X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان در مسیر آب و اتش(1)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان در مسیر آب و اتش(1)


ماشین رو جلوی خونه ی شمیم نگه داشتم.. شمیم :خب کاری نداری؟.. -از اول هم کاری نداشتم.. --اونو که می دونم..تو هر وقت کارت به من گیرمی کنه اینورا پیدات میشه.. با لبخند نگاهش کردم و گفتم :خوبه اینو میدونی وبازم باهام میای.. --چه کنین دیگه خرابه رفاقتیم.. -پس بپا خونه خرابمون نکنی.. خندید وگفت :نه دیگه در اون حد..ولی باشه تمام سعیمو می کنم.. -نمی خوای بری؟..خیر سرم امشب قراره برام خواستگار بیاد..اونوقت نشستم اینجا و دارم با تو کل کل می کنم..د برو دیگه.. --خیلی خب بابا..چه جوشه خواستگارشم میزنه..بیا تو هم با این لگنت..دو کلام خواستیم حرف بزنیما.. از ماشین پیاده شد..سرشو از پنجره کرد تو.. لبامو جمع کردمو و پشت چشم نازک کردم.. با صدای کشیده ای گفتم : اوهو..به ایکس تیری من میگی لگن؟..پس بیام به ابو قراضه ی تو بنازم؟..در ضمن دو کلامه تو 2 ساعت تموم طول می کشه..فکر گوش منو نمی کنی لااقل به اون فک بدبختت یه استراحت بده.. --تو به فک من کاری نداشته باش..برو یه فکری واسه ی گوشات بکن که خدادادی ایراد داره چرا میذاریش پای من؟.. چپ چپ نگاش کردم که خندید و خواست سرشو ببره بیرون که صداش کردم.. --چیه؟.. -شمیم کارو چکار کنیم؟.. --یعنی چی کارو چکار کنیم؟..خب باهاش کار می کنیم دیگه.. -منگول منظورم اینه به نظرت بریم توی بیمارستان قدیر یا بریم ستایش؟.. --هیچ کدوم میریم بیمارستان دایی مامانم.. چشمام گرد شد.. -مگه دایی مامانت بیمارستان داره؟.. با بی خیالی شونه شو انداخت بالا و خلاصه و مفید گفت :اره.. -اره و درد..اره و زهرمار..دیوونه تو پارتی داشتی و اونوقت این همه توی این بیمارستان و اون بیمارستان منو می کشوندی ؟.. --خب چکار کنم؟..باهاشون قهریم.. عین لاستیک پنچر شدم.. -قهرین؟..ای بخشکی شانس..حالا نمیشه برین اشتی کنین؟.. --وا..به خاطر کار؟.. - پ نه پ به خاطر شخص شخیصه خودش..برین اشتی کنین دیگه.. --نمیشه.. -چرا؟.. --چون نمیشه دیگه.. -اکه هی..اخه اینم شانسه من دارم؟..حالا که پارتیمون جور شد.. این وسط باید شماها با هم قهر باشید..پس چکار کنیم؟.. چند لحظه نگام کرد..یه دفعه زد زیر خنده.. --چته؟..چل می زنی؟.. با خنده گفت :شوخی کردم..اتفاقا در جریان هست..قول داده یه کاری برامون بکنه.. -یعنی چی؟.. --یعنی اینکه شوما میشی خانم دکتر..منم که رشته م پرستاریه میشم پرستار..یه جورایی باهمیم دیگه.. عین چی ذوق کردم.. -وای راست میگی؟..چرا زودتر نگفتی؟..می خوای منو دق بدی؟.. با بدجنسی خندید وگفت :اره ..از کجا فهمیدی؟.. نگاه تندی بهش انداختم که خندید و سرشو کرد بیرون.. --برو به کار وبدبختیت برس عروس خانم.. -اولا عروس خانمو مرض..دوما خبرشو بهم بدیا..جون مانیا اذیت نکن.. --خیلی خب بابا..قسم نده.. -ایول داری..خداحافظ.. دستشو تکون داد و گفت :خوش بگذره..بابای.. ماشین رو به حرکت در اوردم..مقصدم خونه بود.. امشب قرار بود دوست بابا همراه پسرش بیان خونمون جهت امر خیر..هه..اسمش مهران بود ولی اصلاااااا ازش خوشم نمی اومد..یه پسر شل و وارفته و نچسبی بود که لنگه نداشت.. زیادی مامانی بود..یعنی هر وقت می اومدن خونمون درست کنار مامی جونش می نشست..اگر مامانش اجازه می داد دهنشو باز می کرد حرف می زد..اگر هم نه که باید ساکت و اروم عین یه اقای متشخص یه گوشه می نشست و هیچ حرفی هم نمی زد.. کلا افسار داشت که اونم دست مامانش بود..از اینجور مردا بیزار بودم..اینکه محکم نیستن و هیچ ارده ای از خودشون ندارن..اینجور مردا برای شخصیت خودشونم ارزش قائل نیستن چه برسه به دیگران.. بی خیال من که جوابم از الان معلومه..نهههههههه.. حالا میان یه شیرینی و میوه ی مفتی هم می خورن و میرن دیگه..اخه خدا وکیلی قیافه ش سوژه ای بود واسه خودش که البته درنوع خودش هم بی نظیر بودا... اینکه واسه هر کاری زیر چشمی مامانشو نگاه می کرد و تا مامانش صداش می کرد سیخ سرجاش می نشست ادم می پوکید از خنده..خب خوبه دیگه یه کم شاد میشیم.. ولی بابا و مامان مثل من فکر نمی کردن..اتفاقا می گفتن پسر اروم و سربه زیریه..به درد زندگی می خوره..ولی من که زیر بار نمی رفتم..کو گوش شنوا؟.. مگه عهد بوق بود که دخترا رو به زور شوهر بدن؟..من می خواستم باهاش زندگی بکنم نه بابا و مامانم..پس خودم باید همسر اینده مو انتخاب بکنم..این حق من بود..و منم از این یارو بچه مامانی خوشم نمی اومد پس کلا منتفی بود.. با زدن چندتا بوق سرایدار درو باز کرد..ماشین رو بردم تو..مامان طبق معمول با شنیدن صدای ماشینم اومد تو بالکن.. پیاده شدم و براش دست تکون دادم..به روم لبخند زد و دستشو تکون داد..بدو بدو رفتم تو خونه.. بابا تو سالن نشسته بود و روزنامه می خوند..مامی هم اومد پیشم .. یه سلام بلند بالا کردم و گونه شو بوسیدم.. --سلام دخترم..خوش گذشت؟.. -عالی بود مامی جونم.. نشستم رو مبل..بابا از پشت عینکش نگام کرد و گفت :چرا انقدر دیر کردی؟.. --ترافیک بود.. چند لحظه نگام کرد..بعد هم اروم سرشو تکون داد و به روزنامه خوندنش ادامه داد.. رایان محبی پدر من بود..تو انگلیس به دنیا اومده ولی اصلیتش ایرانی بود..درمورد اینکه چطور به ایران اومد و با مامانم ازدواج کرد چیزی نمی دونستم..البته خیلی کنجکاوی کرده بودما ولی خب به نتیجه ای نرسیدم..کلا بی خیالش شدم.. چهره م بیشتر به بابام رفته ..هیچ چیزم شبیه به مامی نبود..البته چشمای بابا عسلی بود اما چشمای من ابی ..رنگ موهای بابا قهوه ایه خیلی تیره بود مال من روشن..ولی خب رنگ پوستامون یکی بود .. پدرم مرد اروم و با شخصیتیه..هیچ وقت سرم داد نمی زد..با ارامش کارهاشو انجام می داد..همیشه هم موفق بود.. شرکت تجهیزات کامپیوتری داشت..کلا همه چیزمون عالی بود..چه وضعیتمون و چه محیط پر از ارامش خانواده مون..همگی با هم دوست بودیم.. مامی یه لیوان شربت گذاشت جلوم..به خودم اومدم..باز رفته بودم تو فکر..بی خیال مانیا تو چقدر فکر می کنی؟.. تشکر کردم و لیوان شربتمو یه نفس سر کشیدم.. بابا :امشب ساعت 8 سخاوت همراه خانواده ش میاد..بهتره زودتر اماده بشی.. با لبخند سرمو تکون دادمو گفتم :باشه چشم..پس من رفتم بالا تا حاضر بشم.. لبخند زد و نگام کرد.. --بسیار خب..برو دخترم.. هردوتاشون خوشحال بودن..فکرمی کردن با این ازدواج موافقم.. ولی نخیرررررر..موافق که نبودم هیچ..برای شاه دوماد برنامه ها داشتم.. چه شود امشب.. یه نگاه دیگه تو اینه به خودم انداختم..به به بزنم به تخته.. یه کت و دامن بنفش یاسی که رو قسمت کمرش تنگ بود و کمرمو باریک تر نشون می داد..خوش دوخت و زیبا.. خب بذار این اقای خواستگار یه کم دلش قیلی ویلی بره بعد که حالش گرفته شد قیافه ش دیدن داره.. منم بدجنس بودما..خدا امشب رو بخیر کنه.. یه چشمک تحویل خودم دادم وگفتم :بی خیال.. با لبخند از اتاق اومدم بیرون.. همین که رفتم پایین صدای زنگ اومد..اوه اوه اومدن.. تا مامان چشمش به من افتاد سریع دستمو گرفت و منو کشوند برد تو اشپزخونه..بابا هم رفت درو باز کنه.. -ااااااا مامان دستم کنده شد..چرا اینجوری می کنی؟.. سینی فنجونا رو گذاشت رو میز و گفت :بیا اینجا بشین.. خواستگارا که اومدن تو و نشستن تو چایی رو میریزی تو فنجونا و منتظر میشی تا بابات صدات کنه.. با بی حوصلگی گفت :ای بابا بیخیال مامان..این کارا قدیمی شده..الان دیگه همه شربت می برن.. --یعنی چی دختر؟..وا..بیا اینجا بشین حرف هم نزن..یادت نره چیا بهت گفتما.. رو صندلی نشستم و لبامو جمع کردم..حرصم گرفته بود.. -چشممممم..شما بفرمایید برید سروقت خواستگارای محترم.. لبخند زد و نگام کرد.. --ایشاالله خوشبخت بشی عزیزم.. نگاهش کردم..با همون لبخند از اشپزخونه رفت بیرون..چه دل خجسته ای داره این مامی من..من حاضرم بدبخت بشم ولی زن این نی نی نازنازو نشم..از نسبتی که به مهران داده بودم خنده م گرفت..نی نی نازنازو..موندم اینو از کجام اوردم گفتم.. 2 3 دقیقه ای بود نشسته بودن..یکی یکی فنجونا رو پرکردم..خب همه چی حله..می مونه مرحله ی اخر..بعد از چایی چی می چسبه؟..یه خواب راحت و اروم..ای گفتی مانیا خانم.. بسته ی قرص رو از تو جیب کتم در اوردم و ریختم تو یه کاسه..خب حالا با چی پودرش کنم؟..گوشت کوبم کجا بود؟..ای کاش یه چکشی چیزی بود خوردشون می کردم.. رفتم یه فنجون اوردم با تهش یکی یکی قرصا رو پودر کردم..سفید و یک دست..عین شکر ریختم تو یکی از فنجونا و با قاشق چای خوری خوب همش زدم..انقدر که دیگه اثری ازش نموند..محلول بیهوشی موقت ما اماده ست..دست پخته خودمه خوردنم داره ها.. گذاشتمش گوشه ی سینی درست ردیف اخر..می دونستم اخرین نفر اقای خواستگاره که باید فنجون چاییشو برداره..تجربه اینو نشون داده بود..که الان به دردم می خورد.. می تونستم یه کلام بگم نه و اونا هم برن رد کارشون..ولی خب کرم داشتم دست خالی روانه ی منزلشون نکنم..اخه هم از دست مامانش حرصی بودم هم از دست خودش..پسره ی شیربرنج..همون بهتر که بگیره بخوابه..والا.. بابا صدام کرد تا برم تو سالن..ای به چشم..برو که رفتیم.. سینی رو برداشتم و از اشپرخونه اومدم بیرون..با لبخند وارد سالن شدم و به همه شون سلام کردم..جوابمو دادن..صدای مهران رو که اصلا نشنیدم..از بس ولومش پایین بود.. حالا پایین تر از اینم میاد..