عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان فرشته من (7)

هیچ تکونی نمی خورد...ولی من بی صدا اشک می ریختم و به کمرش چنگ می زدم...صدای کوبش قلبشو به راحتی می شنیدم...
صداشو زمزمه وار شنیدم: اروم باش...چرا بیخودی خودتو اذیت می کنی؟خداروشکر اتفاقی نیافتاد...بهتره از اینجا بریم...
با گریه گفتم:ولی من اونو کشتم...من...
سکوت کرد وحرفی نزد...گرمی دستاشو روی پوست تنم حس کردم...انگار با گرمیه دستاش به خودم اومدم...چون هم صدای گریه ام قطع شد و هم سریع سرمو از روی سینه اش بلند کردم...ولی اون محکم منو گرفته بود...با کمی تقلا خودمو از اغوشش کشیدم بیرون...اون هم حرفی نزد...
چشمام به تاریکی عادت کرده بود ومی تونستم تصویر کمرنگی از صورتشو به کمک نوری که از پنجره می تابید ببینم...نگاهش روی صورتم می چرخید...
یه دفعه یادم اومد هیچی تنم نیست...درسته اون دکتر بود و میشه گفت یه جورایی محرم بود ولی فقط به بیماراش...من که بیمارش نبودم...دستامو به حالت ضربدر گرفتم روی سینه هام و بدون اینکه نگاهش کنم سرمو با شرم انداختم پایین و رفتم همونجایی که اون پسره افتاده بود رو زمین...با این حال هنوز از ترس می لرزیدم...سعی کردم نگام بهش نیافته ولی مگه میشد؟خدا کنه نمرده باشه...یعنی کجاش زدم؟..
همین که تیشرتمو برداشتم برقا وصل شد..وای...
تیشرتمو گرفتم جلومو برگشتم...پرهام همونجا کنار در ایستاده بود و با لبخند نصفه نیمه ای نگام می کرد...
بهش توپیدم:به چی زل زدی؟روتو کن اونور...
ابروشو انداخت بالا گفت:چرا باید رومو بکنم اونور؟..
وای این کلا خنگ بود یا الان داشت خنگ بازی در می اورد؟...
با اخم گفتم:تو روت رو بکن اونور..همین.
دست به سینه ایستاد وبا لحن جدی که حرصیم می کرد گفت:من بی دلیل کاری رو انجام نمیدم..
پوزخند زد وادامه داد:مخصوصا اینکه کسی هم بخواد بهم دستور بده...اونم جنس مخالف.
دندونامو با حرص روی هم فشردم...انگار به کل یادم رفته بود یکی رو همین چند دقیقه پیش زدم ناکار کردم و شاید هم مرده باشه..اونوقت ریلکس وایساده بودم با این دکی پررو کل کل می کردم.
خواستم یه چیزی بهش بپرونم که صدای هومن رو از پشت پنجره شنیدم: پرهااااام...خدا نکشتت چه غلطی می کنی پس؟..زیر پام یونجه سبز شد بیا دیگه..پیداش کردی؟
پرهام در حالی که با شیطنت زل زده بود بهم از همونجا داد زد:اره پیداش کردم...می تونی بیای تو...
وای نه...همینو کم داشتم...با این سر و وضع هومن نیاد تو منو ببینه؟...
ملتمسانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم...
صدای هومن رو شنیدم که گفت:از کجا بیام تو؟..پنجره رو من برات قلاب گرفتم..واسه من کی بگیره؟جک نگو...
پرهام خندید و رو به من گفت:کلید این درو میدونی کجاست؟..
با چشم به گلدون کنار در اشاره کردم و گفتم:پشت گلدونه...
یه نگاه به گلدون انداخت و سرشو تکون داد...تا دیدم حواسش نیست تیشرتمو تنم کردم و مانتوم رو پوشیدم.همون طور که دکمه هاشو می بستم دنبال شالم می گشتم..ولی پیداش نکردم...مطمئن بودم روی مبل بوده ولی الان نبود...
صدای پرهام رو شنیدم:دنبال این می گردی؟..
نگاهش کردم..شال من تو دستاش بود و تابش می داد...اینو کی برداشته؟تو تاریکی چطور اینو دیده؟...
بهش توپیدم:این دست تو چکار می کنه؟بدش به من...
داشت در رو باز می کرد...شالو انداخت دور گردنشو در همون حال گفت:باشه بهت میدم...فقط بذار این درو باز کنم...بعد...در ضمن طرف انگار خیلی هول بوده کارشو بکنه چون از هولش شال و گیره ی سرتو انداخته بود کف اتاق...از اونور گیره ات رفت توی پام فرو که با عرض معذرت خورد وخاکشیر شد..ازاینور هم پام رفت روی شالت و چون رو سرامیک بود و لیز بود نزدیک بود بخورم زمین...
