عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان فرشته من13

پرهام گفت :یعنی چی؟..می شناختیشون؟
هومن سرش را تکان داد وگفت :نه ..اشنا نبودن.ولی من دیدم که مستقیم اومد سمته تو بعد هم که نتونست بهت بزنه..مسیرشو عوض کرد..خب این یعنی چی؟
پرهام توی فکر رفت هر دو سکوت کرده بودن..
بعد از چند لحظه پرهام گفت :نمی دونم..به نظرت اونا کی بودن؟
هومن شانه اش را بالا انداخت وگفت:اینو دیگه نمی دونم..فقط امکان داره اتفاق امروز دوباره تکرار بشه حتی برای من..پس باید خیلی مواظب باشیم.
پرهام نفس عمیقی کشید وسرش را به نشانه ی موافقت تکان داد.
*******
امروز روزه عقد ویدا بود..ولی چیزی که بیش از اندازه منو متعجب کرده بود بی خیال بودن خانم بزرگ واینکه هیچ کس هیچ کاری انجام نمی داد..انگار امروز هم یه روز معمولی بود.خدمتکارا کارهای خودشونو انجام می دادند وانگارنه انگار که امروز تو این خونه قراره جشن عقدکنون برگزار بشه.
تعجبه من زمانی به اوج رسید که1ساعت به اومدن ویدا و کامران از ارایشگاه مونده بود ولی هنوز هیچ کدوم از مهمونا نیومده بودن..
یعنی چی؟اینجا چه خبر بود؟..گیج شده بودم..دوست نداشتم توی کارشون فضولی کنم واز کسی سوال کنم..
تو دلم گفتم :ولش کن..بالاخره که همه چیز معلوم میشه..
پرهام و هومن هم اومدن..هر دو جذاب و شیک..پرهام کت و شلوار مشکی براق پوشیده بود با یه پیراهن مردانه ی ابی ..هومن هم کت و شلوار نوک مدادی براق با پیراهن مردانه ی بنفش خیلی کمرنگ..خیلی جذاب شده بودن.
من هم یه پیراهن مجلسی ابی تنم بود که روش هم یه کت کوتاه به همون رنگ پوشیده بودم تا قسمتای لختی شونه و سینه م رو بپوشونه..
هومن به همه سلام کرد وکنار خانم بزرگ نشست..پرهام جلو اومد وبه خانم بزرگ سلام کرد..خانم بزرگ هم با مهربونی جوابشو داد و خوش امد گفت..
رو به پرهام سلام کردم..با شنیدن صدام سرشو برگردوند و نگام کرد..زل زده بود بهم و جوابمو نمی داد..زیر نگاه خیره ش داشتم اتیش می گرفتم..
چرا اینجوری نگام می کنه؟..
با صدای هومن تکون ارومی خورد انگار که به خودش اومده باشه..نگاهش دیگه مبهوت نبود جدی بود وسرد..زیر لب جوابمو داد و روی مبل نشست..من هم درست رو به روش نشستم..
هومن مشغول حرف زدن با خانم بزرگ بود..سنگینی نگاه پرهام رو به خوبی روی خودم حس می کردم ولی اصلا سرمو بلند نکردم تا نگاش کنم..
به دو دلیل..دلیل اول اینکه نمی خواستم تابلو بازی در بیارم و اونم پی به علاقه م نسبت به خودش ببره..دومین دلیلم هم این بود که..دوست داشتم اون پیش قدم باشه و این وسط هم من خودمو کوچیک نکنم.چرا همیشه من نگاش کنم و اون نگاه ازم بگیره؟بذار یه بار هم اون تو خماریه یه نگاه بمونه..مطمئن بودم همین که نگاش کنم با اخم نگاهشو ازم می دزده تا مثلا ضایعم بکنه..
ولی من هم اینکارو نکردم به در ودیوار نگاه می کردم ولی به پرهام..اصلا.
از جام بلند شدم ورفتم تو اشپزخونه..خدمتکار داشت شربتا رو می ریخت تو لیوان..شربتا رو که ریخت سینی رو ازش گرفتم و گفتم که خودم می برم..
اول جلوی خانم بزرگ گرفتم که با لبخند برداشت و تشکرکرد.بعد هم جلوی هومن گرفتم که اون هم به روم لبخند زد وشربتشو برداشت..
به طرف پرهام رفتم..سرش پایین بود..سینی رو گرفتم جلوشو گفتم :بفرمایید.
اروم سرشو بلند کرد.اینبار زل زدم تو چشماش..اون هم خیره شده بود به من..نگاهش توی صورتم می چرخید..روی چشمام ثابت موند..نه اخم کرده بود و نه نگاهش سرد بود..
ناخداگاه به روش لبخند زدم وگفتم :بر نمی دارید؟
به خودش اومد و دستشو جلو اورد ولیوان رو از توی سینه برداشت و زیر لب تشکرکرد..
سینی رو بردم تو اشپزخونه و برگشتم و روبه روش نشستم..باز هم سنگینی نگاهشو حس می کردم ولی اصلا سرمو بلند نکردم و به هیچ وجه نگاش نکردم..
بذار اینبار اون تو خماریش بمونه..
نفس عمیقی کشیدم..پس این مهمونا کجان؟..صدای بوق ماشین بهمون فهموند که عروس وداماد اومدن..
همگی رفتیم تو حیاط..یکی از خدمتکارا داشت اسپند دود می کرد..کامران از ماشینش پیاده شد و کمک کرد ویدا هم پیاده بشه..ویدا یه شنل سفید روی لباس عروسش تنش کرده بود..واقعا زیبا شده بود..
به کامران نگاه کردم..قیافه ی خوبی داشت..چشما و موهاش مشکی بود..پوست سبزه و قد بلند هم بود..
با ویدا روبوسی کردم وبهش تریک گفتم..
به هومن نگاه کردم..اخماش حسابی تو هم بود و زل زده بود به ویدا..حتی وقتی ویدا و کامران رفتن تو خونه اون نگاه ازش برنداشت..
دلم نمی خواست اینطور بشه...همه ش دوست داشتم ویدا به هومن برسه..ولی خب با قسمت که نمیشه جنگید..
ویدا و کامران وقتی سالن خالی از مهمون رو دیدن همونجا جلوی در خشکشون زد..اخه نه سالن تزیین شده بود و نه از مهمونا خبری بود..خوده من هم از صبح تعجب کرده بودم ولی چیزی نمی گفتم..
ویدا رو به خانم بزرگ گفت:خانم بزرگ مهمونا هنوز نیومدن؟مامانم کجاست؟
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:مهمونا نیومدن..قرار هم نیست بیان.مادرت هم بعد میاد.