بذار از این محلول جادوییم نوش جان کنه..ببین چی میشه.. چایی رو گرفتم جلوی بابا که تعارف کرد به پدر مهران خلاصه یه دور سینی رو چرخوندم تا اینکه رسیدم بهش.. سرشو بلند نکرد..دستشو اورد جلو فنجون چای رو برداشت..حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد ..نچسب.. نشستم کنار مامان.. مامانش شروع به حرف زدن کرد.. --خوبی دخترم؟.. لبخند زدم وگفتم :مرسی.. رفت سر اصل مطلب .. زیر چشمی هوای شازده پسرشو داشتم..چاییشو خورد..افرین تا تهشم خورد..چی از این بهتر.. لبخندم پررنگ تر شد..دیدم همه دارن دست می زنن..چی شد؟.. به مامان نگاه کردم..نگاه متعجبم رو دید وگفت :لبخندت نشونه ی مثبته دیگه دخترم درسته؟.. دهانم باز موند..اینا چی میگن؟..چه غلطی کردم نیشمو باز کردما..سریع هم سواستفاده می کنن.. -نه مامی جون..من قصد ازدواج ندارم.. خانواده ی مهران وا دادن.. مامانش گفت :اخه چرا دخترم؟.. - چون من برای اینده م برنامه های زیادی دارم که اگر ازدواج کنم..نمی تونم به اهدافم برسم.. به مهران نگاه کردم..داشت دستشو می خاروند..تند تند هم خمیازه می کشید..یا خدا نکنه به قرصا الرژی داره؟.. رشته م پزشکی بود و می دونستم با اون تعدادی که من به خوردش دادم اگر الرژی داشته باشه ممکنه راه تنفسش بند بیاد..یا حتی وضع بدتر بشه.. مادرش متوجه حالت مهران شد.. با نگرانی نگاهش کرد وگفت :مهران..پسرم چت شده؟..چرا خمیازه می کشی؟.. صداش مثل همیشه بود..هیچ مشکلی نداشت..حالت صورتش هم نرمال بود..خب خداروشکر الرژی نداره..حتما همینجوری دستش خارش گرفته.. مهران :نمی دونم..ولی احساس می کنم خیلی خوابم میاد.. چشماش داشت بسته می شد..تو دلم از خنده پوکیده بودم ولی ظاهرم ساکت و اروم بود..25 سالم بود و بهم نمی خورد از اینجور شیطنتا بکنم..ولی خب چه میشه کرد..عاشق هیجان و شیطنت بودم..ظاهرو هیکلم نشون نمی داد 25 سالم باشه..خیلی کمتر می خورد مثلا 20..ولی همیشه از اینکه سربه سر دیگران بذارم لذت می بردم..البته نه هرکس..اونایی که ازشون خوشم نمی اومد..یکیش هم همین شیربرنج بود.. مامانش خیلی نگرانش بود..دیگه داشت سرش می رفت تو یقه ش.. بابا صداش زد..ولی جواب نداد..یه بار دیگه صداش زد..اروم سرشو بلند کرد و به بابام نگاه کرد وبا لحن خواب الودی گفت :هوم.. وای دیگه نتونستم نخندم..ریز ریز خندیدم وسرمو انداختم پایین..چه با شخصیت..به بابام به جای بله میگه هوم..بابا جان تحویل بگیر.. بابا چیزی نگفت..مهران دیگه داشت از رو مبل میافتاد که باباش از جاش بلند شد و زیر بازوشو گرفت..بلندش کرد.. رو به بابا گفت : محبی جان شرمنده م..نمی دونم این پسر چش شده..ما دیگه زحمتو کم می کنیم.. بابا از جاش بلند شد وگفت :این چه حرفیه؟..حتما خسته ن.. یه دفعه دست مهران ول شد و داشت میافتاد که باباش سریع گرفتش..از زور خنده قرمز شده بودم..مامانم هی بهم سقلمه می زد که نخند زشته ولی مگه دست خودم بود؟.. شیر برنج که بود حالا شل و وارفته هم شده بود..قیافه ش واقعا دیدنی بود.. باباش از همه خداحافظی کرد و بردش بیرون..مامانش هم گونه ی من و مامی رو بوسید و یه خداحافظی زیر لبی کرد و رفت بیرون.. همین که پاشونو از خونه گذاشتن بیرون مامان رو به بابا گفت :رایان به نظرت مهران امشب یه جوری نشده بود؟.. بابا نشست رو مبل وگفت :چرا..اون مهران همیشگی نبود.. -- نکنه معتاد شده؟..اخه همه ش خمار بود.. بابا چیزی نگفت..هنوز لبخند رو لبام بود.. بابا نگام کرد..نگاهمو دزدیدم و فنجونارو جمع کردم.. بابا :مانیا.. دستم رو یکی از فنجونا خشک شد..اخه لحنش جدی بود..سرمو بلند کردم.. -بله.. --بشین.. مگه می شد رو حرفش حرف زد؟..نشستم.. مشکوک نگام کرد وگفت :بگو.. چشمام گرد شد.. -چی رو؟.. --بگو که کار تو بوده..مطمئنم تو فنجونش یه چیزی ریختی..وگرنه تا قبل از اینکه چاییشو بخوره حالش خوب بود.. سکوت کردم..هیچ وقت اهل دروغ گویی نبودم..در هیچ شرایطی.. --بهت گفتم بگو..می شنوم.. مثل همیشه با ارامش برخورد می کرد.. -خب..اره..کار من بود.. عصبانی شد..با تعجب نگاهش کردم.. --اخه دختره ی نادون این چه کاری بود که تو کردی؟..نگفتی ممکنه یه بلایی سرش بیاد؟.. ساکت بودم..خداییش یه جورایی پشیمون شده بودم و نه زیاد.. بابا هم راست می گفت..اگر یه بلایی سرش می اومد چی؟.. --دخترم تو که دیگه بچه نیستی..25 سالته..چرا دست از این کارات بر نمی داری؟.. مامان مداخله کرد وگفت :رایان بهتر نیست تمومش کنی؟..من مطمئنم مانیا پی به اشتباهش برده.. بابا به پشتی مبل تکیه داد وگفت :من که شک دارم..بار اولش که نیست .. --می دونم..شما کوتاه بیا.. بلند شد و خواست بره بالا که سریع از جام بلند شدم و صداش کردم.. -بابا.. سر جاش ایستاد..اروم برگشت و نگام کرد.. -معذرت می خوام.. --در یک صورت می بخشمت.. منتظر نگاهش کردم .. --زنگ می زنی وازشون معذرت می خوای..همین فردا.. مجبور بودم قبول کنم..چاره ی دیگه ای نداشتم..نمی خواستم بابا ازم دلگیر باشه :باشه چشم.. اروم سرشو تکون داد و خواست بره که گفتم :بخشیدین؟.. یه کلام گفت :اره.. بعد هم رفت بالا.. ******* صبح مجبور شدم زنگ بزنم و معذرت بخوام..مادر مهران هم چیزی نگفت .. فقط گفت: امان از دست شما جوونا.. ولی نمی دونم چرا با اینکه این بلا رو سرش اورده بودم زیاد هم پشیمون نبودم..میگم دیگه ..زیادی بدجنس بودم.. از هیچ کاری ابا نداشتم..همیشه شاد و شیطون و نترس و عاشق هیجان بودم.. شمیم می گفت :این اخلاق تو جون میده واسه تو ارتش..هم عاشق هیجانی هم دل نترسی داری.. خداییش خودم هم خیلی دوست داشتم وارد ارتش بشم ولی امکانش نبود..هم به خاطر بابام که هیچ جوری قبول نمی کرد..هم اینکه رشته م پزشکی بود و میخواستم تو یه بیمارستان مشغول به کار بشم.. مگه ارتش به پزشک احتیاج نداره؟..ولی بازم بابامو چکار کنم؟.. بالاخره شمیم زنگ زد و گفت که دایی مامانش با استخداممون موافقت کرده..انقدر ذوق کرده بودم که نمی دونستم چکار کنم.. وای خدا بالاخره به ارزوم رسیدم..پزشکی.. البته من 2 تا ارزوی بزرگ توی زندگیم داشتم..یکی اینکه یه روز پلیس مخفی بشم..یکی هم پزشک بشم.. به دومی رسیده بودم ..یعنی داشتم می رسیدم..ولی هنوز درحسرت ارزوی اولی مونده بودم.. یعنی میشه؟..هیجان..هیجان..بازم هیجان..عاشقش بودم.. -اهههههه. کی اینو روشن گذاشته؟ ای خدا... و با دستم گوشیمو پرت کردم بطوری که شارژش در اومد.. مامان: مانیااااااااا مانیییییی. پاشو دختر. اولین روز کاریته هاااااا -چی؟ سریع از جام بلند شدم به سمت دستشویی دویدم .. یه آبی به سر و صورتم زدم و بدو بدو لباس پوشیدم. یه شال سفید و یه مانتو مشکی و یه شلوار جین مشکی و کفشای سفید. اومدم بیرون از اتاق و رو به مامان گفتم: تو رو خدا همین یه امروز رو به صبحونه گیر نده. یه شکلات داد دستم و گفت: اینم صبحونه ات. فقط اون شالو بکن مگه میخوای بری مهمونی؟؟ - راست میگیااا یه مقنعه پوشیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت هشت بود. سریع سوار ماشین شدم و گازشو گرفتم تا اینکه رسیدم خونه شمیم اینا. شمیم تا چشمش بهم افتاد غرغر کرد : ای خاک بر سر خواب آلودت. یه بار عین آدم شب زود بخواب صبح هم زود بیدار شو پشت چشم نازک کردم براش و شکلات رو برداشتم تا بخورم. شمیم تا شکلاتو دید عین ندید بدیدا حمله کرد و از دستم گرفت..3 سوته خوردش.. منم سری به نشونه تاسف واسش تکون دادم. -قربون ادم نخورده..کجا جات کرده بودن؟.. ابرووش انداخت بالا :هیچ جا..ولی گشنه م بود.. وقتی رسیدیم دهنم وا موند. فکرش رو نمی کردم بیایم این بیمارستان. اما خب واقعا مستحقش بودم. درسم خیلی خوب بود و با نمره های عالی مدرکم رو گرفته بودم. از در بیمارستان رفتیم تو. شاید مسخره بیاد اما عاشق بوی بیمارستانم. همین که رفتیم داخل یه دکتر که موهاشو به صورت فشن داده بود بالا جلومون سبز شد. داشت با یکی از پرستارا سر دارویی که تجویز کرده بود، دعوا میکرد تا من رو دید..... لال شد!!! اون مات و مبهوت نگام می کرد ولی من اخم کردم.. شمیم سقلمه ای بهم زد و گفت: محو جمال یار شد! من مطمئنم چند روز دیگه باید اینو هم مثل مهران لالا کنی تا دست از سرت برداره....!!! لبخند زدم .. فکر کنم که اون دکتر جلف به خودش گرفت .. با یه لبخند ژکوند منو نگاه کرد و جلو اومد، عجب رویی داره ..!! دم گوش شمیم گفتم: شمیم بزن بریم..زودباش..... دوتایی سریع به سمت اتاق مدیر به راه افتادیم. ای جان طبقه هفتم یعنی آخر بود. ایول... چه حکومتی میکنه اینجا!!! شمیم برعکس همیشه ساکت بود نمیدونم چرا اما حتما یه مرگش بود...!! در اتاق رو باز کرد و رفتیم داخل. یه اتاق با دکور سفید و سبز. دقیقا رنگایی که تو بیمارستانا ازش بیش از حد استفاده میشه اما این خیلی شیک بود. سبز مغز پسته ای بود نه مثل اون سبز پررنگ بد ریختا. یه میز خوشگل که روش یه لب تاپ بود و یه مشت برگه هم مرتب کنارش و یه فنجون قهوه سمت راست و یه کتابخونه هم سمت چپ بود. به آهستگی سلام کردیم و با تعارف رئیس بیمارستان یا همون آقای کریمی نشستیم. آقای کریمی رو به شمیم گفت: شمیم جون چه خبر دایی؟ -خوبم دایی ..خبر سلامتی.. یک لبخند زد. --هنوز از دیدن اون صحنه ها ناراحتی؟؟؟ شاخ در آوردم... اون صحنه ها چیا بودن که شمیم دیده و باعث شده ناراحت بشه؟ شمیم فقط سر تکون داد و آقای کریمی خندید : از دست شما جوونا.. رو به من ادامه داد: خیلی خوش اومدید به بیمارستان ما. همین طور که دیدید ما اول پاکیزگی محیط واسمون مهمه بعد درمان. خودتون که با این چیزا آشنایید دیگه... یه مدت تحت نظر دکتر طهماسب کار می کنید و بعد از چند هفته خودتون بدون نظارت کسی به کارتون ادامه میدید. دکتر عمومی هستید؟؟ درسته؟؟؟ _ بله تو دلم گفتم: بد نیست... به این دکتر طهماسب میزنه یه پیرمرد مهربون باشه . یاد اون یارو فشن ژیگوله افتادم..از کجا معلوم دکتر بود؟؟ شاید... اههههه فکر کردن داره اون مو فشن؟ چقدرم لوس میزد بوی عطر شیرینش تا اون سر دنیا هم میومد! والا آقای کریمی نحوه ورود و خروج رو بهمون گفت و محلی که باید کارت میزدیم رو هم برامون توضیح داد بعد گوشی رو برداشت و به دکتر طهماسب زنگ زد و گفت تا یه ربع دیگه بیاد تا با هم آشنا بشیم .. بعد از تماسش فرم استخدام رو جلوی من و شمیم قرار داد. بعدش هم کمی در مورد حقوق صحبت کرد و قرار شد که از فردا شروع به کارکنیم. از در که اومدیم بیرون سریع دست شیمیم رو کشیدم و گفتم: دختر چه مرگته؟؟ چرا ساکتی؟؟ اون شمیم شیطون و فوضول و شوخ کجاس!؟!؟!راستی منظور داییت چی بود؟.. شمیم در حالی که سعی می کرد گریه نکنه گفت: دین...دین به خاطر سمی روحشو به شیطان فروخت .. _ شمیم جون صد بار بهت گفتم که این سریالو نبین. تو هنوز هم جزء زیر شونزده سالایی جنبه یه چیز ترسناک و هیجانی رو نداری!! --چه ربطی به ترسناک بودنش داشت؟؟؟ بدجنس! من بخاطر خوب بودن دین و اینکه دین قراره شیطان بشه گریه میکنم. البته سمی گناهی نداره که به خون شیطان وابستس!! -بسه حالا میخواد واسم فیلمو نقد کنه .. به سمت در آسانسور هلش دادم. وقتی رسیدیم پایین دم در همه زن بودن و تنها مردی که ایستاده بود همون پسر مزخرفه بود. اهمیت ندادم و نگاهمو به بیرون دوختم که به سمتمون اومد... کمال تعجب دیدم جلومون ایستاد..یه لبخند هم رو لباش بود..من محلش ندادم ولی شمیم خیلی سریع سلام کرد.. اونم نیشش بیشتر باز شد وگفت :سلام خانم..پرستار جدید شمایید درسته؟.. شمیم هم کم نذاشت یه لبخند پهن از اونا که نشون می داد در حال ذوق مرگ شدنه تحویلش داد وگفت :بله درسته..از کجا فهمیدید؟.. لبامو کج کرده بودم وبه مکالمات اون دوتا نگاه می کردم..منم اینجا بوق تشریف دارم دیگه.. --اخه امروز قرار بود یه خانم دکتر و یه خانم پرستار به پرسنل این بیمارستان اضافه بشه که همینجوری حدس زدم اون خانم پرستار شما باشی و.. نگاهشو به من دوخت و ادامه داد :اون خانم دکتر هم این خانم زیبا و اخمو باشن..سلام عرض شد خانم.. نگاه تندی بهش انداختم..چه پررو بود.. جواب سلامشو ندادم و به جاش با همون اخم نگاهش کردم وگفتم :شما که از همه چیز توی این بیمارستان اطلاع دارید لابد ابدارچی هستید یا شاید هم نظافتچی درسته؟.. لبخندشو جمع کرد..با غرور نگام کرد و گفت :نخیر خانم..بنده دکتر ارمین طهماسب هستم..متخصص مغز و اعصاب ..توی این بیمارستان مشغول به کارم.. یه کارت از تو جیبش در اورد و گرفت جلوم.. --این هم کارت ویزیت منه..از اشناییتون خوشبختم.. سرجام خشکم زده بود..وای یعنی سوتی از این عظیم تر نبود که من بدم؟..طرف دکتره اونم متخصص انوقت من جلوش وایسادم دارم کرکری می خونم؟.. یعنی من باید یه مدت زیر نظر این کار کنم؟..خدایا عذاب از این بالاتر هم بود که نصیب من بکنی؟.. خودمو نباختم و گفتم :خب اگر پزشک این بیمارستان هستید پس چرا لباس فرم تنتون نیست؟.. --چون منم مثل شما تازه رسیدم.. خب دیگه به معنای واقعی کلمه ضایع شدم رفت..دیگه چیزی نگو مانیا که خدای سوتی هستی.. --می خواین تخصص بگیرین؟.. حرکت کرد..من و شمیم هم پشت سرش رفتیم.. -بله ..منتها دوست ندارم بیکار بمونم.. میخوام در کنار درسم کار هم بکنم.. --خب خیلی خوبه..به جمع ما خوش امدید.. نه مثل اینکه بیخودی در موردش فکرای منفی می کردم..بر خلاف ظاهر جلفش مودب بود.. -ممنونم.. شمیم :من هم زیرنظر شما کار می کنم؟.. نگاهی به شمیم انداخت وگفت :شما زیرنظر هر کی که دوست داری می تونی باشی عزیزم.. لبخند رو لبای شمیم ماسید..به من نگاه کرد و ابروشو انداخت بالا که یعنی این چشه؟.. منم پوزخند زدم و رومو برگردوندم.. همین الان حرفمو پس می گیرم..این یارو یه چیزیش می شد..من و شمیم بیچاره رو بگو که می خوایم زیر دست این کار کنیم..همین اول کاری نباید بهش رو بدم..من از اوناش نیستم که بخواد باهام تیک بزنه.. کمی ما رو با محیط اونجا و پرسنل اشنا کرد..از برخورد های سبکش با پرستارا هیچ خوشم نمی اومد..واقعا ادم مزخرفی بود.. ******* 1 هفته ای می شد که توی این بیمارستان مشغول به کار بودم..شده بودم دستیار جناب دکتر طهماسب..هه..به هیچ وجه بهش رو نمی دادم..کاری بهم نداشت ولی از نگاه های گاه و بی گاهش روی خودم خوشم نمی اومد.. دختر مغروری بودم ولی اگر از کسی خوشم می اومد زود صمیمی می شدم..از این یارو بیزار بودم..نمی دونم چرا ولی هیچ حس مثبتی نسبت به این بشر نداشتم.. برای بی محلی هام هم چه دلیل بالاتر از چشم چرونیه اقا؟..هر روزی که تو بیمارستان بودیم من و شمیم با هم برمی گشتیم خونه..ولی اون روز ماشینم خراب شده بود و شمیم هم سرماخورده بود نیومد بیمارستان.. با تاکسی اومده بودم و باید با تاکسی هم بر می گشتم..وقتی اومدم بیمارستان دکتر طهماسب دید از تاکسی پیاده شدم.. وقتی ازم پرسید گفتم :ماشینمو دادم سرویس.. دیگه چیزی نگفتم و مشغول به کارم شدم..وقتی ساعت کاریم تموم شد و می خواستم برگردم خونه..روی پله ها خودشو بهم رسوند.. --تشریف می برید خانم محبی؟.. خوبه خودش می دونه بازم می پرسه.. -بله دارم میرم خونه.. به ماشین مدل بالاش اشاره کرد وگفت :بفرمایید..من می رسونمتون.. -نه مرسی..خودم میرم.. --باچی؟.. با الاغ مرتیکه..عجب سیریشیه ها.. -خب معلومه با تاکسی.. --خواهش می کنم بفرمایید..گفتم که می رسونمتون.. -منم گفتم خودم میرم.. لبخند رو لباش ماسید..ولی خودشو نباخت وسریع گفت :شما بیاید سوار شین یه عرضی داشتم خدمتتون.. مشکوک نگاهش کردم..یعنی داره راست میگه؟.. -چی؟.. --شما بیا سوار شو..اینجا که نمی تونم بگم..تو مسیر با هم صحبت می کنیم.. دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم..بیش از اندااااااااازه فضول نه ببخشید کنجکاو بودم.. ولی تردید داشتم که برم یا نه؟.. این حس کنجکاویم بدجور قلقلکم می داد.. -بفرمایید.. به طرف ماشینش رفت و دکمه ش رو زد..قفل در ها باز شد..بالاخره تردیدمو گذاشتم کنار و اون حس فضولیم که من بهش می گفتم کنجکاوی پیروز شد.. وقتی دید دارم میرم طرفش لبخند پهنی زد و نشست پشت فرمون..خواستم عقب بشینم که اصرار کرد جلو بشینم..جلو و عقب نداره می شینم دیگه.. نشستم جلو..حرکت کرد..ادرس خونمونو پرسید که بهش دادم.. -خب بگین.. --چی رو؟.. با تعجب نگاهش کردم..نکنه سرکاریه؟.. --همون عرضتون رو بفرمایید..چی می خواستین بگین؟.. لبخندش پررنگ تر شد وگفت :اهان..اره خب.. -اره خب چی؟.. نیم گاهی بهم انداخت و با اعتماد بنفس بالا گفت :من ازت خوشم اومده ..امروزی وفهمیده هستی..برای همین می خواستم ازت درخواست کنم با هم بیشتر اشنا بشیم..خیلی دوست دارم باهات دوست باشم.. اینطور که این مقدمه چینی کرد گفتم الان میگه کی با گل وشیرینی تشریف بیاریم خواستگاری؟..ولی سریع زد کانالی برفک نشون می داد..هه..دوستی؟..منظورش چی بود؟.. -میشه بیشتر توضیح بدین؟..گیج شدم.. --البته..چرا که نه؟..همونطور که گفتم من ازت خیلی خوشم اومده..می خواستم با هم ..خب چطور بگم..یه رابطه ی دوستی با هم داشته باشیم.. هنگ کرده بودم..نگرفتم چی گفت؟؟..با هم رابطه ی دوستی داشته باشیم.. یه دفعه بلند پرسیدم :چه جور دوستی؟.. از صدام ترسید و تو جاش پرید .. با تته پته گفت :هیچی..دوستی دیگه..یعنی صمیمی تر از این باشیم.. مشکوک نگاهش کردم و گفتم :دوست پسر و دوست دختر؟.. چون لحنم اروم بود مرتیکه سواستفاده کرد ..خندیدوگفت :اره..دقیقا همینه.. دسته ی کیفمو همچین تو دستم فشار دادم که تو دلم اروز کردم ای کاش به جای دسته ی کیفم گردن این مرتیکه ی بی چشم و رو تو دستم بود..خووووووردش می کردم.. سکوت کرده بودم که اونم به نفع خودش برداشت کرد و با لبخند گفت :عزیزم قبول کردی؟..می دونستم خودت هم دلت می خواد..م.. -خفهههه شوووووو.. همچین جیغ کشیدم که سریع فرمون رو چرخوند به راست و کنار خیابون نگه داشت..با چشمای گرد شده نگاهم کرد.. با خشم زل زدم بهش و داد زدم :مرتیکه تو پیش خودت چی فکر کردی که همچین پیشنهاد مزخرفی رو به من میدی؟..فکر کردی منم از اوناشم ..اره؟..هه..برو دنبال یکی مثل خودت.. تند تند گفت :ببین داری اشتباه می کنی..بذار برات توضیح بدم.. -ساکت شو..هر چی هی هیچی نمیگم و احترامتون رو نگه میدارم انگارنه انگار..از این ارامش من ..از سکوت من سواستفاده می کنید..خیلی پستین..خیلی.. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..محکم زدم به هم و رفتم اونور تا یه تاکسی بگیرم..از ماشینش پیاده شد و به درش تکیه داد.. یه پوزخند مسخره رو لباش بود و با غرور نگام می کرد..یعنی که "برو بی لیاقت".. یه دفعه جو منو گرفت داد زدم :بی لیاقت هفت جد و ابادته.. پوزخندش محو شد..چشماش گرد شد..لابد الان پیش خودش میگه :"این دختره خله؟..من که چیزی نگفتم".. با همون لحن گفتم :خل و چل هم خودتی فهمیدی؟.. یه تاکسی نگه داشت..سریع سوار شدم..لحظه ی اخر دیدم که چشماش از زور تعجب داشت از حدقه می زد بیرون..بی شعور.. انقدر اعصابم خورد بود که حد نداشت..