سرشو بلند کرد وبا خنده گفت:پس فعلا اینجا جاش خوبه تا بعد...
از کارا و حرفاش حرصم گرفته بود..می دونستم از عمد داره این حرفا رو می زنه تا صدای منو در بیاره و حرصم بده.
من هم جوابشو ندادم و دستمو زدم به کمرمو نگاهش کردم...در رو باز کرد و از همونجا داد زد:هومن... درو باز کردم بیا تو...
بعد هم اومد سمت من و شال رو از دور گردنش برداشت...یه تکونش داد و بازش کرد..رو به روم ایستاد..هر دو توی چشمای هم زل زده بودیم..نگاهش جدی بود وحتی لبخند هم نمی زد..من هم مثل مجسمه های خشک شده فقط زل زده بودم بهش و حرکتی نمی کردم.
شال رو با یه حرکت انداخت روی سرم..دستاشو اورد پایین و چشماشو ریز کرد: با روسری و شال قیافه ات به کل تغییر می کنه ها...به نظرم...اومممممم..
دستشو زد زیر چونهشو متفکرانه زمزمه کرد:به نظرم در هر دو حالت...
لبخند مرموزی زد وادامه داد:خوشگلی...ولیییییی..بدون شال و روسری یه چیز دیگه است.
از نگاهش بود..یا صداش و طرز بیانش؟..شاید هم لبخند خاصی که روی لباش بود و یا جمله ای که گفته بود..نمیدونم چرا...ولی وقتی جمله اش تموم شد قلبم دیوانه وار شروع کرد به تپیدن.صورتم از شرم سرخ شد و تموم تنم گرم شد.زیادی داشتم تابلو بازی در می اوردم..ولی دست خودم نبود...تا قبل ازاین قلبم با ترس می زد ولی الان ضربانش فرق داشت..اینو به خوبی حس می کردم..تفاوتش مثل تفاوت روز وشب بود...یه حسی داشتم...نگاهشو از چشمام گرفت که همون موقع هومن از در اومد تو...
یه نگاه به ما انداخت و اومد جلو..نگاهش روی اون پسر مزاحم خیره موند...
یه سوت کش دار زد وگفت:به به...اینجا دعوا بوده هیچکی به من نگفته؟
به پرهام نگاه کرد وگفت:نامرد تنهایی؟..داشتیم؟
پرهام با خنده گفت:جون هومن کار من نبوده...
بعد با چشم به من اشاره کرد...سرمو انداختم پایین...
صدای هومن رو شنیدم:نهههههه...یعنی فرشته زده دخلشو اورده؟باریک الله..از همون سیلی که تو گوش تو زد فهمیدم ضرب دستش حرف نداره...
خندید ..نگاهشون کردم..با دلهره گفتم:من..من فقط از خودم دفاع کردم..یعنی مرده؟
پرهام یه نگاه بهش انداخت وگفت:نه زنده است..فقط بیهوش شده...
نگاهم کرد وادامه داد:به دوستم سروان پناهی زنگ زدم...تو راهه..بهش گفتم ما میریم..اونم گفت خودش کارا رو ردیف می کنه...فقط اگر بهمون نیاز داشت خبرمون می کنه.
هومن گفت:با این حساب ما که اینجا کاری نداریم..بهتره بریم دیگه...
خیلی دوست داشتم بدونم اونا از کجا می دونستن من اینجام..حتما یه توضیحی داشتن...به پرهام نگاه کردم..
انگار راز چشمامو خوند چون گفت:فعلا از اینجا بریم..بعد همه چیزو می فهمی...بریم.
*******
همراه پرهام و هومن برگشتم خونه ی خانم بزرگ..وقتی دوباره چشمم به باغ افتاد اشک نشست توی چشمام..هیچ جا بیشتر از این باغ امنیت نداشتم...خانم بزرگ با محبت بغلم کرد ومنو بوسید..از کارم پشیمون بودم..نباید انقدر زود تصمیم می گرفتم واز این باغ می رفتم..ویدا با مهربونی بغلم کرد وهر دو کنار هم نشستیم..
پرهام و خانم بزرگ و ویدا و هومن و من..هر 5 نفر توی سالن نشسته بودیم..من بی صبرانه منتظر بودم پرهام همه چیزو توضیح بده.





پرهام نگاهی به جمع انداخت و تک سرفه ای کرد ونگاهش روی من ثابت موند..
بعد به خانم بزرگ نگاه کرد وگفت:من برای شما تموم جریان رو تعریف کردم..می خواستم با فرشته تنهایی حرف بزنم..البته اگر اشکالی نداره..
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:نه مادر چه اشکالی؟برید تو اتاق یا توی باغ حرف بزنید.