کامران متعجب به خانم بزرگ خیره شد وگفت: یعنی چی که نمیان؟..پس عاقد کجاست؟
خانم بزرگ با لحن بی تفاوتی گفت:عاقد هم نمیاد..
کامران و ویدا متعجب به خانم بزرگ نگاه کردن.
من از اونا هم بیشتر تعجب کرده بودم..هیچ سر در نمیاوردم..اینجا چه خبر بود؟..
خانم بزرگ رو به کامران و ویدا با لحن جدی گفت:همراه من بیاید ..
ویدا نیم نگاهی به کامران انداخت و هر دو همراه خانم بزرگ رفتن..
خانم بزرگ به طرف اتاقش رفت و هر 3 وارد شدن و در رو بستن..
نگاه پر از تعجبه من به در خیره مونده بود..
پرهام رو به هومن گفت:بهتر نیست بریم..ما که از همه چیز باخبریم..موندنمون که فایده ای نداره.
هومن که هنوز به دربسته خیره شده بود گفت:نه می مونیم..بذار خانم بزرگ بیاد ببینیم چی شده؟..خیلی دوست دارم بدونم اخرش چی میشه؟
پرهام نگاش کرد وگفت:اره خب می دونم چرا انقدر مشتاقی..
هومن نگاهش کرد وخندید :بریم تو باغ تا خانم بزرگ بیاد..
پرهام سرش را تکان داد..هومن جلوتر از او از در خارج شد..
پرهام بین راه ایستاد و به سمت من برگشت..
نمی دونم معجزه شد؟..یا من خواب بودم؟..چون پرهام اینبار بدون اینکه اخم بکنه یا سرد نگام بکنه توی چشمام زل زد وگفت:می خوای تو هم بیا..
با تعجب نگاش کردم..وقتی نگاه منو دید لبخند کمرنگی زد وگفت:به خاطر اینکه حوصله ت سر نره گفتم..وگرنه..
سکوت کرد وادامه نداد..
بعد هم از خونه رفت بیرون..
ای خدا امروز چقدر اتفاقاته عجیب و غریب می افته؟این از مجلس عقد ویدا که به همه چیز شبیه بود الی مجلس عقد و جشن و مهمونی..این هم از رفتار پرهام که امروز معلوم نیست از کدوم دنده بلند شده هم تحویلم می گیره هم دیگه اخم نمی کنه..یعنی میشه بهش امیدوار شد؟..
یاد حرفی که به هومن زد افتادم (ما که از همه چیز باخبریم..موندنمون که فایده ای نداره.)یعنی اونا از چی خبر داشتن؟..
تصمیم گرفتم برم تو اتاقم..اگر می رفتم بیرون پیششون درست نبود پس میرم توی اتاقم تا وقتی که خانم بزرگ از اتاق بیاد بیرون..
*******
خانم بزرگ روی صندلیش نشست..اخم کمرنگی روی پیشانی داشت..کامران و ویدا منتظر چشم به او دوخته بودن..
خانم بزرگ به صندلی اشاره کرد وگفت:بشینین..
هر دو نشستن وبه خانم بزرگ نگاه کردن..
کامران گفت:خانم بزرگ اینجا چه خبره؟..پس مهمونا کجان؟اتفاقی افتاده؟..
خانم بزرگ با همان اخم گفت:گفتم که..اینجا نه قراره مهمون بیاد نه عاقد..امروز هیچ عقدی صورت نمی گیره.
کامران عصبانی از جایش بلند شد وگفت:منو مسخره کردید؟..یعنی چی که هیچ عقدی صورت نمی گیره؟..من همه ی کارامو برای امروز تنظیم کرده بودم نه یه روزه دیگه..
خانم بزرگ با لحن جدی گفت:اشتباه نکن..تو و ویدا نه امروز عقد می کنید نه یه روزه دیگه..این نامزدی بهم خورده.
کامران عصبانی تر از قبل گفت:چی دارید میگید؟..از کی تاحالا؟
خانم بزرگ از جایش بلند شد..کشوی میزش را باز کرد وپاکتی از ان بیرون اورد..به طرف کامران پرت کرد وگفت :از همین الان..اینا رو ببین متوجه همه چیز میشی.
کامران متعجب به خانم بزرگ نگاه کرد..خم شد وپاکت را برداشت..چند عکس داخل انها بود که وقتی سارا و کامران در اغوشه هم بودند از انها گرفته شده بود.
کامران با دستانی لرزان به عکس ها نگاه می کرد..
ویدا متعجب رو به خانم بزرگ گفت :خانم بزرگ این عکسا چیه؟..توروخدا یکی به من بگه اینجا چه خبره؟ دارم دیوونه میشم..
خانم بزرگ به طرف کامران رفت و عکس ها را از دستش گرفت..کامران مات و مبهوت نگاهش می کرد..
عکس ها را به ویدا داد و گفت :بیا ببین..ببین می خوای با کی ازدواج کنی..این پسری که الان رو به روت ایستاده یه روز عاشق سارا بود..سارایی که زن عقدی پرهام بود ولی در خفا به شوهرش خیانت می کرد وبا این اقا که به ظاهر معشوقه ش بود رابطه داشت..پرهام هم وقتی پی به خیانتش برد طلاقش داد..این عکسا رو یکی برام فرستاد که هنوز هم نمی دونم اون شخص کی بوده..وقتی فهمیدم که ..کامران باهات نامزد کرده بود..پیش خودم گفتم کامران چنین پسری نیست لابد عکسا جعلی هستن و می خوان سارا و کامران رو پیش من خراب کنن..ولی این ماجرا به همین جا ختم نشد..یه کسی رو مامور کردم تا از کامران برای من اطلاعات جمع اوری کنه..تا ببینم چه جور ادمیه؟..با کیا رفت و امد داره؟..کلا سر از کارش در بیارم..بهش شک کرده بودم اخه پای زندگیه نوه ام در میون بود.بعد از چند وقت معلوم شد ..یه زن صیغه ای داشته که اون زن ازش یه بچه هم داره..ولی کامران ولش کرده و هنوز هم با اینکه نامزد داره دست از این کاراش بر نداشته..
رو به ویدا که مات و مبهوت با چشمانه به اشک نشسته به خانم بزرگ خیره شده بود گفت:تو که نامزدش هستی می دونی دیشب کجا بوده؟..با اینکه امروز روزه عقدش بود ولی رفته بوده..
خانم بزرگ زیر لب استغفرالله گفت و سکوت کرد..
کامران لحظه به لحظه عصبانی تر می شد..دستانش را مشت کرده بود..با صدای بلندی گفت:اینا همه ش تهمته..یه مشت دروغه و واقعیت نداره..من ویدا رو دوست دارم.