کرایه رو حساب کردم و از تاکسی پیاده شدم.. جلوی خونه ی مادربزرگ شمیم ایستاده بودم..3 سال پیش پدر ومادر شمیم تو یه تصادف کشته شده بودند ویه برادر داشت که ازدواج کرده بود..شمیم هم اومده پیش مادربزرگش .. هر دو تنها بودند و اینجوری می تونستند تنهایی همدیگرو پر کنند.. معصومه خانم مادربزرگ شمیم .. زن فوق العاده مهربون و فهمیده ای بود..شمیم عزیز صداش می کرد من بهش می گفتم عزیز....واقعا مثل مادربزرگ خودم دوستش داشتم.. ناخواسته اخمام تو هم بود..هر وقت عصبانی می شدم اینجوری بودم..اولین چیزی که نشون می داد حسابی عصبانی هستم همین اخمای گره خورده م بود.. زنگ در رو زدم.. بعد از چند لحظه صدای گرفته ی شمیم رو از پشت ایفن شنیدم :کیــه؟.. -باز کن.. --اااا مانیا تویی؟..بیا تو.. در با صدای تیکی باز شد..وارد حیاطشون شدم..یه حیاط نه چندان بزرگ ولی پر از درخت و گل..عزیز عاشق گل و گیاه بود..همین که می اومدی توی حیاط یه حس خوبی بهت دست می داد..حس تازگی..حس طراوت..یه نفس عمیق کشیدم و اون طراوات و شادابی رو کشیدم توی ریه هام..وای که چه خوب بود..باعث شد کمی اروم بشم.. به طرف ساختمون رفتم..شمیم یه شال انداخته بود روی شونه هاش و توی بالکن ایستاده بود.. با دیدن من لبخند زد وگفت :سلاااام..خانم دکتر..احوال شما.. رفتم کنارش و باهاش دست دادم.. --سلام خانم پرستار..خوبی؟.. دستشو گذاشت پشت کمرمو همونطورکه می رفتیم داخل گفت :بهترم.. به اطرافم نگاه کردم ..پرسیدم :عزیز خونه ست؟.. --نه رفته بیرون..بشین..شربت می خوری برات بیارم؟.. -نه دستت درد نکنه ..فقط یه لیوان اب خنک بیار که عجیب داغ کردم.. یه کم نگاهم کرد وبعد با لبخند رفت تو اشپزخونه.. روی مبل نشستم و داشتم با دست بادمو می زدم که سینی به دست اومد بیرون..3 تا لیوان توش بود 2 تا شربت پرتقال و 1 لیوان هم اب که چند تا تکه یخ هم توش بود.. بی معطلی سر کشیدم..وای که چه خنک بود..جیگرم حال اومد.. -اخیـــش..وای دستت درد نکنه شمیم جون..خدا خیرت بده.. خندید وگفت :چی شده امروز انقدر عطش داری؟..اتفاقی افتاده؟.. با یاداوریه اتفاق امروز و حرف های دکتر طهماسب دوباره اخمام رفت تو هم.. دستامو مشت کردم و گفتم :به خدا اگر چاره داشتم گردنشو خورد می کردم..مرتیکه ی چلغوزه شیربرنج.. چشمای شمیم گرد شد..با تعجب گفت :چی میگی؟..کدوم مرتیکه؟.. -دکتر طهماسب رو میگم دیگه.. لبامو کج کردم و گفتم :مرتیکه اومده بهم درخواست دوستی داده..فکرشو بکن..کمه کم 30 سال رو داره اونوقت توی این سن دنبال دوست دختر می گرده..یکی نیست بهش بگه د اخه اگر مـــردی برو زن بگیر ..دوست دختر گرفتنت دیگه چه صیغه ایه.. دهان شمیم باز مونده بود..از چشم ها و حالت صورتش می خوندم که باورش نشده.. -باورت نشده هان؟..حقم داری.. --باز تو ذهن ادما رو خوندی؟.. -خب تابلوی که داری به این فکر می کنی.. --بی خیال از دکتر بگو..واقعا همچین پیشنهادی بهت داد؟.. -اره به خدا..اولش کلی صغرا کبرا چید که اره ازت خوشم اومده و امروزی هستی و اینا..منم تو دلم گفتم لابد می خواد خواستگاری کنه که اگر هم می کرد یه جوابی بهش می دادم که دیگه هوس ازدواج هم نکنه ..ولی از اونجایی که خیلی پررو تشریف داشت درخواست دوستی داد..اونم چی؟..نه دوستی معمولی اقا توقع داشت دوست دخترش بشم..وای که من موندم این همه اعتماد به نفس رو از کجاش میاره.. شمیم با خنده نگاهم می کرد.. --خب خب..بعدش چی شد؟.. -هیچی دیگه..تو که می دونی من تا طرفو نشورم نندازمش رو بند رخت تا خشک بشه که ولش نمی کنم..هر چی خواستم بهش گفتم و پیاده شدم..چند تا تیکه هم بارش کردم و سوار تاکسی شدم و اومدم اینجا.. با لبخند به پشتی صندلی تکیه داد وگفت :که اینطور..پس امروز ماجراها داشتی..ای کاش منم بودم.. -اگر تو بودی که دیگه سوژه تکمیل بود.. با اخم دستمو گرفتم جلوی دهانمو ادامه دادم :ا ا ا ا مرتیکه برگشته میگه یه عرضی داشتم خدمتتون بیاین سوار ماشین بشین تو مسیر بهتون میگم.. شمیم بلند زد خندید ..وسط خنده بریده بریده گفت :تو هم که..فضـــول..نتونستی جلوی خودتو بگیری نه؟.. نگاه تندی همراه با اخم بهش انداختم که اروم اروم خنده ش محو شد.. --خب حالا..همچین نگام می کنه انگار می خواد ادمو بخوره.. پشت چشم نازک کردم و گفتم :من فضول نیستم..فقط یه کوچولو کنجکاوم..این صد دفعه.. --یه کوچولو؟.. بهش توپیدم :پس چی؟.. --هیچی..همون یه کوچولو.. نفسمو دادم بیرون و با لب و لوچه ی اویزون گفتم :شمیـــم.. نگاهم کرد وگفت :هـــووم.. با صدای ناله مانندی گفتم :هوم و کوفت..میگما.. --بگو.. -دیگه دوست ندارم توی اون بیمارستان کار کنم.. رسما چشماش داشت از حدقه می زد بیرون.. --چی میگی تو؟..واسه چی؟.. -چه می دونم..با وجود اون دکتره ی ایکبیری دیگه دوست ندارم اونجا باشم..از نگاه هاش بدم میاد.. --فقط به خاطر اون می خوای کارتو از دست بدی؟..می دونی چقدر این در و اون در زدیم تا این کار گیرمون اومد؟..دختر تو می خوای ادامه تحصیل بدی وتخصص بگیری پس خیلی خوبه که تو یه همچین بیمارستانی و در کنار پرسنل کار بلدی مثل اینا کار کنی..می خوای این شانس رو از دست بدی؟.. کلافه شده بودم..راست می گفت ولی منم خیلی لجباز بودم و همیشه هم سر حرفم می موندم..اینم یکی دیگه از خصلت های نابه من بود.. -می دونم..همه ی حرفاتو قبول دارم..ولی بازم ببینم چی میشه..هنوز که تصمیمم جدی نیست.. بهم چشم غره رفت وگفت :امیدوارم جدی هم نشه..اینکار درست نیست..به پیشرفتت فکر کن نه دکتر طهماسب و نگاه های بیخودش.. سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم.. --کجا میری؟..شام باش.. -نه دیگه میرم..به مامان خبر ندادم میام اینجا..نگران میشه.. --باشه پس بهش سلام برسون.. -اوکی..راستی فردا میای بیمارستان؟.. --اره حالم خیلی بهتره..حتما میام..ماشین رو هم میارم.. -ای دستت درد نکنه..عزیز رو هم ندیدم از طرف من بهش سلام برسون..خیلی دلم براش تنگ شده.. -می موندی میدیدیش..اونم دلش تنگ شده.. -باور کن نمی تونم..ایشاالله یه وقت دیگه.. --باشه هر جور راحتی.. ******* سر میز شام بودیم که بابا پرسید :امروز چطور بود؟.. نیم نگاهی بهش انداختم وسرمو با غذام گرم کردم:خوب بود..مثل همیشه.. اروم سرشو تکون داد و سکوت کرد.. مامان گفت :امروز خانم سخاوت زنگ زده بود.. منتظر نگاهش کردم تا ادامه بده.. بابا گفت :برای چی زنگ زده بود؟.. مامان قاشق رو توی بشقابش گذاشت و شونه ش رو انداخت بالا.. --زنگ زده بود که بگه مهران هنوز روی ازدواج با مانیا اصرار داره.. به بابا نگاه کردم..دوست داشتم یه چیزی بگم ولی می خواستم ببینم بابا چی میگه.. مثل همیشه لحنش اروم و در عین حال محکم بود :ولی مانیا جوابشو داد.. --منم همینو گفتم..ولی خب..نمی دونم والا.. اینبار من دخالت کردم وگفتم :در هر حال جواب من منفیه..هر چقدر هم می خوان زنگ بزنن..جواب من همینه..نه.. هر دو نگاهم کردن ولی چیزی نگفتن.. از پشت میز بلند شدم وگفتم :من میرم تو اتاقم..کمی خسته م..شب بخیر.. مامان :تو که چیزی نخوردی دخترم؟.. -سیر شدم..مرسی.. زیر سنگینی نگاهشون از اشپزخونه اومدم بیرون.. روی تختم دراز کشیده بودم و به حرف های شمیم فکر می کردم.. حق با اون بود ولی با خودم عهد کرده بود که اگر یک بار دیگه دکتر طهماسب بخواد مزاحمم بشه بی برو برگرد از اون بیمارستان میام بیرون.. دختر لجبازی بودم و همیشه کار خودمو انجام می دادم و به کسی کار نداشتم که چی میگه و چی می خواد.. خودخواه نبودم ولی همیشه می گفتم که خودم برای خودم تصمیم می گیرم نه کس دیگه.. مغرور بودم و تا دلتون بخواد خود رای و لجباز.. ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و ازش پیاده شدم... امروز شیفت شب داشتم... وقتی میخواستم برم داخل بیمارستان یه لحظه ایستادم... یه نفس عمیق کشیدم... از ته دلم امیدوار بودم که دیگه این طهماسب به پر و پام نپیچه!! از در وارد شدم و به سمت رختکن بخش راه افتادم. بعد از تعویض سری به بیمارا زدم. سر آخرین بیماربودم که سرمو بلند کردم و دکتر طهماسب رو دیدم. خیلی جدی بهم چند تا کار گفت تا انجامش بدم. کم کم دارم امیدوار میشم!!! خوبه میتونم موقعیتم رو نگه دارم. یه لبخند محو زدم. خوشبختانه ندیدش!! بعد از چک آپ به سمت اتاقی که برای استراحت ما در نظر گرفته شده بود رفتم و قهوه ساز رو روشن کردم. طهماسب _ میشه برای منم بریزی.... عزیزم؟!؟!؟! جااااااااااااااااان؟!؟!؟! رو شو برم... مرتیکه یه لا قبا به من میگه عزیزم فکر کردم آدم شده... این ور و اون ور رو نگاه کردم و گفتم: عزیزتون؟؟؟ کجاست؟؟؟ طهماسب با پرویی تمام زل زد تو چشمام و گفت :همینجا..روبه روم وایساده.. با عصبانیت در حالی که اخم غلیظی روی پیشونیم نشسته بود بهش توپیدم :با اون لحن جدی که توی بخش ازتون دیدم فکر کردم آدم شدید اما ظاهرا اشتباه فکر می کردم.. -این چه حرفیه مانیا جان..چرا نمی خوای بفهمی ازت خوشم اومده؟.. تقریبا با صدای بلند گفتم :ساکت شین اقای دکتر..از خودتون شرم نمی کنین؟..واقعا که.. وقتی رد شدم قهوه ای رو که برای خودم آماده کرده بودم رو یه ذره کج کردم تا بریزه رو روپوشش... با دادی که کشید لبخند شیطانی زدم و از ته دلم ذوق کردم .. به سمت اتاق استراحت پرستارا رفتم تا یکم با شمیم حرف بزنم. وقتی رفتم تو فقط خودش بود ..