پرهام از جاش بلند شد ومن هم به تبعیت ازاون از روی مبل بلند شدم..یک راست رفت توی حیاط..من هم نگاهی به جمع انداختم ویه بااجازه گفتم ودنبالش رفتم تو حیاط...
روی یکی از صندلی ها...زیر درخت نشسته بود..اروم رفتم طرفش و یه صندلی کشیدم عقب و نشستم..منتظر چشم به لب ها و چشماش دوخته بودم تا هر چه زودتر یه حرفی بزنه که بالاخره شروع کرد..
دستاشو گذاشت روی میز ودر حالی که مسیر نگاهش مستقیما به طرف من بود گفت:وقتی امروز اون حرفا رو بهت زدم و تو جوابمو با یه سیلی و اون حرفای کوبنده دادی..یه جورایی احساس پشیمونی بهم دست داد..که چرا بی دلیل زود قضاوت کردم و نذاشتم توضیح بدی؟هومن گفت که ازت معذرت بخوام ولی اینکار برام سخت بود..
شونشو انداخت بالا و ادامه داد:حالا به هر دلیلی دوست نداشتم اینکارو بکنم..ولی می خواستم یه جوری بهت اینو بفهمونم که از حرفام پشیمونم...می خواستم جوری بهت بگم که غرورم هم نادیده گرفته نشه...
به دستاش نگاه کرد وادامه داد:وقتی مصمم بهم گفتی که میخوای بری..پیش خودم گفتم:لابد می خواد برگرده خونشون..این منو راضی می کرد ولی وقتی پوزخندت رو دیدم و بهم گفتی به من ربطی نداره که تو کجا میخوای بری..فهمیدم قصدت برگشت به خونتون نیست و می خوای جای دیگه بری..اما کجا؟نمی دونستم.
پیش خودم گفتم بذارم بری تا بفهمی بیرون ازاین خونه می تونه چه اتفاقاتی برات بیافته و تا وقتی اینجا هستی در امانی..می خواستم بری وبا مشکلاتش روبه رو بشی واونوقت خودت برگردی..
نگام کرد وبا پوزخند گفت:ولی فکرشو نمی کردم به این سرعت گرفتار بشی..خودم به خانم بزرگ و ویدا سپرده بودم عصر از اتاقاشون بیرون نیان تا تو راحت تر بری..ولی من و هومن بیرون خونه توی ماشین منتظرت بودیم..تمام مدت تعقیبت می کردیم ولی جوری که تو متوجه ما نشی..اول رفتی دم در خونه ای و وقتی دیدی نیستن از همسایه اشون سوال کردی بعد هم نمی دونم چی شد پشت درخت مخفی شدی..بعد از اون هم رفتی تو یه پارک و یه ساندویچ گرفتی وخوردی..تک و تنها توی پارک روی صندلی نشسته بودی وبه رو به روت زل زده بودی که اون پسر مزاحمت شد..هومن می خواست بیاد جلو که من نذاشتم..تو باید با مشکلات رو به رو می شدی..من اینو می خواستم..اینکه بتونی وباهاشون مقابله کنی..خودت..تنهایی..بدون کمک دیگران...
توی چشمام زل زد وادامه داد:وقتی اون پسر با چاقو تهدیدت کرد واقعا می تونم بگم من هم ترسیده بودم چه برسه به هومن که کم طاقت هم بود..تعقیبتون کردیم..بردت تو خونه..من و هومن سریع از ماشین پیاده شدیم..هومن ازدیوار رفت بالا و داخل رو نگاه کرد..گفت که کسی نیست..در رو اروم باز کرد ومن اومدم تو..دوتایی دویدیم طرف ساختمون..مرتب صدای جیغ و دادت می اومد..هومن رفت سمت در که دیدم در قفله..صدای گریه و جیغت بلندتر شده بود..یه حدسایی می زدم و همه اش از خدا می خواستم به موقع برسیم ونتونه بلایی سرت بیاره.
به فکری به سرم زد..رفتم سمت کنتربرق و فیوز رو قطع کردم.کل برقای ساختمون قطع شد..
سرشو برگردوند و یه دستشو انداخت پشت صندلی وبه اطرافش خیره شد..گفت:به سروان پناهی یکی از دوستانم زنگ زدم و موضوع رو سر بسته بهش گفتم اون هم قول داد کمکم کنه.....چراغ قوه ی جیبی و کوچیک هومن رو ازش گرفتم وروشنش کردم..از هیچی که بهتر بود..
سرمو بلند کردم ودیدم پنجره ی یکی از اتاقا بازه ..هومن دستشو قلاب کرد ومن هم خودمو کشیدم بالا و به هر بدبختی ودردسری بود وارد اتاق شدم..همه جا تاریک بود..یه بار گیره ی موتو لگد کردم که شکست و یه بار هم به خاطر لیز بودن روسریت نزدیک بود بخورم زمین..دیدم داری جیغ و داد می کنی وبه در می کوبی وکمک میخوای ازاین ور هم پسره بیهوش افتاده بود رو زمین..زنده بود ولی بیهوش شده بود..اومدم طرفت که...