خانم بزرگ با اخم گفت:دوستش داری؟..برای اینکه دوستش داری اومدی باهاش نامزد شدی تا به سارا نزدیک تر بشی؟
ویدا با بغض گفت :چی؟..
خانم بزرگ گفت :درسته عزیزم..این اقا وقتی دید سارا به عقد پرهام در اومده و دیگه راه به جایی نداره..اومد سمته تو..اینجوری می تونست وارد خانواده ی ما بشه و به سارا هم نزدیک تر بشه..اون به خاطر سارا با تو نامزد کرد عزیزم..
کامران داد زد:نه اینا همه ش دروغه..حقیقت نداره.
خانم بزرگ پاکت دیگری را از کشو بیرون اورد وبه ویدا داد:ب یا اینا رو ببین تا پی به واقعیت ببری..من تمومه حرفام با مدرکه..بیا دخترم.
ویدا با دستانی لرزان پاکت را گرفت...داخل پاکت یک سی دی و چند تا عکس که کامران را در حال بوسیدنه یک دختر نشان می داد ویک کاغذ که صیغه نامه ی کامران و زنش بود..
خانم بزرگ گفت:این سی دی صدای ضبط شده ی کامرانه که با دخترا توی ماشینش چطور حرف می زنه..اون عکسا هم متعلق به زن صیغه ایشه..اون هم صیغه نامه شونه..
رو به کامران که سکوت کرده بود گفت:حالا چی داری که بگی؟..باز هم می زنی زیرشو میگی دروغه؟..
کامران سکوت کرده بود..
خانم بزرگ گفت:از همین امروز دیگه هیچی بینه تو و ویدا نیست..این نامزدی به هم خورده..حالا هم می تونی بری..ولی دیگه نمی خوام ببینمت..نه دور وبره ویدا و نه این خونه..اگر بخوای دوباره به ویدا نزدیک بشی و اذیتش کنی..با قانون طرفی..پس بهتره هیچ گونه مزاحمتی برای خانواده ی من ایجاد نکنی..یه نامزدیه ساده بوده که بهم خورده..من همه چیزو فراموش می کنم..ویدا هم همین طور..تو هم برو به زندگیت برس.
کامران سرش پایین و سکوت کرده بود..بعد از چند لحظه از جایش بلند شد وبه طرف در رفت..بین راه کنار ویدا ایستاد..بدون اینکه نگاهش کند زیر لب گفت:متاسفم..
بعد هم به سرعت از اتاق خارج شد..
ویدا بلند زد زیر گریه..خانم بزرگ بغلش کرد وگفت:اروم باش عزیزم.. دیگه همه چیزتموم شده...
ویدا با گریه گفت:چرا اینجوری شد خانم بزرگ؟..چرا؟..
خانم بزرگ با لحن مهربانی گفت:عزیزم خداروشکرکن تا قبل از عقد متوجه گذشته ی کامران شدی..اگر باهاش ازدواج کرده بودی وبعد می فهمیدی چی؟..
ویدا سرش را بلند کرد..نیم نگاهی به خانم بزرگ انداخت و با گریه از اتاق خارج شد..






















هومن و پرهام توی باغ قدم می زدند که کامران به سرعت از خانه خارج شد وبه طرف ماشینش رفت.هر دو متعجب به او نگاه کردند..کامران بی توجه به انها فرمان ماشینش را چرخواند و با زدن چند بوق از در خارج شد..
سرایدار در را بست..هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ویدا در حالی که گریه می کرد و دامن لباسش را کمی با دست بالا گرفته بود از در خارج شد وبه طرف باغ دوید..
هومن و پرهام هر دو با تعجب نگاهی به هم انداختند..
هومن بی معطلی به طرف باغ رفت که پرهام دستش را گرفت..
پرهام :نه هومن..بذار تنها باشه.
هومن نگاهش کرد وگفت:چی چی رو تنها باشه؟..اون الان ناراحته بذار برم.
پرهام :تو از یه چیزی خبر نداری..الان میری اوضاعو بدتر می کنی.
هومن با نگاهی پر از تعجب به پرهام خیره شد :چی داری میگی؟من از چی خبر ندارم؟
پرهام کلافه به پشت گردنش دست کشید و به هومن نگاه کرد:تو در مورد ویدا چه فکری می کنی؟..منظورم اینه که تو فکر می کنی ویدا عاشق کامرانه درسته؟
هومن نگاهش کرد وگفت:خب معلومه..اگر عاشقش نبود که اینطوری به خاطر از دست دادنش گریه نمی کرد.
پرهام پوزخند زد وگفت:کاملا در اشتباهی..ویدا هیچ علاقه ای به کامران نداره.نه قبلا نه الان..اون از سر اجبار مجبور شد باهاش نامزد کنه..دچار سوتفاهم شدی هومن..
هومن مات و مبهوت به پرهام نگاه کرد:یعنی چی پرهام؟ولی ویدا خودش گفت که دوستش داره و بهش جواب مثبت داده.
پرهام نگاهش کرد وگفت:درسته اون اینو بهت گفت ولی جدی نگفت..یادته چقدر اذیتش می کردی؟چه تو جمع چه وقتی می رفتی خونشون مرتب سر به سرش می ذاشتی..هنوز اون سفرچند سال پیشمون به شمال رو فراموش نکردم ..یادته یه مار ابی گرفتی انداختی تو کیفش؟..بنده خدا انقدر ترسیده بود که اگر2 تا لیوان اب قند نمی خورد بیهوش می شد..نمی دونم که ویدا تورو دوست داره یا نه..ولی اون روز اون حرفا رو بهت زد تا تلافیه کاراتو بکنه...تو بهم گفتی که بهش ابراز عشق کردی ولی اون پست زد درسته؟..
هومن هنوز مبهوت به او نگاه می کرد..ارام سرش را تکان داد..
پرهام :ولی ویدا اون روز اون حرفا رو بهت زد تا تلافی کرده باشه..وقتی تو بهش ابراز عشق کردی اونم اون حرفا رو بهت زد..ویدا نه تنها کامران رو دوست نداره بلکه اصلا از اون خوشش هم نمیاد.
هومن کمی نگاهش کرد وگفت:تو اینا رو از کجا می دونی؟!..