کسی اون اطراف نبود... _ سلام شمی جون شمیم _ سلام.. بیا بشین.. بله!! خانم لپ تاپ جلوش بود و باز داشت سریال نگاه می کرد. لپ تاپ رو بستم و گفتم: جمع کن اینو..برات خبر دارم حرص درار.. شمیم_ مهم نیست. فصل جدید رو دیشب دانلود کردم از صبح تا حالا پاشم. قسمت آخر این فصله. تو رو جون شمیم... لپ تاپ رو کشیدم..از فیلم خارجش کردم و کامل خاموشش کردم.. امان ندادم که حرفی بزنه و همین طور تمام قضیه رو یه ضرب واسش تعریف کردم.. مات مونده بود.. بعد که کامل واسش تعریف کردم داد زدم: من دیگه اینجا نمی مونم!! با مسخرگی گفت :حتما!! یه جا بهتر از اینجا پیدا کن منم باهات میام ... خره از بهتره اینجا گیرت نمیاد... این طهماسب هم دست به سرش کن بره. -نچ. حتی نمیتونم یه لحظه هم تحملش کنم... تو بگو یه ثانیه... -- مانیا لوس نشو.. یه بار تو زندگیت بخاطر من کوتاه بیا... سرمو تکون دادم و یه جرعه از قهوه خوردم اما دیگه قابل خوردن نبود. یخ کرده بود. همشو تو سینک چپ کردم و روی صندلی نشستم ..به یه راه حل فکر کردم. --تو که اون فیلم رو کوفتم کردی.. پس بیا حداقل یه فیلم باحال با هم ببینیم.. اونجوری که دوست داری.. اکشن و پلیسی .. بدو تا سرپرستار نیومده گیر بده.. لپ تاپ رو دوباره روشن کرد و فیلم رو گذاشت. صحنه های اولش یکم لوس بود اما... پسره تو ارتش بود وقتی دیدن توان داره تا ماموریت های سنگین رو انجام بده آوردنش تو سازمان جاسوسی... یه سری تمرین باحال انجام می دادن. خیلی حال کردم .. در این راستا عاشق رئیس اون باند میشه. بعد از یه سری ماموریت برای کشور و عشقش می میره... یه جرقه زد تو سرم. خودش بود.. ارتش... من میرم توی ارتش تا به کشورم خدمت کنم. نمیتونم مامور بشم اما میتونم دکتر یا پزشک یار بشم.. جیغ خفه ای کشیدم که شمیم برگشت و گفت: چه مرگته ؟!؟!؟! بی مقدمه گفتم :نظرت چیه بریم تو ارتش؟ شمیم دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت: داغ کردی بدجور برو مرخصی بگیر. حالت خوش نیس... ارتش... این فیلمو دیدی هوایی شدی؟.. -نه جدی میگم .. از اینجا خیلی بهتره... حداقل برای من که آرزوم بوده.. تو هم که اختیار دست خودته.. هوم؟؟ شمیم نگاه عاقل اندرسفیهانه ای بهم انداخت و حرفی نزد. -شمیم... بخاطر من... باشه؟؟؟؟ تو اوکی بده بقیش با من.. --به شرطی که همه کارا رو خودت بکنی و واسه منم پارتی بازی کنی...!!! از خدا خواسته با خوشحالی گفتم : باشه...کاریت نباشه.. در حال ذوق مرگ شدن بودم. بلند شدم و شروع کردم به بشکن زدن که دیدم شمیم هی چشم و ابرو میاد. دستم رو گذاشتم جلو چشماش : شمیم... سیگنال بده... به تته پته افتاده بود. گفت: پشت سرت... وقتی برگشتم دهنم اندازه دروازه ی گاراژ باز مونده بود طهماسب با یه لبخند پهن بر و بر منو داشت نگاه میکرد. -- فکر کنم نظرت درموردم کم کم داره مثبت میشه!! از حرفش تعجب کردم : چی؟؟ لبخندش پررنگ تر شد وگفت : تو از اون گربه کوچولوهایی هستی که عادت داری با دست پس بزنی و با پا پیش بکشی!!! اول چند لحظه مات نگاهش کردم..وقتی خوب متوجه حرفاش شدم با حرص روم رو ازش برگردوندم... مرتیکه ی عوضی... هر چی هم بهش تیکه بندازم وبارش کنم بازم عین خیالش نیست... ایششششش.. وقتی سکوتمو دید گفت: بالاخره دمتو چیدم عزیزم.. زیر لب با خشم زمزمه کردم: عزیزم ننه اته!! لبخند زد و به ساعتش نگاه کرد..بی خیال گفت: باید به بیمارا سر بزنم... فردا میبینمت..!! از اتاق رفت بیرون.... تازه به خودم اومدم تقریبا داد زدم : بری دیگه برنگردی.. و آروم ادامه دادم: در هر صورت دیگه نمی بینمت!!! شمیم در حالی که به صندلی کناریش اشاره می کرد گفت: مانیا کمتر حرص بخور.. بیا بشین باید شرطامو برای رفتن به ارتش بشنوی!! نشستم :بفرمایید بانو.. --این قبول نیست... تو یه نمه رزمی بلدی... میتونی از خودت دفاع کنی اما من چی؟؟ باید به منم یاد بدی حداقل یه چیزی بلد باشم.. -مگه قراره بریم دزد و پلیس بازی کنیم؟؟ میریم که مجروح و بیمارایی که توی ارتش هستند رو درمان کنیم... با تعجب گفت : واقعـــــــــــــــــــــ ـــــا؟!؟!؟!؟! سرمو تکون دادم :واقعا.. پس چی فکر کردی؟؟ -- هیچی...خب من فکرکردم باید اینارو بلد باشم.. -نه فکر نکنم لازم باشه..من میرم به بیمارا سر بزنم. تو هم پاشو یه فعالیتی بکن!! از جاش بلند شد : باشه بابا پا شدم. -فعلا دستشو تکون داد :فعلا ********** چون تازه کار بودم تعداد بیمارام کم بود..سریع چک آپشون کردم ..همه ش به اینکه چطور بابا و مامان رو راضی کنم فکر می کردم. فقط دو تا فکر تو سرم بود... اول منطقی باهاشون حرف میزنم که این جواب نمیده و دوم اینکه ... !!! با فکر دومی لبخندی شوم سر تا سر چهرمو فرا گرفت. به ساعتم نگاه کردم. شیفت رو تحویل دادم و از شمیم خداحافظی کردم ..به سمت خونه راه افتادم اما قبلش یه سر به سوپر محل زدم و تا پامو گذاشتم خونه یه راست به سمت اتاقم پاورچین پاورچین رفتم و تا کسی متوجه ام نشه .. تو تختم شیرجه زدم و از زور خستگی به خوابی عمیق فرو رفتم. -بابااااااا --نه همین که گفتم. توی حال روی مبل درست روبه روی بابا نشسته بودم. واسش چایی بردم ..خودمو لوس کردم ..جریانو گفتم ..اما... هــــــی روزگار... صدای دادش همون لحظه روحم رو از تنم جدا کرد. باید ثباتم رو نشون می دادم. با حرص گفتم :من غذا نمیخورم تا ضعف کنم و بمیرم... بهتر از اینکه به خواستم نرسم...مگه چی ازتون خواستم؟..کار توی ارتش ارزوی منه بابا..نمیرم خودمو بکشم که میخوام به کشورم خدمت کنم.. بابا با اخم غلیظی نگاهم می کرد..پله های خونه را دوتا یکی به سمت اتاقم دویدم. *************** تسلیممممم دارم میمیرم از گشنگی... الان 4 روزه داخل اتاقم... مامانم کل 4 روز رو گریه کرده... آذوقه ام (همونایی که از سوپری سر کوچه خریده بودم)تموم شده... یعنی دو روز پیش تموم شد... به درک... من نمیرم بیرون... داد زدم: تا اجازمو نگیرم نمیام بیرون و .. همه ی دنیا از نظرم تاریک شد.... نمیتونستم چشمام رو باز کنم اما حس میکردم صدای دکتر طهماسب میاد که داره با بابا حرف میزنه... --حالش خوبه ..بخاطر اینکه چند روز غذا نخورده ضعف کرده بابا زمزمه کرد: مثل خودش لجبازه..!!! --ببخشید؟؟ - هیچی! کی بهوش میاد؟؟ -- به زودی.. میشه بپرسم چرا اینکارو کرد؟ -بابا با صدای جدی گفت :نه... . اصلا برای چی باید بدونید؟؟ -- من و دخترتون همکاریم ... یه مدت زیر دست من آموزش میدید..!! -یکم دیگه مشخص میشه.. دیگه صدای مکالمشون نیومد... صدای در اومد ..حضور یکیشون رو توی اتاق حس کردم. روی صندلی نشست. بابا بود که به خودش گفت: من نمیتونم با سرنوشتم بجنگم. نمیتونم... هیچ وقت نتونستم.. اما دلم نمیخواد دخترم ارزونی بشه و بره دست یه مشت نامرد.. نه ..اصلا دلم نمیخواد.. آهی کشید و سکوت کرد... و من دوباره به خوابی عمیق فرو رفتم... وقتی چشم باز کردم. تمام بچه های بخش دورم جمع شده بودن ..... -چه خبره دورم کردین.. برین اونور اکسیژن برسه... شمیم با حرص گفت : ما رو بگو دلمون سوخت اومدیم عیادت!!! به طرف در رفتن.. -کجا حالا؟؟ --میریم تا اکسیژن به خانوم برسه. -لوس نشو بیاین بینم. با لبخند به طرفم اومد. سها یکی از بچه های بخش گفت: چرا اعتصاب کردی؟؟ مگه مریضی؟؟ شمیم به جای من جواب داد : به یه دلیل سکرت!! بعدا همه میفهمن. خوشبحال خودم که نمیخواد اینقدر به خودم زجر بدم!! اروم زدم به بازوش تا خفه بشه و بیشتر چیزی رو لو نده!! دوست داشتم اول قطعی بشه بعدا میگفتم. با بچه یه کم شوخی و خنده کردیم. شانس آوردم وقتی بهوش اومدم دکتر طهماسب بیمارستان نبود وگرنه واویلا... در باز شد و مامانم اومد تو. قربونش برم چقدر تو این 4 روز شکسته شده. اومد سمتم و بغلم کرد .. زد زیر گریه و گفت: دختر این چه کاریه؟؟ -مامان ببخشید اما خیلی دلم میخواد برم ارتش.. مامان آهی کشید و گفت: ببخش کاش میشد کمکت کنم اما برعکس بقیه مادرا من رگ خواب پدرتو نمیدونم. از اول خیلی سرد بود. مثل دوست باهام رفتار میکرد.. - مامان... کافیه... چی میگی؟؟ بابا دوستت داره. یه آه عمیق تر کشید و گفت: ای کاش... -مامان شما موافقی من برم؟؟ --نه. حقیقتش نه!! اما دلم نمیخواد مثل این 5 روز پر پر بشی!! _ 5 روز؟؟ من فقط 4 روز رو اعتصاب کردم.. --یه روز کاملو تو بیمارستان بودی عزیزم. حالا پاشو این مانتو شلوارو تنت کن بریم خونه. به روش لبخند زدم و گفتم : چشم. همین که من و مامان پامون رو تو خونه گذاشتیم بابا یه دفعه جلوم ظاهر شد و منو محکم بغل کرد. جوری که داشتم له میشدم اما گذاشتم حسابی از اینکه دخترش سالم مونده لذت ببره!! دستم رو کشید و برد تو اتاقش... منو نشوند روی صندلی و جدی گفت: دیگه نبینم از این کارا بکنیاااا. دلم نمیخواد تنها یادگار زندگیم نابود بشه.. فهمیدی؟؟ و داد زد : آره؟؟ با ترس جواب دادم: ب..بله اما من سر حرفم هستم اما اگه نخواید قبول کنید ..بعدش..بعدش ..یه کار می کنم دیگه... --حقا که شبیه اونی!! شبیه کی؟..بابا از کی حرف می زد؟.. نفسشو داد بیرون وگفت :میفرستمت ..اما شرط داره.... یه جیغی کشیدم که گوش فلک کر شد...!! در حالی که مثل بچه ها از زور خوشحالی بالا و پایین می پریدم گفتم: الهی قربونتون برم..نوکرتونم دربست..چه شرطی؟؟ بابا به این حرکات بچگانه م لبخند کمرنگی زد وسرشو تکون داد.. --تعهد بده. نیاز نیست کتبی باشه.. شفاهی ..