X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان انتقام شیرین(قسمت اخر)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان انتقام شیرین(قسمت اخر)


یکی زیر بغلمو گرفت وبلندم کرد – خانوم خوبین ؟
پرستار بود . دستشو پس زدم – بهدادمو بردن! کجا بردنش؟پرستار – اگه منظورتون بهداد ملکیه ، بردنش واسه سی تی اسکن !اصلا نمیفهمیدم چی میگه ... همین طوری بهش خیره شدم ! حالمو فهمید . لبخندی زد و گفت – مریضتون اذان صبح امروز به هوش اومد ...- بهوش اومد ؟ پرستار – بله .. اِ خواهرش اونهاش . داره میاد ...برگشتم سمتی که اشاره کرد . بهاره داشت بدو میومد سمتم . منم دویدم سمتش . محکم بغلم کرد و زد زیر گریه – مهرشید! داداشم ...آروم تر شده بودم . کمرشو نوازش کردم . آروم که شد از بغلم اومد بیرون . صورتمو نوازش کرد و همون طور که دستم توی دستش بود گفت – خوبی؟نیشگونی از بازوش گرفتم و بهش توپیدم – خفه نشی بهار ... پشت گوشی طوری گفتی داداشم که فکر کردم ...دستمو گذاشتم جلوی دهنم که حتی بقیه جملمم به زبون نیارم .چشاشو چپ کرد – ببخشیدا خانومی ... ولی تو خودت نذاشتی حرف بزنم و زودی قطع کردی ... بیا بریم پیشش . از وقتی بهوش اومده اولین کلمه ای که گفته مهرشیده . بدو ...رفتم توی اتاق . نگاهش به پنجره بود . نفس عمیقی کشید و برگشت سمت در. یه کم خیره بهم نگاه کرد ولی بعد اخماش رفت تو هم ... بهداد – اینجا چی کار داری؟جا خوردم - س..سلام ... بهداد – علیک ... گفتم اینجا چی کار میکنی !؟لحن سردش آزارم میداد – اومدم ببینمت . خوبی؟بهداد – میبینی که ... هنوز نمردم ... برو ور دل شوهرت ... دلم نمیخواد اینجا ببینمت می فهمی ؟بهاره بهش توپید – بهداد چته تو ؟ چرا سگ شدی ؟بهداد داد کشید – گمشو بیرون مهرشید . دیگه هرگز هرگز هرگز نیا جلوی چشمم ... برو بیرووووووووووون زدم بیرون ... بعض كردم ولي نبايد گريه مي كردم .. نتيجش شد نفسي كه به زور بالا ميومد .. صدای بهاره هم باعث نمیشد یه کم از سرعت قدمام کم بشه ... به خودم توپیدم - مهرشید آروم ... اون فقط عصبانیه .. آروم باش . از پشت دستمو کشید. داد زدم – ولم کن بهاره ولم کن ... و از بیمارستان زدم بیرون . اون منو نمیخواد .. دیگه نمیخواد منو ببینه . خدایا چی کار کنم ؟ کاش این مدت اینقدر بهش وابسته نشده بودم ... برگشتم خونه و خودمو توی اتاق حبس کردم . لعنت به من که باز برگشتم . نباید این کارو می کردم . چند روزی گذشت . بهداد مرخص شد بردنش خونه ولی گچ پاش باید دو هفته دیگه به پاش می موند . دو سه باری بهاره و شهناز اومدن خونم . بی بی خیلی خوشحاله که اجازه دادم بيشتر بياد و خانواده ام بزرگتر شده . مهیا داشت نق نق می کرد . موقع دندون در آوردنش بود و بازم تب کرده بود . بی بی کلی سفارش بهش کرد و هر چی اصرار کردیم واسه شام نموند . به اصرار بی بی یه کم شام خوردم ولی از گلوم پایین نمیرفت . هر چی میچرخیدم و کج و راست شدم خوابم نبرد .هنوزم رفتار بهداد ازارم می داد . دو سه روزی از عید فطر گذشته بود . مثه هر شب دیگه با فکر کردن به بهداد و نقشه هام با ملکی بی خوابی زد به سرم . صدای اذان صبح باعث شد از جام بلند شم . کلی خوشحال شدم که درد و دل کردن با خدا میتونه ارومم کنه . هر چی چشم چشم کردم بی بی ندیدم . رفتم توی اتاقش . با خودم گفتم – چه عجب بی بی خانوم ما امروز رکورد نزده . رفتم توی اتاقش.  بله خوابه خوابه . آروم صداش زدم – بی بی ... حاج خانوم . پاشو وقت نمازه ها ...تکون نخورد . رفتم جلو . آروم بازوشو تکون دادم و بازم صداش زدم . - حاج خانوم ... بدنش لَخت و شل بود . وحشت کردم . چراغو زدم . سفید سفید شده بود . دستشو گرفتم . سرد سرد بود . هر کاری کردم بیدار نشد و هر چی داد زدم هم بیدار نشد . یه ساعتی که گذشت یه کم آروم تر شدم . پاشدم نماز خودم و بی بی ام رو خوندم و شروع کردم به خوندن قران . بی بی علاقه خاصی به سوره یوسف داشت . تا روشن هوا آخرین سوره یوسفش رو هم خوندم  ....- بی بی ... مهرشیدتو تنها گذاشتی ؟ ... من مگه جز بابام کیو داشتم جز تو ... همه کسم تو بودی بی بی . پاشو ببین مهرشیدت تنها و بی یاور شده . بهار – مهرشید بسه دیگه خودتو خفه کردی از گریه . پاشو ...به زور بلندم کرد . مراسم تموم شده بود و همه رفته بودن . کارگرای کارخونه و سهامدارا و آشناهای بابا و خانواده قدسی و ملکی ... از دار دنیا خانواده من همینا بودن ! همه اینایی که جز شهناز هیچ نسبت خونی باهام نداشتن . سوسن خانوم زن خیلی مهربونی بود . تو این چند روز با مهربونی تموم همراهیم کرد . چقدر از اون قضاوت اولیه ای که دربارش داشتم پشیمون شدم .غریبه ها چقدر برام اشنا تر از اشنا ها شده بودن! چهلم بی بی فاصله  یه هفته ای از سال بابا داشت واسه همین هر دو مراسم رو با هم گرفتیم . آروم تر که شدم بازم سر خاکش قسم خوردم مصمم از باعث و بانی مرگش انتقام بگیرم . - باورم نمیشه چهل روز گذشته ... من بدون بی بی ام چی کار کنم ؟ من بدون بابام چطور زندگی کردم ؟صبا –مرگ یه روند طبیعی از زندگی هر انسانه . هر چند دردناک...ولی به قول بی بی خدابیامرزت خاک سرده .به چهرش نگاه کردم . چقدر دوستش داشتم . وقتی بهم گفت انتخاب واحد کرده و ثبت نامم کرده دانشگاه فهمیدم وجودش برام یه نعمته . چند تا از کلاساشو باهام برداشته بود . ازم خداحافظی کرد و رفت سمت کامران. چند کلمه ای با کامران هم صحبت شد و بعدم رفت . کیا اومد جلو – خوبی مهرشید؟ - ممنون که اومدی . لطف کردی . هم تو هم سوسن جون و کامران . کیا – دیروز که با بابا حرف میزدم گفت بهت از طرفش هم سلام برسونم و هم تسلیت بگم . - ممنون. سلامت باشن . خواست حرفی بزنه که بهاره اومد پیشم - آجی بریم ؟ درسته حالم خوش نبود ولی اینقدرم پرت نبودم که نفهمم نگاه های بهاره به کیا از روی علاقست ولی کیا اصلا بهش نگاهم نمی کرد! شایدم به قول صبا مثه همیشه بخش توهم سر خودم فعال شده بود! - بهار جان شهناز کجاست ؟ بهار – اوناهاش . کنار ماشینه . هنوزم کلمه مامان توی دهنم نمیچرخید! رسوندنم خونه . بهار یه ساک آورده بود و وقتی گفت پیشم میمونه یه مدت خندم گرفت . - چیه می ترسی خودمو بکشم ؟ بهار – ایش .... خاک تو سر بی لیاقتت آجی . - زهر ... همش چند ماه ازم بزرگتریا . احساس خواهر بزرگه بودن بهت دست داده ؟ بهار –ماماااااااان دخترتو ببین ! میگن یکی یه دونه خل و دیوونه ها! اینم نمونه بارزش ! - آخی نه که تو دو سه تایی !  و زبونمو واسش در آوردم . دادش در اومد – مامان نگاش کن ...شهناز از توی آشپزخونه گفت – وایییییییی . بذار برسی ! تو خونه از شکایتات درباره بهداد سرمو میبری اینجا هم مهرشید ... بزرگ شو دیگه ...با شنیدن اسم بهداد رفتم توی خودم . بهاره قشنگ متوجه شد . یهو از جاش پرید و یه لیوان آبو ریخت روم و هر هر خندید . منم از بس کپ کرده بودم همینطوری نگاش میکردم - هه هه هه .. آبجی کوچیکه ... اینم قصاصت . تا تو باشی منو اذیت نکنی ... به تلافیش دنبالش کردم و نا خود آگاه داد زدم  – بهاره! خیلی بی شعوری خیسم کردی!  باز داد شهناز در اومد –بهار میام از خجالتت در میاما . بهار – تقصیر خودشه مامانی ! دمپاییمو پرت کردم تا اومد جا خالی بده خورد توی کمرش . یهو خیز گرفت برگرده منو بزنه . ترسیدم و دویدم توی آشپزخونه و پشت شهناز گارد گرفتم . - وای این دختره الان منو می کشه . بهار اومد تو آشپزخونه – زهر مار. میخوای از گناهت بگذرم ؟ به خاطر مامان هم ازت نمیگذرم خبیث! کمرم رو داغون کردی ! یه خرده توی آشپزخونه سر و صدا کردیم و خسته نشستیم روی صندلی . نگاه شهناز بهم یه جوری شده بود . احساس گناه و طلب بخشش . اما ... من نمیتونستم گناه 24 سالشو به این راحتی ببخشم و بگذرم . این که اجازه می دادم توی خونم بیاد و باهاش بهتر از قبل رفتار میکردم فقط برای این بود که میخواستم بهش یه کم وقت بدم تا شاید هم اون بتونه عذاب وجدانشو کم کنه و یه مقدار از دینشو بهم ادا کنه و هم این فرصتو به خودم بدم که برای یه مدت هم که شده مادر داشته باشم و شاید بتونم ببخشمش.  اواسط آبان بود . شهناز چند روزی بود که برگشته بود خونه شوهرش . میدونستم به خاطر موندش چقدر با اسفندیار دعوا کرده بود و جنگ اعصاب داشت . عذاب وجدان گرفته بود به خاطر من ! دكمه هاي پالتوي سفیدمو همينطوري الكي ميپيچوندم و از کلاس زدیم بیرون صبا – اوف لعنتی مخم ترکید .نيشخندي زدم - مگه مخ هم داری ؟مشتی حواله بازوم کرد – مرض . زبونت باز راه افتاده . باید یه خرده قیچیش کنم واست . - خدا زیاد کنه زبون به این درازی مردم آرزوشونه بی لیاقت .صبا – من نخوام لیاقت داشته باشم باید کیو ببینم ؟- جد جد جد جد جد جد جد ...خندید – زهر مار . مگه چند تا جد داری ؟ رسیدی به بابا آدممون دیگه . راستی تولدتو چی کار می کنی ؟ پارسال عزادار بودی و به حال خودتم نبودی . امسال چی ؟آهی کشیدم  - امسالم بی بی ام رو از دست دادم . بعدم صبا من هیشکیو ندارم . واسه کی تولد بگیرم؟صبا – خره تا منو داری غم نداری . واسه من بگیر . قول میدم 10 تا کادو واست بیارم . - نمیخواد باباتو ورشکست کنی ! تازه تولدم توی محرمه . چی کار کنیم ؟صبا – خوب بجاش زودتر بگیر . هنوز تا محرم یه ماه و نیم دیگه مونده . - حالا ببینم چی میشه . تو خانواده من به این ماه ها و مناسبات خیلی اهميت داده میشد مخصوصا بی بی  و بالطبع اعتقادات بابا هم اینطوری شکل گرفته بود . اصلا بهش نمیخورد چند سال خارج از کشور تازه اونم زمون شاه درس خونده و اینطوری اینقدر اعتقادات قشنگمونو حفظ کرد و احترام میذاشت . دستمو چپوندم توی جیبم و سرمو چرخوندم اینور و اونور - اِ صبا .. این کامران نیست ؟چشاشو ریز کرد – آره ... اومده اینجا چیکار؟- نمیدونم . صبا –قبلا بهم گفت دانشجوی ارشد عمرانه !ولی اینجا که دانشکدش نیست .چشام قلنبه شد ! - یعنی از ما بزرگتره ؟صبا – آره فکر کنم 3-2 سالی بزرگتره. - واقعا ؟ من فکر میکردم از ما کوچیکتره و دانشجوی کارشناسیه!صبا – ازش پرسیده بودی؟- نه ... فقط بهم گفته بود دانشجوئه . اصلا فرصت فکر کردن به همینم نداشتم . ولی صورتش خیلی کم سن و سال تر نشون میده!بعد از سلام و احوال پرسی با کامران متلک وار پرسیدم – هی آقا اینجا چه میکنی ؟کامران – داشتم رد میشدم گفتم بیام یه احوالی از شماها بپرسم . - مطمئنی ؟ دوست دختری چیزی نداری که اومده باشی به خاطرش اینجا ؟کامران – نه والا . اینجا اونم تو لونه زنبور ؟ تازه من از بچه های شما خوشم نمیاد . خیلی لوسن .بعد سرشو به نشونه ادب آورد پایین و گفت – البته جز دو تا خانوم با وقار و محترم  که حسابشون با بقیه جداست و من به شخصه لوس بودنشونو تکذیب میکنم .- حرف اصلیه که باید میشنیدم رو گفتی دیگه . تکذیب دیگه فایده نداره .خوب پس جی اف اینجا نداری . پس کجا قایمشون کردی کلک ؟دماغشو خاروند و گفت – مهرشید جون بچت ولمون کن . جی افم کجا بود !؟ - پس اومدی اینجا چی کار ؟ یه کم من و من کرد و گفت – صبا خانوم میشه یه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم ؟نا خودآگاه ابروی راستم رفت بالا و گفتم – من میرم بوفه . براتون چای میگیرم . هوا سرده می چسبه . زود بیاین . رسیدم بوفه و چایی گرفتم . رفتم توی فکر بهداد . یعنی داره چی کار میکنه ؟ به عکسش که توی گوشیم بود خیره شدم . وقتی حواسش نبود و مهیا هم بغلش بود ازش گرفتم . فکرشم نمیکردم همین یه عکس بشه همدم روزا و شبام  . مکانم رو فراموش کردم و شعرو زمزمه کردم ......باز یه بغضی گلومو گرفته باز همون حس درد جداییمن امروز کجامو تو امروز کجایی؟....حال تو بدتر از حال من نیست پشت این گریه خالی شدن نیستهمه درد دنیا یه شب درد من نیست تو از فرقه ی من گرفتی خدا روکحایی ببینی یه شب حال ما روفقط حال من نیست که غرق عذابهببین حال مردم مثه من خرابهکجایـــــــــــــــــــــــــــــــــی؟...باز یه بغضی گلومو گرفته باز همون حس درد جداییمن امروز کجامو تو امروز کجایی؟من امروز کجامو تو امروز کجایی؟....بچه ها اومدن . نمه اشکی که توی چشام بود رو زود گرفتم تا متوجه نشن حالمو . از رنگ و روی صبا و چشای شیطون کامران مشخص بود چی گفتن و چی شد . همین که نشستن گفتم – خوب به سلامتی . ایشلا کی بیایم عروسی؟کامران خنده ای کرد – خوشم میاد تیزیا!- برو عامو . اینو که یه بچه 4-5 ساله هم از رنگ و روی شماها می تونه تا تهشو بخونه ! کامران – در این حد تابلو؟ نه بابا!- جون بچم ! خوب نتیجه چی شد؟کامران-  عروس رفته گل بچینه ... فعلا مارو کاشتن!نیشخندی زدم - باقالی که کاشتن نداره !کامران – کوه هم به کوه میرسه جدیدا مهرشید خانوم . بعدا خوب از خجالتت در میام .صبا چشم غره ای رفت و غرید – کامران خان ...دستاشو برد بالا – چشم ببخشید ...صبا – پاشو مهری بریم کلاس . دیر میشه .و راه افتاد و رفت . آخی بچم خجالت می کشید !– کامران منم برم کلاس .نجنبم صبا مثه گلوله میره و من تنها می مونم . کاری نداری؟کامران – نه دیگه . فقط رایشو نزنی ها !خندیدم – چشم ... راستی یه شام مهمون تو ها !کامران – شما بله رو بگیر . من ده تا شام بهت میدم . - مرده و حرفش . امشب اولیش . سلام برسون .از کامران خداحافظی کردم و خودمو به صبا رسوندم – خوب صبا خانوم . چه خبرا !؟ دور از چشم من عاشق میشی! صبا – کوفت مهری . به اندازه کافی توی شوک هستم . تو دیگه هی نرو روی مخ من!- جدی ؟ صبا – آره . فکرشم نمیکردم . - دوستش داری نه ؟ صبا – نمیدونم . میترسم مهرشید ... می ترسم . - از چی خوشکله ؟صبا – کامران خوش قیافست . خون گرم و خوش سر و زبونه . خوشتیپه . وقتی راه میره چشم همه بهشه . من میترسم . دلم نمیخواد چشم بقیه دنبال شوهرم باشه . - اوههههههههه بیشین باهم بریم خانومی . هنوز تازه خاستگاری کرده شد شوهرت ؟صبا – اذیت نکن . کلی می گم . تازه اگه بشه و به تفاهم برسیم قبلش باید از تو اجازه بگیرم . - بلههههههههه ؟قضیه این اجازه چیه ؟صبا – به خاطر تو و کیا و این که بی بی تازه فوت شده. یه رسم قدیمی تو خانواده ما . عروس و داماد باید برن از آشناهای نزدیکی که به تازگی یکیو از دست دادن برای ازدواج اجازه بگیرن .مشت زدم تو بازوش – دیوونه ی خل! من به این طور چیزا اعتقاد ندارم . در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . تا بیاین کاراتونو رو به راه کنین میشه محرم . اجازه من صادر شد پس زودتر یه خواهر زاده برام بیارین ...تنها شانسی که آوردم این بود که توی دانشگاه بودیم وگرنه منو کشته بود.صبا – خیلی بیشعوری مهری ... به موقعش دارم برات!- چه غلطا ... آدمش نیستی!صبا – میبنیم . و گذاشت رفت سر کلاس. با نگام تعقیبش کردم " خوشحالم صبا . خوشحالم واست . عشقو به دست میاری . تا آخر عمربا همه اختلاف نظرا و دعواها و قهر و آشتیا خوشبختی ." گوشیمو خاموش کردم و رفتم سر کلاس.بعد از کلاس کیا بهم زنگ زد و یه خرده درباره زندگی و کار حرف زدیم . با هم در ارتباط بودیم . نمیدونم دوستم بود یا برادرم . هر چی که بود چقدر خوب بود که هست . آرزو میکردم بتونم کاری براش بکنم . زودتر از اونی که فکرشو میکردم نامزدی کامران و صبا به راه شد .یعنی دو هفته بعد .  بیشتر از اونی که فکرشو میکردم کامران صبا رو دوست داشت . و همینطور صبا . شب نامزدی واسه یه سری کارا خونه صبا اینا بودم . اینقدر خوشحال بود و هم ترس داشت که هم صدقه داد و اسفند دود کرد و به کامران گفت – چشمت میزنن . کامران در مقابل این نگرانیِ صبا فقط در آغوشش گرفت و گفت – آروم باش عزیزم . اینقدر حرص میخوری پیر میشی می رم هوو میارم سرتا . و این میشه آغاز جیغ و خنده های هر دوشون . تو همون بین من فقط بهشون نگاه کردم و غبطه خوردم . اگه اسفندیار نبود ... کیا تموم مدت حواسش بهم بود . وقتی لبخندمو دید گفت – خیلی وقته لبخند روی لبات نیومده . - دنیا باهام بد تا کرده . کیا – با مادر و خواهرت کنار اومدی ؟- آره . شهناز بیشتر بهم سر میزنه . تقریبا هر روز پیشمه . انگار میخواد به خاطر کوتاهی کردنش در گذشته رو جبران کنه. هر روز دعا میکنم روزی برسه که واقعا بتونم مثه یه مادر بهش علاقمند بشم . هنوز توی دلم جای واقعیشو نداره . کیا – اره بهتره قبولش کنی . اینطوری خیلی از حفره های خالی زندگیت پر میشه . - راستش روی این که توی صورتت نگاه کنمو ندارم  ... از یه طرف بهم خوردن قرار ما و طرف دیگه ...روم نشد بهم علاقم به بهداد نه تنها کم نشده بلکه بیشترم شده ...کیا – خیلی دوستش داری نه ؟بهش نگاه کردم . اخماش تو هم بود و حس می کردم یه کم عصبیه . سرمو برگردوندم و سعی کردم فکر که توی سرم دربارش گذشت رو نادیده بگیرم – نه میتونم دوستش نداشته باشم ، نه میتونم داشته باشم . دستشو گذاشت روی شونم – درست میشه . میخوام کمکت کنم .نگاش کردم – واقعا ؟بهداد – آره . - راستش من آمادگی ازدواج ندارم کیا . یعنی حس میکنم دارم به خودم و تو ظلم میکنم!کیا – لازم نیست باهام ازدواج کنی ...- پس ارثیت چی میشه؟کیا – فهمیدم مال دنیا اونقدرام که فکر می کردم ارزش نداره . - واقعا بهم کمک میکنی ؟ لبخندش جوابم بود .....با صدای آرایشگر صبا چشامو باز کردم – میپسندین ؟راضی بودن از اون آرایش ساده و کمرنگ . از لبخندم متوجه شد ولی منتظر بود زبونی هم تایید کنم . منتظرش نذاشتمش – عالی . مرسی. صبا کارش تموم شده ؟سری تکون داد و گفت – آخراشه . رفتم پیشش . تموم شده بود داشت به به و چهچه میکرد . آرایشگر رفت بیرون تا به صبا کمک کنم لباسشو بپوشه . یه مهمونی نامزدی ساده به یه جشن عقد تبدیل شده بود ! تا تنها شدیم گفت – خیلی بیشعوری مهرشید . فهمیدم منظورش چیه. نیشم چسبید به گوشام – چیه خوشکل ندیدی؟صبا – حق نداری پاتو بذاری توی مراسم فهمیدی ؟- تا چشت در آد میام و تازه تورو هم از سکه میندازم . زیپ لباس نباتی زنگشو کشیدم . چرخید و بغلم کرد – عاشقتم مهری . - منم ...صبا – اگه تو نبودی من هیچ وقت کامی رو نمیدیدم . - اگه قسمت هم بودین چه من بودم چه نبودم تو میدیدیش . هولم داد عقب و گفت – باز تو من یه چی گفتم زدی تو حالم ؟دختره ی بی لیاقت! یه امروز منو دق مرگ نکن با این حرفای چرتت .خندیدم – چشم خان جون . - من برم لباسمو بپوشم و برم مراسم نومزدنگت . بعدا خودت بیا . صبا – با این ریخت میخوای بشینی پشت رل؟ کی ؟ اونم تو!؟- مگه گفتم میشینم پشت رل؟ شهناز و بهار میان دنبالم . صبا – آها . کت و شلوار شیک مشکی رنگمو با تاپ براق آبی نفتی زیرش پوشیدم . چون مجلس مختلط بود ترجیح دادم چیزی بپوشم که شخصیتمو زیر سوال نبره . آخرین هدیه تولدم از طرف بابا یه سرویس طلای ظریف با نگین فیروزه و الماس. همیشه فکر میکردم اینو با چی میشه انداخت . وقتی از جعبه جواهراتم آوردمشون بیرون دلم گرفت . بی بی و بابا رو از روی عکس توی کیفم بوسیدم و سرویس رو انداختم . گوشیم زنگ خورد . بهاره بود - سلام بهار خانومی .بهاره – سلام آجی . بدو بیا ما دم دریم . - اومدم .مانتو و شالمو پوشیدم و از صبا هم خداحافظی کردم . گفت کامران تا یه ربع دیگه میاد دنبالش. رفتم پایین . نفسم گرفت . بهداد پشت رل نشسته بود و کلافگیش رو با ضرب گرفتن روی فرمون نشون میداد . شهناز و بهاره و مهیا عقب نشسته بودن و خیال تکون خوردن هم نداشتن . در عقبو باز کردم و گفتم – سلام . واسه چی عقب نشستی ؟مامان – سلام به روی ماهت . من می ترسم . بهداد تند میره . -بهار تو برو .بهار – عذر من موجهه . مهیا رو که میبینی . وول میزنه و روی صندلی بند نمیشه . تو رو بشین دیگه چقدر ناز میکنی!بهداد – افتخار نمیدن !درو زدم بهم و جلو نشستم و به عمد گفتم – سلام داداش جون!پوزخندی زد و سرش رو برگردوند سمتم . بهم نگاهی کرد و گفت – علیک آبجی خانوم ! کمربندتو ببند .کمربندمو بستم و برگشتم عقب . شهناز – الهی فدات بشم . چه خوشکل شدی . - شما هم که ترکوندین.  آبجی بزرگه دیگه امشب رسما نیت کرده دل همه رو ببره !بهار پشت چشمی نازک کرد و گفت – یه بار بردم واسه هفت پشتم بسه . تو چی ؟ نیت کردی ملتو بکشی ؟- ای همچین . مگه چیه؟ ما دل نداریم ؟مامان – دخترا باز شروع کردینا ! راستی مهرشید خونه پیدا کردی؟- آره . کیا یه جا در نظر گرفته توی آپارتمانای باباش . بدک نیست . بزرگ و قشنگه . دوبلکس هم هست . واسه همین خیالم راحته که جا داره  . بهداد توپید – مهرشید صاف بشین کم مونده بیوفتی تو بغل من !- حالا کی خواست بیوفته ؟بهداد – کیه که دلش نخواد ؟- من !نیم نگاهی انداخت – مطمئنی! پوزخندی زدم – صد در صد!فضای ماشین سنگین شد . خوشبختانه زود رسیدیم و من پیاده شدم . کیا دم در بود و سینا. همینو کم داشتم . سینا تابلو! سلام و احوال پرسی کردم و تبریک گفتم .مانتو و شالمو در آوردم و با بهاره و مامان رفتیم توی پذیرایی .برق گذرای نگاه بهداد نمیذاشت درست فکر کنم و دائم توی ذهنم از خودم میپرسیدم چرا ... گناه من کم نبود ولی اون خیلی بیرحم بود . کیا صدام زد . اخمای بهداد رفت توی هم . چه مرگشه ؟ چرا اینطوری میکنه !؟-  بله . کاری داری؟کیا – خوبی؟ - آره ولی خوب رفتار بهداد .... کیا نگاهی به بهداد انداخت و گفت –من نمیدونم این وسط بهداد با کی لج کرده . - کم التماسمو نکرد . ولی من با بی رحمی تموم پا گذاشتم روی دلش . خدا هم جواب این کارمو با اون تصادف داد . زجری که من اون یه ماه و خرده ای کشیدم تو فوت بابا و بی بی نکشیدم . کیا- ولی لجبازی یه حدی داره . داره خودش و تورو از بین می بره ! - فکر می کردم دلم آروم میگیره ولی اسفندیار با اون رفتاراش داره همه چیو از نظرم بدتر میکنه . داره آتیش انتقاممو بیشتر میکنه !  کیا – میخوای با بهداد  چی کار کنی ؟ - نمیدونم . کیا – انتخاب کن . یا انتقامت یا بهداد . چون این آتیش گریبان همه خانواده رو میگیره! بهداد از خانوادش جدا نیست . حتی ممکنه با هم درگیر بشین! طاقتشو داری؟- مجبورم بگذرم ازش . کیا – منو جایگزینش کن . نگاهش کردم . چشای مغرور چند ماه پیش تبدیل شد به یه جفت چشم ... چشم پرمهر! همون موقع نگام چرخید سمت بهاره . خدایا این دیگه چشه ! چرا داره مثه قاتلا نگام میکنه .