پرهام لبخند ماتی زد وگفت:اینکه کامران رو دوست نداره رو از خانم بزرگ شنیدم..وقتی در مورد سارا باهاش حرف زدم بهم گفت که ویدا کامران رو دوست نداشته به اجباره عمه و اینکه دوست خانوادگیشون بوده قبول کرده..یک بار هم خودم خونه ی عمه شنیدم با تلفن داشت با کامران حرف می زد..ظاهرا دعواشون شده بود..ویدا هم به کامران گفت ازدواج من با تو از روی اجباره و من هیچ علاقه ای بهت ندارم.می دونی که عمه مریضه..ویدا هم خواسته با قبول پیشنهاد ازدواج کامران مثلا کاری کنه مادرش ناراحت نشه..اون اتفاقی هم که اون روز همینجا بینتون افتاد رو هم که خودت برام گفتی..یادته اون شب حالت گرفته بود اومدی پیش من و درد و دل کردی و از ویدا گفتی واینکه دست رد به سینه ت زده و با غرورت بازی کرده..
هومن سرش را تکان داد :اره یادمه..ولی پرهام اون اگر تلافی هم کرد بدجور اینکارو کرد..هم با اینده ی خودش بازی کرد هم غروره منو نادیده گرفت.
پرهام سرش را تکان داد وگفت:درسته..برای همین هم باید باهاش حرف بزنی..حتما هر دوتاتون حرفای زیادی برای گفتن دارین.
دستش را روی شانه ی هومن گذاشت وبا لحنی گرفته ادامه داد :نمیگم باهاش از نو شروع کن..چون پس فردا تو و فرشته با هم عقد می کنید..ولی می تونی به حرفاش گوش کنی..
هومن به پرهام خیره شد و لبخند زد..
پرهام وقتی نگاه هومن را روی خودش دید دستش را برداشت و با اخم گفت:به چی می خندی؟..
هومن لبخندش پررنگ تر شد وگفت:به دیوار..
پرهام لبخند کمرنگی زد وگفت:خب در اینکه دیوونه بودی شکی نیست..خدا شفات میده من دلم روشنه..
هومن ارام خندید وگفت:نه بابا می بینم که شما هم بله..راه افتادی..
پرهام لبخند کمرنگی زد وگفت:برو دیگه باز وایساده کل کل می کنه..
هومن با تعجب گفت:کجا برم؟
پرهام کلافه نگاهش کرد وگفت:د برو دیگه..برو با ویدا حرفاتو بزن..اون الان ناراحته برو ارومش کن.
هومن با خنده گفت:حالا چرا من برم ارومش کنم؟
پرهام چپ چپ نگاش کرد که هومن دستش را جلو گرفت وگفت:باشه باشه اونجوری نگام نکن رفتم..
هومن سرش را تکان داد و با لبخند به طرف باغ رفت..
پرهام کمی انجا ایستاد و نگاهش کرد وبعد به طرف ساختمان به راه افتاد...
*******
هومن به طرف انتهای باغ رفت..کمی اطراف را نگاه کرد تا توانست ویدا را پشت یکی از درختان ببیند..یاد حرف پرهام افتاد(ویدا نه تنها کامران رو دوست نداره بلکه ازش خوشش هم نمیاد)..ناخداگاه لبخند زد..اینکه ویدا هیچ علاقه ای به کامران نداشت برایش مهم بود..
به طرف او رفت..صدای گریه ی ویدا را شنید..با شنیدن صدای گریه ی او اخمهایش در هم رفت و با ناراحتی نگاهش کرد..
هیچ دوست نداشت ویدا را در این وضعیت ببیند.
به او نزدیک شد و ارام دستش را پیش برد..ولی هنوز دستش را روی شانه ی ویدا نگذاشته بود که ویدا سرش را بلند کرد وبه او نگاه کرد..
با دیدن هومن از جایش بلند شد وبا دستمال ارام صورتش را پاک کرد..
هر دو سکوت کرده بودند..ویدا با صدایی که از زور گریه خش دار شده بود گفت:چرا اومدی اینجا؟اومدی شکستمو ببینی؟..که چی بشه هومن؟
اشک هایش یکی پس از دیگری روی صورتش نشست..
هومن با صدای ارامی گفت:نه ویدا اشتباه نکن..من نه اومدم تحقیرت کنم و نه اینکه ناراحتیت رو ببینم..ویدا کی گفته تو شکست خوردی؟کامران شکست خورده که چنین دختری رو از دست داده..واقعا براش متاسفم..
ویدا سرش را بلند کرد وبا تعجب به او نگاه کرد..
هومن نگاهش کرد وگفت:به ارواح خاک پدر و مادرم و پریا تمومه حرفام از روی دلمه فکر نکن دارم بهت ترحم می کنم ویدا ..هیچ کدومو از روی ترحم و دلسوزی نمیگم..خودت منو خوب می شناسی..می دونی که حرفمو رک می زنم..الان هم دارم بهت میگم که تو یه بازنده نیستی..تو الان یه شروع کننده ای..می دونی شروع کننده یعنی چی؟یعنی اینکه هیچ پایانی براش نیست..همیشه از یه جایی خودشو می کشه جلو تنها به هدفش فکر می کنه..ویدا چرا خودتو ناراحت می کنی؟..چرا به خاطر یه ادم بی ارزش و پست داری خودتو عذاب میدی؟..زندگی کن ویدا..به اینده ت فکر کن و هزاران بار خدارو شکر کن که این قضیه به همین جا ختم شد و بعد از عقد تو متوجه گذشته ی زشته کامران نشدی..به جای اینکه بگی چرا این اتفاقات برای من افتاده و چرا سرنوشته من باید اینطور باشه به این فکرکن که اگر به عقد کامران در می اومدی و بعد می فهمیدی حقیقت چیه می خواستی چکار کنی؟..برای همین باید امیدوار باشی.. این وسط کامران غرورش شکسته شد..چون لیاقتش همین بود.
ویدا دیگر گریه نمی کرد..بلکه با دهانی باز از تعجب به هومن خیره شده بود و سکوت کرده بود..
هومن با لبخند گفت:چیه چرا اینجوری نگام می کنی؟..
ویدا به خودش امد وگفت:خدایش خواب نمی بینم؟..همه ی اینارو تو گفتی؟..
هومن خندید وگفت:چرا اتفاقا خواب که نه داری رویا می بینی..برو حال کن ببین چه پسر خوش تیپی اومده تو خوابت..از این شانسا قسمته همه نمیشه ها..
ویدا اخم شیرینی کرد وگفت:اره الان که فکر می کنم می بینم همه ش خواب بود.. ولی حرفای قشنگی بود..اصلا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم..تو هم خوب مشاوره میدی ها..
هومن ابرویش را بالا انداخت و گفت:ما اینیم دیگه عزیزم..
با گفتم کلمه ی عزیزم ارام ارام لبخند از روی لب های ویدا محو شد..هومن هم که متوجه حرف خود شده بود سکوت کرد و به اطرافش نگاه کرد..