اما باید بهش عمل کنی! -چشم. نشستم سر مبل اون سمت اتاق و با صدایی رسا گفتم: - من مانیا محبی فرزند رایان محبی تعهد میدهم که اونجا فضولی نکنم و فقط سرم به کار خودم تو پزشکی و دوا درمون ملت... ( با چشم غره ای که بابا رفت اصلاحش کردم) منظورم همان جوانان سرباز وطن بود !! --خوبه -بابا --جان بابا.. -کی پارتی بازی رو آغاز میکنی؟؟ بابا جدی گفت :وقت گل نی! بچه تازه همین امروز اجازتو دادم! -ددی جون؟؟.. خندید :باز چیه؟؟ -شمیم رو از قلم نندازیا... --خیلی خب.. حالا برو یکم استراحت کن جون بگیری.. راست می گفت هنوز ضعف داشتم. با اجازه ای گفتم و به سمت اتاقم راه افتادم .. از گوشه چشم متوجه مامان شدم که چقدر افسرده شده!!تو خودش بود.. ************ امروز دو روز بعد از مرخص شدنمه. تقریبا خوب شدم اما هنوزم زیاد تر از حد معمول غذا میخورم تا اندامم اکی بشه.. آخه خیلی لاغر شده بودم. دیروز بابا گفت امروز بهم میگه که کی برم پادگان و اصلا کدوم پادگان برم... کاش یه افسر خوشمل بیفته تو تور من... الهی آمین... بعد به خودم تشر زدم :مانیااااااا بذار پات برسه به اونجا بعد رویاهای رنگین کمونی ببین..اونجا باید بری مداوای مریضا نه اینکه بشینی واسه افسرا نقشه بکشی..حیا کن دختر.. - چشم..مانیا هست و حیاش.. مامان رو به روی تلویزیون نشسته و فیلم هندی نگاه میکنه و همین طور گریه میکنه.. من نمیدونم این اشکا مال فیلمن یا مال افسردگی اخیرش؟!؟! همیشه رفتار مامان و بابا سرد بود اما نه به این شدت... همشم تقصیر باباس... هیچ وقت دعوا نمی کنن اما این سردیشون از صدتا دعوام بدتره... الان طرفای عصره و نزدیکه که بابا برسه خونه.. شمیم هم که امروز صبح اینجا بود و برای ناهارم موند اما باید میرفت... یه سری کار اداری داشت. در باز شد و بابا اومد تو. منم همزمان شروع کردم به خوندن آهنگ: اونجا کیه؟؟ کیه؟؟ پشت دیوار کیه؟؟ سایشو من میبینم سلام بر آقای آقاها و پدر پدرها... چه خبرا؟؟ و آروم ادامه دادم: شرکت با منشی های خوشگل خوش می گذره؟ خندید و گفت: شیطون بابا... نمک نریز!! ببینم کی میخواد به ما شیرینی کار جدیدشو بده... -بابا پارتیت کارشو کرد؟؟؟ آخ جون!! بغلش کردم و با ذوق گونه ش رو بوسیدم..... --قربونت برم شیرینی نخواستیم..همون چایی کافیه.. -چشممممم... به سمت آشپزخونه قدم برداشتم .. مامان رو دیدم که به ستون پذیرایی تکیه داده بود و ما رو تماشا میکنه... سکوت کرده بود.. به روش لبخند زدم که اونم با لبخند جوابمو داد.. واسه ی بابا چایی ریختم و با شیرینی بردم... یه عالمه در مورد کار و اینکه کجاس و اینا سیم جیمش کردم و در آخر همه رو به شمیم گزارش کردم .. بابام رو قد جونم دوست داشتم ..خیلی زیاد و ازش ممنونم که موافقت کرد...!! خیلی!!! می دونستم واسه ش سخته ولی به خاطر اینکه عاشق دخترش بود و نمی تونست رنجش و ناراحتیشو ببینه مجبور شده بود قبول کنه.. تلفنی قرار داد رو کنسل کردم... قرار شده بود فردا برم جایی که همیشه آرزوشو داشتم... وای خدا جون....!! صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم..با چشمای خمار روی تخت نشستم و توی موهام دست کشیدم..از بس ذوق وشوق امروز رو داشتم دیشب خوابم نمی برد.. خمیازه کشیدم و از تخت اومدم پایین و از اتاق رفتم بیرون.. همه جا ساکت بود..یعنی بابا اینا هنوز خوابن؟.. رفتم توی دستشویی وچند تا مشت اب سرد به صورتم زدم تا هم پوف چشمام بخوابه هم از خماری در بیام.. از توی اینه به صورتم نگاه کردم..دوباره با یاداوریش ذوق کردم..وای خداجون تو چقدر خوبی..یعنی به همین سرعت وارد ارتش میشم؟.. می دونستم اگر دوست بابام پارتیمون نمی شد حالا حالاها باید می دویدیم ..مگه به همین اسونی بود؟.. ولی خب خداروشکر که از این نظر همه چیز حل بود.. از دستشویی اومدم بیرون..رفتم توی اشپزخونه..بابا و مامان سر میز نشسته بودن و صبحونه می خوردن.. با دیدنشون لبخند زدم و سلام کردم.. بابا :سلام دخترم..صبحت بخیر.. مامان :سلام عزیزم..صبح بخیر..بشین تا برات صبحونه بیارم.. -قربونت برم مامان..وای نمی دونید چقدر هیجان دارم.. بابا لبخند محوی زد وگفت :امروز جهت اشنایی میرید اونجا..از هر روزی که خودشون اعلام کردن مشغول به کار میشین.. با لبخند سرمو تکون دادم .. داشتم لقمه می گرفتم که بابا صدام کرد.. --مانیا.. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.. -بله بابا.. با لحن جدی گفت :قولت رو که فراموش نکردی؟.. -معلومه که نه..مانیا و قولش.. دستاشو گذاشت رو میز و گفت :خوب گوش کن ببین چی میگم مانیا..من هنوزهم راضی نیستم تو بری تو ارتش..می دونم هدفت خدمت به کشور ومردمه..ولی اینها به کنار ..تو دخترمی..پاره ی تنم..گذاشتم پزشکی بخونی وپیشرفت کنی..توی این راه سرافرازم کنی..حالا که تو اوج موفقیت هستی میگی می خوام برم تو ارتش..تو یه دختر جوونی..خام و بی تجربه ای..فکر می کنی محیط اونجا هم مثل محیط اطرافمونه.. از روی شناختی که ازت دارم مطمئنم فکر می کنی اونجا درست مثل محیط بیمارستانی هست که توش کار می کنی..ولی مانیا..دخترم..اونجا با تموم جاهایی که تا حالا دیدی و رفتی فرق می کنه..خودم به چشم دیدم..درسته الان جنگ نیست و خیالم از این بابت راحته ولی تو یه دختری..می خوای بری قاطی یه مشت مرد..درسته پزشکی خوندی و وظیفه ی توست که به مرد و زن کمک کنی وجنسیتشون برات فرقی نمی کنه.. ولی اونجا ارتشه..یه محیط سخت..جدی و با قانون خاص خودش..من دوست داشتم تو همینجا باشی وبه درست ادامه بدی و تخصص بگیری..ولی تو اینو نمی خوای..تنها هدفت اینه که وارد ارتش بشی.. میگی از بچگی عاشقش بودی چون توش هیجانه..ولی دخترم اگر الان هم تنها به هیجانش فکر می کنی نه به خدمتش..منصرف شو.. چون این راهی که میخوای در پیش بگیری تهش هیچی جز بدبخت کردن خودت و خانواده ت نیست.. می شناسمت..می دونم با اینکه می خوای خودتو محکم جلوه بدی ولی از تو شکننده ای..به همه ی جوانب توجه داشته باش..بعد تصمیم نهاییت رو بگیر.. من و مامان تو سکوت نگاهش می کردیم..همه ی حرفای بابا رو قبول داشتم..همیشه اینطور بود..بابا هیچ حرفی رو اشتباه نمی زد..همیشه همه ی حرفاش به جا بود.. ولی من تصمیمم رو گرفته بودم..حتی اگر هم اشتباه باشه بازم میخوام این ریسکو بکنم.. دلم از این همه یکنواختی زده شده..یه کم هیجان..یه محیط جدید..می تونه راضیم کنه.. بابا از روی صندلی بلند شد..خواست از اشپزخونه بره بیرون که صداش زدم.. -بابا.. ایستاد..اروم برگشت و نگاهم کرد..توی نگاهش یه غمی بود..یه غم مبهم و گنگ.. با اطمینان کامل گفتم :من تصمیمم رو گرفتم..وارد ارتش میشم.. به راحتی دیدم که کلافه شد..نفس عمیق کشید و روشو برگردوند.. صدای لرزانشو شنیدم :برو به شمیم زنگ بزن..خودم می رسونمتون.. بعد هم با قدم های بلند از اشپزخونه رفت بیرون.. به مامان نگاه کردم..چشماش به اشک نشسته بود..نگاه اون هم غمگین بود..منم بغض کرده بودم..ولی از اونجایی که خیلی سرسخت بودم و احساساتمو بروز نمی دادم ..باهاش مبارزه کردم و نذاشتم بشکنه.. از جام بلند شدم وسر مامان رو تو بغلم گرفتم.. -الهی قربونت برم..مامان جان چرا گریه می کنی؟.. با گریه گفت :خیالم راحت بود پسر ندارم که بعد خواست بره سربازی از دوریش دق کنم..ولی وضع ما بدتر شده..حالا دخترم داره میره تو ارتش.. از این حرفش خنده م گرفت.. لبخند زدم وگفتم :عزیزدلم..مامان خوبم..چقدر تو مهربونی.. جلوش زانو زدم وگفتم :فکر کن منم یه مردم..مگه چیم کمه؟.. گارد گرفتم و با لبخند گفتم :کاراته که بلدم..10 تا مردو حریفم.. زبونمو اوردم بیرون وگفتم :اینم زبونم..10 تا مرده دیگه هم روش..همه رو از دم حریفم..خدا این زبون و این حرفه رو که بیخود بهم نداده..اینجور جاها به دردم می خوره..پس بدون یه مرد بار اوردی نه یه دختر ناز نازیه مامانی.. با این حرفام اشکاشو پاک کرد ولبخند گرم ومهربونی زد.. دستاشو گرفتم تو دستم و اروم بوسیدمشون.. به سرم دست کشید و پیشونیمو بوسید.. --خدا پشت وپناهت باشه دخترم..برای سلامتیت دعا می کنم.. -همین برای من کافیه مامان..منم در عوض قول میدم دخترخوب وخانمی باشم و اونجا افسرارو اذیت نکنم.. اروم به شوخی زد به بازومو گفت :شیطــون..حیا کن دختر.. زدم زیر خنده وگفتم :باشه چشم..حیا هم می کنم..ولی هر کی خواست اذیتم کنه یه امپول خانواده مهمونش می کنم..اینکه دیگه حیا نمی خواد.. مامان هم با من خندید..نگاهش کردم..چقدر مهربون بود..دلم براشون تنگ می شد..هم مامان و هم بابا.. واینجوری شد که من و شمیم قدم به راهی گذاشتیم پر ماجرا.. ماجراهایی که هم خوب بود و هم..بد.. اره خب..همیشه که ادم نباید منتظر شرایط خوب و ایده ال باشه.. این راهی که توش قدم گذاشته بودم..حامل حوادث زیادی بود..حوادثی تلخ و شیرین که باید باهاشون روبه رو می شدم.. به هر حال اش کشک خالمه..بخورم پامه نخورم بازم پامه.. پس برو که رفتیم مانیا خانم.. پیش به سوی هیجان.. سر راه شمیم رو هم سوار کردیم..هر دو عقب نشسته بودیم..بابا سکوت کرده بود..هیچی نمی گفت.. راه طولانی بود..ولی بالاخره این مسیر هم مثل خیلی از مسیرهای دیگه طی شد وبه مقصد رسیدیم.. بابا جلوی دژبانی نگه داشت.. --همینجا بشینین.. الان میام.. از ماشین پیاده شد..دو تا سرباز جلوی در ایستاده بودند..بابا به طرفشون رفت..داشت باهاشون حرف می زد..یه کاغذ از توی جیبش در اورد و نشونشون داد.. شمیم :مانیا اینجا زنم پیدا میشه؟.. -خب معلومه..توی ارتش زن هم هست دیگه.. --ولی فکر کنم پایگاهشون با اینجا فرق می کنه..