برگشت و نگاهم کرد..با شیطنتی که جدیدا توی چشماش بود گفت:که بقیه اش رو هم می دونی دیگه لازم به ذکر نیست.خودت قبلا دخل یارو رو اورده بودی...
توی اون لحظه دقیقا دو تا حس رو با هم داشتم..عصبانیت و احساس شرمندگی...عصبانیت برای اینکه اون منو بازی داده بود وگذاشته بود کار به اینجا بکشه و شرمنده بودم چون هم برای بار دوم نجاتم داده بودن و هم اینکه تنهام نذاشته بودن.
نمی دونستم باید چی بگم..دست وپام می لرزید نگاهش کردم و با لحن سرد وبی تفاوتی گفتم:نمی دونم باید بهتون چی بگم..ولی همین قدر بدونید که از این به بعد برای اینکه شخص مقابلتون پی به اشتباهش ببره از این نقشه ها براش نکشید..چون اگر دیرتر می جنبیدم الان ابرو وعفتی برام نمونده بود.کارتون اصلا درست نبود..اصلا.
پرهام معترضانه گفت:درست بود یا نبود..تو یه دختر ساده هستی که از اطراف و محیطی که داری توش زندگی می کنی بی خبری..اون بلایی که می خواست سرت بیاره کوچیکش بود و اینکه چیزی نبود..اون پسر می تونست به راحتی بلاهایی سرت بیاره که تو توشون می موندی..تو باید بتونی محکم باشی..محکم فکر کنی واراده داشته باشی..به دیگران تکیه نکنی وخودت باشی وخودت..به ندای دلت گوش کنی..می فهمی؟
نگاهش گله مند بود..سرمو انداختم پایین که از جاش بلند شد...من هم نگاهش کردم وایستادم.با اخم گفت:تموم حقایق همین بود که برات گفتم نه بیشتر...
به طرف در خونه رفت که بین راه ایستاد وبرگشت نگام کرد..با حرص گفت:اون اراجیفی که توی اون خونه بهت زدمو فراموش کن..اون حرفام همه اش به این خاطر بود که ازاون حال و هوا درت بیارم.دیدم از ترس داری به خودت می لرزی اون چیزا رو گفتم تا ذهنت رو از مسئله ی اون پسر و اتفاقاتی که افتاده بود منحرف کنم..پس خواهشا جو نگیردت . فکر نکنی با قصد و قرض چیزی بهت گفتم.
از توی باغ رفت و وارد خونه شد ولی چه فایده؟اون نیشش رو زده بود..با بی حالی افتادم رو صندلی .به حرفای اخر پرهام فکر می کردم..گفت که اون حرفا رو زده تا ذهنمو منحرف کنه؟یعنی حقیقت داره؟کاراش..حرفاش...





فصل دهم

توی اتاقم نشسته بودم وبه حرفای پرهام فکر می کردم..حرفاش برام گرون تموم شده بود..اون به چه اجازه ای این حق رو به خودش می داد که برای من تصمیم بگیره؟..اگر اون حرفا رو نزده بود..اگر تحریکم نکرده بود..اگر راه رو برام باز نذاشته بود الان این اتفاقا برام نمی افتاد.شاید دارم بهانه میارم ولی کار اون هم اصلا درست نبود...درسته نجاتم داده بود ولی اگر دیرتر می رسید چی؟اگر دیگه کار از کار گذشته بود چی؟...
کلافه شده بودم..از تخت پایین اومدم و رفتم کنار پنجره ...پنجره رو باز کردم .. نفس عمیق کشیدم...به اسمون نگاه کردم..سکوت بود وسکوت..سیاهی وتاریکی ولی تو دل اسمون ستاره ها به زیبایی خودنمایی می کردند..بهم چشمک می زدند و درخشندگیشون رو به رخ می کشیدند.به رخ شب..به رخ تاریکی...
ماه..ماه هم زیبا بود..خیلی زیبا...نقشش افتاده بود توی استخر پر از ابی که این سمت باغ بود...دستامو گذاشتم لبه ی پنجره و به جلو خم شدم...اه بی صدایی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:خدایا..یعنی الان پدرم درچه حاله؟..داره چکار می کنه؟ای کاش..ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد تا من الان کنارش بودم...
دلم برای صداش ولبخندش تنگ شده بود...از شراره متنفر بودم...چون بیشتر از همه اونو باعث و بانی این اتفاقات می دونستم...اون با حضور نحسش توی زندگی من و پدرم باعث این همه جدایی شد..ای کاش یه نامادری نبود و برام مادر بود..ای کاش انقدر مهربون بود که بتونم بهش بگم مادر ولی...هه..حیف اسم مادر...
