجود ماسک اکسيژن و بي حالي اش لبانش تنها تکان خفيفي خوردند . نگاه او نيز برخلاف هميشه سرد نبود ، سخت ومغرور نبود . شوق ديدن دوباره به خوبي در ان موج مي زد .
_ دلم برات تنگ شده بود . . . اگه برنمي گشتي نمي بخشيدمت !
لبش را براي چندمين بار گزيد . ديدن بي حالي محمد ازارش مي داد . سعي کرد خود را نبازد .اما قلبش تند و بي اراده در سينه مي کوبيد . . محمد با صدايي خشدار سعي کرد بخندد :
_ سنگ دل !
_ سنگ دل باشم بهتر از اينه که بدقول باشم . . . بهم گفته بودي تا باهميم دلشوره ي چيزي رو نداشته باشم ولي اين چند روز حسـابي نامردي کردي !
دستي در هوا تکان داد و در ميان بغض و خنده گفت :
_ اصلا ولش کن . . .خداروشکر که حالت خوبه
محمد دست نفس را گرفت و کمي فشرد .

محمد پس از سه روز بهوشي بالاخره حال تقريبا مساعدي پيدا کرد هرچند که دکتر معتقد بود با وجود ضربه ي سختي که به قلب و ريه اسيب رسانده بود وضعيتي غيرقابل پيش بيني دارد اما با اين وجود بيمار نفس سه روز پس از به هوش امدن با اصرار خودش از بيمارستان مرخص شد . ساغر نيز در اين بين گاه گاه به ملاقات محمد مي امد و به نفس روحيه مي داد اما هنوز تمام ماجرايش را براي او بازگو نکرده بود . علي نيز با تلفن هاي مشکوکش حسابي توجه نفس را به خود جلب کرده بود اما وجود محمد مانع از ان مي شد که توجهش بيش از ان به سمت او کشيده شود .
نفس در اتاق را گشود و محمد با ضعف وارد شد . در را پشت سر بست و همن که برگشت خود را در اغوش محمد يافت . اين اولين باري بود که محمد اينچنين او را در اغوش مي کشيد . نفس بي اختيار دستش را دور کمر او حلقه کرد . احساس بي وزني به او دست داده بود انگار که تمام دنيا در بازوان محمد خلاصه شه .و او چه نرم حلقه ي دستش را دور کمر نفس تنگ تر مي کرد و نفس خود را بيشتر به او مي سپرد .
_ محمد ؟
_ هيس . . . هيچي نگو !
دقايقي بعد نفس با اکراه خود را از اغوش محمد بيرون کشيد انگار از ادامه ي ان وضعيت خجالت مي کشيد .. چشمان بي حال محمد مي خنديد .
_ چقدر دلت برام تنگ شده بود دختر !
_ نه بابا ؟! من يا تو ؟! از اين فکرا نکن که اصلا به من و تو نمياد !
محمد بازو هاي نفس را گرفت و از خود دور کرد . قهوه اي چشمانش نمي توانست ارامشي که از بودن در کنار نفس بدست اورده بود را پنهان کند .
_ چرا ؟ من و تو چمونه ؟!
_ من که چيزيم نيست ولي تو يه چيزيت ميشه !
_ اِ ؟ که من يه چيزيم ميشه ؟
نفس خود را از حصار دستان او ازاد کرد .
_ اي بابا اره ديگه تو که قلبت . . .
اما با ديدن پيراهن خوني محمد حرفش را قطع کرد .
_ لباست چرا . . . ؟
و بالافاصله ادامه داد :
_ از زخمت داره خون مياد محمد
محمد با دو انگشت پيراهن خد را کمي جلو کشيد . ابروانش در هم رفت . شانه اي بالا انداخت و در حالي که به سمت حمام مي رفت خيلي جدي گفت :
_ توام برو تي شرتت رو دربيار
نفس با زباني قفل شده و درگير مفهوم جمله او نگاهش را به تي شرتش دوخت . محمد نيز با شيطنت افزود :
_ خوني شده
و در حمام را پشت سرش بست . نفس ناخوداگاه از فکري که کرده بود خجالت کشيد و به خنده افتاد اما با ديدن لکه ي خوني که در اثر خونريزي زخم محمد روي لباسش ايجاد شده بود خيلي سريع پيراهن تميزي از کمد بيرون کشيد و پشت در حمام رفت .
_ محمد ؟ خوبي ؟ بيا برات لباس اوردم
محمد در را گشود . نفس از ديدن نيم تنه ي برهنه ي او با ان همه بخيه منقلب شد . با نگراني تکرار کرد :
_ خوبي ؟ چرا دوباره از زخمت خون مياد ؟!
و مضطربانه افزود :
_ اينو بپوش بريم بيمارستان ، تقصيره منه نبايد بغلت مي کردم
محمد در حالي که پيراهن را از او مي گرفت سرش را به نشانه ي منفي تکان داد و خنديد و طوري به نفس نگاه کرد که او را از گفته ي خود پشيمان ساخت . نگاهش مبهم بود
_ واقعا انگار منو تو يه چيزيمون ميشه !

نفس از اتاق بيرون رفت . پايين پله ها صداي ساغر را شنيد بنابر اين قدم هايش را تند کرد .
_ به به سلام ساغر خانوم ، خوش اومدي
_ سلام نفسي . . . خدارو شکر محمد مرخص شد
و چشمکي زد و اهسته به نفس گفت :
_ بذار بيچاره دو روز از مرخص شدنش بگذره بعد برين تو اتاق درو رو خودتون قفل کنيد ، زشته بابا دوتا جوون مجرد نشستن اين پايين !
_ دو تا ؟! تو که هيچي ولي علي و مسعود کدومشون پر زدن قاطي مرغا که من خبر ندارم ؟!
ساغـر سرش را پايين انداخت . چند قدم عقب رفت و روي مبل نشست .
نفس که از عقب نشيني او متوجه چيز غير عادي شده و در حالي که روي مبل مي نشست پرسيد :
_ چي شده ؟ . . . ساغر تو هنوز نگفتي چرا رفتي ؟!
ساغر که اشک در چشمانش حلقه زده بود لبخند محوي زد .
_ ولش کن . . . من واسه يه مدت رفتم و دوباره برگشتم . حالا همه چي تموم شده
سرش را پايين انداخت و با لحني که انگار مي خواست به خودش بقبولاند ان را باور دارد ادامه داد :
_ امير تو فال من نبود ، مال من نبود . . . ديگه همه چيز تموم شد
_يعني چي ؟! منظورت چيه ؟ پس مامان و بابات چي ؟ کامران ؟ اون روز جلوي خونتون يه چيز ديگه مي گفتي ؟!
_ مامانم مريض شده بودو بابا بهمون نمي گفت . . . نميخوام ياد او روزا بيوفتم
نفس متاسف از وضعيت ساغر دستش را نوازش وار روي شانه اش کشيد . فهميد که ساغر در حال حاضر علاقه اي به بازگو کردن وقايع اين چند ماه ندارد بنابر اين بهترين کار اين بود که راحتش بگذارد . اما باز هم دلخور بود .
_ اگه فراموش کردي غصه ديگه واسه چي ؟!
و همچنان که بلند مي شد اهسته گفت :
_ ولي اين رسمش نبودا ساغر ، من و تو دوست هم بوديم حداقل مي تونستيم تو لحظه هاي سختمون پشت هم باشيم
_ راست مي گي . . . من و تو دوست خنده و گريه هم بوديم
نفس لبخندي زد و از داخل اشپزخانه پرسيد :
_ وقت زياده در موردش حرف ميزنيم . . . قهوه مي خوري ؟
_ نه مرسي ، فقط اومده بودم يه سري بهتون بزنم
_ راستي کجايي ؟ ويلا که نداشتين اين طرفا
_ خونه ي برنام
نفس مشکوکانه نظري به او انداخت .
_ برنا ؟! تنها ؟!
ساغر دستانش را بغل کرد و با خنده اي موذيانه گفت :
_ گفتي حالا وقت هست !
نفس متوجه شد که ساغر چيزي را پنهان مي کند . دستش را در هوا تکان داد و با تهديد گفت :
_ نه واسه هر چي ، امشب اينجا ميموني تا باهم حرف بزنيم !
ساغر اما سري تکان داد و از جا برخاست . شالش را روي سر انداخت و کيفش را از روي مبل برداشت.
_ پا شدي چرا ؟!
_ برنا منتظره ، دير برم نگران ميشه
نفس با چشماني گرد شده پرسيد :
_ ساغر اين چند وقته کجا بودي خدايي ؟! خيلي مشکوکيا !
_ بماند عزيزم ، توام تغيير کردي !
_ هـي ، دنيا چقده کوچيک شده ساغر خانوم !
ساغر با خنده اي بلند گفت :
_ خيلــــي !
و قبل از اينکه نفس به او برسد به حالت دو به سمت در خروجي رفت . نفس با صداي بلند گفت :
_ فـردا شب منتظرم ديوونه
_ بـابـاي

پس از رفتن ساغر ، نفس با عجله به طبقه ي بالا رفت . با وجود وضعي که محمد داشت نگراني حتي لحظه اي رهايش نمي کرد . در اتاق را که گشود محمد را بي حال و با وضعيتي اشفته در حالي که روي تخت دراز کشيده بود ديد . دلشوره و نگراني اش بي مورد نبود . پيراهن غرق در خون و ملافه ي کرم رنگي که حالا به رنگ قرمز در امده بود او را به وحشت انداخت .نگران به سمت او رفت و خواست لب باز کرند اما نگاه دلخور محمد مهر سکوت به لبانش مي زد .
_ چي شده ؟
و در حالي که روي تخت مي نشست گفت :
_ چرا لج مي کني ؟ پاشو بريم بيمارستان
جمله ي اخرش را با خواهش بيان کرد .
_ کجا بودي ؟
_ تمام تختو خون برداشته اونوقت تو ميگي کجا بودي ؟!
محمد بار ديگر سوالش را با تحکم بيشتري تکرار کرد .
_ خب ، خب پايين بودم ، ساغر اومده ديدنت ولي تو اتاق بودي نخواست مزاحمت بشه
محمد نگاه معني داري به او انداخت و سرش را به سختي تکان داد .هر لحظه بي حال تر مي شد . چشمانش نيمه باز بود و رنگ به رو نداشت . دست به سمت دکمه هاي پيراهنش برد تا ان را باز کند اما ضعف مانع از حرکت مداوم انگشتان دستش مي شد . کلافه دستانش رو دو طرف تخت رها کرد . رگ هاي پيشاني و گردنش منقبض شده بود . با کلي کلنجار رفتن با خود ، با ترديد و صدايي خشدار که به زور به گوش مي رسيد گفت :
_ دکمه هاي پيراهنمو باز مي کني ؟
نفس که حس مي کرد بيان ان جمله براي محمد سخت بود بدون هيچ حرفي و با کمي خجالت روي تخت جابه جا شد . درست روبروي محمد قرار گرفت و کمي خود را بالا کشيد و محمد هم حالا تقريبا به حالت نشسته منتظر بود . نفس با طمانينه دکمه ي اول را باز کرد . نگاه سنگين و تبدار محمد را روي خود حس مي کرد و اين ازارش مي داد . خيلي دوست داشت لحظه ها زود بگذرند اما بدن گر گرفته ي محمد و صورت گل انداخته ي نفس به وسعت تمام ثانيه ها گرما داشتند . نگاه خيره ي محمد لحظه اي دست از سرش بر نمي داشت . دستانش مي لرزيد و همين باعث مي شد تا چند بار با بدن او تماس پيدا کند و اين نفس کشيدن را برايش سخت مي کرد .
دکمه ي اخر را به اهستگي باز کرد . ارام و با ملايمتي خاص که خجالتي نهفته چاشني ان شده بود گفت :
_ مي توني بشيني پيراهنتو عو ض کني ؟
محمد به سختي دستش را کمي جا به جا کرد و نفس پيراهن را از تن او خارج کرد . باريکه ي خون از زير بخيه ها جاري بود .