سرمو انداختم پایین . - نمیتونم کیا . تو خیلی خوبی ولی این در توان من نیست . دیگه واقعا نمیتونم یه مصیبت دیگه رو تو زندگیم تحمل کنم . تو کمتر از یه سال همه خانوادمو از دست دادم و جلوی هیچ کس نه دستمو دراز نکردم نه کسی اشکمو دید جز یه سری موارد خاص که تو این مدت به خاطر فشاری روحی بوده !  کیا نگاهی به بهداد انداخت و گفت - از موقعی که اومدی اینجا کنار من چشم ازت بر نداشته .با خودم گفتم " این همه وقت هیشکیو نداشتم . حالا اینهمه صاحاب پیدا کردم!"رفتم پیش بهار تو هم بود ولی باب شوخی رو باز کرد – چه طوری کشل؟- زهر مار بهار . فکر نکن نفهمیدم تو و شهناز از عمد عقب نشستین!بهار – بس که شما دو تا خرین . خودتون که حرکتی نمیکنین . حداقل بذارین ما یه خاکی بریزیم تو سرتون!- میزنم تو سرتا بهار . سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت .جو سنگین شد و منم دیدم بهاره حوصله نق نق های مهیا نداره واسه همین بردمش سمت میز تا به لیوان آبمیوه بهش بدم .یه کم بهش اب پرتقال دادم و خودم آّب آلبالو میخوردم که دیدم مهیا هم داره با حسرت نگاهشون میکنه . خندم گرفت از قیافه وا رفتش . لیوان نصفم رو گذاشتم روی میز و یه لیوان آب البالو براش برداشتم . همون طور فکرم هم مشغول کیا بود .حتی یه درصد هم فکر نمیکردم دوستم داشته باشه . نمیتونستم تو چشای بهاره نگاه کنم . مهیا لیوانو پس زد و با لبخند گشادی گفت – ماما دادی ...برگشتم سمت بهداد . بهداد – تو هنوزم به خالت میگی مامان ؟حرفی نزدم . همه حواسم رو دادم به مهیا  .- مهیا خاله آبمیوتو بخور عزیزم . ولی نق نق کرد و دستاشو سمت بهداد دراز کرد . بهداد اومد جلو.لیوانشو گذاشت روی میز و بغلش کرد و شروع کرد به قربون صدقه رفتنش . دهن مهیا رو با دستمال تمیز کردم و لیوان نیم خورده شربتومو سر کشیدم .بهداد – فکر کنم اونی که شما خوردی مال من بود . وا رفتم و روی میزو نگاه کردم . لعنتی . چه طور متوجه نشدم . - عمدی نبود ! فکر کردم مال خودمه . بهداد – مطمئنی؟پوزخند روی صورتش عصبیم کرد – پس نه ! از عمد برداشتم و اینطوری گفتم که تو شک نکنی و نفهمی ! و ازش دور شدم . هر بار یه طور منو میچزوند ! چه مرگش شده بود! صدای همهمه و هلهله باعث شد لبخندی رو لبم بیاد . صبا ... رفتم سمت در . اومد تو . اول با مامانش و سوسن جون و سینا روبوسی کرد و بغلم کرد . - چقدر لفتش دادی ؟ خوبه گفتی یه ربع دیگه !نیشگونم گرفت – به وقتش تلافی میکنم مهرشید دیوونه . رفتن سمت اتاق عقد . به اصرار امینه خانوم قند بالای سر بچه ها رو من ساییدم . تنها چیزی که ناراحتم می کرد نگاه های سینا بود . خدایا با این چه کنم ! عاقد – عروس خانوم وکیلم ؟- عروس رفته گل بچینه .و خانوما لی لی لی کردن . خندم گرفته بود . حیف که ملتی اینجا بودن وگرنه حال این صبا رو می گرفتم . منو به چه کاری وادار کرده بود . عاقد – برای بار دوم عرض میکنم . دوشیزه خانم صبا  بدیعی ایا وکیلم شما را با مهریه معلوم به عقد آقای کامرام قدسی در بیاورم؟ وکیلم ؟با خباثت تمام گفتم - عروس رفته دسته گل به آّب بده . ملتی زدن زیر خنده . لبخند کامران و صبا توی آینه از هر چی برام با ارزش تر بود . خطبه برای بار سوم هم خونده شد . سوسن جون زیرلفظی به صبا یه گرنبند پت و پهن قدیمی عقیق داد. بنده رسما با دیدنش گرخیدم ! یا خدا کی میاد اینو بندازه گردنش . کم کم یه شب بستنش یه هفته محافظ گردن میخواست! میشکنه که!گفت – این گردنبندو مادرشوهر خدابیامرزم از مادرشوهرش سر عقد کادو گرفت .رسم بوده اولین عروس های رسمی خانواده اینو میگرفتن . منم همینو زیر لفظی گرفتم . الان نوبت توئه . مبارکت باشه عزیزم .صبا تشکر کرد و عاقد برای بار چهارم خطبه رو کامل خوند و صبا بعد از اجازه از پدر و مادرش بله رو داد .اینقدر اتاق شلوغ شده بود که جای سوزن انداختن نبود . منم با این لباسای بسته ای که پوشیده بودم داشتم خفه می شدم . زدم از اتاق بیرون و با خودم گفتم آخر سر کادوی صبا رو بهش میدم . کیا اومد پیشم . کیا – تبریک میگم . - چرا به من ؟کیا – آبجیت عروس شد . خندم گرفت – مرسی . دومادی داداش شما هم مبارک .- ممنون . اینم از داداش کوچیکه . - خیلی همو دوست دارن . خدا کنه خوشبخت باشن . کیا – میشن . از نگاهشون مطمئنم به خاطر هم دیگه با همه چی کنار میان .- امیدوارم . کیا – فردا بیا دفتر . باید درباره قول دیشبم و شروع کارامون با هم حرف بزنیم . معذب بودم . نکنه فکر کنه من به خاطر کمکش قبول میکنم باهاش ازدواج کنم!- راستش من .. من ...کیا – خودتو معذب نکن . من فقط به خاطر دلم بهت کمک می کنم . انتظاری هم ازت ندارم . لبخندی از سر آسودگی زدم – ممنون کیا . تو خیلی مهربونی . با هم رفتیم پیش بچه ها . پسرا کمی اون طرف تر مشغول حرف زدن شدن . صبا هم منو کشید کنار و شروع کرد به غرغر!صبا – مردشورتو ببیرن . چی میشد تو زن کیا میشدی و این گردنبند زشتو من الان نمینداختم .- دیوونه این میدونی چقدر ارزش داره ! حالا جدای ارزش معنوی مادرشوهری (صورت بنده با نیشخند زهر آگینی تصور شود ) کلی پولشه .صبا – میخوام چی کار ؟ این همه هم خودشون پولدارن هم بابای من ! - حالا اومدیم و این مایه تیله تا سال دیگه بر فنا رفت ! حداقل اینو داری دیگه !صبا – کرایش میدم به موزه . خندیدم – بیشعور. خودشم خندش گرفت – مهری خیلی دیوونه ای ! اگه اینا رو کامی بفهمه زندم نمیذاره !- آره چقدر که این بشر ازش این بخارا بلند میشه . یه کم با صبا حرف زدم و حرفای کیا رو بهش گفتم . صبا – ببین چه برادر شوهر ماهی دارم !- آره خیلی نهنگه!خندید – بی لیاقت مصداق واقعیه توئه . اگه بدونی چقدر خوب و خوش اخلاقه  و کلی بودنش کارمونو راه انداخت!- حمال استخدام کرده بودین دیگه !نیشگونی گرفت – بیشعور...دادم در اومد - واییییییییییییییی صبا کبودم کردی دیگه امروز . به خدا از دست تو این چند روز دیگه جای سالم رو دستم  نمونده . کامران این جمله اخر منو شنید و با خنده گفت – خدا خیرت بده مهرشید داری تازه به سرنوشت من دچار شدی! تو که فقط دستته . من به نقاط دیگه هم رسیده !- دختره دستاش هرز شده .صبا سرخ شد و چشم غره ای به من و کامران رفت که تا هفت جدمون هم مستفیظ شدن!زودی جیم زدم . چون مهمونی خودمونی بود ، خوشبختانه شلوغ نبود . داشتم میرفتم پیش شهناز که بهداد با اخم وحشتناکی اومد جلو . داشت با تلفنش حرف میزد و با هر کلمش یه خنجر میزد توی دلم  – آره عزیزم الان راه میوفتم . زود میام باشه ؟ .... قربونت تو برم من ... واسه همینه عشق منی دیگه ... منم دوستت دارم ... قطع کرد . مهیا رو داد دستم و گفت – من دارم میرم . با یکی قرار دارم . مامان و بهاره رو برسون خونه . مواظب کیا جونتم باش . عوضی! از حرصم گفتم– تو نگران کیاجونم نباش! حواسم هست!شهناز و بهار هم میگم برسونه . بالاخره باید حواسش به فک و فامیل زنش باشه دیگه!پوزخند عصبی زد و رفت . عقل و دلم شروع به سرزنش و تشویقم کردن! " پسره بیشعور ! حیف از اون همه اشکی که برای تو ریختم  . خیلی خری مهرشید  ."" تو واسه عشقت جنگیدی . چون فکر کردی میخوادت . پس حداقل پیش وجدانت شرمنده نیستی!"در آخر با لجبازی تمام گفتم " بهداد دیوونه حقش بود یه خرده دقش بدم ."کیا لطف کرد شهناز و بهاره و کامرانِ همیشه مهربون بعد از کلی سفارشِ صبا منو رسوند خونه . چقدر با محبت بودن این خانواده جدید و دوست داشتنی من . کیا – خوب خوب خوب ... اینم قول من ...- اینا دیگه چی هستن ؟کیا – ببینشون می فهمی !نگاهی انداختم به اوراق ... خدای من! سهام کارخونه ملکی . - اینا که به تعدادن . چند درصد میشه ؟کیا – 34 درصد!- 25 و 34 میشه چند ؟قبل از اینکه محاسبه رو شروع کنم کیا کارمو راحت کرد – 59 درصد!با خوشحالی از جام پریدم . روی پام بند نبودم – ممنون کیا خیلی ممنون . از خوشحالیم سر ذوق اومد – واسه تکمیل تشکر ناهار مهمون تو . چه طوره ؟- عالی ... هر چند هنوز 7 تا دیگه شام از کامران طلب دارم . بریم بگیریم ازش ؟خنده ای کرد – ببخشید خانوم شما احیانا یکی از احدادتون خواجه خسیس الملک نبودن ؟- چرا اتفاقا جناب مورخ بنده نسل بیست و سوم از خواجه های فوق قناعت کننده هستم . کیا – به به پس چه افتخاری نصیب من شده . - آره واقعا . من از این افتخارا نصیب هر کسی نمیکنم . کیا – از زبون کم نیاریا . تو و صبا لنگه هم هستین . - ولی جدای از شوخی صبا کامران هم باید باشن ... هم برای اینکه قضیه رو بدونن و هم این که اگه رای بر اساس تعداد نفراته یه قسمتی باید به نامشون باشه . راستی همه ی هزینه ای که برای سهام دادی رو باید بهم بگی تا هزینشو بدم . اخماشو کرد تو هم – حرفشم نزن !- ببین کیا . اینجا بحثه تجارته ! تو هم که از آسمون زر نباریده سرت! قیمت این سهام تا یه مدت دیگه اونقدر میاد پایین که حتی به یک چهارم قیمت الانشم نمیرسه . همش واست ضرره ! در این یه مورد من اصلا دوست ندارم تو توی کار من شریکم باشی . باشه ؟کیا – نه مهرشید ... بذار تو این یه مورد شریکت باشم . - نه کیا .من همه دارایی هامو که از پدرم به ارث رسیده بود بهم جز اون خونه و ویلای شمال رو فروختم . مبلغ قابل توجهیه . اگه قبول نکنی من دیگه ازت کمک نمیگیرم . وقتی جدیتو تو چهرم دید گفت – باشه . قبول . حالا بعدا دربارش حرف میزنیم . از دفتر مرکزیش زدیم بیرون . - من ماشینم اون طرفه خیابونه . چون برگشتنی می رم آپارتمان جدیده رو ببینم و دیگه دور میشه از اینجا پس یه راست میرم خونه . سری تکون داد و گفت – بچه ها تا نیم ساعت دیگه رستورانن . - میرسیم . من عاشق غذای ایتالیایی مخصوصا پاستای پنیرم . کیا – پس میبینمت . دستم رفت سمت دستگیره در یهو صدای کیا و جیغ لاستیکا روی آسفالت منو ترسوند – مهرشید مواظب باش .لحظه آخر به خودم اومدم و خودمو پرت کردم روی کاپوت ماشین و لیز خوردم . میخوساتم جلوی افتادنم رو بگیرم که بدتر روی دستم خوردم زمین . صدای یه ماشین با سرعت زیاد رد شد تو گوشم پیچید. کلا هنگ کردم ! یا خدا ! اگه کیا نبود من الان له شده بودم ! کنارم زانو زد – خوبی؟لبخند کم جونی زدم - دستم خیلی درد میکنه . زیر لب "لعنتی" رو زمزمه کرد . دستمو  با احتیاط گرفت که آخم در اومد . کیا –پاشو بریم بیمارستان.بیشتر بجای درد از ترس داشتم میلرزیدم . دکتر گفت دستم در رفته . شده بودم مهرشید قدیم .همونی که نمیذاشت کسی ضعفشو ببینه !  از درد داشتم می مردم . دکتر یه کم باهام حرف زد و بعد یهو دستمو کشید . از درد جیغ زدم و بی هوش شدم . شبم منو خودش رسوند خونه و از بچه ها خواست بیان خونه من . هر چی اصرار میکردم خوبم و بچه ها رو بی خود نگران نکنه به حرفم گوش نداد !صبا سراسیمه اومد تو – خوبی مهرشید ؟ - طوری نیست صبا ... کیا شلوغش کرده . پرید بغلم کرد و کم بعد پسرا رو راهی کرد برن شام بگیرن . صبا که میخواست حواسمو پرت کنه پرسید – مهری وسیله هاتو کی جمع میکنی ؟