ویدا سرش را پایین انداخته بود..بعد از چند لحظه سرش را بلند کرد وگفت:هومن من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم..
هومن با لبخند نگاهش کرد وگفت:معذرت خواهی نه..یه توضیح کوچولو بهم بدهکاری..
ویدا گنگ نگاهش کرد وگفت:چه توضیحی؟
هومن به او نزدیک تر شد..ویدا کمی عقب رفت..هومن با لبخند وشیطنت نگاهش کرد و در حالی که به او نزدیک می شد گفت:که می خواستی تلافی کنی اره؟..اون حرفایی که اونروز تو باغ بهم زدی رو میگم..
ویدا عقب عقب رفت و به درخت چسبید دستش را روی شنلش گذاشت و در چشمان هومن خیره شد :خب..خب اون لحظه حواسم نبود دارم چکار می کنم..
هومن در فاصله ی خیلی کمی از او ایستاد و سرش را پایین اورد و در چشمان ویدا خیره شد :چطور؟حواست کجا بود؟
ویدا که از نزدیکی هومن به خودش قلبش با بی قراری در سینه ش می تپید و از حضوره او در کنارش هیجان داشت زمزمه وار گفت:هیچ جا..
هومن سرش را پایین تر اورد وابرویش را بالا انداخت و او هم با صدای ارامی گفت:هیچ جا؟مطمئنی؟
ویدا تنها سرش را تکان داد..در چشمان هومن خیره شده بود و قادر نبود نگاهش را از ان چشم ها بردارد..هومن در حالی که با شیطنت به او نگاه میکرد وبا صدای بلندی که باعث شد ویدا از جایش بپرد و با ترس به او نگاه کند گفت:افرین دختر خوب..حالا که حواست حسابی جمع شده بیا بریم تو ببینیم خانم بزرگ در چه حاله..
ویدا دستش را روی قلبش گذاشت و در حالی که با اخم کمرنگی به هومن نگاه می کرد گفت:الهی بگم خدا چکارت نکنه هومن..قلبم وایساد..
هومن چشمک بامزه ای زد وگفت:میای یا به زور ببرمت؟..
ویدا با لبخند نگاهش کرد وگفت:خیلی خب بریم..از تو که هیچ کاری بعید نیست.
هومن خندید..و با دستش به جلو اشاره کرد:بفرمایید خانم..
ویدا لبخند زد وهر دو به طرف ساختمان رفتند..













































هومن و ویدا اومدن تو سالن ..توی این مدت که نبودن خانم بزرگ فقط سکوت کرده بود..هنوز نمی دونستم چی شده و اینجا چه خبره؟..
روی لبای هر دوتاشون لبخند بود..هومن کنار پرهام و ویدا هم کنار من نشست ..به روش لبخند زدم که اون هم با لبخند کمرنگی سرشو انداخت پایین..
خانم بزرگ سرش را بلند کرد و اول به ویدا بعد هم به هومن نگاه کرد..به روی هر دوتاشون لبخند زد ..
ویدا گفت:خانم بزرگ ما کلی مهمون دعوت کرده بودیم پس اونا چی شدن؟
خانم بزرگ با لبخند نگاش کرد وگفت:درسته ولی دیروز به کمک مادرت به همهشون زنگ زدیم و گفتیم که عقد کنسل شده..مادرت در جریانه همه چیز بود..بنده خدا خیلی ناراحت شد ..مرتب دلداریش می دادم..خانواده ی کامران رو هم به سختی راضی کردیم..
ویدا با تعجب گفت:اگر خانواده ی کامران در جریان بودن پس چرا کسی چیزی به کامران نگفته بود؟..اونم از همه چیز بی اطلاع بود..
خانم بزرگ گفت:من که بهت گفتم شب گذشته رفته بوده کجا..اون اصلا خونه نرفته بود..لابد گوشیش رو هم خاموش کرده بوده که خانواده ش نتونستن بهش خبر بدن..اونو دیگه من نمی دونم..
ویدا سرش را پایین انداخت وگفت:خانم بزرگ نمی شد زودتر بهم بگید تا دیگه این لباسو تنم نکنم وقضیه تا اینجا کشیده نشه؟
خانم بزرگ با لحن مهربونی گفت:عزیزم من تا همین دیروز داشتم اطلاعات جمع می کردم..دخترم کار اسونی که نیست..من می خواستم حرفام با مدرک باشه تا کامران زیرش نزنه برای همین تا الان صبر کردم تا بهت همه چیزو بگم..ولی خب خداروشکر همه چیزبه موقع تموم شد..
ویدا نیم نگاهی به ما انداخت و رو به خانم بزرگ گفت:خانم بزرگ شما این همه اطلاعات رو از کجا به دست اوردید؟..کی کمکتون کرد؟
خانم بزرگ با لبخند به هومن نگاه کرد وگفت:تا همین چند روزه پیش یه کاراگاه استخدام کرده بودم که اون همه ی این اطلاعات رو برام به دست اورد ولی می مونه اون سی دی که بهت دادم..اون کاره هومن بود.
ویدا با تعجب به هومن نگاه کرد وبعد رو به خانم بزرگ گفت:هومن؟..یعنی اون صداهای ضبط شده از دخترا که گفتین کاره هومن بوده؟..
خانم بزرگ با لبخند سرش را تکان داد وگفت:چرا از خودش نمی پرسی؟..
رو به هومن گفت:بگو پسرم..
هومن اروم خندید وگفت :خب کاری نداشت..به کمک یکی از دوستام که اسمش محسنه..یکی رو پیدا کردیم تا این کارو برامون انجام بده اونم رفت سوار ماشین کامران شد و تمومه حرفاشونو ضبط کرد..که الان سی دیش خدمت خانم بزرگه..
ویدا به هومن نگاه کرد ولبخند کوچیکی زد..هومن هم با لبخند جذابی جوابش را داد..
خانم بزرگ نگاشون کرد وبا تک سرفه ای رو به هومن گفت:خب این از این..خیالم از بابت ویدا راحت شد..حالا می مونه عقد صوری تو و فرشته..
با این حرف خانم بزرگ همه سکوت کردن و چیزی نگفتن...به ویدا نگاه کردم..سرشو انداخته بود پایین و با بند شنلش بازی می کرد..هومن هم چیزی نمی گفت و به خانم بزرگ نگاه می کرد..پرهام هم نگاهش همه جا می چرخید روی من..خانم بزرگ..هومن..ولی بیشتر نگاهش روی من بود تا بقیه..ولی من همچنان به نگاهش بی توجه بودم..شاید برای همین بود که اون بیشتر از قبل تحویلم می گرفت..چون من زیاد تحویلش نمی گیرم..البته از خدام بود باهاش حرف بزنم یا کل کل بکنم و یا اینکه نگاش کنم..ولی از طرفی هم دوست نداشتم خودمو کوچیک کنم یا یه وقت از نگاهم پی به احساسم ببره..