پس از اينکه محمد پيراهنش را عوض کرد نفس علي ومسعود را خبر کرد . اين بار علاوه بر نفس با اصرار مسعود و علي راهي بيمارستان شد . در طول راه محمد تقريبا بيهوش شده بودو چيزي نمي فهميد . دکتر با ديدن وضعيت محمد او را به شدت سرزنش کرد و بار ديگر او را وادار ساخت تا در بيمارستان بستري شود . انگار حال او خراب تر و وخيم تر از چيزي بود که نفس و پسر ها مي پنداشتند .
انگار که همه چيز از سر گرفته شود دوباره خونريزي بخيه ها و بيني محمد شروع شد .تيم پليس بار ديگر براي پرسيدن سوالات و تکميل اطلاعات پرونده سراغ محمد را گرفت . شب عاشورا محمد براي رهايي دختر بچه اي که سوژه ي عکسش بود درگير مجادله ي پدر ان بچه با چند نفر ديگر شده بود و چنين بلايي را به جان خريده بود .
بار ديگر چشم ها پشت شيشه به انتظار نشستند . ادامه ي وضعيت محمد بچه ها را بابت خبر نکردن خانواده ها نگران مي ساخت .
 هنوزم نميدونم امير منو برا خودم مي خواست يا نه ، اولا خيلي با هم خوب بوديم . . . ميدوني من اون وقتا خيلي احمق بودم ، مامانم مريض بود ، دکترا مي گفتن مشکوک به سرطانه . . . بابام هيچي بهمون نگفته بود بعد از اين که ما فهميديم مجبورشون کرديم برا معالجه برن المان ، رفتن ولي من بازم تو اون حال و هوا به فکر بدون با امير بودم . . . نميدوني چه اتفاقايي که نيوفتاد ولي بالاخره من و امير با هم عقد کرديم !
نفس با شنيدن جمله ي اخر ساغر با دهاني باز نگاهش کرد . باور نمي کرد که چنين اتفاقاتي براي ساغر افتاده است .
_ خب الان امير کجاست ؟!
ساغر چشمان پر از اشکش را به زمين دوخت و نفس بيشتر در بهت فرو رفت . يعني حالا ساغر يک زن مطلقه بود ؟!
_ يعني . . . مي خواي بگي جدا شدي ؟!
_ نه !
_ پس چي ؟ چرا عين ادم حرف نميزني ؟!
_ اون ترکم کرد ، ولم کرد نفس . . . امير مرد زندگي نبود ، حق با تو و مامان بود . من چشامو خوب باز نکردم
_ عزيز دلم !
و او را در اغوش کشيد .
_ ولي ميدوني برنا خيلي دوسم داره !
نفس بي درنگ او را از خود جدا کرد .
_ آي دختره چي شنيدم ؟!
_ چيزاي خوب خوب !
_ زهر مار ، يالله بگو ببينم . . . تو و برنا ؟!
_ نـه ، مـن و برنا !
نفس دستش را به دهان برد و با فرياد پرسيد :
_ کي ؟! چه جوري ؟!
سپس دستش را به کمر زد و غر غر کنان گفت :
_ اين پسرخالتم مثل خودت موذي ، هيچي نگفت که !
_ خيلي اقاست ، قبل قضيه امير يه چيزايي گفته بود ولي من نديده و نشنيده ردش کردم . . . حتي بعد از جدايي اميرم دوباره اومد سمتم ، نميخواستم حالا که مطلقه و شکست خورده بودم بهش پناه ببرم ولي اون زندگي رو يه جور ديگه برام ترسيم کرد . . . اومد شمال و بهم گفت فکرامو بکنم و اگه مي تونم قبولش کنم بيام دنبالش . . . اون بايد منو قبول مي کرد نه من اونو ، از خدام بود يه همچين تکيه گاه محکمي که خودشو بهم ثابت کرده براي خودم داشته باشم . . . مثل هميشه تو با وجودت تو زندگيم باعث شدي به خودم بيام . . .من بيام شمال و جوابشو بهش بدم
_ من خيلي برات خوشحالم . . . بالاخره آدم شدي !
_ اِ ؟! هـي حـّوا حالا تو برام بگو . . . تو ، محمد همايونيان ، چه جورياست ؟!
اين بار نوبت نفس بود که سکوت کند . همه چيز در برابر چشمانش قرار گرفت . از اولين باري که محمد را در خانه شان ديده بود تا شب قبل که دوباره او زير انبوهي از دستگاه و لوله چشمانش را بسته بود . شب خواستگاري . . . جدايي پدر و مادرش . . . پله پله خاطرات را بالا مي رفت و حسرت بالا مي اورد . حسرت روزهايي که مي توانست جور ديگري رقم بخورد .
_ از مامان و بابام خبر داري ؟!
ساغر متعجبانه شانه اي بالا انداخت .
_ من از کجا بايد از خاله و عمو خبر داشته باشم ؟!
_ دارن از هم جدا ميشن
_ شوخي نکن نفس . . . امکان نداره !
_ منم اولش همينو مي گفتم ولي داره . . . من الان چند هفته اي ميشه اومدم شمال . . . خيلي ، خيلي يهويي با محمد عقد کردم ، بابام . . . نميدونم چه جوري راضي شد . . . تو که مي شناختيش ، هر وقت بهش مي گفتي عمو کي نفسو شوهر ميدي از دستش خلاص شيم اخم مي کرد و مي گفتم من دخترمو حالا حالا ها به کسي نميدم . . . ولي داد ، به محمدي که تقريبا چيزي ازش نميدونم !
_ يعني بين شما چيزي نيست ؟!
_ اون غرورشو و من خودمو دوست دارم . . . ميفهمي ؟!
_ اما به محمد نمياد که بدون فکر کاري کنه ، همون يه باري که تو اتليه ديدمش مي شد فهميد ادم عاقليه . . . شايدم بر عکس تو به جاي اين که قلبش پر باشه عقلش خيلي پره
نفس سرش را به نشانه ي ندانستن تکان داد .
_ حالا که کم کم دارم بهش خو مي کنم رو تخت بيمارستانه . . . فنجون صبرم داره از اشکام پر ميشه . . . مي ترسم اخر بشکنم
ساغر در خود فرو رفته گفت :
_ متاسفم نفس
نفس اشک راه پيدا کرده روي گونه اش را زدود و با لبخندي مصمم و محکم گفت :
_ بهتره که نباشي چون چيزي واسه تاسف خورن وجود نداره ، اينا همه بايدهاي زندگي من بود
ساغر خود را روي نفس انداخت و در حالي که بلند مي خنديد فرياد زد :
_ من عـاشــق ديوونه بازياتم ، رفتي يکي رو هم تور کردي از خودت ديوونه تر !
_ خيله خب بسته حالا . . . پاشو من بايد حاضر شم برم پيش محمد ، خوب تو و علي سر منو گرم کردين اوردين خونه . . . بايد برم با دکترش حرف بزنم ، دعا کن . . . دعا کن حالش خوب شه
از روي تخت بلند شد و مشغول پوشيدن مانتويش شد .
_ ايشالله که خوب ميشه
نفس با ناراحتي سرش را تکان داد و با عجله دکمه هاي مانتو را بست .