پشتمو کردم به پنجره...دوباره تصویر صورت پرهام اومد جلوی چشمم و زنگ صداش توی گوشم پیچید...
(اون اراجیفی که توی اون خونه بهت زدمو فراموش کن..اون حرفام همه اش به این خاطر بود که ازاون حال و هوا درت بیارم.دیدم از ترس داری به خودت می لرزی اون چیزا رو گفتم تا ذهنت رو از مسئله ی اون پسر و اتفاقاتی که افتاده بود منحرف کنم..پس خواهشا جو نگیردت . فکر نکنی با قصد و قرض چیزی بهت گفتم.)
نشستم روی تخت و سرمو گرفتم توی دستام...داشتم اتیش می گرفتم...من توی اون لحظه ترسیده بودم...ناتوان شده بودم و اونو ناجی خودم می دیدم..کسی که برای نجاتم اومده بود..اونوقت اون..اون به من این حرفا رو می زد؟یعنی داشته بازیم می داده؟چرا؟مگه من بچه ام که با این حرفا می خواسته گولم بزنه؟..
سرمو بلند کردم:اه ..چقدر دلم می خواد یه جوری حالشو بگیرم...
از همونجا از پنجره به اسمون نگاه کردم...ناخواسته لبخندی نشست روی لبام..حالا یا از حرص بود یا به خاطر فکری که به ذهنم رسید...پرهام...هه...پس دلت می خواد همینطوری بهم تیکه بندازی وبا حرفات عذابم بدی؟میخوای اذیتم کنی چون جنس مخالفم؟چون یه دخترم؟...ولی من بهت نشون میدم اونی که تو فکر می کنی من نیستم و ساکت نمیشینم تا هر کاری خواستی بکنی وهر حرفی دلت خواست بارم کنی و اخرش هم هیچی به هیچی..من عروسک خیمه شب بازیت نیستم که هر کار دلت خواستو انجام بدم...
روی تخت دراز کشیدم: درسته... بعضی حرفاش رو قبول داشتم..اینکه به خودم تکیه کنم و تا اونجایی که می تونم مقاومت کنم...ولی اینو قبول نداشتم که اونم هر کار دلش خواست بکنه و من هم ساکت بنشینم وتماشاش کنم...نه نمی تونستم..دلم می خواست با کم محلی حالیش کنم ازش دلخورم وبیزارم..ولی نه اینم کم بود...اون با عمل بهم ثابت کرد که براش مهم نیستم و هر بلایی سرم بیاد برای اون بی اهمیته ...پس من هم توی عمل نشونش میدم..نمی خواستم اینطور بشه...ولی اون اینجوری دوست داره...هر چی من سکوت می کنم اون بدتر می کنه..هر چی من کوتاه میام و کاری نمی کنم اون بیشتر عذابم میده..پس باید یه حرکتی می کردم..نباید ساکت و ساکن یه جا بشینم و تماشا کنم وعذاب بکشم...سکوت من مساوی با قبول حرفاشه..باید حالیش کنم..اره..همین کارو می کنم.
توی دلم براش هزار تا خط و نشون کشیدم و مرتب قیافه اشو وقتی اینکارا رو می خواستم باهاش بکنم تصور می کردم..واقعا دیدنی می شد...
*******
فردا روز مرد بود..میلاد حضرت علی(ع) روز پدر...دلم برای بابام تنگ شده بود..دوست داشتم مثل هر سال این روز رو خودم بهش تبریک بگم وکادوشو بدم..ولی...امسال با بقیه ی سال ها فرق داشت..
دوست داشتم برم خرید..3 تا مرد رو می شناختم و می خواستم براشون یه چیزی بخرم..برای پدرم..برای هومن که تو این مدت خیلی بهم کمک کرده بود ومثل پرهام اذیتم نمی کرد...وپرهام..کسی که اذیت کردن من براش یه جور تفریح بود ومن ازش بیزار بودم..
نه برای اون کوفت هم نمی خرم چه برسه به اینکه بخوام به عنوان روز مرد بهش هدیه بدم وتبریک بگم...برای هومن هم بر حسب سپاس بود همین...
تنهایی می ترسیدم برم بیرون..تصمیم گرفتم با ویدا برم..با اینکه دختر واقعا خوب ومهربونی بود ولی من هنوز اونقدر باهاش صمیمی نشده بودم که ازش بخوام بیاد و بریم خرید...ولی از هیچی که بهتر بود...کار دیگه ای نمی تونستم بکنم..تنهایی که نمی تونستم برم...اینکه هدیه هم نخرم هیچ جوری تو کتم نمی رفت..
شمارشو نداشتم تا اینکه به خانم بزرگ گفتم با ویدا جون کار دارم اون هم شماره رو گرفت وگوشی رو داد به من...
-الو..
-الو سلام ویدا جون..فرشته هستم.