نکنه مارو بفرستن اونجا؟.. -نه بابا..دوست بابام گفت اول برای اونجا اقدام کرده ولی چون اشنا نداشته قبول نکردن..ولی اینجا یکی اشناش بوده تونسته پارتیمون بشه..همینجا هستیم.. --ولی اینجا پر مرده..راهمون میدن؟.. نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداختم وگفتم :خب دیوونه اگر نخوان راهمون بدن که نمیگن پاشین بیاین.. --ولی من استرس دارم.. -توی اون بیمارستان کوفتی پیش یه مشت دکتر مرد می چرخیدیم استرس نداشتی اینجا داری؟.. ابروهاشو کشید تو هم وگفت :خب چکار کنم؟..دست خودم نیست..نمی دونم چرا دلشوره گرفتم.. --پنیری که صبح خوردی زیادی شور بوده..یه امروز رو عسل می خوردی شیرین بزنه.. پشت چشم نازک کرد وچیزی نگفت.. بابا به طرفمون اومد..سوار شد.. -چی شد بابا؟.. --هیچی حل شد.. -می تونیم بریم؟.. --اره.. -وای مرسی..شمیم پیاده شو.. بابا :نمی خوای همراهتون بیام؟.. -وا بابا جون مگه می خوایم بریم مدرسه که بدرقه مون کنی؟..نه خودمون میریم.. --خیلی خب خانم بزرگ..بیا بگیر.. همون برگه رو به طرفم گرفت.. --اینو حتما نشون فرمانده بده.. -باشه چشم..خداحافظ.. -مواظب خودتون باشید..خدانگهدار.. شمیم هم خداحافظی کرد واز ماشین پیاده شدیم..بابا صبر کرد تا از دژبانی رد بشیم بعد رفت.. من که ریلکس بودم ولی شمیم می لرزید.. -چته؟..چرا رفتی رو ویبره؟.. --وای هیچی نگو مانیا دارم سکته می کنم.. با تعجب نگاهش کردم..رنگش پریده بود.. وارد محوطه شده بودیم..هیچ خبری نبود..ساکته ساکت.. کنار دیوار ایستادیم..یه در کنارمون بود..سرک کشیدم..درش شیشه ای بود..کسی توی اتاق نبود.. رو به شمیم گفتم :شمیم اگر پشیمون شدی می تونی برگردی.. --دیوونه شدی؟.. -نه دیوونه نشدم..دختر داری پس میافتی..انگار می خوان ببرن اعدامت کنن..چرا اینجوری می کنی؟.. --من هر وقت وارد محیط جدیدی بشم اینجوری میشم..خودت که می دونی.. -وا..چه حرفا..توروخدا خودتو کنترل کن..بریم تو ابرومون رفته ها.. با حرص گفت :مگه دست منه؟.. منم حرصم گرفته بود.. گفتم :پس دست ننه ی منه؟.. --بی تربیت.. -همینی که هست..بیا بریم الکی اینجا داریم وقتمون رو هدر میدیم.. با سرعت به طرف در رفتم که یهو باز شد خورد تو صورتم ..واااااای سرم..اخ اخ.. صورتمو با دست گرفتم و برگشتم ..دست شمیم رو گرفتم.. همونطور که اخ و ناله می کردم گفتم :وای شمیم مردم..تو روحت صلوات..د اخه چرا بی هوا درو باز می کنین..این دره چرا به طرف بیرون باز میشه؟..ای ای..سرم.. همین طور چشمامو بسته بودم و اه و ناله می کردم..استین لباس شمیم رو هم گرفته بودم و می کشیدم.. به پیشونیم دست کشیدم وگفتم : به حمدالله لال شدی؟.. صدای نگران شمیم رو شنیدم :مانیا.. -هوم؟.. --توروخدا چشماتو باز کن.. صداش انقدر نگران بود که نخواستم اذیتش کنم..اروم چشمامو باز کردم..با دیدن کسی که رو به روم وایساده بود چشمام از حدقه زد بیرون..این دیگه کیه؟..شبیه شمیم که نیست.. یه افسر با لباس فرم در حالی که اخم فوق العاده غلیظی به چهره داشت درست رو به روم وایساده بود.. با خشم غرید :ول کن.. من که همیشه ریلکس بودم و کم نمی اوردم از صداش ترسیدم و با تته پته گفتم :چ..چی رو؟.. دستشو کشید..با تعجب نگاهش کردم.. -ای وای خاک به سرم..استین شما تو دست من چکار می کرد؟.. جوابم همون اخم غلیظ بود.. --چی می خواین؟..مگه نمی دونین اینجا جای خانم ها نیست؟.. دوباره برگشته بودم تو جلد اصلی خودم..بی خیال..افسره که افسره..منم دکترم..این به اون در..اونم چه دری..دلیل از این محکم تر؟..والا.. حق به جانب جوابشو دادم :اینکه اینجا چکار می کنیم رو فقط به فرمانده میگم..بله می دونیم خانم ها نمی تونن بیان اینجا ولی ما می تونیم چون مجوز داریم.. دستشو اورد جلو و گفت :ببینم.. به شمیم نگاه کردم..بهش اشاره کرد یعنی بده دیگه..ولی من سرتق تر از این حرفا بودم.. -گفتم که فقط به فرمانده نشون میدم.. نگاهش خیلی جدی بود.. --بسیار خب..برو نشون بده.. از همون دری که باز بود رفت تو.. شمیم نفسشو داد بیرون وگفت :دختر خودم که داشتم سکته رو می زدم اینو دیدم تا لب مرز هم پیش رفتم..چرا انقدر اخمو بود؟.. -از شانس من و توهه دیگه..همیشه دست چین شده هاش می خوره به پستمون.. --تا یه خرابکاری دیگه به بار نیومده بیا بریم.. -وای شمیم سرم داره می ترکه..کی بود درو باز کرد؟.. --یه سرباز بود..تا تورو دید در رفت.. -چرا؟.. --نمی دونم والا.. نکنه اینجا واقعا زنا رو راه نمیدن من و تو رو اشتباه فرستادن؟.. -فکر نکنم..بریم تو معلوم میشه.. --باشه بریم.. در اتاق رو باز کردیم و رفتیم تو.. یه محیط کاملا اداری بود. نه گلی نه منگلی!! خیلی ساده و شیک. یه میز و یه صندلی چرخدار چرم پشتش و 6 تا صندلی هم دور تا دور اتاق و یه سر دیگه اتاق هم یه در بود که بدجور محافظ شده بود. چندتا قفل زده بودن بهش و آهنی بود و صد البته ضد سرقت. یه میز هم وسط اتاق بود. خیلی متین و آروم سلام کردیم و سر جامون نشستیم. فرمانده که مردی میانسال با چهره ای جدی و خشک بود جواب داد و رو به من گفت: شما باید خانم محبی باشید؟؟ از آشناییتون خرسند شدم. -بله من مانیا محبی هستم و اینم دوستم شمیم متین. ما هم از آشنایی با شما خرسندیم فرمانده! فرمانده جدی تر شد و ادامه داد: اینجا هم مثل بیمارستانی که توش کار می کردین مقررات داره. یه مقرارت فوق العاده سخت..یعنی می تونم بگم صدبرابر سخت تر و جدی تر از محیط کار قبلیتون ..باید سرتون به کارتون باشه واز شوخی و شیطنت هم خبری نباشه. هر لحظه ممکنه موقعیت اضطراری بشه و شما باید تو حالت آماده باش باشید. محل کار شما بهداری تو پایگاهه. پشت این ساختمون هم اقامتگاه شماست. شما امروز رو میرید خونه و وسایل مورد نیازتون رو برمیدارید اینجا و از فردا کارتون رو شروع می کنین.درضمن تاکیــد می کنم که من از شما یه رفتار سنگین و محکم می خوام..اینجا یه محیط مردونه ست و با توجه به اینکه شما نظامی نیستید ورود خانم ها ممنوعه..ولی چون اقای ارسته سفارش شما رو کرد و گفت توی کارتون توانا هستید من قبول کردم..اگر کوچکترین بی مقرراتی ازتون ببینم اخراجین..وظیفه ی شما نجات جون افراد این پایگاست..درضمن تو تمام عمیلیات های ما هم حضور دارین.. رو به من ادامه داد: شما به عنوان پزشک یار و دوستتون هم پرستار. وای چقدر حرف زد..مخم سوت کشیـــد..چقدر مقرراتیه..یعنی یه لبخند کوچولو هم ممنوعه؟..من که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم.. به شمیم نگاه کردم..سیخ سرجاش نشسته بود وسرشو انداخته بود پایین.. اینو چه زود جو گرفته از الان داره مقرراتو رعایت می کنه..عین دانش اموزای باادب ومثبت نشسته بود رو صندلی و جم نمی خورد.. کرمم گرفت ..با ارنج محکم و البته نامحسوس زدم تو پهلوش..یه اخ بلند گفت و با اخم نگاهم کرد.. فرمانده زیر چشمی نگاهمون کرد و با اخم سرشو تکون داد..حتما پیش خودش میگه..(سالی که نکوست از بهارش پیداست).. زیر لب گفتم :کامــــلا درسته.. --چیزی گفتین؟!.. سیخ نشستم وگفتم :نه نه..چیزی نگفتم.. دوباره سرشو انداخت پایین..داشت تو کشوی میزش دنبال چیزی می گشت.. شمیم کنار گوشم گفت :باز تو ذهن ادما رو خوندی؟.. -دست من نیست..یهو اینجوری میشم.. سکوت کرد..نگاه هر دومون به فرمانده بود.. از توی کشوی میزش یه برگه گرفت سمت من و یکی سمت شمیم. برگه استخدام بود. استخدام برای یک سال... هوم... بد نیست!! یه سال...!! چه تغییراتی بکنه زندگی من!!! برگه رو پر کردم و تحویل دادم. همون موقع داد زد: سرباز رحیمی.. منو میگی اون وسط قبض روح شدم!!چه صدایی داره..منم با در وپنجره ها لرزیدم.. به سرعت یه پسر تو لباس فرم اومد تو اتاق و پاشو محکم کوبید زمین. عاشق این کار بودم. --خانم ها رو تا بهداری همراهی کن و اقامتگاهشون رو نشونشون بده سرباز بلند و رسا گفت :بله قربان و باز محکم پاشو کوبید زمین. پشت سرش به راه افتادیم. تو گوش شمیم گفتم: خدایی جای باحالی نیست؟؟ -- اگه منظورت اون جیگریه که بهش خوردی میتونم بگم صد درصد!! -کوفت --مگه دروغ میگم؟ با اینکه اون لحظه زهره ترک شدم اما دلم میخواست جای تو بخورم بهش..از همون اولم هر چی شانسه خوب بود قسمت تو می شد..کوفتت بشه.. -کور شود چشم هر ان کس که نتواند دید.. --رو که رو نیست..سه پایه ست.. -پایه ی چهارمشم تازه جوش دادم..بگو چهارپایه عزیزم.. شمیم با لبخند گفت :کم نیاری؟.. خندیدم وگفتم :نه ابجی.. سرباز : بفرمایید از جلوی در کنار رفت. یه ساختمان کوچیک و تمیز بود... همونطور که وارد میشدی متوجه 10 تا تخت میشدی که با پرده از هم جدا شده بودن و یه سمت دیگه ساختمان یه راه پله رو به بالا بود و قسمت پذیرش کنارش قرار می گرفت. از قسمت پذیرش یه مرد مسن اومدم سمتمون. اون موهای جوگندمی و چهره ی ارومش..قیافشو مهربون نشون می داد. اومد سمتمون و رو به ما گفت: سلام خوش آمدید. من دکتر حمیدی هستم. -سلام. من هم مانیا محبی هستم و قراره که دستیار یکی از دکترا بشم. --تنها دکتر اینجا منم. خوشبختم که قراره با شما همکار شم. - همچنین. دکتر حمیدی به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: طبقه بالا هم محل استراحت و رفع خستگیتون وسط کاره و همچنین محل تعویض لباس و کمد داروهای خاص ..