*****

_ من متوجه نميشم دکتر ؟!
_ خانوم همسرتون فشار خونش بالاست . . . قفسه ي سينه و ريه هم اسيب ديده . من نميدونم پزشک معالجش چطور برگه ي ترخيص رو امضا کرده ولي ايشون اصلا نبايد از روي تخت تکون مي خوردن . . . اگه بخيه ها باز مي شد و خون به ريه ها پمپ مي شد اونوقت ديگه کاري از دست ما ساخته نبود
نفس طبق اين سي دقيقه اي که مشغول صحبت با دکتر بود گوشه ي لبش را گزيد و انگشتانش را با فشار بيشتر در هم قفل کرد و سعي کرد با باز و بسته کردن دهانش نفسي که در سينه حبس شده بود را ازاد کند . حرف هاي دکتر حقايق تلخي را ياداور مي شد .
_ البته خداروشکر همسرتون جوونه و بدن مقاومي داره . . . ما هم تلاشمونو مي کنيم
نفس سري به نشانه ي تشکر تکان داد و سست و بي رمق از اتاق دکتر خارج شد . سخنان دکتر به هيج وجه دلگرم کننده و اميدوارانه نبود . بار ديگر از پشت شيشه ي سرد به چهره ي خاموش محمد نگاه کرد . ديدن او ر ان وضعيت حس بدي به او القا مي کرد . احساس مي کرد قلبش تکه تکه مي شود بدون اينکه صداي گلوله اي بشنود . محمد مغرور و سينه ستبر با همان ته ريش هميشگي در نظرش جذاب تر مي امد . زير لب زمزمه کرد : برگرد . . . خواهش مي کنم
اين بار به سمت پنجره رفت . سکوت بهت الود شب باراني پاييز او را منجمد مي کرد . دستانش را در اغوش گرفت و متفکرانه به جايي در تاريکي خارج از قاب پنجره چشم دوخت . با خود فکر کرد که چه زود بزرگ شد . حتي براي لحظه اي فکرش را هم نمي کرد روياي اينده ي متفاوتي که سال ها در ذهن مي پروراند اينچنين از اب در ايد . دختري که حتي کوچکترين مسائل را با مادرش در مان مي گذاشت حالا تنهاي تنها انتظار را براي به هوش امدن پسري که هنوز هم نميدانست در زندگيش چه نقشي دارد صرف مي کرد . براي يک لحظه دلش براي اغوش مهربان مادرش و صداي گرم پدرش تنگ شد اما اين بار اشک جمع شده در گوشه ي چشمش را مهار کرد . بس بود هر چه ترک برداشته بود . نبايد مي شکست .
_ نفس تو اينجايي ؟
بدون برگشتن به طرف علي که در چند قدمياش ايستاده بود گفت :
_ آره
_ همين؟! آره ؟! هر کيو ديدم سراغتو گرفتم فقط کم مونده بود برم از محمد بپرسم کجايي !
بي تفاوت نسبت به لحن غضب گونه ي علي پرسيد :
_ کاري داشتي ؟
_ چت شده ؟!
اين بار به سمت علي برگشت .
_ از کاراي مامانو بابا خبر داري ؟
سوال ناگهاني او علي را متعجب ساخت. همان طور که دستانش را در جيب شلوار فرو مي برد اخم هايش را در هم کشيد .
_ دنبالت مي گشتم چون بابا سه بار و خانم شريفي و پسرش و کل خانواده ش هر کدوم هفت هشت بار به گوشي محمد زنگ زدن . . . تلفن خونه رو هم چک کردم ، اين چند روز که بيمارستان بوديم خونه هم زنگ زدن که يا نبوديم يا انقد گيج بوديم که نشنديم
_ بهتر نيست بهشون بگيم ؟!
_ پيش دکتر بودي ؟
نفس سرش را تکان داد . خيلي سعي مي کرد که شخصيت محکمش را به نمايش بگذارد اما قدرت احساسش بر عقل و منطق مي چربيد .
_ خبراي خوبي نداشت
و دوباره پشت به علي ايستاد . علي پس از پنج دقيقه سکوت اهسته گفت :
_ من به بابا خبر ميدم اما خبر کردن همايونيان با خودت
نفس سرش را به نشانه ي تاييد تکان داد و وقتي که از دور شدن قم هاي علي اطمينان پيدا کرد گوشي موبايلش را از جيپ بيرون کشيد . اثار تماس خانواده ي همياونيان روي صفحه ي گوشي خودش هم ديده مي شد . دستش به شماره گرفتن نمي رفت . بوق اول . . . بوق دوم . . . بوق سوم . . . بوق چهارم . . . و صداي حسـام همايونيان :
_ بله ؟
لب باز نکرده بود که بغض در صدايش نشست . زنگ زده بود که چه بگويد . . . برادرت روي تخت بيمارستان جان مي دهد ؟!
_ الو ؟!
اما نه ، حالا وقت گريه نبود . حداقل در برابر حسام . صداي حسام بار ديگر در گوشش پيچيد :
_ الو ؟! نفس ؟!
_ سلام !
_ سلام ! چرا حرف نميزني دختر ؟! خوبي ؟! محمد چطوره ؟! چرا هر چي زنگ ميزنيم جواب نميدين ؟!
_ مامان فرشته هستن ؟!
_ نفس ؟! يعني چي . . . چرا صدات مي لرزه ؟ اتفاقي افتاده ؟ شماها خوبين ؟ چرا به تلفناتون جواب نميدين ؟
در جواب سوال هاي متعدد حسام که تند و بي وقفه بيان مي شد مي خواست فرياد بکشد . گريه کند و بگويد نه ، خوب نيستيم . . . محمد خوب نيست . دندان هايش را به هم فشرد .
_ الو ؟ چرا حرف نميزني نفس ؟!
_ نيستن فرشته جون ؟!
حسام زير لب الله اکبري گفت و طوري که صدايش به گوش نفس مي رسيد فرشته را صدا کرد .
_ مامان مي خواد با تو حرف بزنه ، هر چي مي پرسم چيزي نميگه
انگار فرشته منتظر بود که بالافاصله گوشي را به دست گرفت .
_ الو دخترم ؟
_ سلام مامان
_ سلام به روي ماهت ، خوبي ؟ محمدم خوبه ؟نفسم بگو خوبين ؟
نفس ديگر تاب نياورد . با هق هقي اشکار گفت :
_ نه مامان ، محمد خوب نيست . . . تو بيمارستانه
و گوشي را از برابر گوشش پايين کشد . نميدانست براي محمد گريه مي کند يا فرشته و يا پروانه . فقط دست هايش را روي گوشش گذاشت و روي صندلي نشست .
با صداي ساغر تند و سريع اشک هايش را پاک کرد و سرش را بالا گرفت . ساغر تنها نبود برناهم همراهش بود . با ديدن چهره ي پف کرده ي نفس ترس در دلش نشست . تند و سريع جلو امد .
_ چي شده ؟! محمد خوبه ؟
نفس بغضش را فرو داد و تنها لبانش را بر هم فشرد . بر نا هم جلو امد .
_ سلام خانوم
_ سلام
_ محمد چطوره ؟
_ خوب نيست
برنا متاثر ومتاسف سرش را پاين انداخت .
_ پايين مسعود داشت با پليسا حرف مي زد ، انگار يه ردي از اونايي که زدنش گرفتن . . . ايشالله خوب ميشه
نفس ديگر تاب ايستادن نداشت . با عذرخواهي کوتاهي به سرعت از انجا دور شد .

سه روز در بي خبري گذشت . قلب محمد اهسته تراز هميشه مي تپيد و ديگري نفسي برايش نمانده بود .
پروانه و سهيل و همچنين خانواده ي همايونيان به جز الهام خيلي سريع خود را به بيمارستان رساندند . با وجود اصرار هاي پي در پي دو خانواده دکتر اجازه ي انتقال محمد را به تهران نداد چرا که وضعيت او اجازه ي کوچکترين حرکتي را نمي داد . نفس گيچ، کلافه و سردرگم در راهي ناتمام اسير شده بود . از طرفي ديدن بي توجهي هاي ظاهري مادر و پدرش نسبت به هم و از طرفي وضع محمد او را به مرز جنون مي کشاند . از خانواده ي همايونيان هم خجالت مي کشيد به طوري که سعي مي کرد کمتر در معرض ديد ان ها قرار بگيرد . دلش مي خواست مي توانست با مادرش خلوت کند و حرف هايي را که روي سينه اش سنگيني مي کند بر زبان بياورد اما ماجراهاي اخير و فاصله اي که بينشان افتاده بود حتي اجازه نزديک شدن او به پروانه را نمي داد .

روز سوم از امدن خانواده ها نفس ديگر نمي توانست جو غم گرفته ي بيمارستان را تحمل کند . از پشت شيشه دستي براي محمد که اسوده خاطر چشمانش را به روي همه چيز بسته بود تکان داد و بيمارستان را ترک کرد . راه خانه را پياده پيمود و اجازه داد هواي ابري و مه گرفته و نم نم باران کمي از التهاب دروني اش بکاهد . به خانه که رسيد مستقيم به اتاق محمد رفت . سرش را که روي بالشت گذاشت از استشمام عطر تلخ او لبخند زد . بالشت را در دست فشرد و براي ساعتي خوابيد .
با شنيدن صداي موبايلش از خواب پريد . با خواب الودگي و نگراني پاسخ داد :
_ بله ؟
_ کجايي نفس ؟
_ ويلا ، چيزي شده علي ؟
_ همون جا باش ميام دنبالت
با فرياد گفت :
_ با توام ؟ چي شده ؟
_ به هوش اومد


اخرين نفري که وارد اتاق شد نفس بود . جلوتر رفت و کنار تخت ايستاد . زبانش بند امده بود .
_ سلام
لبخند محمد در پاسخ سلامش او را به وجد اورد .
_ حالت بهتره اقاي لجباز ؟!
_ ميبيني که اخرش کار دستم داد
نفس در حالي که مي نشست با چشماني گشاد شده جواب داد :
_ اين تويي ؟! داري اعتراف مي کني ديگه هان ؟!
_ هنوز خيلي هوشيار نيستم ، تو جدي نگير
_ نه ديگه ، همينا شوخي شوخي جدي ميشه
_ افرين ، چه پيشرفت کردي
به سختي نفس عميقي کشيد و پرسيد :
_ ببينم تو اين چند روز چه خبر شده ؟
نفس دستانش را روي سينه قفل کرد و به صندلي تکيه داد . با شيطنت پرسيد :
_ چه خبر شده ؟
_ مامانت اينا و . . .
_ من و علي خبرشون کرديم . . . وضعيتت نگرانمون کرده بود
و انگار که چيزي يادش امده باشد پرسيد :
_ الان خوبي ؟ درد نداري ؟
محمد دستش را به اهستگي روي قلبش گذاشت :
_ نه خيلي ، دکتر مي گفت نبايد مرخص مي شدم ، بهم فشار اومد
نفس از حالت شاد قبلي خارج شد .
_ خـواهـشا ديگه حواست بيشتر به خودت باشه ، خب ؟!
محمد با فشردن پلک هايش حرف او را تاييد کرد .
_ امر ديگه خانوم ؟!
_ تو خوب شو ، امر ديگه پيشکش !

 

*****


_ مامان ؟!
پروانه با صداي نفس دست از بستن چمدانش کشيد .
_ بيا تو
نمي دانست چرا در برابر مادرش خجالت مي کشد . جلو تر رفت و روي تخت نشست . پروانه هم به کمد تکيه زد .
_ مامان ميشه يه کم حرف بزنيم ؟!
_ من گوش مي کنم نفس
نفس که از جو حاکم راضي به نظر نمي رسيد با عجز گفت :
_ مامان اينجوري نباش ، من همون مامان مهربون خودمو مي خوام
پروانه پشت به او ايستاد .
_ تو ديگه اون دختر کوچولو نيستي
_ نه نيستم مامان ، توام ديگه مثل قبل نيستي . . . چرا من نميتونم راحت باهات حرف بزنم ؟ چرا نبايد تو اين مدتي که شمال بودم حتي يه بار باهات حرف بزنم ؟
پروانه برگشت .
_ تو . . .
_ نه مامان . . . من دوست دارم ، خيلي ولي تو و بابا نمي خواين اينو باور کنيد . من نميدونم چه تصميمي براي زندگيتون گرفتين ولي هر چي هست داره من و علي و نينا رو هم داغون مي کنه . دقت کردي تو اين يه هفته که شمال بودين نينا يا همش خوابه يا يه گوشه نشسته ؟! . . . من ، من حتي روم نميشه تو صورت خانوم شريفي نگاه کنم چون اونقدر تو غم و غصه هام غرق بودم که نفهميدم دارم با زندگيم چي کار مي کنم ، حالا که مي خوام مامانم ، تکيه گاهم پيشم باشه داره چمدونشو جمع مي کنه بره . . .برين مامان اما اين دفعه تصميم اخرتون رو بگيرين
ساکت شد . پر بغض بود . هم خودش و هم پروانه . نگاه خيره ي پروانه را تاب نياورد و از اتاق بيرون رفت .
وارد سالن که شد نينا را کز کرده روي مبل ديد .
_ عشق من ؟! اينجايي چرا ؟
_ کجا باشم ؟
_ اوه خواهرم دلش مي خواد کجا باشه ؟!
_ خونمون ، پيش تو ، مامان و بابا و علي
_ ما که هميشه پيشتيم عزيز دلم
_ نمي خوام . . . تو پيشم نمياي
نفس ، نينا را روي دست بلند کرد و در چشمانش زل زد .
_ فدات شم ، من دوست دارم و هيچ وقت تنهات نميذارم !
نينا اما به حالت قهر خودش را عقب کشيد .
_ نمي خوام !
_ اِ قهر نکن ديگه ديوونه ي کوچولوي من ، اصلا من بهت قول ميدم امشب بيام پيشت يا تو بيا پيشم ؟ خوبه ؟!
نينا به سمتش برگشت . نفس در عمق چشمان خواهر کوچکش شادي را ديد .
_ باشه ؟ فقط بذار برم بيمارستان و زودي برگردم
نينا با خوشحالي دستانش را به هم کوبيد و بوسه ي محکمي روي گونه ي نفس کاشت .