صدای شادش پیچید توی گوشی:سلاااااام خانم خانما...چطوری خوبی؟
-ممنونم عزیزم..خوبم.تو خوبی؟
-منم خوبم...چه خبر؟واقعا تعجب کردم صداتو شنیدم..خانم بزرگ خوبه؟
-خوبه مرسی...ببخش مزاحمت شدم..
-مزاحم چیه؟ مراحمی..با من کاری داشتی؟
کمی من و من کردم تا اینکه گفتم:راستش..میدونم پرروییه ..ولی می خواستم بگم اگر سرت خلوته امروز عصر بیای با هم بریم خرید...اخه..اخه تنهایی می ترسم.
-این حرفا چیه فرشته جون؟حتما باهات میام..اتفاقا منم یه کمی خرید داشتم که میام با هم بریم..ساعت 5/5 خوبه؟
-ممنونم ازت ویدا جون..عالیه...باز هم شرمنده.
-اینو نگو فرشته جون..ناراحت میشما...گفتم که خودم هم یه کمی خرید دارم که باید انجامش بدم اینجوری با هم میریم تو هم خریداتو بکن...پس من 5/5 میام..
-باشه عزیزم..من همون ساعت منتظرم.
-باشه...دیگه کاری با من نداری؟
-نه ویدا جون..به مادرت سلام برسون..
-باشه گلم بزرگیتو می رسونم..تو هم به خانم بزرگ سلام برسون..خداحافظ.
-حتما..خدانگهدار.
گوشی رو قطع کردم ورو به خانم بزرگ گفتم که ویدا سلام رسوند...داشت کتاب می خوند..با لبخند سرشو تکون داد و گفت:سلامت باشه...
لبخند زدم و کنارش نشستم..کمی با هم حرف زدیم و اون هم از خاطرات دوران جوونیش برام گفت.
یاد دفتر خاطرات مهرداد افتادم..باید امشب بقیه شو بخونم..دوست داشتم بدونم توی گذشته ی هومن و پرهام چه چیزهایی بوده؟..شاید توی اون دفتر یه چیزایی نوشته شده باشه...
*******
راس ساعت 5/5 بود که ویدا با ماشینش اومد..از خانم بزرگ خداحافظی کردم و نشستم توی ماشین و سلام کردم که با لبخند دوستانه ای جوابم رو داد.
-خب بهتره زیاد از اینجا دور نشیم و همین اطراف خریدامونو انجام بدیم..چطوره؟
سرمو تکون دادم وگفتم:موافقم..
لبخند زد وگفت:پس بزن بریم...
من هم لبخند زدم..حرکت کرد و بعد از طی کردن مسیری جلوی یک پاساژ نگه داشت...هر دو پیاده شدیم و وارد پاساژ شدیم..هر چی که لازم داشتیم رو می تونستیم اونجا پیدا کنیم..
اول برای پدرم یه پیراهن مردونه به رنگ ابی تیره خریدم..طرحش زیبا بود..همیشه از رنگ ابی خوشش می اومد..
برای هومن یه تیشرت اسپرت طوسی مشکی خریدم...واقعا زیبا بود..به سلیقه ی ویدا برش داشتم..می گفت میدونه هومن از چه مدل و رنگی خوشش میاد من هم قبول کردم وهمون رو برداشتم..
اخه به ویدا گفته بودم می خوام برای هومن و پدرم خرید کنم اون هم توی خرید کردنشون کمکم می کرد..
جلوی یکی از مغازه ها ایستادم..یه تیشرت سفید که به حالت کج روی سینه اش چند تا دکمه کار شده بود و یقه دار بود و تن مانکن بود... میشه گفت واقعا زیبا بود..خیلی ازش خوشم اومد...دیگه کسی نمونده بود که براش چیزی بخرم..ولی با اینکه دختر بودم ازاین تیشرت خوشم اومده بود..
نمی دونم چرا ولی ناخواسته رفتم توی مغازه و از فروشنده خواستم اون تیشرت رو برام بیاره...از نزدیک که دیدمش واقعا ازش خوشم اومد...بهش گفتم که اینو می برم..پولشو دادم و از مغازه اومدم بیرون..ویدا تو یکی از مغازه ها داشت خریداشو می کرد...برای خانم بزرگ هم یه پیراهن خریدم...رنگ و طرحش به سلیقه ی ویدا بود که می دونستم به خوبی با سلیقه ی خانم بزرگ اشناست...دیگه کاری نداشتم...ویدا هم خرداشو کرده بود..ازش خواستم منو ببره دم در کارخونه ی پدرم..اون هم با روی باز قبول کرد..
جلوی در پیاده شدم و رفتم سمت نگهبانی..اقای حبیبی نگهبان کارخونه ی بابام بود..با دیدنم لبخند زد وسلام کردم..