خانم بزرگ گفت:چرا همتون سکوت کردین؟..کسی چیزی نمی خواد بگه؟
کسی چیزی نگفت..تا اینکه پرهام نفس عمیقی کشید وبا صدای ارومی گفت:چی باید بگیم؟..
خانم بزرگ نگاهش کرد وگفت:خب من امروز با وکیلم حرف زدم..قرار بر این شده که عقد رو اینجا برگزار کنیم..
همگی با تعجب به خانم بزرگ نگاه کردیم..
هومن گفت:چی؟..چرا اینجا؟
خانم بزرگ با لبخند گفت:من اینطور خواستم..برای اینکه می ترسم دوباره برید بیرون و اون ماشین مزاحم ردتونو بگیره وخدایی نکرده اتفاقی براتون بیافته..اینجا امن تر از بیرونه..
هومن سرش را تکان داد و نگاهش را به ویدا دوخت..ویدا نیم نگاهی بهش انداخت و سرشو برگردوند...
هیچ دوست نداشتم اینطور بشه..ویدا و هومن باید با هم باشن..ولی خب این ازدواج صوری بود و هیچ علاقه ای بین من و هومن نبود..بعد از اینکه مدت عقدمون تموم شد هومن می تونست با ویدا باشه..
خودخواه نبودم ولی چاره ای هم نداشتم..همه ی درها به روم بسته شده بود..باز اگر پرهام قبول می کرد که جای هومن باشه با دل و جون قبول می کردم..ولی اون مغرورتر ازاین حرفاست که بخواد یه همچین کاری رو بکنه.
*******
شب مادر ویدا هم اومد اینجا..زن خیلی مهربونی بود با من هم خیلی خوب برخورد کرد..ویدا بیشتر شبیه مادرش بود..هیچ کس جز ما 5 نفر از موضوع عقد صوری من و هومن با خبر نبود..خودمون هم نمی خواستیم کسی چیزی بدونه..
اون شب ویدا توی اتاق همه چیز رو برام تعریف کرد..از کامران و خیانتش گفت..از اینکه زن و بچه داره..و اینکه قبلا معشوقه ی سارا بوده..
واقعا فکرشو نمی کردم کامران چنین ادمی باشه..واقعا خیلی پست بود..پس اون کسی که معشوقه ی سارا بوده و به خاطرش سارا به پرهام خیانت کرده بوده کامران بود..
حتما پرهام با دیدنش خیلی حرص خورده..
*******
دو تخت یک نفره توی اتاق بود..ویدا سمت چپ و فرشته سمت راست خوابیده بود..
فرشته چند بار حرفش را در دل تکرار کرد تا اینکه رو به ویدا گفت:ویدا..بیداری؟
ویدا چشمهایش را ارام باز کرد وگفت:اره بیدارم..
فرشته نفس عمیقی کشید وگفت:ویدا عذاب وجدان گرفتم..الان تو یه دختر ازادی و دیگه نامزد کامران نیستی..من مطمئنم هومن هنوز هم دوستت داره..ولی منو مشکلم سد رسیدنه شما دوتا به هم شدیم..واقعا متاسفم..من پشیمون شدم..نمی خوام با هومن ازدواج کنم.
ویدا متعجب نگاهش کرد وگفت:چی داری میگی فرشته؟تو هم مشکلات خودتو داری نباید این حرفو بزنی..من و هومن از اول هم قسمت هم نبودیم وگرنه سر یه موضوعه بیخود و یه سوتفاهمه کوچیک اینطور از هم دور نمی افتادیم.هر چند این ازدواج صوریه ولی هومن تورو انتخاب کرده...پس باید تا اخرش بری..
فرشته با ناراحتی گفت:ولی من..
ویدا میان حرفش امد..با صدای گرفته ای گفت:فرشته به پس فردا فکر کن که زن هومن میشی و مشکلاتت تموم میشه..می دونم وقتی عقد کنید تازه باید با مشکلات رو به رو بشی واز نزدیک باهاشون بجنگی ولی با این حال خیالت راحته که هومن پیشت هست و تنها نیستی..
فرشته تنها نگاهش کرد وچیزی نگفت...
بغض بدی بر گلوی ویدا چنگ می زد..ارام برگشت و پشتش را به فرشته کرد..
در حالی که به رو به رو خیره شده بود..قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و زمزمه وار گفت:بخواب فرشته..نگران من هم نباش..من با خودم کنار میام..هومن هم منو دوست نداره..یا اگر هم داره دیگه نمی تونه پا پیش بذاره..دیگه همه چیز تموم شده..بهش فکر نکن.
فرشته با صدای ارام ولی گرفته ای گفت:منو ببخش ویدا..نمی خواستم اینطوری بشه.اگر 1درصد هم احتمال می دادم که..
لبها و چانه ی ویدا از زور بغض می لرزید..سعی کرد صدایش نلرزد..با صدای ارامی که بغضش را پنهان کرده بود گفت:بخواب فرشته..دیگه بهش فکر نکن..شب بخیر.
فرشته زمزمه وار گفت:خیلی خوبی ویدا..به خدا خیلی تکی..در برابره این همه خوبی هیچی ندارم که بگم..شبت بخیر عزیزم.
فرشته ارام چشمهایش را بست..می دانست که ویدا ناراحت است ولی بروز نمی دهد..
در دل از خدا کمک خواست.. کاری از دست هیچ کس ساخته نبود..
این طرف ویدا با دلی پر از درد و چشمانی به اشک نشسته روی تخت دراز کشیده بود..دیگر طاقت نیاورد پتویش را روی سرش کشید وبی صدا گریه کرد..وقتی به یاد هومن و حرف های امروزش در باغ و ان نگاه گیرا می افتاد قلبش بی قرار می شد..
ان وقت قطره های اشک بی امان از چشمهایش جاری می شدند..
لبهایش را به هم فشرد تا صدای هق هقش بلند نشود..
*******
ویدا جلوی دانشگاه از دوستانش خداحافظی کرد وبه طرف خیابان رفت و منتظر تاکسی ایستاد..ماشین مدل بالایی جلویش ایستاد و شیشه را پایین کشید..
پسری با لحن پر از عشوه ای گفت:خانم خوشگله بپر بالا برسونمت..
ویدا اخم هایش را در هم کشید و به انتهای خیابان خیره شد..
پسر :کجا رو نگاه می کنی عزیزم..من دربست در خدمتت هستم دیگه تاکسی می خوای چکار؟بپر بالا عشقم..