 

*****

_ سلام فرشته جون
فرشته با شنيدن صداي نفس سرش را برگرداند . از حالت چهره اش چيزي مشخص نبود اما سکوت او در برابر اتفاقاتي که افتاده بود ازارش مي داد . مطمئن بود که فرشته از اين که پسرش با دختري مثل او که جز مشکلات و گرفتاري چيزي برايش نداشت عقد کرده چندان راضي به نظر نمي رسد .
_ سلام نفس ، الان دکترش مياد و مرخصش مي کنه تو ديگه چرا تو اين بارون اومدي اينجا عزيزم ؟
با خجالت سرش را پايين اورد .
_ نه بالاخره بايد ميومدم . . . ميتونم برم محمدو ببينم ؟!
_ آره عزيزم ولي فکر کنم خوابه . تا تو بري تو منم برم بپرسم دکترش اومده يا نه
نفس باشه اي گفت و به اتاق محمد رفت . همان طور که فرشته گفته بود محمد چشمانش را بسته بود . کمي جلوتر رفت .
_ دير کردي ؟
نفس ايستاد .
_ بيداري تو ؟!
محمد چشمانش را باز کرد . مثل هميشه با ديدن قهوه اي چشمان او خنديد .
_ آره بيدارم ، مشکلي هست ؟
_ نخير ، صبح بخير
_ ظهر بخير خانوم ، حواست کجاست ؟!
_ امم . . . پيـش . . . پيــش . . .
_ انقد حواست پرت اونه که زبونت بند اومد ؟
نفس چشمانش را ريز کرد و دستش را زير چانه زد .
_ پرت کي ؟!
محمد کمي خودش را روي تخت بالا کشيد و با لبخند خاص خودش گفت :
_ اينو ديگه تو بايد بگي
_ باشه حالا که تو زيادي اصرار مي کني و منم قلب مهربوني دارم بهت مي گم
_ خب ، مشتاقم بشنوم !
نفس با عشوه گردنش را به چپ و راست گرداند و با لبخندي مرموز و خجالت زده گفت :
_ پيش عشقم !
به شنيدن اين حرف ابروهاي محمد در هم گره خورد . نفس که از ديدن اين صحنه لذت مي برد همچنان که روي صندلي کنار تخت مي نشست و خودش را به تخت نزديکتر مي کرد با خنده ادامه داد :
_ بهش قول دادم امشب تو بغلم مي خوابه که ديگه منو متهم به دوست نداشتنش نکنه !
پس از گفتن اين حرف منتظر عکس العمل محمد ماند که دست محمد با خشونتي پنهان دور يقه اش حلقه شد و او را جلو کشيد . نفس مات و مضطرب به محمد نگاه کرد . خشمي که در چشمان او لانه کرده بود جرئت کوچک ترين حکرتي را به نفس نمي داد . صورتش درست برابر صورت محمد بود و نفس هاي تند او به گونه هايش مي خورد .
_ منـو . . .
که صداي تقه اي به در اتاق سبب شد محمد با مکث يقه ي او را ول کند و حرفش نميه کاره بماند . نفس مات و مبهوت خود را عقب کشيد و به سراميک سفيد کف اتاق خيره شد .
_ آقاي همايونيان ، حالت چطوره پسر ؟
محمد با اخمي محسوس از بين دندان هاي به هم قفل شده اش گفت :
_ خوبـم
دکتر با پرونده ي در دستش جلو امد . به نظر ادم شوخ و بذله گويي مي امد . با خنده گفت :
_ هي پسر ميدونم قدي ولي ديگه دروغ چرا مي گي ؟ بخيه هات هنوز تازه ست ، درد داري
گره ي بين ابروان محمد کمي باز شد اما نفس تنها در سکوت با بغضي در گلو به حرف هاي دکتر گوش مي داد .
_ خانوم شما بيرون باشيد لطفا ، من صداتون مي کنم
نفس بي هيچ حرفي از اتاق خارج شد . فرشته با ديدن او به سرعت نزديک امد . دقايقي بعد دکتر از اتاق خارج شد .
_ چي شد دکتر ؟
_ مرخصه خانوم . کمکش کنيد لباسشو بپوشه ، نبايد خيلي حرکت داشته باشه
فرشته از دکتر تشکر کرد و براي کمک به محمد به اتاق رفت . نفس اما با اخم و عصبانيتي که هر لحظه بيشترمي شد از بيمارستان خارج شد . هنگامي که از ورودي بيمارستان خارج شد براي خبر دادن به فرشته به موبايل او زنگ زد اما فرشته پاسخ نمي داد . خواست تماس را قطع کند که به تماسش پاسخ داده شد اما صدايي نمي امد .
_ الو ؟ فرشته جون ؟
صداي خشک و سرد محمد در گوشش پيچيد :
_ چيه ؟
نفس با حرص گفت :
_ به مامان بگو من رفتم
_ کجايي ؟
اما او بدون پاسخي ديگر تماس را قطع و گوشي اش را خاموش کرد .


به ويلاي متين پور رفت . به جز علي و پدرش کسي در ويلا نبود . بدون اين که ان ها را متوجه خود کند به سمت اتاقش رفت که پچ پچ ان ها که از کتابخانه به گوشش رسيد حواسش را پرت کرد . در واقع پچ پچ نبود . صدايشان به وضوح شنيده مي شد .
انگار علي سعي داشت سهيل را ارام کند .
_ اخه پدر من اين که نميشه ، اون موقع که گفتي باشه چي ؟! مردم که به ساز ما نمي رقصن
_ نه . اينجوريم نميشه . . . تا کي بايد اينجا بمونه ؟ از اولشم اشتباه بود گذاشتم اينجا بمونه
_ خب محمد پس چي ؟
_ علي گفتم برمي گرده تهران . . . ديگه نميخوام هيچي بشنوم

نفس قبل از اين که چيز ديگري بشنود با حالت دو از پله ها پايين امد و ويلا را ترک کرد .


در کافي شاپي روبروي دريا قهوه اش را مي نوشيد . پس از نوشيدن قهوه با ذهنش جلسه گذاشت . احساس مي کرد تلخي قهوه او را نسبت به همه چيز بي تفاوت مي کند . درگير صحبت هاي پدرش بود . مي خواست نفس را به تهران برگرداند . پس محمد چه مي شد ؟ بايد مثل دختر بچه اي کوچک که هيچ اراده اي از خود ندارد تابع قوانيني مي شد که خودش در به وجود اوردن ان ها هيچ نقشي نداشت ؟ اگر پدرش مي خواست او برگردد چه جوابي داشت تا با ان بتواند خودش و حتي محمد را قانع کند . چقدر از افکارش خجالت مي کشيد وقتي به ياد خانواده ي محمد مي افتاد . هيچ دوست نداشت که ان ها از انتخاب پسرشان پشيمان شوند هر چند هنوز هم گيج انتخاب محمد بود . چيزي در عمق قلبش به خودش ، به محمد و به حرف هايشان شک داشت .

*****


از پله ها بالا رفت . در را که باز کرد علي را رو بروي خود ديد .
_ دقيقا مي خوام بدونم کدوم گوري بودي ؟!
نفس با بي تفاوتي اشکار که حرص علي را در مياورد او را کنار زد و گفت :
_ بيرون
_ بيرون خونه خاله ست که گوشيتو خاموش مي کني و ميري مي گردي ؟
_ اَه چيه علي ؟
_ نفس به جون نينا خيلي جلو خودمو ميگيرم نزنم تو گوشت . . . اخه احمق تا اين موقع کجا بودي ؟ مثلا محمد مرخص شده اونوقت تو به جاي اينکه اونجا باشي کجا رفتي ؟ بيرون !
_ فردا ميرم اونجا
_ نه همين الان پا ميشي ميريم اونجا ، مامان و باباهم اونجان
_ خب اونا که هستن مامان و باباي خودشم هستن من برم اونجا چي کار ؟
علي که ديگر طاقتش تمام شده بود بازو هاي او را گرفت و تکانش داد .
_ چي تو سرته ؟ هان ؟
_ ولم کن
علي از او دور شد و دستش را بين موهايش کشد . اصلا نمي توانست خواهرش را درک کند .
_ کجا داري ميري باز ؟
_ تو که با خودتم درگيري ، مگه نميگي بريم خونه ي اونا
و به حالت مسخره اي دستش را درهوا تکان داد و گفت :
_ اخه همه اونجا تنهان ، ما بريم مواظبشون باشم !
_ بچه اي ديگه ، اين چيزا حاليت نيست . . . مي گم مامان و باباش نيستن ، حال زن داداشش بد شده بود اونا يه ساعت بعد ترخيصش رفتن تهران
رنگ نفس کمي پريد . چطور توانسته بود محمدش را تنها بگذارد . علي هم که ترديد و دو دلي نفس را ديد سريع چنگي زد و سوييچ ماشين را از روي ميز برداشت و او را به سمت در هل داد .
به محض رسيدن به ويلا پاهايش سست شد . نمي توانست با خودش رو راست . باشد از طرفي اتفاق صبح ازاش مي داد و از طرف ديگر وضعيت محمد که به زور او را از اغوش مرگ و بيماري پس گرفته بود مانع مي شد که بر احساسات ضد و نقيضش غلبه کند .
علي زنگ را فشرد و لحظه اي بعد در با تقه اي باز شد .
_ چته ؟ برو تو ديگه ، امروز به اندازه ي کافي اعصاب همه رو بهم ريختي
و در حالي که زودتر ازاو وارد مي شد زير لب غر زد :
_ محمد چطوري باهات کنار مياد اخه ؟!
وارد خانه که شد موجي از هواي گرم صورتش را سرخ کرد . اولين نفر سهيل را ديد که به حالت متفکر روي مبل نشسته بود و شقيقه هايش را بين دو انگشت مي فشرد . نينا هم مثل اين يک هفته اي ه شمال بود روي کتناپه به خواب رفته بود .
علي که سستي نفس را ديد با صداي بلند سلامي کرد که سهيل را متوجه ان ها ساخت .
_ سلام بابا
سهيل با ديدن نفس نگاه خيره اي به او انداخت و زير لب جوابش را داد . علي در حالي که سوي شرتش را از تن خارج مي کرد به سمت سهيل رفت . نفس هم در گير کشمکش هميشگي عقل و قلبش زير لب سلام اهسته اي به پدرش داد و به سمت راه پله ها رفت . حدس مي زد که مادرش در اتاق محمد باشد بنابر اين بدون اينکه به فکر تعويض لباس هايش بيفتد يک راست به اتاق او رفت .
همين که در اتاق را گشود با پروانه که قصد خروج از اتاق را داشت روبرو شد . قدمي عقب رفت و سلام کرد و پروانه طوري مقابل در ايستاده بود که نفس نسبت به درون اتاق ديد کمي اشت . نگاهش به تخت افتاد که محمد روي ان نشسته بود و به نقطه اي دور خيره بود .
_ کجا بودي ؟
نفس که خيالش از بابت محمد راحت شده بود بهانه ي خوبي پيدا کرد که وارد اتاق نشود . با صداي اهسته گفت :
_ بيرون بودم . . . حالش خوبه ؟
_ نمي خواي بري ببينيش ؟
_ داره استراحت مي کنه ، حالا بازم ميرم ميبينمش
پروانه در را پشت سرش بست و نفس بار ديگر پرسيد :
_ چرا فرشته جون اينا رفتن ؟
پروانه که از دست نفس دلخور بود با لحني سرد پاسخ داد:
_ الهام حالش بد شده بود ، مامان و باباش تهران نبودن به خاطر همين مجبور شدن برگردن
و در حالي که نگاه خيره اي به نفس مي انداخت و به سمت پله ها مي رفت ادامه داد :
_ دلم خوش بود حداقل بزرگ شدي ، رفتارت اصلا درست نبود