-سلام اقای حبیبی.
-سلام دخترم..از اینورا..با اقای مهندس کار داری؟بفرما..
-نه اقای حبیبی...فقط..
از توی پلاستیکی که دستم بود بسته ی کادو شده ای در اوردم و گرفتم طرفش...
-اینو بدین به پدرم...فقط همین.
-خب..دخترم خودت چرا بهشون نمیدی؟
با حالت کلافه ای لبخند زدم وگفتم:شما فقط اینو بدید بهش همین..خدا حافظ.
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و سریع اومدم سمت ماشین وسوار شدم.اشک توی چشمام جمع شده بود..با چشمای به اشک نشسته ام به کارخونه ی پدرم خیره شدم..کارخونه ای که پدرم اونو به من ترجیه داد...
قطره اشکی سر خورد روی گونه ام که سریع پاکش کردم...توی دلم غوغایی بود...
ویدا دستشو گذاشت روی دستم و گفت:اروم باش عزیزم...اینجا کارخونه ی پدرته؟
هنوز نگام به کارخونه بود..سرمو تکون دادم و با بغض گفتم:اره...همه ی بدبختیای من از اینه...
ویدا دیگه چیزی نگفت و اروم حرکت کرد...
سرمو برگردوندم و نگاهش کردم..نیم نگاهی بهم انداخت و لبخند مهربونی زد...ولی توی گلوی من بغض نشسته بود..بغض سختی که اذیتم می کرد و باعث میشد احساس خفگی کنم...
ویدا یه شیشه اب معدنی گرفت طرفم و گفت:یه کم از این بخور واروم باش...
زیر لب تشکر کردم و کمی از اب رو خوردم...ولی ارومم نکرد..چطور می تونستم اروم باشم؟چطور؟
هر دو برگشتیم خونه...اون شب شب عید بود وفرداش روز پدر بود..می دونستم فردا پرهام و هومن سر و کلشون اونجا پیدا میشه و من می تونم کادوی هومن رو بهش بدم..

شب بود و تنها توی اتاقم نشسته بودم..حوصله ام حسابی سر رفته بود..تصمیم گرفتم دفتر خاطرات مهرداد رو بخونم...
از توی قفسه برداشتمش وروی تخت نشستم و بازش کردم..دنبال صفحه ای گشتم که تا اونجا خونده بودم..انقدر برگه زدم تا بالاخره پیداش کردم...
*******
روزهای از دست رفته ی خوشبختیم دوباره داشتن بر می گشتند..هومن رو تو بهترین مدرسه ثبت نام کردم...دیر تر از بقیه ی بچه ها مدرک دیپلمش رو گرفت ولی همیشه به درسش علاقه داشت و نمراتش هم عالی بود..پرهام همه جوره هواشو داشت..5 سال مثل برق و باد گذشت.....هومن تو کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد...مهندسی کامپیوتر..خودش این رشته رو دوست داشت و من هم ازاینکه به درسش علاقه نشون می داد راضی بودم..
هومن یه جوون 22 ساله بود و پرهام 24 ساله..پریا ازدواج کرده بود و باردار بود...خدایا ازت ممنونم که خوشبختی رو دوباره به زندگیم برگردوندی.
پرهام برای مدتی به یکی از روستاهای تهران رفت...پزشکی می خوند..دوست داشت تخصصش رو تو رشته مغز و اعصاب بگیره...
به هر 3 تا فرزندم افتخار می کردم...نمی دونستم زیبا تا الان ازاد شده یا نه و برام مهم هم نبود..فقط خانواده ام برام مهم بود و بس...
پدرم رو همون سالهای اول از دست دادم ولی مادر همیشه مهربانم در کنارم بود...خیلی دوستش داشتم.
پریا فرزندشو به دنیا اورد..یه دختر خوشگل و ناز..اسمش رو کیانا گذاشتند..هومن همچنان مشغول تحصیل بود و پرهام هم توی اون روستا دوران کاراموزیش رو می گذروند..مادرم رو درکنارم داشتم و به معنی واقعی خوشبخت بودم تا اینکه...اون اتفاق شوم افتاد..
یه روز که دخترم داشته می اومده خونه ی ما درست جلوی در خونه یه ماشین با سرعت می زنه بهش..نوزادش توی بغلش بوده..و...
اه خدایا چی بگم؟چی بنویسم که همه اش درد ورنجه...خودش وطفلش هر دو جوون دادن...دخترم مرد..گل تازه شکفته اش پرپر شد...وقتی دیدمش...به خداوندی خدا زانو زدم..کمرم شکست...
وقتی دیدم داره توی خون خودش جون میده..من هم مردم و زنده شدم...عطیه سکته کرد ...خودم به اندازه ی 10 سال پیر شدم..