ویدا کمی از ماشین دور شد..نگاهش هم نمی کرد تا شاید دست از سرش بردارد ولی ان پسر ماشنش را جلوی پای ویدا نگه داشت واینبار خندید وبا همان لحن گفت:خانمی چقدر ناز داری..یه نگاه به ما هم بنداز..بیا دیگه دوست دارم برسونمت.
ویدا دیگر طاقت نیاورد ودر حالی که کیفش را در دست می فشرد از پنجره داخل را نگاه کرد وگفت :مرتیکه برو رد کارت تا..
نگاهش با دو چشم قهوه ای شیطون و خندان گره خورد...
مات و مبهوت زمزمه کرد :هومن؟!





















فصل پانزدهم

هومن با لبخند و نگاه شیطنت امیزی گفت:سلام عرض شد خانم..بفرما بالا برسونمت.
ویدا لبخند کمرنگی زد و در جلو را باز کرد ونشست.
هومن حرکت کرد..
ویدا گفت:دیوونه ای به خدا هومن..فکر کردم مزاحمه.صداتو هم تغییر داده بودی نتونستم بشناسمت.
هومن بلند زد زیر خنده وگفت:وای اون موقع که داشتم بهت می گفتم بیا بالا برسونمت قیافه ت واقعا دیدنی بود..نمی دونی چقدر جلوی خودمو گرفتم که نزنم زیر خنده.
ویدا با اخم شیرینی نگاهش کرد وگفت:اره مردم ازاری واقعا خنده داره..
هومن با خنده گفت:اره خیلی..
ویدا صورتش را برگرداند ودر حالی که لبخند روی لبهایش بود به بیرون خیره شد.
بعد از چند لحظه به هومن نگاه کرد وگفت:چی شده امروز اومدی دنبالم؟..واقعا تعجب کردم.
لبخند کمرنگی زد وبا صدای ارامی گفت:دلیل خاصی نداشت.چه اشکالی داره بیام دنبال دختر عمه م و برسونمش خونه؟..
ویدا به رو به رو خیره شد وگفت:اشکالی که نداره..همین جوری پرسیدم..اخه..
حرفش را ادامه نداد و سکوت کرد..هومن هم چیزی نگفت..
هر دو حرف برای گفتن زیاد داشتن ولی ناخواسته مهر سکوت بر لبهایشان زده بودند ..
ویدا کلافه شده بود..وقتی یادش می افتاد که فردا هومن و فرشته عقد می کنند قلبش اتش می گرفت ولی چاره ای نداشت..قبل از اینکه مجلس عقدش بهم بخورد فرشته و هومن تصمیم به این امر گرفته بودند..بنابراین حق را به فرشته می داد.مرتب به خود امیدواری می داد که این ازدواج صوری است وبعد از مدتی تمام می شود..ولی دل عاشقش با این حرف ها وبهانه ها ارام نمی گرفت.
هومن تک سرفه ای کرد ودر حالی که به خیابان خیره شده بود گفت:عمه چطوره؟..حالش خوبه؟
ویدا نیم نگاهی به او انداخت وگفت:خوبه..امروز صبح قلبش یه کم درد گرفت..دکتر مرادی می گفت که فشار عصبی باعثش شده..
هومن زیر چشمی نگاهش کرد وگفت:خب حتما..به خاطر قضیه ی کامران درسته؟
ویدا سرش را تکان داد وگفت:اره..اون نامرد بد بازی با من کرد.تا اخر عمرم نمی بخشمش.
هومن سرش را تکان داد و چیزی نگفت.
جلوی خانه ی عمه مهناز نگه داشت..ویدا نگاهش کرد و با لبخند گفت:ممنونم هومن..زحمت کشیدی..نمیای تو؟
لبخند کمرنگی زد وگفت:نه باشه یه وقت دیگه..الان باید برم خونه..
ویدا زیر لب خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد..
هومن هم با لبخند جوابش را داد وگفت:به عمه سلام برسون.
ویدا در را بست از پنجره نگاهش کرد وگفت:حتما..مواظب خودت باش.
هومن با لبخند نگاهش کرد ..
ویدا وارد خانه شان شد..هومن نفس عمیقی کشید و پایش را روی گاز فشرد.
ویدا از پشت در صدای کشیده شدن لاستیک های ماشینش را شنید..پشتش را به در چسباند و چشمهایش را بست..بغضش گرفته بود..قطره اشکی روی گونه ش چکید سریع با پشت دست پاکش کرد تا مادرش متوجه حال دگرگونش نشود..
نگران حال مادرش بود..بعد از اتفاق دیشب حال مادرش بدتر شده بود..نگرانش بود..دستش را روی سینه ش گذاشت..از طرفی عاشق هومن بود و با چشم خود شاهد عقد او بود و از طرفی دیگر حال مادرش اصلا خوب نبود و نگرانش بود.
با شنیدن صدای مادرش چشمانش را باز کرد :ویدا جان مادر چرا اونجا وایسادی؟..حالت خوبه؟
نگاهش کرد..با نگاهی مهربان و مادرانه به ویدا خیره شده بود..
ویدا لبخند کمرنگی زد وبه طرف مادرش رفت..گفت:من خوبم مامان..الهی قربونتون برم..حالتون چطوره؟
مادرش لبخند ماتی زد وگفت:خوبم مادر..بیا ناهار حاضره..
ویدا سرش را تکان داد وگفت:باشه مامان..بذار دست و صورتمو بشورم لباسامو هم عوض بکنم میام..
مادرش با لبخند گفت:باشه مادر..
بعد از ان به طرف اشپزخانه رفت..
ویدا نفس عمیقی کشید و به طرف اتاقش رفت..
*******
شب شده بود..هومن کلافه و نگران توی حیاط نشسته بود و به اسمان خیره شده بود..دستی روی شانه ش نشست..سرش را برگرداند با دیدن پرهام لبخند کمرنگی زد..
پرهام کنارش نشست و او هم به اسمان نگاه کرد..گفت:چی تو اسمون دیدی؟از کی تا حالا زیرنظر دارمت فقط به اسمون زل زدی..
هومن با لبخند گفت:اون چیزی که من تو اسمون می بینم تو نمی بینی..پس بیخودی تلاش نکن.
پرهام متعجب پرسید:چطور؟..میشه بگی چی می بینی که من نمی تونم ببینم؟
هومن در حالی که محو تماشای اسمان بود زمزمه وار گفت:صورت یار..
پرهام ابروشو انداخت بالا وگفت:چی؟..
هومن ارام خندید وگفت:صورت یارمو می بینم چون عاشقم..