ساعتي بعد اصرار هاي پروانه و سهيل براي بردن محمد به ويلاي خودشان و يا ماندن يکي از ان ها پيش او بي نتيجه ماند و ان دو و همچنين نينا به ويلاي خودشان بازگشتند . علي و نفس نيز در ويلاي همايونيان ماندند . علي هم کمي بعد خواب به چشمانش نفوذ کرد و او را وادار ساخت با شب بخيري کوتاه به اتاقش پناه ببرد .


چشمـانش را بست و لبش را گزيد . حريف افکارش نمي شد بنابر اين به ناچار به سمت اتاق محمد رفت . خدا خدا مي کرد که محمد خواب باشد . اتاق در تاريکي فرو رفته بوداما قهوه اي چشمان او در سياهي مطلق مي درخشيد . نفس با قدم هايي محکم و بي تفاوت کمي جلو رفت . بي تفاوت بود . بي اراده ، سرد و جدي شده بود . درست مثل محمد .
_ نخوابيدي ؟
_ برو بيرون
_ نيومدم که بمونم ، اگه درد داري دکتر خبر کنم ؟
نفس پوزخند محمد را به خوبي حس کرد .
_ دکتر سه ساعت پيش مرخصم کرد تو تازه مي خواي بري خبرش کني ؟!
_ به هر حال گفتم که گفته باشم . . . اگه کاري داشتي ميتوني علي رو صدا کني
محمد گوشه ي چشمش را کمي باريک تر کرد و از شدت درد اه بي صدايي کشيد . نفس که به جاي چشمان او به ديوار خيره بود صدايش را شنيد . با حرص جلو رفت . برق اتاق را روشن کرد و از روي ميز قرص و ليوان ابي برداشت .
_ با اين کارات مي خواي چيو نشون بدي ؟!
محمد قرص را بدون اب از گلو پايي فرستاد .
_ من نه تـو ميخواي چيو نشون بدي ؟!
نفس دست به کمر و با لحني حق به جانب گفت :
_ هه ، من ؟ من چيکار کردم ؟
_ اين مسخره بازيايي که را انداختي . . . فکر مي کردم تو بيشتر از چيزي که بايد درک مي کني اما متاسفانه بايد بگم دقيقا تو اين مورد اشتباه مي کردم
نفس که ديگر خونش به جوش امده بود ليوان را روي ميز کوبيد و روي محمد خم شد :
_ و دقيقا چه جوري به اين نتيجه رسيدي ؟!
محمدهم که کم کم عصباني مي شد در حالي که سعي مي کرد صداي بلندش را کنترل کند گفت :
_ ميتوني بفهمي من و تو الان دو تا ادم غريبه نيستيم ؟! ميتوني بفهمي چه نسبتي با هم داريم ؟!
نفس با صداي بلند و کنترل نشده در حالي که نفس نفس مي زد گفت :
_ نه نمي فهمم ، که چي ؟!
محمد انگشت سبابه اش را چند بار به پشاني زد و با خشم غريد :
_ منم اينجام داغـونه . . . نذار از ايني که هست داغون تر بشه اونوقت کاري رو که نميخوام انجام ميدم
نفس ساکت شد و کمي عقب تر رفت اماهنوز بر موضع خودش باقي بود . محمد هم اب دهانش را قورت داد و دستش را مشت کرد و با لحن ارامتري نسبت به قبل ادامه داد :
_ تو چرا نميخواي بفهمي ؟ . . . اون مسخره بازيا ، لجبازيا مال وقتي بود که هردومون مجرد بوديم . . . ولي الان يه نگا به خودت بنداز ، اون شوخي مسخره تو بيمارستان ميتونست يه جور ديگه باشه
_ مثلا چه جوري باشه ؟ انتظار داشتي بگم عزيزم ميشه لطف کني منظورمو درک کني و دستتو از رو يقم برداري ؟!
_ انقدر بچه نباش
_ واي بابا بزرگ ، تو کوچيکم بودي انقده بزرگ بودي ؟!
محمد ديگر نتوانست بر فشار قلبش غلبه کند، دستش را روي قلبش گذاشت . احساس مي کرد هر لحظه نفس کم مي اورد . نفس مات و مبهوت به او خيره شد . کمي عقب رفت و تازه موقعيت اطرافش را دريافت . کنار محمد روي تخت نشست و سعي کرد همان طور که دکتر گفته بود پشت قلب و شانه هايش را اهسته ماساژ دهد . محمد را از تخت دور کرد و دستش را روي شانه هاي او کشيد .
پس از چند دقيقه رفته رفته حالش بهتر مي شد . نفس که به شدت ترسيده بود اهسته پرسيد :
_ بهتري ؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد و دست نفس را اهسته پس زد :
_ ديگه بسه ، خوبم
نفس هم از جا بلند شد .
_ اگه خوبي دراز بکش
_ گفتم خوبم يعني خوبم . . . تو برو
هر دو انگار نه انگار که دقايقي قبل بر سر يکديگر فرياد مي کشيدند سکوت کردند .
_ متاسفم
و سريع افزود :
_ اما نه براي صبح ، واسه الان
و يه قصد خروج از اتاق روي پاشنه پا چرخيد که محمد گفت:
_ اما من ميبخشمت فقط به خاطر نينا !
صبح زود ار خواب پريد. شب قبل مدام با کابوس هايي که گريبانگيرش شده بود شب را به صبح رسانده بود . ان روز باران به شدت مي باريد و حس خوبي در نفس ايجاد مي کرد و همين باعث مي شد تا جر و بحث شب قبل را فراموش کرده و به محمد سر بزند .

در اتاق را با سر و صدا باز کرد و در کمال تعجب و خلاف انتظارش محمد را روبروي پنجره ديد :
_ تو چرا وايستادي ؟!
_ تو با سلام کردن يا صبح بخير گفتن چه مشکلي داري دختر ؟!
نفس با خنده سرش را تکان داد و در حالي که روي پنچه پاهايش راه مي رفت با لحن بچگانه اي گفت :
_ سـلام اقاهه
و خودش را کنار محمد رساند .
_ اين شد يه چيزي
و لبخندش را به چهره ي شاداب نفس پا شيد و دوباره به دريا خيره شد . نفس معصومانه به مردش نگاه کرد . ته ريش داشت ، مثل هميشه . موهايش کمي بلندتر از هيشه شده بود و پيراهن مردانه اش را به عادت هميشه تا روي رنج بالا زده و بوي عطرش تمام فظاي اتاق را پر کرده بود .
_ به چي نگاه مي کني تو بچه ؟ دريا اينوره !
نفس شيرين خنديد و در دل با شادي فرياد کشيد : درياي من تويي ديوونه !
_ محمد ؟
_ مي شنوم
عادت نداشت وقتي او را مخاطب خودش قرار مي دهد کلمه هاي جان ، عزيزم يا بله را بشنود بنابر اين ادامه داد :
_ دلم ميخواد جيغ بزنـم !
محمد همچنان که به روبرو خيره بود با خونسردي گفت :
_ خب بزن
_ جدي ؟! من تنها جيغ بزنم ؟!
اين بار محمد سرش را پايين انداخت و شانه هايش در اثر خنده ي خفه اي که مي کرد به لرزش در امد .
_ تو جيغ بکش ببينم چيکار مي کني !
_ اِ خب تنهايي که نميشه !
_ تو تا دلت مي خواد جيغ بزن ، خسته که شدي اونوقت بايد يه صداي مردونه باشه که تو رو ارومت کنه
اين بار محمد جدي بود . جدي تر از هميشه . نفس که از شنيدن اين جمله قند در دلش اب مي شد براي فرار از جواب دادن به او نزديک پنجره رفت و انگشتش را روي شيشه بخار گرفته کشيد .
_ چي شد ؟ نميخواي هنرنمايي کني ؟!
نفس با شنيدن اين حرف انگار که چيزي به يادش امده باشد با فرياد به عقب برگشت که باعث شدمحمد ناخوداگاه چند قدم عقب تر رود .
_ واي محمد !
_ چته دختر ؟! چيه ؟!
_ ميتونم يه چيزي ازت بخوام ؟!
محمد چشمانش را ريز کرد و سرش را پايين اورد و چند بار تکان داد :
_ بگو ببينم
نفس اين بار ارامتر از قبل نفس عميقي کشيد و گفت :
_ ميشه برام پيانو بزني ؟
_ نه
محکم و قاطع .
_ چرا؟ حداقل دليلشو ميتونم بدونم نه ؟
محمد به سمت تخت برگشت و از پنجره فاصله گرفت . پر واضح بود که از جواب دادن طفره مي رود .
_ خيلي وقته دستام رو کلاويه نرفته . . . باشه واسه يه وقت ديگه
نفس با دلخوري که سعي داشت به روي خود نياورد گفت :
_ خيله خب !
محمد روي مبل چرمي کنار تخت نشست . پاي راستش را روي پاي چپ انداخت و با لحني جذاب گفت :
_ خب حالا نميخواي صبحونه بخوري ؟
نفس اما بي تفاوت گفت :
_ خيلي گشنم نيست
و در حالي که به سمت در مي رفت انگار که با خودش حرف مي زد گفت :
_ بايد به نينا زنگ بزنم