- نمیدونم . شاید دو هفته دیگه که فرجه هاست. صبا – بیا همین امروز و فردا جمعشون کنیم . اینجا خیلی بزرگ و ترسناکه . من دلم نمیخواد تو اینجا باشی. - من طوریم نیست صبا . شبا هم دزدگیر رو میزنم و با خیال راحت می خوابم . هر چند خودمم میدونستم شبا از ترس تا نردیکای صبح خوابم نمیبره . صبا – آره از ریخت و قیافت پیداست . چشات رفته تو شده ! قیافت منو یاد عروس مرده مینداره . من نمیدونم . باید بریم آپارتمان جدیدتو زودی مبله کنیم که اونجا ساکن بشی. اینجا رو هم بفروش . - بد فکری هم نیست . ولی صبا فعلا یه سری کارامون داره جور میشه که میتونیم اسفندیار رو گیر بندازیم.یه کم حرف از این در و اون در حرف زدیم و میزو چیدیم تا بچه ها با ظرفای غذا اومدن . موقع شام کامی و کیا هر دوشون متفکر بودن و حرفی نمیزدن . - بچه ها طوری شده ؟ چرا ساکتین؟ کیا – هیچی .کامران – کیا به نظر من مهرشید حق داره بدونه . کلافه گفت – این فقط در حد حدس و گمان من و توئه . کامران – ولی شاید واقعیت محض باشه اون وقت ... نگاهی بهم کرد و سکوت کرد . - میشه بدونم درباره چی حرف میزنین ؟کامران – کیا حدس میزنه تصادف امروز عمدی و برنامه ریزی شده بوده ! صبا هول کرد – وای خاک به سرم ! یعنی یکی میخواسته عمدا مهری رو زیر بگیره ؟- شاید به خاطر خرید اون سهامه !کیا – و شایدم یه تهدید ! زودتر از اونی که انتظار داشتم بازی شروع شد!- عکس العمل ما چیه ؟کیا – خونسرد باشیم وخودمونو بزنیم به کوچه علی چپ که مثلا نفهمیدیم به دستور اون بوده ! صبا – حالا باید چی کار کنیم ؟ اگه بلایی سرش بیارن چی؟کیا – قدم اول اینه که از این خونه بری آپارتمانت . میگم امروز براش حفاظ فولادی و شب بند نصب کنن . قدم دوم اینه که تا اینجایی شبا تنها نمونی. سوم باید خیلی حواست به رانندگیت باشه . توی این دو مورد آخر یعنی پدرت و تو هر دوتا تصادف بوده . شاس آوردی که درست جلوی دفتر من این اتفاق افتاد و اخطار من باعث شد جون سالم به در ببری . نگاه های همشون نگران بود . تحکم لحن کیا باعث شد خودمم بترسم . اگه نبود ... ظرفا رو گذاشتیم توی ماشین ظرف شویی و صبا روشنش کرد . به پیشنهاد بچه ها هر چی از این خونه رو میخواستم بر میداشتم و بهتر بود خونه رو مبله بفروشم چون جمع کردن این همه وسیله کلی طول میکشه . آخرین جمله از بحث فروش خونه رو من زدم – کاش میشد خاطراتم رو جمع کنم و بریزم تو کارتن و با خودم ببرم . * * *برای آخرین بار به خاطراتم نگاه کردم . تموم اون بازیا و اشک ها و لبخند ها جلوی چشام زنده شد . کاش مجبور نبودم اینجا رو بفروشم . تنها نقدینگیم این خونه بود و اون ویلا . مجبور بودم بفروشمش. همه داراییمو واسه سهام کارخونه دادم . کیا – بریم ؟ کلیدا رو بهش تحویل دادم و گفتم – بریم.  کیا  که تردیدم رو دید گفت – اگه پشیمون شدی دیر نشده . آخرین بار نگاهی به حیاط دوست داشتنی خونه انداختم و برگشتم سمت در . - نه بریم . تصمیم من فروشه . سری تکون داد و رفتیم محضر . اون آقا خودشو مقدم وکیل خریدار معرفی کرد و با وکالتی که داشت خونه رو خرید . محضر دار – مونده امضای فروشنده . خانوم معتمد . امضا بفرمایید . رفتم جلو و جایی که گفت رو امضا کردم .  شیرینی پخش شد و وکیل یه چک بهم داد – اینم چک خونه . همین الانم برین بانک نقد میشه . کیا چکو گرفت و گفت میخوابونه به حسابم . رسوندم آپارتمان و رفت .نگاهمو توی خونه کوچیک ولی دوست داشتنی جدیدم چرخوندم . چدمانشو دوست داشتم. همونی وبد که همیشه آرزوشو داشتم . اسپرت و شیک . تا دو سه روز دیگه گچ دستم باز میشد و کیا بهم خبر داد آخر هفته باید بریم جلسه سهامدارا . * * *جلسه جدید برگزار شد . من و کیا به عنوان دوتا از سهام دارای اصلی حضور داشتیم . ملکی داشت خودشو می کشت ! کیا از نفوذ خانوادش استفاده کرده بود و از طریق یه عده سهام سهامدارای ملکی رو خریده بود . جز یکی که طمعکار بود و وفاداریش در حد المپیک !اسفندیار – پس شمشیر رو از رو بستی . پوزخندی زدم و قبل از اینکه کیا جواب بده گفتم – بهت گفتم بر عکس تو من رو بازی میکنم. اسفندیار – این بازی تازه شروع شده !- این بازی از روزی که بابامو کشتی شروع شد! و برعکس اونچه فکر میکنی داره تموم میشه ! اسفندیار- این جرم ثابت نشد و پرونده پدرتم به خاطر خودکشی بسته شد! از حرصم ناخونامو فرو کردم توی گوشت دستم – تو ...ادامه جملمو نگفتم و به بهداد نگاه کردم . به ظاهر بی خیال نشسته بود . اما نفرت توی چشاش غیر قابل انکار بود . ازم متنفر بود . من اینو نمیخواستم . دلم گرفت . و بازم هزار تا چرای بی جواب ذهنمو پر کرد! بزرگترینشونم این بود " چرا من و بهداد ؟ و چرا عشق ؟"جلسه تموم شده بود و من هنوز توی فکر بودم . کیا – بریم مهرشید . از جام پاشدم و دنبالش راه افتاد . بهداد صدام زد . چقدر غریبه صدام زد .بهداد – خانوم معتمد باید باهاتون حرف بزنم . کیا – من بر میگردم شرکت . با احتیاط برون . سری تکون دادم و خداحافظی کردم . تو سکوت به بهداد نگاه کردم . بهداد – بریم اتاق من . پشت سرش راه افتادم . به منشیش گفت تلفن کسیو وصل نکنه و بگه دو تا نسکافه بیارن اتاقش . تا نسکافه برسه اتاقشو دید زدم . به نظر 70 متری میومد . پارکت و دیوارای اتاق قهوه ای رنگ بود و با مبلمان کرم پر شده بود . بهداد – اگه تماشا کردنت تموم شد بشین . بهش نگاه کردم . اشاره کرد به مبلای روبروی میزش . نسکافه هم همون موقع رسید . نشستم . آّبدارچیش مرد میان سالی بود که از نگاهش اصلا خوشم نیومد . اه اه مرتیکه هیز! وقتی رفت بیرون گفتم – این دیگه کیه !؟ چه آدمایی اینجا استخدام میشن !بهداد – دو روزه به جای پدرش اومده . فردا هم میره . - بهر حال کارمندای خانوم از دستش همین دو روز هم عذاب کشیدن ! توان مدیریتی خوبی هم که داشته باشی باید به درد کارمنداتم دقت کنی !پوزخندی زد و گفت – این مدت این قدر فکرم مشغوله چیزای دیگست که این مورد توش گمه !- خوب . چی کارم داشتی ؟ میشنوم . بهداد – میخوای چی کار کنی ؟- یعنی چی میخوای چی کار کنی ؟بهداد – منظورم اینه تو و اون شوهر احمقت چه نقشه ای کشیدین !؟شوهر احمقم ؟ این دیگه کیه ؟ هاااااااا اين هنوز فک میکنه من با کیا ازدواج کردم ؟!- قرار به نقشه باشه باید برای تو توضیح بدم ؟ مشتشو کوبید روی میز – من و بهاره و شهناز دشمنت نیستیم ! - منم با شماها کاری ندارم ! بهداد – داری به خانواده من آسیب میرسونی!- فعلا اونی که زودتر شروع کرده بابای توئه!بهداد – یعنی چی !؟- هیچی ! لزومی نداره تو بدونی . اگه سوالت همین بود من باید برم !از جاش پرید اومد جلو . منم از جام بلند شدم . بهداد – بگو چی شده !- هیچی . خداحافظ ..همین که اومدم رد بشم . مچ همون دست آسیب دیدمو گرفت . با این که گچشو باز کرده بودم ولی وقتی بهش فشار میومد درد می گرفت . آخم که در اومد ول کرد . - آخ آخ دستم ... دستمو ول کن . فورب دستشو كشيد كنار و آستینمو زد بالا . بهداد – مچت چرا این طوریه ؟ - دو ، سه روز پیش گچشو باز کردم . درد لعنتیش قطع نمیشد . به روم نیاوردم و راه افتادم که برم . این دفعه بازومو گرفت و برم گردوند . بهداد – حرف بزن مهرشید!- چی بگم ؟ بگم بابات بابامو کشته بسش نبوده حالا آدم می فرسته منو بکشن ؟! نگاهش عوض شد . نفرتش جاشو به ترس و نگرانی داد . بهداد – چی کار کرده ؟- همون که شنیدی ! البته بهتره خودتو به نشنیدن بزنی! وگرنه روش باز میشه و ایندفعه طوری سرمو می کنه زیر آب که احدی متوجه نشه !بهداد – چه طوری آخه ؟ این آرامش لعنتی بازم اومد سراغم . بهداد و عطرش – دعوای من و بابات فقط با مرگ یکی از ما دو تا تموم میشه .من آدم کش نیستم ولی پدرت هست ! آروم و مبهم تکرار کرد " مرگ "-  پس خودتو بین من و پدرت قرار نده . بهداد – نکنه این که من عاشق تو شدم جزء این بازی بود ! این که قلبمو هم بشکنی بازم جزء بازیت بود ! تو قلب و احساس نداری ! ازت متنفرم ! آه کشیدم . به خاطر دیدن چشمای بهداد ! بازم نفرت ! باید ازش محافظت می کردم . نباید می ذاشتم توی این بازی از بین بره . بهتره ازم متنفر باشه ولی نیا توی بازی ... - تو فکر کن آره ! دستش برای کشیده رفت بالا ولی نیمه راه نگه داشت . بهداد - به احترام عشقی که تا امروز بهت داشتم نذاشتم حرمتمون بشکنه . ترکش آخر رو زدم . با یه پوزخند سرتاپاشو نگاه کردم و بی حرف زدم بیرون . دلم اروم تر شد . ...آخرین امتحان از امتحانای پایان ترم بود . صبا هر صفحه که میخوند یکی میزد تو سر خودش یکی تو سر کتاب . - اه صبا چقدر نق می زنی ؟ صبا – همش تقصیر این کامی دیوونست . از بس بهم آویزون شد نذاشت یه کلمه هم درس بخونم .- چشمت کور شب امتحان نری دنبال نامزد بازی. جزوه رو زد توی سرم – دختره بیشعور بی حیا .خندم گرفت – زدم به هدف آره ؟حسابی حرصش در اومد . سریع کارت و خودکارمو برداشتم و از جام پریدم – بریم سر جلسه دیره . نالش در اومد – نههههههههههه ... من هیچی بلد نیستم !بعد از امتحان پکر همراه کامی جونش رفتن خونه . من موندم و فکر و خیالی که فکر میکردم انداختمش گوشه ذهنم . گوشیم زنگ خورد . کیا بود . قرار بود امروز نتیجه سه هفته جنگ و دفاعمونو بگه .- سلام . خوبی؟کیا – سلام .ممنون تو خوبی؟ خسته نباشی. - سلامت باشی. خوش خبر باشی . چی شد ؟کیا – قیمت سهام کارخونه حدود 9 و شش دهم درصد سقوط کرد . محصولات خریداری نمیشه و مجبور شدن برای فروش قیمتو بیارن پایین . البته قیمت سهام کارخونه تو هم داره میاد پایین . این وسط محصولات زپرتی دارن سود می کنن ! - اه لعنتی! برای جلوگیری از سقوط باید چه کار کنیم ؟کیا – باید یه مدت محصولات خودتو با قیمت کمتر بدی بیرون و سود رو کم کنی. قیمتات باید کمتر از ملکی باشه . ضرر داری ولی اونا هم برای فروش باید خیلی کمتر کنن . - استراتژی خریدار خاصشون به خاطر تو دیگه عمل نمیکنه . محصول عام خرید رو هم دیگه خاص طلب ها نمیخرن . اما محصولات من چی ؟کیا – همین که قیمت های کارخونه ملکی اومد بازم پایین تر تو یه دفعه قیمتا رو میاری بالا . و تا ملکی بیاد خودشو جمع و جور کنه ... چی میشه خانوم ؟- بعد از یه مدت ضرر بازم ارزش سهام من میاد بالا و سود ها بر میگرده سر جاش .خندید – آفرین . کلی از نتیجه گیری و استدلال کیا خوشم اومد . با این که اصلا رشتش ربطی به تجارت نداره ولی راه کاراش عالیه .- کیا تو چه طور این فکرا به ذهنت میرسه . من که دارم درسشو می خونم اینطوری نمیاد تو ذهنم .کیا – اولا تجربه دوما علاقه . من رشتم درسته یه چیز دیگست ولی به هر دو تا یعنی هم شیمی و هم تجارت علاقه دارم . - چه خوب . به همه آرزوهات رسیدی پس . کیا – به بزرگش نه !- چی هست ؟ کیا – تویی ! مهرشید روی حرفام فکر کردی ؟-  نمیتونم . کیا – نمیتونی یا نمیخوای ؟- نمیتونم . باور کن . هر دو ساکت شدیم . صحبت که به احساس میرسید حرفی برای گفتن نداشتیم . کیا – خوب دیگه کاری نداری با من ؟