شوخی و خنده و بریز و بپاش هم نداریم. آقای خالقی بیاید همراهیشون کنید... یه مرد از پشت میز پذیرش اومد سمت ما قیافه خیلی سردی داشت. از جو اینجا واقعا خوشم اومد. خوشحال بودم که مجبور نیستم افرادی مثل اون طهماسب رو تحمل کنم!! آقای خالقی : سلام. بفرمایید.. من و شمیم زیرلبی جوابشو دادیم.. به سمت طبقه بالا حرکت کرد و ما هم دنبالش راه افتادیم. طبقه بالا 2 تا تخت بود و چند تا اتاق... به اتاق اولی اشاره کرد و گفت: اینجا اتاق خانم هاست و کناریش مخصوص آقایون... گوشه سالن رو نشون داد و ادامه داد: سرویس بهداشتی... کنارش هم محل استراحت... شمیم پرسید : احیانا محل استراحت زنونه مردونه نداره؟؟ خالقی یه نگاه غضبناک بهش کرد و گفت: نخیر... تشریف ببرید تو اتاق تا با بقیه آشنا شید... اوهو چه خشنه..مگه شمیم چی گفت؟..والا.. این دفعه ما جلو میرفتیم و آقای خالقی پشت سرمون میومد... وقتی وارد اتاق شدیم چشممون به 2 تا زن 2تا مرد افتاد... هر 4 تاشون با دیدن من و شمیم بلند شدن و سلام کردن. گفتم: سلام من مانیا محبی ام و از دیدنتون خوشحالم... قراره دستیار پزشک باشم و دوستم هم پرستار.. تک تک ابراز خوشحالی کردن و خودشون رو معرفی کردن. یه خانم که نسبت به بقیه مسن بود و تقریبا 41 سال میزد گفت: من خانم شکوری هستم و تقریبا با سابقه ترین فرد اینجا... یه دختر که همسن شمیم بود گفت: منم سعادتم و دو مرد دیگه هم خودشونو اعلایی و حق دوست معرفی کردن.. بعد از آشنایی با محیط ..از اونجا خارج شدیم و یه نگاه کوتاه هم به ساختمان که قرار بود توش اقامت داشته باشیم انداختیم .. قبل از اینکه بیایم بیرون فرمانده بهمون گفت که حق اوردن موبایل و لپ تاپ به داخل پادگان رو نداریم.. ما هم اطاعت کردیم..ولی بیچاره شمیم انگار بدجور خورده بود تو ذوقش..لپ تاپ و موبایل به جونش بند بود.. شمیم دستی برای تاکسی تکون داد. به سرعت یه تاکسی کنار مون توقف کرد و ما هم سوار شدیم... شمیم گفت: هی مانی جای باحالی بود اما خیلی خشن بودن .. آقای خالقی خیلی سرد بود... حالمو گرفت منم حالشو گرفتم.. حقش بود..درضمن چرا نمیذارن موبایل و لپ تاپ بیاریم؟.. -مگه خونه خاله ست؟..اینجا مقررات خودشو داره.. --ولی من بدون لپ تاپ و موبایلم طاقت نمیارم.. -چاره ای نیست.. با حرص گفت :همه ش تقصیره تو ِ..منم دارم چوب کارای تورو می خورم..اه.. از کارای بچگانش خندم گرفته بود.. ترجیح دادم سکوت کنم..درکش می کردم.. شمیم جلوی خونشون ازم خداحافظی کرد و پیاده شد .. وقتی رسیدم کسی خونه نبود مامان یه نامه گذاشته بود روی در یخچال. برش داشتم و با صدای بلند خوندمش: --من رفتم خونه شمیم اینا. خواستی بیا اگرم خسته ای بخواب. غذا برات گذاشتم تو یخچال. غذا رو از تو یخچال آوردم بیرون و گذاشتم تا گرم بشه. بعد از خوردن ناهار رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم .. از خستگی حتی نتونستم به اتفاقای امروز فکر کنم... -------------------------------------------------------------------------------- با احساس اینکه یه نفر داره تو موهام دست میکشه چشمام رو باز کردم. نور چشمام رو زد. دوباره بستمشون. صدای مامان بود که میگفت: عروسکم داری میری؟؟ فدات شم این چه آشی بود که تو کاسمون ریختی آخه؟ چشمامو به زور باز کردم و مامان رو تو بغلم گرفتم و گفتم: عزیز دلم مگه قرار نبود گریه نکنی؟ مامانی من اینطوری نمیتونم برم. باید دعای خیرتون پشت سرم باشه نه آه و اشکتون. مامان محکم بغلم کرده بود و نمی ذاشت جم بخورم. خیلی دوستش داشتم. محکم بغلش میکنم چون تا یه هفته دیگه نمیبینمش. بوش رو داخل ریه هام میفرستم و میذارم اونجا ماندگار شن. گونه اش رو میبوسم و از آغوش گرمش در میام. دستشو میگیرم و با هم از پله ها میریم پایین. بابا جلوی تلویزیون نشسته و داره با دقت به روزنامه ای که توی دستشه نگاه میکنه. با صدای بلند گفتم: چطوری بابایی خودم؟ خوبی؟؟ حتی سرشم بلند نمیکنه.. انگار که نه انگار!! از رو دستش نگاهی به روزنامه میندازم تیترش این بود: دستگیری چند نفر از باند ققنوس!!! باند ققنوس؟؟ چه اسم باحالی.. دوباره بابا رو صدا زدم: بابایی با شما بودمااااا بابا که اون قسمت رو کامل خونده بود گفت: بله.. منو صدا کردی؟؟ -پ نـــــــــــــ بابا غضبناک گفت : نگو پ نه پ میخوای اعصاب نداشتمو خورد کنی؟؟ -چشم نمیگم. حالا حواستون کجا بود؟ -- پیش مامانت!! به مامان نگاهی انداختم. بابا راست میگفت. مامان موهاش رو شرابی رنگ کرده بود. - مامــــ ـانی من چه خوشگل شده.. چطورنفهمیدم!! بابایی تو که سرت تو روزنامه بود پس ... نذاشت حرفمو ادامه بدم و با نگاه خیره به من گفت: من هر جایی رو نگاه میکنم مامانتو میبینم خوشگلم... یه لبخند گل و گشاد زدم و گفتم: حتی وقتی به من نگاه می کنید؟؟ -- آره عزیزم چطور؟؟ - پس بگو چرا اینقد منو با ذوق بغل میکنید یعنی تو تصوراتتون دارید مامانو بغل میکنید!! خندید : بسه دختر -چشم . راستی بابا هیچ راهی نیست که بشه من و شمیم گوشی و لپ تاپ ببریم؟؟ -- نه نمیشه..اونجا یه مکان کاملا مقرراتیه..میخوای دردسر درست کنی؟.. -برای من که مهم نیست..فقط چون شمیم.. نذاشت ادامه بدم وگفت :اون هم همینطور..شما می خواین برین اونجا خدمت کنید نه گردش وتفریح.. دیگه چیزی نگفتم و نشستم کنارش که صدای قار و قور شکمم بلند شد. مامان گفت :بچه ام حتی صبحانه نخوره! دختر تو چطور زنده ای؟؟ -با جذب اکسیژن و دفع دی اکسید کربن. --آره دیدم شکمتم با صداش حرفتو تایید کرد.. بلند زدم زیر خنده و دنبال مامانم به سمت آشپزخونه رفتم تا یه دلی از عذا در بیارم ..بعد از خوردن صبحونه رفتم تو اتاقم و وسایلمو جمع کردم.. برای یه سفر یه ساله... یه سفر که هیچیش معلوم نیست... یه آینده مبهم!!! *************** بعد از یه خداحافظی غم انگیز با مامان و بابا حالا اینجام. درست تو اقامتگاهمون... یک ساعت من و شمیم رو تو بازرسی سر پا نگه داشتن.. حالا که وسایلمو میچینم بغض گرفتم. هــــــــــی... شمیم شاد و سرحاله..نمی دونم چرا.. صدای خانم سعادت اومد همون دختری که همسن شمیم بود: بیاین برای ناهار تا دیر نشده... -چی وقته ناهاره؟؟ -- اینجا ناهار ساعت 12 . سریع بیاین پایین اینجا یکی از قانوناش مخصوص غذا خوردن اینه که به موقع برسیم .. بدوین... با شمیم و سعادت که حالا فهمیدیم اسمش نگینه و قراره هم اتاقی ما دوتا بشه همراه شدیم. غذا خوری یه سالن یزرگ بود که دو سمت داشت. یه سمت مخصوص کارکنان بود و یه سمت مخصوص افراد ارتش.. راهمون رو کج کردیم سمت سلف... غذا جوجه بود.. جلوم یه مرد قد بلند ایستاده بود.. هی خودم رو اینور اونور می کردم ببینم جلوش چه خبره؟.. ولی عین تیرچراغ برق جلوم وایساده بود کنار هم نمی رفت..انقدر تکون خوردم و خودمو این در اون در زدم تا اینکه نمیدونم چی شد که سکندری خوردم و خوردم بهش. تونست تعادلشو حفظ کنه تا نیافته. برگشت ونگاهم کرد.. یا خداااااا ..دهانم بازمونده بود..اینکه همون یارو بداخلاقه ست...!!! --بلند بگو.. نشنیدم. سرمو زیر انداختم و آهسته گفتم: ببخشید... --بلندتر.. مگه کری؟! مطمئن بودم شنیده اما خودشو میزد به نشنیدن.. کمی بلندتر گفتم: عذر میخوام سرشو تکون داد :حالا شد. حواست باشه چطور رفتار میکنی. اینجا مهدکودک نیست خانم. دیگه دور و بر من نباش. حرصم گرفته بود. آهسته گفتم: خوب شد گفتی!! پوزخندی زد و بی اهمیت به گفته من رفت! نگین خودشو بهم رسوند و گفت: پا رو دم این یارو نذاریااااا. اعصاب معصاب نداره. خیلی خشنه. - اسمش چیه؟.. --سرگرد راد..ولی نمی دونم اسمش چیه.. تو دلم گفتم: انگار کیه! رییس جمهور که نیست..هه..مسخره.. یه ظرف غذا برداشتم و رفتم سمت یه میز که مخصوص کارمندا بود. نگین و شمیم هم پشت سرم بودن. شمیم نالید :هـی. من میمیرم من میمیرم!! این چه وضعشه آخه.. -بسه غرغر نکن غذاتو بخور.. ****** امروز روز یازدهمیه که سر کاریم... همه چی خشنه با این حال من خوشحالم!! کارهای زیادی اینجا نداریم... فقط بخیه زدن و پانسمان و..!! البته کار های دیگه ای هم میکنیم اما بیشترش ایناس... جمعه رفتم خونه مامان دوباره آه و ناله رو شروع کرد و بابا هم یه طور غریبی نگاهم میکرد. اصولا با بابا راحت بودم.. همه ی جریاناته اونجا رو بهش گفتم از اون محیط خشک و خشن و سرگرد راد و ... شمیم : چاییت یخ کرد نمیخوریش؟ چایی رو یه نفس بالا دادم. تلخ بود و مزه بدی میداد اما در هر حالت باید میخوردمش... -شمیم من میرم پیش دکتر اگه کاری داشت کمکش کنم. --باشه برو.. اومدم تو بهداری..کسی نبود.. -دکتر حمیدی.. جوابی نیومد..رفتم سمت یکی از تخت ها تا مرتبش کنم که سرجام خشک شدم.. دکتر به پشت افتاده بود رو زمین و چشماش هم بسته بود.. با ترس نگاهش کردم و داد زدم :دکــتر.. سریع رفتم کنارش زانو زدم..نبضش رو گرفتم..کند می زد..وای خدا.. بلند گفتم :کسی تو این خراب شده نیست؟..یکی بیاد کمک.. با صدای داد من بقیه هم اومدن..کمک کردن دکتر رو خوابوندن رو تخت.. معاینه ش کردم..اعلائمش امکان این رو می داد که سکته کرده.. اینجا امکانات زیادی نداشتیم..باید می بردیمش بیمارستان.. ******* دکتر حمیدی طبق تشخیص خودم و همینطور پزشک معالجش سکته کرده بود..وباید مدتی رو تحت مراقبت قرار می گرفت..این یعنی اینکه نمی تونه بیاد پادگان.. از این به بعد من باید جاش کارهای بهداری رو انجام می دادم و بیماران رو ویزیت می کردم.. این قضیه وقتی به واقعیت پیوست که فرمانده دستورش رو صادر کرد و من رسما شدم پزشک پادگان..
+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/01ساعت 17  توسط david  |