 

روز ها با سرعت از پس يکديگر سپري مي شدند . حال محمد رفته رفته بهتر مي شد و به ندرت دچار تنگي نفس مي گشت . ساغر و برنا همراه هم به تهران برگشتند و مسعود نيز با اصرار هاي محمدهمراه ان ها راهي شد . نفس هم مست وخوشحال ازبودن با او و لحظاتي که با خوشحالي نفس نفس مي زدند نگاهش را از دريچه ي چشمانش بيرون کشيده بود و با لذت ان را دورو اطراف محمد نمي پلکاند . در اين ميان تنها چيزي که گاهي ازارش مي داد شايد دوست داشتن زيادي بود که هر دم و بازدمش ازآن نفس بود . مثل خوردن يه کيک شکلاتي که در نهايت تلخي اش براي او مي ماند . نبود مادر و پدرش او را اذيت مي کرد . حالا که همه خانواده اش به تهران بازگشته بودند گوشه ي خالي قلبش به او فشار مي اورد . چيزي که ازارش مي داد اين بود که اين بودن ها هميشگي به نظر نمي امد .
محمد به طور کامل بهبودي خود را بدست مي اورد که نفس با خبر علي بار ديگر تلخي را زير دندان هايش مزه مزه کرد . تاريخ دادگاه سهيل و پروانه مشخص شد . بيست و دوم اذر ماه .

چند روز مغموم و افسرده با ذهنش جلسه اي طولاني برگزار کرد . در تمام اين مدت نيز محمد به عادت خودش خونسرد و صبور با رفتار هاي او خو گرفت و گذاشت تا نفس در ارامشي ظاهري از مذاکره با افکارش دست بکشد .
روز سوم نفس تصميم خود را گرفت . تنها يک هفته تا تاريخ نهايي داگاه فرصت داشت . انگار جدايي پدر و مادرش اتشي شده بود که بال پروانه ي زندگي نفس را مي سوزاند . بايد محمد را از تصميمش با خبر مي ساخت .
شانه به شانه هم به دريا نزديکتر شدند . نفس بي حرف خم شد و شلوارش را تا مچ پا تا کرد و اجازه داد تا خنکاي اب ارامش کند . محمد هم روي تخته سنگي نشست و به نفس خيره شد . هواي ابري غروب تشويش و نگراني را براي نفس به ارمغان اورده بود . همه چيز سکوت بود و سکوت و ديگر هيچ .
مدام پاهايش را در اب عقب و جلو مي برد و هر بار که موج ردپايش را پاک مي کرد پوزخند تلخي روي لبش مي نشست . خودش از محمد خواسته بود تا به ساحل بيايند اما زبان در دهانش نمي چرخيد . نگاهي به محمد انداخت . انگار او هم مي خواست به اب بزند که شلوارش را تا مچ پا تا مي زد . نفس بار ديگر به جايي در ابي بي نهايت خيره شد و زير لب بغض الود زمزمه کرد :

مـن در تـولـد يـک زندگـي گُمـم
در يـک وجـود مفـرح
ولي دو گانه و تنهـآ
اين بار صحبــت از تمـآمي من نيســت . . .
اينجــا من تمــام به نُقصــان خويــش مشــغولم . . . !

_ محمد گوش ميدي ؟
و نگاهش را به او بخيه زد . محمد سرش را به نشانه ي مثبت تکان داد و منصرف از تصميمش بدون اينکه ازتخته سنگ پايين بيايد دستانش را روي سينه قفل کرد و منتظر او شد .
_ تو خسته نشدي ؟
_ از چي ؟!
_ از اين که اينجايي ؟ از اين که بدون برنامه و هيچي و هيچي چند هفته شمالي ؟
_ چي تو سرته ؟ اينا رو واسه چي مي خواي بدوني ؟
دستانش را در جيب سويي شرتش فرو برد و ادامه داد :
_نه جدي دارم ميگم بهت
_ خب اين که تکراريه ، بقيه شو بگو
_ من تلاش نکردم اما . . . حالا نميدونم تو معتقد شدي يا نه !
پرت حرف مي زد و اين را خودش به خوبي درک مي کرد . نفس عميقي کشيد . مقدمه چيني فايده اي نداشت . نفس عميقي کشيد و گفت :
_ من يه چند روز ميخوام برم تهران !
محمد کمي خيره خيره نگاهش کرد . نفس مثل هميشه نبود . شکننده به نظر مي رسيد اما پر واضح بود که احساش را زير پوسته ي ضخيمي از چيزي شبيه غرور پنهان مي کند .
_ باشه ، برمي گرديم . . . گفته بودم بالاخره خودت يه روز اين حرفو ميزني
_ نه من ميرم . . . تو اينجا بمون !
محمد متعجب از نفس شانه اي بالا انداخت و پرسيد :
_ خب چرا ؟!
_ وقتي رسيدم تهران بهت زنگ ميزنم ، اونوقت همه چيزو برات توضيح ميدم اون موقع اگه خواستي مي توني بموني يا برگردي
محمد که کم کم عصباني مي شد با جهشي ازروي سنگ پايين پريد . قدم به قدم به نفس نزديک شد و درست رو برويش قرار گرفت .
_ چي داري مي گي تو ؟! تب داري ؟!
نفس با چشماني پر از اشک به قهوه اي خمار نگاه او زل زد .
_ وقتي رسيدم همه چي رو مي گم برات . . .
دستش را جلو برد و افزود :
_ تو دست مردونه بده و من قولشو ، باشه ؟!
باران هم باريد . با صدا ، با خشم غريد . پاييز غم دانه مي باريد .
محمد زير باران شانه هاي او را به چنگ کشيد و فرياد زد :
_ تو منو چي فرض کردي ؟ يه احمق ؟ يه آدم تلخ و خشکم که تو راه بري و من نگات کنم ؟ وايستادي جلوم يه مشت مزخرفات تحويلم دادي و اونوقت دستتو مياري مي گي قول بده ؟!
خودش را عقب کشيد . نفسش بالا نمي امد .
_ محمد درکم کن !
_ درک ؟ چه درکي ؟تو ديگه داري به شعور من توهين مي کني ! جايي واسه فهميدن و درک کردنم گذاشتي ؟
دستش را روي صورتش کشيد و برگشت . هر دو زير باران خيس شده بودند . صداي محمد مي لرزيد و لبان نفس .
_ چرا همش تا يه قدم مياي بعد وايميستي . . . ديگه بس کن !
نفس باز هم صداي خسته ي مردانه ي محمد را مي خواست اما او سکوت کرد و با شانه هايي خميده و بي روح زير باران مسيري نامعلوم را در پيش گرفت .
باز هم اسير راهي ناتمام مي شد . . .


*****

 

هم زمان با بستن در چشمانش را نيز روي هم گذاشت . از پله ها پايين رفت . بدون اينکه هيچ نگاهي به اطراف در کار باشد در خانه را قفل کرد و در سرماي سوزناک اخرين روز هاي پاييزي به سمت ماشين محمد قدم برداشت . محمد با ديدن او با ابرو هايي گره خورده چمدان را از دستش گرفت و ان را در صندوق ماشين جاي داد .


_ ماشين گرفتي ؟
_ پياده شو
با ناراحتي در ماشين را گشود و کنار محمد قرار گرفت . دلش ميهماني چشمان او را مي خواست . مي خواست محمد در اغوشش بگيرد اما در ان لحظه چنين چيزي تنها به خيالي دور مي مانست .
_ مواظب خودت باش
محمد بار ديگر با اخم سري تکان داد و گفت :
- منتظر تلفنت هستم
و چند قدم عقب رفت . نفس پا جاي پاي باران مي نهاد . ساده مي رفت و تنها ، همان طور که آمده بود .
در تمام طول راه سرش را به شيشه تکيه داده و به جاده اي که با نم نم باران تر شده بود چشم دوخت و گاهي نيز با ياد اوري لحظات تلخ و شيريني که با محمد داشت چند قطره اشک بدرقه ي راهشان مي کرد و ان ها را پشت سر جا ميذاشت و چقدر از محمد ممنون بود که جز خودش مسافر ديگري در ماشين نبود و راننده هم پيرمرد سالخورده اي بود که خودش را با راديو سرگرم نشان مي داد .
چيزي به غروب نمانده بود که به تهران رسيد و خيلي سريع خودش را به خانه رساند . با کليد در را گشود وارد خانه شد . اولين نفر نينا که جلوي تلويزيون لم داده بود نگاهش به او خورد و با جيغ از جا پريد .
_ واي خـواهري
و خودش را در اغوش نفس انداخت .
_ سلام عشق من . . . چقدر دلم برات تنگ شده بود
با داد و فرياد هاي نينا پروانه نيز از اشپزخانه بيرون امد و با حيرت به نفس زل زد . نفس نينا را از خود جدا کرد و سرش را پايين انداخت .
_سلام
پروانه يواش يواش و سپس با قدم هايي بلند و به حالت دو پيش نفس امد و او را به اغوش کشيد . هر دو مي گريستند و يکديگر را مي بوييدند .
_ دلم برات تنگ شده بود مامان
_ منم عزيزم . . . منم همنطور