هومن تازه کلاسش تموم شده بود وقتی جمعیت رو تو کوچه می بینه هول میشه و به طرف جمعیت میدوه و وقتی صحنه رو می بینه همون موقع می زنه تو سر خودش و میافته زمین...زار می زد و پریا رو صدا می کرد...میونه اش با پریا خیلی خوب بود..می گفت همیشه ارزوش بوده یه خواهر کوچیکتر داشته باشه و حالا...
پریا ی من هنوز خیلی جوون بود..عاشق شد و ازدواج کرد وگرنه من هنوز نمی خواستم به این زودی ازدواج کنه...
به گفته ی یکی از همسایه ها ماشینی که به پریا زده بود وقتی از رو به رو بهش می زنه یه موتوری هم با سرعت از کنارش رد شده و با سنگ زده تو سرش...پزشکی قانونی هم تایید کرد که با ضربه ای که به سرش اصابت کرده مرده...
با اینکه حالم خراب بود ولی یه ندایی توی قلبم می گفت که کار کاره خوده کثافتشه..کاره زیباست...اون اینجوری انتقامشو گرفت...اون اینجوری کمرمو شکست و نابودم کرد...عزیزدلمو پاره ی تنمو ازم گرفت و داغدارم کرد...
پرهام به محض شنیدن خبر تصادف و فوت پریا و کیانا خودشو رسوند..وضع اون بدتر از هومن بود..خیلی پریا رو دوست داشت و بیشتر از هومن در کنارش بود..هر روز با پریا تلفنی حرف می زد وحال خودش و کوچولوشو می پرسید...
وقتی رسید و پرچم سیاه رو دید و خبر رو از نزدیک شنید..همونجا محکم زد تو سر خودش واز حال رفت...درکش می کردم..خواهرش بود..یه دونه خواهری که همه چیزش بود...
هومن با دیدن پرهام حالش بدتر شده بود..شونه ی پرهام رو مالید و وقتی حالش بهتر شد همدیگرو بغل کردن..سرشون رو گذاشته بودن رو شونه ی همو زار می زدند و اسم خواهرشون رو صدا می زدند...
هنگام خاکسپاری دو تا نازنینم بود..پریا و طفلش...کنار ایستاده بودم و با ناله و درد نگاهش می کردم...
سرمو بلند کردم و تو دلم نالیدم:خدا ازت نگذره زن..خدا عذابتو زیاد کنه که اینطور نابودم کردی...خدایا مگه من چه بدی در حقش کرده بودم؟مگه چکارش کرده بودم که جلوی چشم این زن بود و با من اینکارو کرد؟...
به پلیس گفتم..همه چیزو...قول همکاری دادن ولی راه به جایی نبردن چون مدرکی پیدا نکردن..همه ی کارای این زن حساب شده بود..همهشون...
شوهر پریا..اسمش کیوان بود..پسر خیلی خوبی بود و به معنای واقعی کلمه یه عاشق بود...یه روز اومد و از همه خداحافظی کرد وگفت می خواد بره تو یه روستا و اونجا به مردم خدمت کنه..دیگه تو این شهر نمیمونه...

موهای مشکیش در عرض یک شب سفید شده بود..داغ دوتا عزیزشو دیده بود..خیلی سخت بود..وقتی می خواست بره اول رفت توی اتاق سابق پریا و تا چند ساعت بیرون نیومد..وقتی هم اومد بیرون چشماش کاسه ی خون بود...
با دیدنش قلبم گرفت..منو بغل کرد وسرشو گذاشت روی شونه ام و با گریه گفت:خیلی سخته اقاجون..وجودش کنارم ارومم می کرد..دوستش داشتم..با رفتنش کمرم شکست اقاجون..داغونم کرد..طفل چند ماهه ام چه گناهی کرده بود؟پریای من چه گناهی کرده بود که پرپر شد؟..دارم دیوونه میشم اقاجون..دیگه نمی تونم طاقت بیارم..میخوام برم..برم و منتظر باشم تا منم برم پیششون..من بدون اونا نمی تونم..نمی تونم دووم بیارم ...
اشک هممون در اومده بود...هومن و پرهام اومدن طرفش وارومش کردن...
نسرین خانم که از خیلی سال پیش وظیفه ی مراقبت از بچه ها رو به عهده داشت و به پریا می گفت خانم کوچیک..
جلوی در با چشمای به اشک نشسته رو به کیوان گفت:پسرم خودتو ناراحت نکن..خدا بزرگه...حکمت کاراشو نمی دونیم..امیدت به خدا باشه..
کیوان سکوت کرد وتنها سرشو تکون داد بعد هم خداحافظی کرد و رفت.
فکر می کردم مصیبتام تا همین جاست و تموم شده ولی اشتباه می کردم..این بازی هنوز ادامه داشت..بازی که کمر به نابودی من بسته بود..







 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/08/29ساعت 0  توسط sara  |