- نه ممنون که بهم خبر دادی . اگه تو نبودی نمیدونم باید چی کار میکردم . کیا – وظیفست . تشکر لازم نیست . مواظب خودت باش .- تو هم همینطور . کیا – خداحافظ .- خدا نگهدارت . سوار ماشین شدم و راه افتادم . باید یه فکری به حال این لندکروزه که داره گوشه پارکینگ خاک میخوره هم بکنم . موعد حقوق کارگرا ممکنه بخورم به پیسی پس تا بازار خراب نشده بذارم واسه فروش. همین ریو واسه هفت جدم کافیه . همینطوری داشتم واسه خودم این حرفا رو زمزمه میکردم که حس کردم از دانشگاه تا حالا یه 405 داره تعقیبم میکنه . شاید خیالاتی شدم . یه خرده بی خودی توی خیابونای مختلف پیچیدم که دیدم نه ول کن نیست . انداختم توی اتوبان شاید گمش کنم . سرعتم داشت زیاد میشد . ترسیده بودم . یعنی می خواد چی کار کنه ؟ تا خواستم برم تو لاین سبقت اومد کنار ماشینم . شیشه هاشم دودی بود و نمیذاشت ببنیم کی توی اون ماشینه . یهو محکم زد کناره ماشین .یه مقدار از در سمتم اومد تو. فرمونو محکم چسبیدم زود سعی کردم برم لاین سمت راست تا در اثر ضربه ماشین چپ نشه. ترسم زیاد شده بود ولی باعث نمیشد خودمو ببازم . من مهرشید بودم . مهرشید . باز داشت میومد . همین که خواست بزنه بهم زدم روی ترمز . تهش خورد به سپر جلوم . فرمونو چرخونم که چپ نکنم ماشین شروع کرد به چرخیدن.صد متر جلوتر متوقف شدم کمربندمو باز کردم و به خودم نگاه کردم . خدایا سالمم. در باز نمیشد . شیشه رو با قفل فرمون شکستم و پریدم بیرون . 405 محکم خورده به گارد ریل و جلوش له شده بود . مردم دورش جمع شدن . نمیدونستم چی کار کنم . یه عده اومدن سمت من و حالمو پرسیدن . فقط نگاهشون میکردم .تازه از اون کله داغی اولیه در اومدم و از بهت و ترس زبونم بند اومده بود . همون جا نشستم روی زمین . یه پسره اومد جلو . پسره – خانوم زنگ زدیم پلیس بیاد . تلفن دارین زنگ بزنم به یکی از آشناهاتون ؟سرمو تکون دادم و از توی جیب مانتوی اسپرت سفید رنگم گوشیمو در آوردم که از دستم افتاد زمین . پسره گوشیو برداشت . صدای صحبت کردنشو فقط شنیدم = سلام ... خوب هستید ... ببخشید شما با صاحب این گوشی نسبتی دارین؟ ... نه طوریشون نشده ... نه بخدا راست میگم ... تو اتوبان تصادف کردن و از ترس زبونشون بند اومده ... اتوبان ---- .... باشه ...و قطع کرد . = خانوم خوبین ؟ فقط سرمو تکون دادم . خدایا چه خبره ؟ یعنی اینا کین که دارن این بلا رو سر من میارن ؟ نگاهم روی ادمایی که دور و برم بودن میچرخید . دنبال یه آشنا بودم . نمیدونم چقدر طول کشید . صدای آژیر و هوار هوار آدمای دور و برم بیشتر گیجم میکرد . نمیفهمیدم چی میخوان ازم . اسممو شنیدم و چند نفر کنار زده شدن . دیدمش . خودشه . دستمو دراز کردم . دوید جلو بغلم کرد و محکم به خودش فشرد – قربونت برم ... خوبی؟  ترس و بغضی که راه گلومو بسته بود رو با فریاد زدن اسمش شکستم – بهداد ... اونا ... اونا ... آروم تکونم داد – هیشششش ... آروم ... چشامو بستم . تو گرمترین و امن ترین جای دنیا جایی برای ترس نبود . سوزش سوزن سرم توی دستم باعث شد چشامو باز کنم . نگران بود و عصبی . تا چشای نیمه بازمو دید اومد جلو – خوبی؟ - اره . ببخشید تو زحمت افتادی . انگشتشو گذاشت روی لبم – حرف نباشه . دستشو گرفتم توی دستم – فکر نمیکردم به تو زنگ بزنن . بهداد – پسره گفت اولین نفر توی لیست شماره هات من بودم . - آره . تویی. بهداد – اونا کی بودن؟ -نمیدونم. بهداد - شوهرت به گوشیت زنگ زد . بهش جواب دادم و گفتم بیمارستانی و سرمت که تموم شد مرخص میشی . - شوهرم ؟ آها کیا ... بهش گفتی کجاییم ؟ بهداد – نگفتم کدوم بیمارستان . اومدنش فایده نداره . چیزی نمونده مرخص بشی . بعدشم باید بریم کلانتری. - کلانتری؟ بهداد – آره . یه سری سوالو باید جواب بدی . - باشه . میرم . چشات قرمزه . حتما سرت خیلی درد میکنه . لبخندی زد و گفت – صبح صبحونه زبون خوردی ؟ - نه . از ریختشم بدم میاد چه برسه به خوردنش. پرستار اومد داخل . پرستار – بازم تو ؟ نگاهش کردم . همون پرستاری بود که موقعی که دستمو جا مینداختن بالا سرم بود . - دیدم دلتون برام تنگ شده گفتم بازم بیام . پرستار – خوشبختانه این بار دستت سالمه . نگاهی به سرمم انداخت و گفت – یه ربع دیگه میام از دستت می کشم . آقا برین حسابداری واسه ترخیص خانوم .پزشکشون برگه ها رو امضا کردن . بهداد – حتما . و رفت . بیست دقیقه ای گذشته بود . تازه سرمم رو کشیده بودم و لباس پوشیده منتظر بهداد بود . گوشیم زنگ خورد . کیا بود . - سلام کیا . کیا – مهرشید خوبی ؟ چه بلایی سر خودت آوردی ؟ نگاهی انداختم سمت در . نمیخواستم بهداد بفهمه - کیا فکر کنم آدمای ملکی بودن . کیا- مطمئنی؟ -90 درصد . وگرنه من با کی دشمنم که بخواد منو بکشه ؟ کیا – کی مرخص میشی ؟ - بهداد رفته حسابداری . کیا – اگه باهام ازدواج کرده بودی دیگه جرات همچین کاری نمیکرد ! کسی جرات نمیکرد به عروس قدسی چپ نگاه کنه ! ملکی که عددی نیست ! - حتما تو بهم خوردن عروسی ماحکمتی بوده . کیا – شاید . زنگ زدم به آقای حسام . کسی جز خودت جزئیاتو نمیدونه. قراره وقتی میری کلانتری اونم به عنوان وکیلت باشه . بهش زنگ بزن و هماهنگ کن . بنده خدا کلی نگران شد . - باشه . ممنون که خبر دادی . کاری نداری؟ کیا – نه . بازم میگم . مواظب خودت باش . هرچند بهداد هست و خیالم راحته . - ممنون . خداحافظ . کیا – خداحافظ. بهداد اومد داخل – با کیا حرف میزدی ؟ -بله . زنگ زد حالمو بپرسه . ببخشید تو زحمت افتادی . اومد جلو – داشتم میومدم توی اتاقت که دیدم با تلفن حرف میزدی نخواستم مزاحمت بشم . شنیدم به کیا گفتی بهم خورده عروسیتون . واقعیته ؟ - بله . بهداد – واسه چی ؟ - یعنی تو نمیدونستی؟ بهداد – نه فکر میکردم همون موقع ازدواج کردین . نخواستم ادامه بدم . بحثو کشیدم به بیراهه . - ساعت چنده ؟ بهداد – 5و نیم . پاشو بریم مرخصی . رسیدیم دم در – ماشینم کو ؟ بهداد – پارکینگ  . میخواستی کجا باشه . فکر کنم کلی باید خرج تعمیرش کنی . داغون شده . خدا بهت رحم کرد و منفجر نشد! واقعیت زنده موندن من توی این دو تا حادثه مصداق کامل این شعر بود " گر نگهدار من ان است که من میدانم ... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد! " بهداد منو رسوند کلانتری . توی راه زنگ زدم به آقای حسام و باهاش هماهنگ کردم . مارو هدایت کردن به اتاق آقایی به اسم سرگرد توکلی . تعارفم کرد نشستم . شروع صحبت جدیمون اینطوی بود . اگه سوالشو آقای حسام تایید میکرد حواب میدادم . سرگرد – طبق گفته شاهدا شما و اون 405 کورس گذاشته بودین . - خیر . اون ماشین وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون تا همون نقطه تصادف منو تعقیب میکرد .فکر کنم توی دوربین های کنترل سرعت بزرگراه ضبط شده باشه . نرفتم خونه . چون میترسیدم دزدی چیزی باشن . میخواستم گمشون کنم واسه همین انداختم توی اتوبان . ولی بدتر شد . و کل قضیه رو براش تعریف کردم . حتی اون تصادف منجر به در رفتگی دستم و آخرش اضافه کردم – هم مدارک طول درمان پزشکی قانونی رو دارم و هم گواهی بیمارستان رو. سرگرد – شما به کسی مظنون هستین ؟ - بله اسفندیار ملکی! سرگرد – دلیل خاصی دارین؟ - پدرم سال گذشته توی یه تصادف مشابه اولین تصادف من فوت شد . ولی قاضی رای رو بر اساس خودکشی گذاشت . من این حکمو قبول ندارم و هر چند از حق اعتراض هم استفاده کردم ولی قبول نکردن . و دلیل دومم اینه که پدر من و آقای ملکی رقیب کاری بودن و الانم که من مدیریت کارخونه رو برعهده دارم این دشمنی ادامه پیدا کرده و حتی با خرید سهام کارخونه ایشون وضعیت بدتر شده . من امنیت جانی ندارم . خواهش میکنم به خاطر انسانیت هم که شده نذارین این پرونده بازم با پول بسته بشه! از اتاق که اومدم بیرون بهداد کلافه داشت با موبایلش ور میرفت بهداد – چی شد ؟ - قول داد رسیدگی کنه . ممنون . هم به خاطر رسوندنم بیمارستان و هم به خاطر الان . با عمو محمد دست داد و عمو هم ازش تشکر کرد . اصرار کرد برسونتم خونه ولی بهداد قبول نکرد . عمو محمد که اصرار بهداد رو دید باز تشکر کرد و بعد از کلی سفارش خداحافظی کرد و رفت . رفتم سمت خیابون که یه ماشین بگیرم و برم خونه . با صدای بوق ماشین بهداد برگشتم سمتش . بهداد – بیا بالا برسونمت . - نه خودم میرم ! شما برو . ممنون از لطفت . خم شد و درو باز کرد – از تعارف خوشم نمیاد . وقتی هی چیزی میگم اینقدر لج نکن و گوش بده به حرفم . چاره ای نبود . هیچی همرام نداشتم . اصلا نمیدونستم کیفم و ماشینم رو کجا گذاشته بودم . تلفنش چند باری زنگ زد ولی هی رد میکرد و نچی زیر لب می گفت . آخر سر کلافه شد و خاموشش کرد گوشیشو ... بهداد – فرستادم یکی بره ماشینتو ببره خونه . - آپارتمانمو میگی ؟ بهداد – آپارتمان؟ مگه خونتو چی کار کردی؟ - فروختمش . به پولش نیاز داشتم . بهداد – حتما سهام شرکای اصلی ما رو خریدی ! - نه . خونه رو بعد از خرید سهام فروختم . بهداد – بهتری؟ سری تکون دادم . بهداد – اینا کی بودن ؟ - نمیدونم . بهداد – جناب سروان که میگفت از چند باری به جرم سرقت و زور گیری گرفتنشون . باهات چی کار داشتن ؟ بی حوصله گفتم - نمیدونم بهداد . اینقدر سوال نپرس . بهم نگفتن چه خبره ! سری تکون داد و تو سکوت به آدرسی که بهش داده بودم رسوندم آپارتمانم . * * * با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم . ترسیده بودم . یادم اومد دیشب شب بند رو نبسته بودم . چاقوی ضامن دارمو برداشتم و در اتاقمو آروم باز کردم . صدای آرومی از توی آشپزخونه میومد . رفتم سمت آشپزخونه . دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم - لعنتی ! کیا – سلام . بیدار شدی ؟ - از ترس داشتم می مردم کیا ! اینجا چی کار میکنی ؟ کیا – اومدم بهت سر بزنم . بعد با تعجب به چاقوی توی دستم نگاه کرد – این دیگه چیه ؟ - نارنجک ! کیا - 2 روزه موندی توی خونه که چی بشه ؟ - یه پام کلانتریه یه پام خونه . کارای کارخونه رو سپردم به عمو محمد. کیا – آقای حسامو می گی؟ - آره . راستی چطوری اومدی تو ؟ مگه کلید خونه رو داری ؟ کیا – اینجا سه ماه محل زندگی من بوده ها ! - نگفته بودی! شونه ای انداخت بالا – حالا که گفتم . - حداقل زنگ می زدی میومدی تو ... تازه خوابم برده بود !  روشو برگردوند و همون طور که پارچو میذاشت توی یخچال گفت – تا من خرده شیشه ها رو جمع می کنم برو لباستو عوض کن بریم کارخونه . کلی خبر دارم . تاپ بندی سفید و شلوارک بگی طوسی! واییییییییی خاک تو سرت مهرشید این چه ریختیه ! با سرعت نور جیم زدم توی اتاقم . توی ماشین کیا با طعنه گفت – تیپ خونت با تیپ بیرونت کلی فرق داره ها! از حرصم گفتم – بله اگه کسی یهویی مثه نینجا نیاد توی خونم ! خنده ای کرد و گفت  - ببخشید که ترسوندمت . از کلانتری چه خبر؟ - فعلا که میگن جز چند فقره زور گیری و ضرب و شتم خلاف دیگه ای ندارن . سرگرد اعرابی می گفت فعلا دارن سعی میکنن بفهمن کی بهشون دستور داده! کیا – نمیترسی مهرشید ؟ - ولی وقتی به این فکر میکنم که خونه آخر همه چی مرگه ترسم کم میشه ... از زندگیم استفاده تا اجلم برسه ! نفس عمیقی کشید و گفت – تفکراتتم خاصه ! تو با این سنت خیلی به مرگ فکر می کنی ! -  یه سال گذشتمو که ببینی می فهمی چرا !دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم . کسیم ندارم که چراغ خونمو روشن نگه داره یا به خاطرش چراغ خونمو روشن نگه دارم ! کیا – وقتی این ماسک چهرتو میذاری کنار میشه فهمید چه حسی داری . یه دحتر فوق العاده حساس و شکنده زیر پوسته سفت و سختته . مهرشید تو یه تکیه گاه محکم می خوای .نمیتونی به خودت تنها تکیه کنی . داری میشکنی. سکوتمو که دید ادامه داد  -  بیا و به جای این که با عشق فکر کنی با عقلت فکر کن . به من فکر کن . روزی که بهت گفتم فقط به خاطر معامله حاضرم باهات ازدواج کنم دروغ گفتم . از همون دفعه اول که توی اون رستوران بابام تورو بهم معرفی کرد ازت خوشم اومد . کم کم با اخلاق و روحیت آشنا شدم .  روزی که عاشقت شدم درست روز اون عروسی کذایی بود . توی اون لباس . نتونستم به روی خودم بیارم . به خاطر تو هم که شده باید می ذاشتم تا با من کنار بیای . اما ... سکوت کرد . فهمیدم منظورش چیه . - به خاطر اون اتفاق متاسفم . کیا – هنوزم فرصت هست . بیا بازم تکرارش کنیم . شاید روزی برسه که تو هم عاشق من باشی. اگه هم نشدی من توقعی ازت ندارم . - کیا زندگی واقعی مثه قصه ها نیست ! این که دو نفرزیر یه سقف زندگی کنن و عاشق هم بشن خیلی خنده داره ! مگه ممکنه این اتفاق بیوفته !؟ کیا – دله مهرشید . تو هم دلداده ای ! دل عقل و منطق حالیش نیست . زد توی خال ! مگه خودم چه طوری به بهداد علاقه مند شده بودم!؟  - ولی حتی اگه تا آخر عمرم مجبور باشم تنها زندگی کنم نه با تو ازدواج می کنم نه با بهداد . و برای این که بحث رو عوض کنم پرسیدم – اون خبرایی که داشتی چی بودن ؟ کیا – قیمت سهام ملکی بازم افت کرده . داره خودشو به آب و آتیش میزنه . فهمیده من مستقیم دخالت دارم توی این ماجرا . به گوش پدرم رسونده که حواست به پسرت باشه . - متاسفم . حتما کلی هم با پدرت جنگ اعصاب داشتی ! نه ؟ کیا – نه ! این قضیه مدتیه حل شده هست توی خانوادم . کسی درباره هر چی به تو مربوط میشه با من بحث نمیکنه . ساکت شدم . در واقع معذب تر شدم . کیا با اون همه فداکاری ... و من  ... نمیدونستم باید چی کار کنم . با بررسی هایی که کردیم دیدم محال ممکنه ملکی بتونه با این توصیفات دیگه از جاش بلند بشه . چیزی نمونده تا نابودیش. بعد از ناهاری که توی کارخونه خوردیم برگردوندم خونه . ساعت سه بود که گوشیم زنگ خورد . تازه از حمام اومده بودم بیرون . شماره ناشناس بود . - بفرمایید . =  باید ببینمت . اسفندیار بود . جواب دادم - چی کار داری ؟ اسفندیار- باید حرف بزنیم . - درباره چی ؟ اسفندیار – الحق مثه مادرت لجبازی! - اون مادر بچه های توئه بیشتر تا مادر من! اسفندیار – ساعت 6 بیا این آدرسی که واست اس ام اس می کنم . به نفع خودته بیای وگرنه بد میبینی . اونوقت تو مسئول جون این آقا کیا هستی! خدای من نه ! کیا ! زنگ زدم به گوشیش . خاموش بود . خونشونو گرفتم . کامران گوشیو برداشت . - سلام . کیا هست ؟ کامران – به سلام به خواهر زن عزیزم . خوبی ؟ منم خوبم . سلامتی مامان اینا هم خوبن . سلام دارن . - خوب بابا خوبی؟ مامان و بابا خوبن ؟  حالا کیا هست ؟ کامران – نه . مگه با هم نبودین ؟ - چرا . ولی یادم رفت یه چیزی بهش بگم . گوشیشم خاموشه . کامران – نیم ساعت پیش اس داد میخواد چند روزی تنها باشه . چی کارش کردی بچمو ؟ - من ؟ هی ... هیچی! سلام برسون . خدافظ . منتظر جوابش نموندم . گیج شدم . یعنی کیا کجاست ؟  یعنی واقعا اسفندیار راست میگه ؟       ..:: انتقام شیرین (26) ::.. کنار دیوار توی زمین خاکی یه چاله کندم . موبایلمو خاموش کردم و با سوئیچ گذاشتم توی جا موبایلیم و خاک ریختم روش. مطمئن بودم منو می گردن و همه چیمو میگیرن . اگه خواستم فرار کنم بیام سراغشون. رفتم سمت در . یه در گنده ی نیمه باز زنگ زده . یا خدا اینجا اگه آدمم بکشن کسی نمی فهمه ! ولی ... بالاخره به خودم مسلط شدم و در و هل دادم و رفتم تو . تا چشم کار می کرد درخت بود . صدای سگ میومد که باعث شده بود بیشتر بترسم . من با خودم چه طوری فکر کردم این یه خونست ؟ اوف چقدرم درخت داره . همشونم تیغ تیغی! آدم یاد این داستانای تخیلی جادوگری خارجی میوفته . بالاخره رسیدم به ساختمون اصلی . در سالن هم نیمه باز بود . اونم باز کردم . صدای جیغ لولای زنگ زده رفت روی اعصابم . خبر مرگت اینو درست می کردی ! به خاطر نوری که بیرون بود سالن تاریک به نظر میومد جز نور شومینه چیزی ندیدم . یه کم گذشت تا چشم عادت کرد . یه صندلی دیدم که یکی روش نشسته بود و طناب پیچ شده بود . رفتم جلو . با دیدن صورت درب و داغون کیا آه از نهادم بلند شد . - کیا . کیا ...خوبی؟ چشاشو به زور باز کرد . لباش تکون خورد ولی صداش در نیومد . صدای اسفندیار رو از پشت سرم شنیدم – خوش اومدی مهرشید معتمد . برگشتم سمتش – لعنت به تو . چرا دیگه کتکش زدی!؟ اسفندیار – اگه آدم خوبی می بود کسی بهش کاری نداشت . ولی خوب مقاومت کرد و بچه ها مجبور شدن از خجالتش در بیان ! - حالا که من اومدم ، ولش کن بذار بره . اسفندیار – بازی جالبی شده . ولی حیف که باید تمومش کنیم . - چی توسرته !؟ خنده ی مذخرفی کرد – اونش دیگه به تو بستگی داره . اگه دحتر خوبی باشی خوب تموم میشه! وگرنه ... در هر صورت به تو بستگی داره . - این بین من و توئه . بذار کیا بره . اسفندیار – تو فکر می کنی من اینقدر سادم که طعمه هایی رو که برای صید شاه ماهی میذارم از دست بدم ؟ - قرار نبود پای ادمای بی گناه به این بازی کشیده بشه ! اسفندیار – من همچین قراری نذاشته بودم ! آشغال عوضی! سمتش حمله ور شدم . چه ضربه دستی داشت . محکم خوردم زمین . خون گوشه لبمو پاک کردم و گفتم – بذار بره . قدسی بفهمه پسرش اینجاست با خاک یکیت میکنه ! اسفندیار – دیگه آّب از سر من گذشته . دارم ورشکست می شم ! خاک شدن کیلویی چنده . بعدم آق پسرش عمرا به باباش بگه از من کتک خورده . چون اگه یه کلمه حرف بزنه بلاهای بعدش سر خودش و متعلقاتش میاد ! خوبه که تو این مدت منو شناختین ! هر کاری از من بر میاد ! سرمو تکون دادم زمزمه کردم – هر کاری ! اسفندیار – آهای لنده هورا . 3 تا مرد هیکلی اومدن تو . اسفندیار – زَکی  . دست و پای این دختره رو ببند . خانعلی با سهراب این پسره رو بندازین تو زیر زمین . همین که خواست از زمین بلندم کنه چشندشم شد حتی دستش بهم بخوره . صورتمو کشیدم توی هم . - دست به من نزن . خودم پامیشم . پوزخند کثیفی بهم زد و بی توجه به این که من بدبخت فقط یه زنم تا تونست دست و پامو محکم طناب پیچ کرد . * * * نمیدونم چند ساعت گذشته بود . اصلا ساعتم نمیدونستم چنده . دست و پام خواب رفته بود .  فقط دلم میخواست از این خراب شده برم بیرون . اسفندیار رو دیدم . روی صندلی چوبیش تاب می خورد و خیره خیره بهم نگاه می کرد . اسفندیار- چطور نفهمیدم تو دختر شهناز و اون مرتیکه ای ! خونم به جوش اومد – خفه شو . تو حق نداری درباره پدرم اینطوری حرف بزنی! پوزخندی زد – مثه یه بچه گربه پنجول می کشی! من هر طوری دلم بخواد حرف میزنم . دهنتو نبندی خودم خفت میکنم که برای همیشه لال بشی! - تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی ! اسفندیار – این همه چشمه برات اومدم ! تنها شانسی که آوردی اینه که قسر در رفتی!الانم دیگه توی مشت منی . پس خفه ! از حرف زدن باهاش حالم بهم میخورد . کینه توی چشاش داد میزد . به حرف اومد – پدر عوضیت دوستم بود .از یه برادر بهم نزدیک تر بود .  حق نداشت با من این طوری تا کنه . حق نداشت عشقمو بدزده . خشکم زد! دوست بابا ! اسفندیار ! نه ! غیر ممکنه . اسفندیار – هیچ چیز غیر ممکن نیست! فهمیدم جمله ی آخرم رو به زبون آوردم ! اسفندیار – هم دبستان و هم دبیرستان رو با هم خوندیم . تنها شانسی که اورد این بود که از من درس خون تر بود و گیر یه مشت آدم شارلاتان نیوفتاد! اون لعنتی میدونست من شهنازو میخوام . بهم از پشت خنجر زد . تنها شانسم این بود که شهناز دلش هنوز با من بود  . کینه من از پدرت به خاطر رقابت نبود . من سالها بود ازش کینه داشتم و دارم . با مرگش تموم نشد . تو ! تو هم باید نابود می شدی ! کی بهتر از پسر من . ولی نقشه هام بهم ریخت . اون بهت علاقه مند شد . به مستخدم خونه من ! غریدم – تو خودتم خوب میدونی من اگه تن به اون خفت احمقانه داد فقط به خاطر زندگی یه عده بود ! اسفندیار – اگه حواسمو جمع کرده بودم همون موقع بهترین زمان واسه از بین بردنت بود ! - تو که شهنازتو پس گرفتی ! چرا پدرمو کشتی! ؟ اسفندیار – اون دیگه مال من نبود . دلش پیش تو مونده بود . هرچند هرگز بهم نگفت . ولی این عکسای لعنتی ... و از توی کیفش یه دسته عکس از بچگی هام پرت کرد جلوم . اسفندیار – ملک خاتون دایه پدرت تا 8 سالگیت این عکسا رو واسش می فرستاد . اما بعد پدرت فهمیده بود و جلوش رو گرفته بود . از پدرت جسمشو گرفتم ولی روحش پیش دخترش موند !! شهناز من دیگه مال من نبود ! حالا نوبت منه ! انتقام عشقمو ازتون می گیرم . بلایی سرت میارم که مثلشو ندیدی! لحنش بوی مرگ میداد . تنم لزرید . نمیتونستنم جلوی لرزیدنم رو بگیرم . خندید . بلند و ترسناک – وای دختر کوچولوی مارو باش! نترس نمیذارم بهت بد بگذره  . یه مدت با عشقت خوش باش ! وقتی هم که تیکه تیکه ات کردم جسدتو میندازم توی بیابون که سگا ازت بی نصیب نمونن! -  پس فطرت! بازم خندید .تنها حمله ای که به زبون دلم اومد این بود " خدایا کجایی ؟ " ... با صدای باز شدن در پر سر و صدای اون خونه چشامو باز کردم . بهداد بود . یعنی میخواد چی کار کنه ؟ آخرین جملاتی که بهش گفتم یادم اومد ."عشق من یه نقشه بود ! " نه . میخواستم توی بازی نباشه ولی درست وسط بازی نقش اول رو گرفت! طناب دست و پامو باز کرد . به زور پاشدم و آروم تکونشون دادم .بهم مهلت نداد . منو دنبال خودش کشید سمت در یکی از اتاقا . چشای به خون نشسته بهداد ترسمو بیشتر کرد . مقاومت کردم و خودمو کشیدم عقب . غرید – آروم باش . پرت شدم روی یه جای نرم . چشام وکه باز کردم چشاشو توی چشام دیدم . روم خم شده بود و دستامو محکم نگه داشته بود . بهداد – گریه نکن ! دست خودم نبود . از تصور نفرت بهداد بعد از حرفام و کاری که الان میخواد بکنه بیشتر اشکام میومد . داد زد – گفتم گریه نکن ! و با لباش اشکامو جمع کرد .دهنش بوی الکل میداد .  صورتمو کشیدم کنار.  - بهداد نه ! تو مستی ... بهداد – نه اونقدر که هیچی نفهمم ! همون یه کم فاصله رو هم از بین برد و سنگینیش رو انداخت روم .و منو کشید توی بغلش. کنار گوشم زمزمه کرد – نشنیدی گفتم گریه نکن ؟ - بهداد تورو به خدایی که می پرستی .. این کارو نکن ... تو ... نذاشت حرفمو ادامه بدم . نفسم بند اومد . میخواستم پسش بزنم ولی زورش از من بیشتر بود . بهداد – من عاشقت بودم ! - به خاطر عشقی که بهم داشتی این کارو نکن ! بهداد – تقلا نکن . نمیذارم جایی بری .تو باید تقاص کارتو پس بدی ! - مگه چه گناهی کردم !؟ بهداد –در حق من ظلم کردی! منو عاشق کردی و بعد به راحتی دلمو شکستی ! حالا نوبت توئه ! بعد داد کشید  - که من فقط واست یه بازیچه بودم آره !؟ گریم شدت گرفت – بخدا دروغ گفتم . من نمیخواستم به تو آسیبی برسه . ترسیدم تو بین من و پدرت قرار بگیری ! اون وقت تنها کسی که نابود میشه تویی . تو چشام نگاه کرد – داری دروغ میگی ! - به خدا نه . یهو سبک شدم . از پشت پرده اشک بهداد رو دیدم که نشسته لبه ی تخت و آرنجش رو تکیه داده به پاش و سرشو میون دستاش گرفته . صدای گرفتش به گوشم رسید – مهرشید داری سختش میکنی !  دستمو گرفت و کشید . نشستم . خودشو کشید عقب و منو توی بغلش گرفت – مهرشیدم گریه نکن . کاریت ندارم نترس ... منم دستامو دور کمرش محکم حلقه کردم و بیشتر خودمو بهش فشردم . چقدر دلم تنگ این حصار محکم و مهربون بود . آروم تر که شدم گفتم - بهداد برو . کیا رو از زیر زمین در بیار و برو . یادته گفتم با مرگ من یا پدرت این بازی تموم میشه ؟ اون تا زندست نمیذاره من زنده بمونم . بذار به جای سه نفر فقط یه نفر توی این انتقام بسوزه ! نگام کرد – چی داری میگی ؟ این قدر پست شدم که تورو تنها تو این خونه ول کنم و برم ؟ فک می کنی بابام عاشق چشم و ابروی تو بود یا من که منو فرستاد ؟ اون لندهورا رو ندیدی ؟ اینا همش نقشست ! من نمیدونم چی تو سرشه ! اما می دونم حتی فرستادن من اینجا نقشه ای پشتشه ! تپش قلبم از ترس رفت بالا – حالا چی کار کنیم ؟ بهداد – باید فرار کنی . - تو پسرشی بهت کار نداره ! اما کیا چی ؟ اخماش رفت تو هم  – تو نگران اونی ؟ - اون به خاطر من اینجاست . نگرانشم چون حس میکنم اگه بلایی سرش بیاد مسئولش منم . سری تکون داد و بلند شد – بهتره بریم . آروم در رو باز کرد و نگاهی انداخت بیرون . بعد آروم گفت – بریم . کفشاتو در بیار . کفشامو دستم گرفتم و آروم پشت سرش راه افتادم . صدای اسفندیار منو ترسوند – به همین زودی تشریف می برین ؟ هر چی چشم چرخوندم ندیدمش . نگاه کردم به بهداد داشت یه سمتو نگاه می کرد . وای عجب جایی نشسته بود . پشت یه ستون که تقریبا توی دید نبود و نبود نور مزید بر علت شده بود اول نبینیمش... بهداد –بذار بریم . اسفندیار – هیچیت به من نرفته ! به اون مادر دائم الخمر احمقت رفتی ! از تربیت شهنازم نا امید شدم . بهداد – بابا سختش نکن . اسفندیار – میدونی داره نا بودت می کنه ولی بازم داری ازش حمایت می کنی ؟ دو روز دیگه به این کارش ادامه بده زحمت چندین سالمون به باد میره ! سرشو انداخت پایین  – میدونم . ولی میگی چی کار کنم ؟ با نگاهم اسفندیار رو دنبال کردم . اومد جلومون و همونطور گفت – نا امیدم کردی ! خام یه زن شدی ! تو که همیشه افتخارت این بود زنا رو کلفت خونتم حساب نمیکردی ! نچ نچی کرد و جلوی من واساد جلوی من – تو چی داری که عقل این پسره رو از کار انداختی! ؟ - منم الان با تو فرقی ندارم ! ما هر کدوم داریم واسه چیزایی می جنگیم که از دست دادیم . تنها فرقمون اینه که هر کسی رو وارد بازیم نمیکنم . ولی تو حتی به پسر خودتم رحم نمیکنی ! سری تکون داد – این قانون بازیه . و داد زد – بیاین این پسر احمق منو ببرین پیش اون یکی ! از اولم باید کار رو یکی دیگه تموم می کرد . دو تا از اون گنده ها رفتن سمت بهداد . و اون یکی سمت من . بهداد دستمو گرفت و کشید ... قبل از این که به خودشون بیان دویدیم سمت در . صدای لولای در و فریاد اسفندیار و شلیک گلوله تو گوشم قاطی شد . درد بدی توی پام حس کردم و خوردم زمین . لعنتی درست زد توی ساق پام . بهداد داد زد – بابا چی کار میکنی ؟ و نشست کنارم – مهرشید خوبی؟ از درد داشتم می مردم – بهداد ، کیا رو با خودت ببر . برو ... بهداد – کجا برم . مگه وضعتو نمیبینی ؟ - مرگ من برو ... مستاصل نگاهم کرد . با نگاهم تشویقش کردم بره . بهداد – کیا رو برسونم جای امن زود بر میگردم . از هیچی نترس . و بلند شد و زد بیرون . میخواستن برن دنبالش که اسفندیار با دست بهشون اشاره کرد نرن . رو صندلی نشوندنم . داشتم از درد می مردم . جایی که گلوله خورده بود با هر حرکت کوچیکی تیر می کشید . اسفندیار- اگه از اول مثه آدم رفتار کرده بودی این طوری نمیشد . - چی از جونم می خوای ؟ اسفندیار - جونتو ! اسلحشو گرفت سمتم – دلم میخواد یه گلوله خالی کنم توی سرت ! چرخید و آروم رفت سمت یه مجسمه گچی - اما نه ! با همین مجسمه که هدیه پدرته به پدر شهناز دخلتو میارم ! به مجسمه که رسید صدا فریاد کیا و بهداد رو شنیدم بهداد – لعنتی نرو اون تو ... کیا – می کشمشون ! اومد تو ... منو دید – مهرشید ... اومد سمتم . اسفندیار مجسمه به دست داشت میرفت سمتش  از پشت بهش رسید – کیا مواظب باش. همین که سرشو چرخوند مجسمه رو محکم زد توی پهلوش و کیا رو پخش زمین کرد  . داد زدم – نههههههههههههههه . کیاااااااااااااااااااا .... اسفندیار به مجسمه خونی و کیا که روی زمین افتاده بود نگاه کرد و با پوزخندی گفت – اینم از عاشق سینه چاکت! تا دو ساعت دیگه اگه نرسین بیمارستان هر دوتون میمیرن. نزدیک ترین بیمارستان 1 ساعت با اینجا فاصله داره . پس فقط یه ساعت فرصت داری که فکر کنی . یا همه چیزو به حالت اول بر می گردونی و بعدی گورتو گم می کنی از ایران میری یا این پسره و خودت با هم  می میرین ! انتخاب با خودته . خودت به درک ... به کیا فکر کن ! خدایا اگه این یه کابوسه خواهش میکنم بذار بیدار بشم . بهداد که توی چنگ نوچه های اسفندیار تقلا می کرد . کیا با مرگ و منم ... نگاهی با پام انداختم . یه دریاچه خون پایین پام راه افتاده بود . همه چی داشت برام رنگ می باخت . فکر کردن نمی خواست . جون کیا از همه چی مهم تره . - چی کار باید بکنم ؟ یه سری کاغذ برام آورد . اسفندیار – اینا رو باید امضا کنی . دستامو باز کرد . به زور خودکارو توی دستم گرفتم . نگاهی به کاغذا انداختم . همه سهام کارخونه ملکی رو به خودش پس می دادم . کاغذ بعدی رسید دریافت پول برای کارخونه پدرم و سهام کارخونه ملکی بود . رسما همه داراییمو باید بهش می بخشیدم . نگاهی به کیا انداختم . به بهداد که حالا بالای ابروش خون جاری بود . نه . مال دنیا ارزش یه قطره خون رو هم نداره . نباید کیا رو وارد بازی می کردم . اسفندیار مردیه که مادرم به خاطر اون منو ول کرد و رفت ! این مرد ارزششو داشت ؟ - کجا رو امضا کنم ؟ یه جا رو بهم نشون میداد . اصلا چشام نمیدید . دستمو اومد روی کاغذ ولی دیگه نفهمیدم . فقط حس کردم سرم محکم خورد به سرامیکای کف سالن مانتو شلوار رسمی و کفش راحتی پوشیدم  . به خاطر زخم گلوله هنوزم نمیتونستم خوب راه برم . از زیر قرآن که صبا واسم گرفته بود رد شدم  و بوسیدمش . یه ماه از اون روز می گذره . بهداد قبل از این که کیا رو بیاره از زیر زمین بیرون زنگ زده بود به پلیس و آدرس خونه رو بهشون داده بود  . مامورا منو توي باغ لابلاي درختا كنار يه چاه پيدا كرده بودن ... به نظر ميرسيده درست موقعي كه ميخواستن سر به نيستم كنن پليس رسيده و مجبور شدن فرار كنن ! کیا کلیه ای که ضربه خورده بود و از دست داد . شانس آورده بود که شدت ضربه به حدی نبود که به بقیه اندام های داخلیش آسیبی برسه . اسفندیار فرار کرده بود .با اعتراف آدمایی که اجیر کرده بود پلیس تحت تعقیب قرارش داده بود و یه هفته بعدش با سرنخ های نوچه هاش تو مرز مهران گرفته بودنش. و امروز من ، مهرشید معتمد می رفتم تا پرونده بسته شده ی پدرمو باز کنم و با اتهامات جدید به متهم سنگین ترش کنم . تا تقاص خون پدرم و همه آسیب هایی که این مدت خوردم رو جبران کنم .   رای بعد از دو جلسه پرسش و پاسخ و احضار و جنجال صادر شد. صبا کنارم نشسته و دستمو محکم گرفته .  " متهم ردیف اول ، اسفندیار ملکی فرزند صالح لطفا قیام کنید طبق گزارشات و شاکایات ارائه شده به دادگاه شما متهم به 2 اقدام غیر مستقیم به قتل  خانم مهرشید معتمد ، اقدام غیر مستقیم به قتل آقای علی معتمد ، ضرب و شتم منجر به نقص عضو آقای کیا قدسی و گروگان گیری هستید . دادگاه متهم را گناهکار اعلام کرده و به حبس ابد محکوم می نماید . این حکم قابلیت تجدید نظر را دارد . و السلام " روی صندلیم وا رفتم . یعنی تموم شد ؟ از دادگاه که رفتم بیرون توی بغل صبا گریه ام گرفت . - صبا باورم نمیشه بعد از یه سال و نیم سختی همه چی تموم شد . صبا – آره عزیزم . تموم شد . همه چی تموم شد . نمیدونستم شهناز ، بهداد و بهاره باهام چه برخوردی می کنن . با چشم دنبالشون گشتم .بهداد داشت شهناز رو سوار می کرد . درو که بست اومد سمت ما . بهداد – فکر کنم باید بهت تبریک بگم که تونستی به حقت برسی . - شهناز چه طوره ؟ بهداد – داره برا تو گریه می کنه . می گه باورم نمیشه اسفندیار این بلاها رو سرت آورده . بهاره رو هم که می شناسی . اشکش دم مشکشه . - پدرتو آتیش نفرتش سوزوند . من نمیدونم باید بهت به خاطر حکم چی بگم . متاسفم به خاطر این که اسفندیار پدر تو بود . بهداد – امیدوارم کارای پدرم و حکم دادگاه باعث نشه تو از ما جدا بشی . ما هنوزم خانوادت هستیم . مثه قبل . سری تکون دادم و حرفی نزدم . هنوزم نمیدونستم باید چی می گفتم . واقعا می تونستم بعد از تموم اتفاقاتی که افتاد باهاشون رفت و آمد کنم ؟ عصر با یه جعبه شیرینی تر و دسته گل رفتم خونه قدسی . با سوسن جون روبوسی کردم و احوال کیا رو پرسیدم . سوسن جون – تو اتاقشه عزیزم  . با این که رو پا شده ولی دکترش تاکید کرده یه مدت دیگه هم استراحت کنه . - من شرمندم سوسن جون . به خاطر اتفاقی که برای کیا افتاده روم نمیشه به صورت شما و آقای قدسی نگاه کنم . سوسن جون – خدا بهمون رحم کرد که هر دوتون سالمین و خطر از بیخ گوشتون رد شد . سری تکون دادم گفتم – آره خدا رو شکر . سوسن جون – رای دادگاه چی شد ؟ - واسش حبس ابد بریدن . سوسن جون – بدتر از اینا حقش بود .  من برم یه چایی واست بیارم با شیرینی بخوریم . یه زحمت می کشی کیا و کامران رو صدا بزنی؟ - حتما . در زدم . صدای خسته کیا اومد – مادرم حوصله ندارم . می خوام بخوابم . در رو باز کردم و رفتم تو – الهی قربونت برم مادر . پاشو پسر قند عسلم واست به به آوردم . روشو برگردوند و منو دید – تویی؟ - سلام . خوبی؟ بهداد – نه زیاد . ولی خوب دکتر گفته تا دو سه ماه درد طبیعیه . بعدش خوب می شه . - همش تقصیر من بود . اگه ازت نمیخواستم بهم کمک کنی الان سالم بودی . کیا – خودتم میدونی مقصر نیست . من بی احتیاطی کردم . اون روز که داشتم از خونه تو میومدم بیرون دو تا ماشین محاصرم کردن و به زور کتک سوارم کردن . به اندازه تو خوش شانس نبودم که بتونم قسر در برم. - خدا رو شکر همه چی تموم شد . کیا – چه خبر از بهداد ؟ - امروز توی دادگاه دیدمش . نه ناراحت بود نه خوشحال . فقط اومد بهم تبریک گفت و بعدم گفت که به خاطر این قضیه من نباید اونا رو بی خیال بشم . کیا – درست گفته . بهر حال هم تو توی این قضیه بی تقصیری هم اونا . - دو دلم . راستش نمیدونم توی قبول اونا باید چی کار کنم. کیا – ببین مهرشید . من آدمی نیستم که نصیحت کنم . اما می خوام به عنوان یه دوست بهت یه پیشنهاد بدم . تو تنهایی . الان دیگه داستان فرق کرده . تو دیگه اون دختر قبل از مرگ پدرت نیستی . تنهایی . درسته ما هستیم و بقیه که میتونی رومون واسه هر کمکی حساب کنی ولی روح که تنها باشه زندگی بی معنی میشه . نمیخوام بگم روی من بازم فکر کن . چون می دونم فکر نمیکنی . میخوام بگم روی بهداد فکر کن . این مدت بهم فرصت داد تا بیشتر فکر کنم . واسه همین میخوام به عنوان یه برادر و یه دوست در کنارت بمونم . به بهداد فکر کن ... اون واقعا بهت علاقه داره . خدایا این مرد داره با من چی کار میکنه ... هر چی بیشتر می گذره بیشتر شرمندش میشم - پاشو بریم چایی و شیرینی بخوریم . اومدم صدات بزنم خودمم موندگار شدم . عصای چوبیشو بهش دادم . به کمکش از جاش بلند شد و پشت سرم اومد توی پذیرایی . کامران مشغول خوردن بود و با نیش باز مارو نگاه می کرد . چشم غره ای دور از چشم سوسن جون و کیا بهش رفتم . دیدم فایده نداره . بهش اس ام اس دادم من که صبا رو میبینم . خوشبختانه کار ساز شد و کامران از مبحث اشتراک من و برادرش گذشت ولی خوب باعث نمیشد چرت و پرت نگه. * * * یادمه بچه که بودم به خاطر تصادفم با موتور بود که دستم شکست . اون موقع بی بی نذر کرده بود شله زرد بپزه . خاطره موندگاری بود . واسه همین عطر گلابی که با دود قاطی شده بود هرگز یادم نمیره . میخواستم واسه دهه آخر صفر نذری بپزم . با مشغله ای که واسه دانشگاه داشتم و این برنامه نذری پزون خیلی وقت فکر کردن به اتفاقات این مدت رو بهم نمی داد .با ساکنای ساختمون و مدیر مجمع واسه نذری پختن هماهنگ کرده بودم تا حرفی توش در نیاد بعدا. همه خانواده بزرگم توی خونم بودن . قدسی ها ، صبا و ملکی ها ... رفتار کیا و بهداد بعد از اون حادثه با هم خیلی بهتر شده بود . به قول کامران مثه انسان متشخص با هم رفتار می کردن . نگاهمو چرخوندم دور تا دور حیاط . کیا و کامران دیگا رو هم میزدن . صبا داشت با کمک شهناز و سوسن جون طرح هایی رو که بهاره روی مقوا کشیده بود رو در میاورد با کاتر ... - صبا زعفرونو کجا گذاشتی؟ صبا – توی آَشپزخونه . رفتم تو آشپزخونه . بهداد داشت ظرفای یه بار مصرف کوچیک رو میچید روی کابینتا . - اِ اینجایی ؟ فک کردم رفتی خونه! آخه با مهیا رفتی بیرون . بهداد – می خوای برم الان ؟ - نه منظورم این نبود . بهداد – دیدم اگه برم و باز بیدار بشه بهانه مادرشو بگیره من حوصله آروم کردنشو ندارم . واسه همین همین جا روی مبل خوابوندمش . - آها . کتری برقی رو پر کردم و زدم به برق . تو قوری چای ساز چایی ریختم و توی یه قوری دیگه زعفرون . بهداد – اوضاع کارخونه چه طوره ؟ - خوبه . طبق معمول داره پیش میره . بهداد – امتحاناتت چی ؟ - اونام دو سه روز دیگه شروع میشن . دیگه حرفی نزد . چایی رو دم کردم . آبجوشو ریختم توی قوری زعفرونو و با یه دمی پوشوندمش تا دم بکشه . بهداد – چرا ساکتی؟ - حرفی ندارم بزنم . چی بگم ؟ بهداد – هیچی ... بالاخره شله زرد  پزون تموم شد و بین مردم پخشش کردیم . بعد از سر و سامون دادن آشپزخونه همه رفتن و منم خسته روی تختم ولو شدم و نفهمیدم کی خوابم برد . امتحانات رو بکوب خوندم . بدون این که بفهمم دور و برم چه خبره . 6 تا امتحان بود و همه سخت . صبا اومده بود خونم و یکی دو تا شو که مشترک بود با هم خوندیم . - آخیش بالاخره تموم شد. صبا – کی بشه ترم آخرم بگذرونم و راحت بشم کلا ! - تزتو چی کار میکنی ؟ صبا – نمیدونم هنوز هیچ فکری دربارش نکردم . - من که هنوز دو ترم دیگه وقت دارم . صبا – از دور و اطرافت چه خبرا داری ؟ - هیچی .دیشب که با شهناز تلفنی حرف زدم زود قطع کردم . با اون عکسایی که اسفندیار بهم نشون داد باور کردم که منو حتی بعد از جدایی میخواسته و اگه قرار باشه یه روزی ببخشمش راحت تر می بخشمش . صبا – از اسفندیار چه خبره ؟ - چه میدونم . دیگه ازش خبر ندارم . صبا – سهام کارخونشو چی کار میکنی ؟ - فعلا که دارمش. شاید وقتی قیمتش اومد بالا بفروشمش . شایدم نه . باید ببینم کیا چی میگه . صبا – راستی مهری میخوای با این دو تا چی کار کنی ؟ اگه حرفی نزدم گذاشتم تا برنامت تموم بشه و حواست پرت نشه . ولی تو داری با زندگی دو تا مرد بازی میکنی که هر دوشونم عاشقتن . یکیو فقط به عنوان یه دوست دوستش داری و عاشق اون یکی هستی و به خاطر پدرش قبولش نمیکنی . قبول کن بهداد اصلا ربطی به پدرش نداره ! تو دوستمی و واسم عزیزی . دلم میخواد خوشبخت بشی . با هر کی که باشه ! کامران اومده بود دنبال صبا . منم رفتم سمت ماشین خودم . گوشیمو روشن کردم . هم زمان با بستن کمربندم یه اس ام اس اومد – خانومی امتحانت چه طور بود ؟ بهداد بود . ازطرز نوشتنش هم تعجب کردم و هم خندم گرفت – خوب بود . راه افتادم که زنگ زد . هندزفری رو گذاشتم و جواب دادم . - سلام . بهداد – سلام خانومم . چه طوری؟ - ممنون شما خوبی؟ بهداد – ممنون عزیزم . چه خبرا ؟ کجایی؟ - سلامتی . دارم می رم خونه . بهداد – مامان گفت بهت زنگ بزنم واسه شب جمعه میخوایم شام بیایم پیشت . - پس فردا ؟ بهداد – آره دیگه . تو چه طوری کنکور قبول شدی !؟ - به سختی ! خندید و گفت – پس ما 5 شنبه مزاحم میشیم . - تشریف بیارید ... مراحمید . بهداد – مواظب خودت باش . - حتما . سلام به شهناز و بهاره برسون . بهداد – بزرگیتو می رسونم . فعلا خداحافظ. - خدا حافظ. با فراغ بال دوش گرفتم و ناهار درست کردم . شنیسل مرغ . راحت ترین چیزی که به ذهنم اومد . عصرم یه سر به آرایشگاه زدم و سر و صورت رو صفا دادم . عصر پنجشنبه به خاطر مهمونام نمیتونستم برم پیش بابا واسه همین صبح زود راه افتادم سمت بهشت زهرا. مثه همه پنجشنبه ها با یه شیشه گلاب و یه دسته گل رز . و مثه همیشه اتفاقات رو با پر پر کردن آخرین گل مرور می کردم . درد و دلم رو که به زبون می آوردم آروم میشدم . صبحا معمولا کسی نیست . واسه همین درد و دلمو بلند گفتم :  گلبرگ اول : بابا خیلی دلم برات تنگ شده . کاش بودی و بهم افتخار می کردی که مهرشیدت دیگه دختری که تظاهر به محکم بودن می کرد نیست . واقعا محکم شده . دیگه از هیچی نمیترسه . گلبرگ دوم : یادته یه بار که قایمکی گریه می کردم بهم گفتی تو به درد مدیریت کارخونه نمیخوری ؟ حالا با این که هنوزم گاهی گریه می کنم جلوی کارمندات یه مدیر محکم موندم . گلبرگ سوم: راستی دیروز  یکی از کارگر جدیدا رو بردن بیمارستان. بیچاره به ضد آفتاب حساسیت داشت ! من هنوزم توی شوکم ! به عمو محمد گفتم بذارتش یه جای دیگه . گلبرگ چهارم : بهداد بهم زنگ زد . گفتش پنجشنبه میان شام خونم . وقتی به صبا گفتم خنده ای کرد و گفت ای یار مبارک باد لازم شدم ! هر چی گفتم خبری نیست به خرجش نرفت . گلبرگ پنجم : شهناز خیلی تلاش میکنه خودشو به من نزدیک کنه . دارم حس میکنم به عنوان یه دختر 25 ساله به مادری احتیاج دارم که دوستم داره! گلبرگ ششم : دلم واسه بی بی تنگ شده . دو تاتون رفتین و نگفتین منو به امان کی توی این دنیا می ذارین ؟ گلبرگ هفتم : کیا بهتر شده و دردش آروم تر شده . خدا رو شکر . دیگه نمیتونستم تو روی مامان و باباش نگاه کنم . گلبرگ هشتم : مهیا رو ندیدی . اینقدر شیطونی میکنه که همه رو عاجز کرده . دو هفته پیش روز نذری پزون یه ظرف شله زرد رو توی حیاط برگردوند و تا ازش غافل شدم کاسه بلور خوشکلمو کف آشپزخونه خرد کرد ! گلبرگ نهم : آشپزیم بهتر شده . به قول خودت از در امیدواری وارد شدم و شفته پلو هام داره به پلو مجلسی تبدیل شده . تازه دیگه خورشتام بوی زهم گوشت نمیده . گلبرگ دهم : خودم از چرت و پرتام خندم گرفته . چه دوستای خوبی بودیم باهم یادته ؟ کیا تغییر موضع داده . میگه میخواد برادرم باشه ... میبینی من چه ادمی هستم و اون چه طوریه ؟ گلبرگ یازدم : بابا راستی همسایه جدیدت چقدر جوونه . الهی بمیرم واسه مامانش . از خانومه که پرسیدم گفتش با موتور تصادف کرده . دلم خیلی سوخت . به قول همون خانومه داغ جوون سخته . گلبرگ دوازدم : بابا . یه چیزی بگم دعوام نمیکنی ؟ گلبرگ سیزدم : بهداد و کیا ... هر دوشون یه جورایی بهم کمک کردن . کیا بیشتر بهداد کمتر . اما .. دلم میگه بهداد . عقلمم ... گلبرگ چهاردهم : راستش عقلمم عیب کرده . اونم میگه بهداد . گلبرگ پونزدهم : کاش بودی بابا . کاش بهم میگفتی چی کار کنم... اشکامو پاک کردم ... گلبرگ شونزدهم : ببخشید بابا ... دیگه گریه نمیکنم . دیگه قول میدم گریه نکنم . سایه یه مرد افتاد کنارم . از نحوه ایستادنش می تونم تشخیص بدم کیه . بهداد – باز داری گریه می کنی ؟ - به بابا قول دادم دیگه گریه نکنم . این آخریش بود . نشست کنارم . - از کی اومدی ؟ بهداد – قبل از تو اینجا بودم . وای خدابا هر چی چرت و پرت گفتم رو شنید . عجب غلطی کردم امروز خل بازی در آوردم و بلند حرف زدما - حرفامو که نشنیدی نه ؟ بهداد – راستشو بگم یا دروغ بگم ؟ - چیزی که من خوشم بیاد ! بهداد – چون راست گو هستی راستشو می گم . همشو شنیدم . دستم رفت سمت گلبرگ آخر . تا خواستم جداش کنم شصت و اشارمو بین شصت و اشاره خودش نگه داشت . بهداد – بابام دیشب تموم کرد ! شوکه شدم . توی صورتش نگاه کردم . جدی جدی بود . بهداد – سکته کرد و تو خواب مرد! الانم توی سرد خونست تا مراحلش بگذره ! - تسلیت میگم . بهداد – فک کردم خوشحال میشی ... ولی انگار نشدی! - من راضی به مرگ کسی نبودم و نیستم . بهداد – ولی به مرگ من راضی هستی . من بی تو .. بی چشات .. بی نگات ... بدون وجودت دیگه یه روزم واسه زندگی نمیخوام ! تو چشمای غمگینش نگاه کردم . نفهمیدم که باز کی گونه هام تر شد . بهداد دستمالشو سمتم دراز کرد . ازش گرفتم و تشکر کردم . دستمالشم بوی عطرشو میداد و من با جون و دل بوشو به ریه هام می کشیدم . بهداد – مهرشید ... بهش نگاه کردم – بله ... بهداد – با مرگ اسفندیار قلبت سبک نشده ؟ نمیخوای از گناه نکرده و غیر عمد من بگذری؟ - غیر عمد ؟ بهداد – این که پسر اسفندیار بودم  . سرمو از چشاش چرخونم سمت دستمون . بهداد – دلم میخواد همین جا کنار مزار پدرت دلتو از کینه من و خانوادم پاک کنی و زندگی کنی ... - من کینه ای به دل ندارم  . بهداد – بذار جدا کردن این گلبرگ یه شروع تازه باشه . میخوام گذشته رو فراموش کنی . فراموش کنی اسفندیاری وجود داشته . اینکه من پسرشم یا مادرت به خاطرش تو و پدرتو ترک کرد . میخوام از امروز من برات فقط بهداد باشم و شهناز برات مادرت . اگه میتونی فراموش کنی گلبرگو جدا کن . به ندای دلم گوش دادم . گلبرگ هفدهم :  شروع جدید ... انتقام من به فرجام شیرین عشق رسید !
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/06/28ساعت 11  توسط david  |