تا هنگامي که علي و سهيل به خانه برگردند مادر و دخترها کمي به گفت و گو نشستند. پروانه از نبود محمد پرسيد و نفس سربسته توضيح داد که چند روزي را براي بودن با ان ها و سر و سامان دادن به دانشگاهش به تهران امده. ولي انگار که در جمع کوچکشان غريبگي مي کرد . با ديدن چهره ي تکيده مادرش در ان سن غبار غم بر دلش مي نشست . بايد فکري مي کرد تا از اين مهلکه نجات يابد . در همين افکار پرسه مي زد که به ياد اورد بايد با محمد تماس بگيرد . تند و با عجله به اتاقش رفت و قبل از اين که شماره را بگيرد نگاهي به گوشي اش انداخت . با ديدن نام محمدکه چندين بار با او تماس گرفته بود اهي کشيد و با سرعت بيشتري مشغول شماره گيري شد . بوق دوم نخورده بود که صداي عصبي محمد در گوشي پيچيد :
_ تا الان و اين موقع شب کجا بودي ؟!
_ سلام !
_ جواب سوال منو بده
محمد سرد و تلخ بود و نفس نيز به ناچار از شور و اشتياق خود کاست .
_ يکي دو ساعتي ميشه رسيدم ولي با مامان حرف ميزديم يادم رفت بهت زنگ بزنم
_ پس چرا گوشيتو جواب ندادي ؟! ميدوني به چند جا زنگ زدم ؟ خونتونم کسي جواب نمي داد
_ ببخش
محمد با لحني عصبي و با غيظ گفت :
_ همين ؟!
و خودش ادامه داد :
_ خيله خب ، حالا تهراني ، من حرفاتو مي شنوم فقط نميخوام حرفات مثل چيزايي باشه که لب دريا بهم گفتي !
_ محمد من خستم ، ميشه فردا صبح بهت زنگ بزنم ؟
محمد نفس عميقي کشيد و سعي کرد خود را کنترل کند .
_ تا فردا
_ مـرسـ. . .
اما محمد گوشي را قطع کرده بود .
نفس مغموم و سرخورده کمي در اتاق قدم زد و سپس پايين رفت . همزمان با پايين رفتن او پدر و علي نيز از در وارد شدند .
علي با ديدن نفس کيفش را کنار در گذاشت و نفس نيز به سمت او رفت . علي نفس را بغل کرد و چند دور در هوا چرخاند .
_ چـطوري دختر ؟! اينجـا چي کار مي کني ؟!
_ بذارم زمين علي ، مي ترسم
علي او را اهسته پاين گذاشت و نفس با سري پايين به سهيل سلام داد . سهيل هم با سر پاسخش را داد و به طبقه ي بالا رفت .

 


راس ساعت نه گوشي محمد زنگ خورد .
_ صبح بخير
_ خب نفس بگو
نفس برخلاف انتظارش جوياي احوال اونشد و گفت :
_ محمد نميدونم چه جوري بهت بگم ولي يکي از دلايلي که اومدم تهران اين بود که بايد کاراي دانشگاهمو درست کنم . . .
محمد ميان حرفش پريد :
_ توضيح اضافه و بهونه نميخوام نفس ، فهميدي ؟
_ خب . . . جدايي مامان و بابام . . . يعني اونا واقعا تصميمشونو گرفتن
_ تو فقط به خاطرهمين بدون اين که به من بگي ، رفتي تهران ؟!
نفس صدا داري کشيد و با لحني که سعي داشت او را مجاب کند گفت :
_ محمد مامان و باباي من دارن از هم جدا ميشن ، اينجا من يه خواهر و يه بردار ديگه هم دارم که هردوشون تو وضعيتي نيستن که من بخوام تنهاشون بذارم ، حالا علي نه ولي نينا به وجودم احتياج داره
_ کي مي خوان برن واسه طلاق ؟
_ تو اين همين هفته
محمد با زرنگي اما به ظاهر بي تفاوت پرسيد :
_ و اگه جدا شدن تو بعدش چيکار مي کني ؟
_ موضوع همينه محمد ، اگه جدا بشن نميدونم چي ميشه . . . من نميدونم نينا و علي مي خوان چيکار کنن . . .
اب دهانش را قورت داد و با صداي اهسته تري که لبالب از غم بود ادامه داد :
_ بعدشم خانواده ي تو اگه بفهمن چه اتفاقاتي واسه مامان و بابام داره ميوفته احتمالا عقيده شون نسبت به من تغيير مي کنه
محمد که حالا کمي ارام گرفته بود با شنيدن جمله ي اخر نفس از بين دندان هاي به هم قفل شده اش غريد :
_ من بچه نيستم که خانوادم برام تصميم بگيرن ، راهمو خودم مشخص مي کنم
و در حالي که سعي مي کرد به سختي بر درد قلبش غلبه کند بدون حرف گوشي را قطع کرد . نفس هم بي خبر و افسرده خودش را روي تخت پرت کرد . دقايقي نگذشته بود که بار ديگر تلفنش زنگ خورد .
_ سلام ساغر
_ به به سلام خانوم خانوما . . . چطوري تو ؟
نفس در يک ان فکر کرد که چقدر لحن صحبت هايشان تغيير کرده . چقدر نسبت به قبل از اتفاقات اخير ارام تر شده اند .
_ نميدونم خوبم يا بد . . . تو چطوري ؟
_ با اين حرف تو منم حالم خراب شد . . . چي شده نفسي ؟ کجايي ؟
_ تهرانم ساغر
همين حرف کافي بود تا نگراني ساغر شدت بگيرد .
_ بنال ببينم چي شده نفس ؟! کشتي منو دختر !
_ مامان و بابام اين هفته ميرن که زندگي مشترکشونو تموم کنن . . . ميبين ساغر ؟ هميشه مي گفتي به خاله و عموحسوديم ميشه ؟ حالا بازم اين حرفو ميزني ؟ ببين زندگي قشنگمون به کجا رسيد
_ فدات شم گريه نکن تو رو خدا ، مگه محمد همرات نيومده؟
_ نه نذاشتم بياد
_ ديگه چرا ؟
_ ساغر اونا دارن از هم جدا ميشن تو رو خدا تو ديگه منو بفهم ، من نينا رو چي کار کنم ؟ تازه بعدش فرشته جون چه فکري مي کنه ؟
_ اولا بذار ببينيم چي ميشه بعد بشين زانوي غم بغل بگير ، بعدشم فرشته جونتون چه فکري مي خواد بکنه مثلا ؟
_ واي ، ديگه حوصله ندارم به تو يکي توضيح بدم
_ با زندگيت بازي نکن احمق جون
_ کدوم زندگي ؟
_ ميخواي غروبي بريم بيرون حال و هوات عوض شه ؟
_ نه مرسي ، تو خودت درگيري بعدشم ديگه دل و دماغي نمونده برام که برم حال و هوامو عوض کنم
_ نفس تو رو خدا خوب فکر کن . . . من بازبهت زنگ ميزنما
_ باشه عزيزم
_ حالا سعي مي کنم نهايتا تا فردا و پس فرداخودمو برسونم اونجا
_ لطف مي کني
_ من لطف مطف حاليم نيستا !
نفس اهسته خنيد و با خداحافي کوتاهي گوشي را قطع کرد .
همه چيز خيلي سريع پيش مي رفت . بيسـت و يکم اذر ماه نفس انگار که از خواب بيدار شده باشد با چشماني از حدقه در امده به اين حقيقت انکار شده رسيد که سهيل و پروانه مي خواهند نقطه پايان زندگي مشترکشان را مشخص کنند . در اين چند روز مدام با علي صحبت مي کرد اما هيچ کدام به هيچ نتيجه اي نمي رسيدند . احمقانه بود ولي سهيل و حتي پروانه در رقابتي شديد با ان ها هيچ کدام دليل اين جدايي را به زبان نمي اوردند . تنها در برابر تمام سوالات ان ها يک جمله بود : ما ديگه نمي تونيم با هم ادامه بديم !
نگاهش رنگ باخته بود . دلش براي نينا مي سوخت . چطور بايد با اين قضيه کنار مي امد . در واقع اصلا اين جدايي برايش قابل هضم نبود . چقدر خلاف ميلش سعي کرده بود با پدر صحبت کند اما انگار سهيل هنوز هم او را نبخشيده بود که ان طور سرسنگين برخورد مي کرد .
يکي دو روزي مي شد از محمد خبري نداشت . باز هم مثل چند وقت اخير خلاف ميلش به او زنگ زد اما انگار اين بي ميلي فقط از طرف او نبود چراکه محمد باز هم با بي تفاوتي و سردي اشکارش ته مانده احساس نفس را منجمد کرد .
_ سلام
با اکراه جواب داد :
_ سلام
_ خوبي ؟
_ آره ، کاري داري ؟!
به طعنه پرسيد :
_ حتما بايد مثل تو هروقت کاري دارم زنگ بزنم ؟!
_ ميتوني به تلافي رفتارم گوشي رو قطع کني !
نفس دندان هايش را روي هم ساييد .
_ و اگه نخوام اينکارو کنم ؟!
_ نميدونم ، يا بايد صداي منو تحمل کني يا به فکر يه راه ديگه باشي
حتي از سر لجبازي هم حرف نمي زد تا نفس کمي اميدوارتر به مکالمه ادامه دهد . خونسرد و بي تفاوت .
_ و اگه اينو نخوام ؟!
بالاخره حرف دلش را در لفافه زد و بي صبرانه در جواب شايد يکي از مهم ترين سوال هاي زندگيش ماند .
_ ميل خودته ، شايد اين اخرين باري باشه که صداي همو مي شنويم !
انگار اب سردي بر پيکر نفس سرازير شد . زبانش تلخ و پلک هايش باز شده بود . با خود فکر کرد چقدر احمق بود که انتظار پاسخ ديگري را داشت . اما چيزي به او نهيب مي زد که او اصلا انتظار چنين جوابي را نداشت . يعني چه ؟ محمد چه منظوري داشت ؟! غرور اين بار به طور جدي کار دستشان مي داد . بي رمق گفت :
_ چه خوب شد که گفتي ، با خودم مي گفتم چه جوري بهت بگم
_ ديدي که اونقدرام سخت نبود ، تو تلاشتو کردي ديگه حالا نتيجه اش که بماند ولي نميتونم با ادمايي که خيلي مثل خودم نيستن کنار بيام
_ آ هان ، هيچ وقت فکر نمي کردم غرور انقدر دوست داشتني باشه !
_ خوشحالم که تو رو به اين نتيجه رسوندم
نفس با خشم دندان هايش را روي هم فشرد و محمد ادامه داد :
_ از حرف اخر و اينا خوشم نمياد اما خب حرفاي اون روز تو چه لب دريا و چه پشت تلفن هيچ وقت منو قانع نکرد ولي اينم يادت باشه هيچ وقت ادمي نبودم که ديگران برام تصميم بگيرن
باز هم سکوت و ادامه ي حرف هاي محمد :
_ خب ديگه حرفي نمونده که نه ؟
با طعنه ، کنايه . . . نفس محکم و قاطع با خشم بر سر احساسش فرياد کشيد و انگار که بي هيچ احساسي مهم ترين تصميم در تمام طول عمرش را مي گرفت اهسته و شمرده به محمد گفت :
_ خداحافظ
و گوشي را محکم کوبيد . خودش را روي تخت انداخت . سرش را در دست فشرد و ناگهان مثل برق از جا جهيد : من چي کار کردم ؟! به محمد چي گفتم ، گفتم خداحافظ ؟! با زندگي خودم بازي کردم ؟! اين همون چيزي بود که علي و ساغر و اصلا همه بهم مي گفتن ؟! بازندگي بازي نکن ؟!
نفسش بند امده بود .


چشمانش به روي اخرين روز از فصل پاييز گشـوده شد . به لهجه ي تمام دلتنگي هاي پاييزي به صبحش سلام داد . اخرين روز سفر اتش جا مانده از کاروان بهاري روز سرنوشت او بود . هم به دليل مقدر شدن سي ام اذر براي روز دادگاه و به نوعي عقب افتادن ان و هم تصميم نفس . چند روز اخير مدام بين قهوه و سرماي عصر پاييز با ذهنش جلسه مي گذاشت . دستانش را در هم قفل مي کرد تا ذهنش را از بند اشفتگي ها رها سازد .

 

پس از حمام جلوي ايينه نشست . با خيال راحت رژش را چند بار روي لب کشيد . مژها ي بلند و گونه هايش را به عادت هميشه و شايد کمي بهتر و زيباتر از هميشه اراست . لبخندي زد و موهاي حالت دارش را روي پيشاني رها ساخت . شلوار کتان کرم رنگي به پا و پالتوي مشکي رنگش را که علاقه ي زيادي به ان داشت به تن کرد . از بين کفش ها نيز به تبعيت لباس هايش بهترين را انتخاب کرد . نگاهي به پاشنه ي بلند کفشش کرد . پاشنه هاي بلند در برابر راهي که پيش گرفته بود به نظرش بهترين گزينه بود . عطر مورد علاقه اش را به زير گردن ، موها و مچ دستانش زد و شال کرم رنگش را نيز روي سر کشيد . جلوي ايينه ي قدي اتاق ايستاد . قامت قاب گرفته اش در ايينه دخترک جوان وجذابي را نشان مي داد که به روي خود لبخند مي زد .
از پله هاي خانه ي غرق در سکوت پايين رفت . تق تق پاشنه هاي کفش زنانه ي نفس اخرين صدايي بود که در خانه ي متين پور پيچيد .

 

اين بار سرش را به شيشه ماشين تکيه نداد و از راننده هم خواست تا بدون روشن کردن پخش ماشين به مقصد ابي دريا رانندگي کند .
نگاهي به گوشي انداخت . ساعت يازده صبح را نشان مي داد . با تصور اين که پدر و مادرش در صدد تلاش براي بستن نگاهشان به روي هم هستند چشمانش را بست . خنده ي نينا و گرمي لبخند علي در ذهنش فرياد کشيد .
نفس بزرگ شد . نفس به وسعت اين چند روز بزرگ شد ، درک کرد ، بيشتر از هميشه و از همه مهم تر تصميم گرفت . به اين نتيجه رسيد که عشق خط بطلاني بر شادي هايش خواهد کشيد ! نينا را دوست داشت ، علي را هم اما محمد را عاشقانه . از هجوم اين فکر دوباره چشمانش را بست و کلمه ي نه را سه بار زير لب تکرار کرد . چقدر محمد را ازرده بود . به يک باره تمام باور هايش شکست و فرو ريخت . چرا فکر نکرد که با رفتارش چه بلايي بر سر غرور محمد اورده بود . محمدي که لب به اعتراف گشود و به طور مستقيم گفته بود غرورش را مي پرستد . نفس هم مي رفت تا اين بار او نيز نقطه اي براي پايان بگذارد . تا پايانش را همين جا بداند . تا ديگر در خيالش محمد را به اغوش نکشد . تا . . . و هزار و يک تاي ديگر که محمد را به ارزوهاي دور دست بفرستند ، که به باور خودش ديگر او را بيش از اين نيازارد ، به خواست و اراده ي خودش . اين پايان تلخ را با غمي نهفته در چشمانش با لبخند ظاهر شده روي لبش مي پسنديد . کنار امدن با اين قضيه برايش سخت بود اما انگار مي خواست با تظاهري بسيار ماهرانه عشق را از فرهنگ لفات ذهنش پس بزند .


تا رسيدن به شمال گوشي اش را خاموش کرد و با چه جان کندني از ريزش اشک هايش جلوگيري کرد و لبخندي که مي خواست دست خداحافظي برايش تکان دهد روي لبان لرزانش نگه داشته بود .
هنگامي به شهر شمالي رسيدند که چيزي به غروب نمانده بود . انگار تمام خيابان ها سياه پوشيده بودند و اسمان چه سوزناک و موقرانه قطره قطره غم مي باريد . هواي مه گرفته ي شهر سوز اشک را به چشمانش راه مي داد .
در حالي که اخرين جملاتش را که بايد به محمد مي گفت تکرار مي کرد گوشي اش را روشن کرد . براي يک لحظه تمام تفکراتش پر کشيد و دلش سوخت . دلش سوخت براي درياي احساسي که در قلبش به غليان افتاده بود . گذشتن از محمد را تاب مي اورد ؟ از تصور اين که نبض قلب بيمار محمد در گوش ديگري طنين بيندازد و يا صداي پر ابهت مردانه ي او فرياد هاي دختر ديگري را ارامش ببخشد مو بر اندامش سيخ شد . اه سردش سينه اش را سوزاند . کاش راه برگشتي داشت . چقدر تلخي ميهمان قلب بيمار محمد کرد . چقدر مسيحاي زندگي او ارام بود و دم نمي زد . يک لحظه از خدا ، با تمام وجود ، با تمام هستي زندگيش خواست تا کاش مهره هاي زندگش جور ديگري حرکت مي کردند . بالاخره غم دانه اي کوچک از چشمش جاري شد و راه تنفس را برايش ازاد کرد .


پول را به راننده داد و در رابست . قلبش مي تپيد و دستانش همچون قالي يخ سرما را صرف مي کرد . آخرين روز پاييزي چه عجيب مي باريد .در کوچه قدم برداشت و به در مشکي رنگ ويلا رسيد . در باز بود . کسي انتظار نمي کشيد تا زنگ خانه به صدا در ايد . پاهايش را به زحمت دنبال خود کشيد و به در ورودي رسيد . حتي توان کشيدن نفس عميقي را هم نداشت .
کمي از در را باز کرد که سمفوني پيانو در گوشش طنين انداخت . هيجان مهمان وجودش شد . سرماي عجيبي در خانه حکم فرما بود . قدم به قدم جلوتر رفت و بند کيفش را با قدرت درمشت فشرد . تق تق کفشش در حرکت انگشتان محمد که ماهرانه روي کلاويه ها بالا و پايين مي رفت گم مي شد . و باز هم غافلگيري . صداي گرم ، مغرور و دلنشين محمد ، پر ابهت تر از هميشه احساسش را به ميهماني فراخواند .

 

زمستــون زيـر اَبـراســت ، هميــن اَبـراي تيــره
هميــن روزاســت اونــم بـا مـن گـريــش بگيــره

 

تلفن همراه در دستش به لرزش در امد . سريع و بدون حرف به ان پاسخ داد . علي بود . با زباني بند امده :
_ کجايي ؟!
سکـوت . . .
_ چرا انقد ارومي تو ؟ ميدوني چي شده ؟
چيزي به قلبش چنگ انداخت . اگر همان چيزي را که انتظار دات مي شنيد بي شک پاهايش سست و گوشه ي قلبش براي هميشه خالي مي شد . محمد کلاويه ها را امان نمي داد .
_ نشد نفس . . . نشد . . . اونا ، اونا جدا نمي شن . . . هر دوشون پشيمون شدن . . . آخ که چه به موقع رفتي عزيز دلم !

 

پـر از روزاي بـي تو ، پـر از روزاي سـردم
ميـدوني چنـد تـا پــاييــز بهـــارو گـريـه کـردم

 

گوشي را با بهت از گوشش پايين کشيد . همه چيز فرو ريخت . ديوار غم درهم شکست . حرير پنجره به جاي محمد و نفس در دست باد مي رقصيد و نفس فکر کرد که محمد همان مسيح التيام بخش روح اوست .
انتظارش به سر مي امد . همه چيز به ناگاه پر شد از محمد ، پر شد از او . . . خودِ خودِ خودِ او . . . . کلاويه ها فرياد کشيدند .

 

بـراي مـن کـه عشقــو تـو چشــم تو شنـــاختــم
واســه مـــن کـه خـودم رو بـه دنيـاي تـو بـاختــم

 

بوي هوس انگيز عشق شامه اش را نوازش داد . پرده ي حرير همچنان در دست باد گرفتار بود.

 

تـو رو ديدن مـي تونـه بشـه روز تـولــــــــد
ميشـه چشـاتو ديــدو دوبـاره عاشـقت شـد

 

متعجب به محمد نگريست همه چيز ارام شد . مسـتِ مست جرعه جرعه شراب وجود محمد را به جان مي ريخت . صداي سکوت عاشق ترش کرد .

 

مــن از روزاي بـي تــــــو دلـم خــيلـي گرفـتـه
تـو نيستـي جز تـو با کـي بگـم از چـي گرفتـه
تـو که واسـه جدايي يـه قلـب سنگـي داشتـي
واسـه تنهـاييم اي کـاش يه کم دلتنگـي داشتي

 


اين بار ديگر تاب نياورد . داغي لبان عشق را روي گردنش حس مي کرد . خموش ، خفته ، مسکوت جلو رفت . نفس عشق را به قيمت شکسته شدن غرور محمدش نمي خواست . محمد مغرورش را عاشقانه دوست داشت حتي بدون اعتراف او . شيريني زندگي با او را مي خواست . ديدار مکرر او برايش شمع روشن کرده بود .

 

بـراي مـن کـه عشقــو تـو چشــم تو شنـــاختــم
واســه مـــن کـه خـودم رو بـه دنيـاي تـو بـاختــم
تـــــو رو ديـــــدن مـي تونـه بشـه روز تـولـــــــــد
ميشـه چشـاتـــــو ديــدو دوبـاره عاشـقــــت شـد

 

کلاويه ها ساکت ماندند . صداي مسيح زندگي نفس ارام گرفت . به او رسيد . خمار عشق سرش را پايين اورد . درست زير گوش او . اعتراف ، اعتراف است ، کاريش نمي توان کرد . صداي محمد در گوشش زنگ مي خورد . . .تـو رو ديدن مـي تونـه بشـه روز تـولــــــــد . . . ميشـه چشـاتو ديــدو دوبـاره عاشـقت شـد . . . نهايت احساس ، جايي از اعماق قلبش با اطمينان زمزمه کرد :

_ تولـدم مبـــــارک !

 

پـرده ي حرير در اغوش باد آرام گـرفت . . . !

 

 


پـــآيـــآن


نيکيتـــآ . الـــف


17 آبـآن 1391

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/08/19ساعت 12  توسط david  |