به پرهام نگاه کرد وگفت:ولی تو چون عاشق نیستی نمی تونی منو درک کنی و اونی که باعث شده از کی تا حالا به اسمون زل بزنم رو ببینی..
پرهام با شنیدن حرف های هومن اخمهایش را در هم کشید..
دستانش را مشت کرد وگفت:هه..پس عاشقش شدی؟
هومن زمزمه وار گفت:بودم..
پرهام متعجب نگاش کرد :بودی؟..از کی؟
هومن نفس عمیقی کشید وگفت:از همون اول..عاشق نگاهشم..عاشق صداش..حرف زدنش..وقتی صدام می کنه بی قرارش می شم..اینا از عشقه پرهام از عشق..
پرهام لحظه به لحظه متعجب تر و عصبانی تر می شد ..
مرتب سعی بر این داشت که خشمش را مخفی کند :پاشو برو تو انقدر هم شعرنو نگو..واسه من عاشق شده..هه..پاشو برو بخواب تا صبح ببینیش اقای عاشق پیشه..
هومن با تعجب نگاهش کرد..متوجه عصبانیت پرهام شده بود ولی دلیلش را نمی دانست..
هومن :چی میگی تو؟..مگه اونم فردا میاد؟..
پرهام نگاهش کرد وبا اخم گفت:پس نه نمیاد..اصل کاری اونه چرا نباید بیاد؟
هومن کمی به پرهام خیره شد و ناگهان بلند زد زیر خنده..
پرهام با تعجب نگاهش کرد و پوزخند زد :چیه؟خیلی خوشت اومد اره؟..
هومن بلندتر از قبل خندید و سرش را تکان داد :اره به خدا..خیلی باحالی پرهام.
پرهام فقط با خشم نگاهش کرد..نگاهی که باعث شد هومن خنده ش را بخورد..
هومن:خب چیه؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟..
پرهام چیزی نگفت ولی همچنان اخم به صورت داشت وبا عصبانیت نگاهش می کرد..
هومن :دیوونه داری اشتباه می کنی..منظوره من از یار و اون کسی که عاشقشم ویدا بود نه فرشته..
پرهام کمی نگاهش کرد..کم کم اخم هایش باز شد..وقتی نگاه خندان و مشکوک هومن را روی خودش دید ..تک سرفه ای کرد و اخم کمرنگی روی پیشانی نشاند..
پرهام :خب..خب منظوره منم همون ویدا بود ..نه فرشته.
هومن خندید وگفت:اره تو که راست میگی..
پرهام نگاه تندی به او انداخت وگفت:منظور؟..
هومن دستانش را به حالت تسلیم گرفت بالا وگفت:بی منظور ..باز می خوای پاچه بگیری؟
پرهام با این حرف هومن لبخند کمرنگی زد..
هومن خندید وگفت:داداشی..
پرهام نگاهش کرد وگفت:زهرمارو داداشی..این چه وضع صدا زدنه؟..
هومن نفسش را بیرون داد وگفت:خیلی خب..برادره من..خوبه؟
پرهام با لبخند سرش را تکان داد..
هومن هم لبخند زد وگفت :برادره من..حالاکه اون لبخند خوشگله نشسته رو لبات یه کاری واسه من می کنی؟
پرهام مشکوک نگاهش کرد وگفت:چه کاری؟..
هومن گفت:ای بابا..نمی خوام بگم برو کار خلاف کن که اینجوری داری نگام می کنی..چرا مشکوکی؟
پرهام :چون این لحن مختص به زمانیه که می خوای سرمو شیره بمالی..
هومن خندید وگفت :نه اینبار فرق می کنه..می خوام سرت کلاه بذارم اونم چه کلاهی..تا زانوت بره توش..
پرهام با تعجب گفت:درست حرف بزن ببینم چی می خوای بگی..
هومن کمی من من کرد..
هومن:خب میدونی؟..چیزه..چطوری بگم اخه..جون من اول بذار حرفمو بزنم بعد قاطی کن باشه؟..
پرهام چشمانش را ریز کرد وگفت:هومن چکار کردی؟..بگو ببینم...
هومن :نه بابا کاری نکردم..تازه تو باید یه کاری بکنی..
پرهام کلافه نگاهش کرد وگفت:د بگو دیگه..تا ادمو دق ندی که حرفتو نمی زنی..
هومن نیم نگاهی به او انداخت و سرش را پایین انداخت:پرهام..فردا قراره من و فرشته عقد کنیم..
پرهام پوزخند زد وگفت:خسته نباشی..اینو که می دونم..همینو می خواستی بگی؟
هومن نگاهش کرد وگفت:خب نه..منظورم اینه که..فردا منو فرشته می خوایم عقد صوری بکنیم ولی..ولی..
































پرهام گفت:ولی چی؟..بگو و راحتم کن دیگه..
هومن نفس عمیقی کشید وگفت:من نمی خوام با فرشته عقد کنم..منصرف شدم..
پرهام بهت زده نگاهش کرد..فکر کرد اشتباه شنیده ..گفت:چی گفتی؟..یه بار دیگه بگو..
هومن لبخند بزرگی زد وگفت:من کلا منصرف شدم..نمی خوام فردا با فرشته عقد کنم.
پرهام اخم غلیظی کرد وگفت:تو بیجا می کنی..اون بهت امید بسته حالا می خوای بزنی زیرش؟
هومن که توقع چنین برخوردی را از جانب پرهام نداشت لبخندش را خورد وبا تعجب گفت :امیده چی؟..چی میگی تو؟من و فرشته قرار بود یه عقد صوری بکنیم که حالا من کشیدم کنار چون عاشق ویدا هستم و نمی تونم با فرشته ازدواج کنم.
پرهام کلافه از جایش بلند شد وبا خشم گفت:ولی خانم بزرگ همه ی کارا رو انجام داده واسه فردا..چطوری می خوای اینو به خانم بزرگ بگی؟..
هومن با شیطنت نگاش کرد وگفت:اونو که من نمیگم تو میگی..خانم بزرگ رو حرف تو حرف نمی زنه..
پرهام چپ چپ نگاش کرد وگفت:بیخود کردی..خانم بزرگ رو این یه مورد خیلی جدیه..تا حالا ندیده بودم رو یه موضوعی اینطور پافشاری کنه..
هومن کمی سکوت کرد و بعد با صدای بلند در حالی که نگاهش پر از شیطنت بود..گفت:یافتم برادر..
پرهام با اخم نگاهش کرد و گفت:چی رو یافتی؟..
هومن با شیطنت و نگاه خاصی زل زد به پرهام..
پرهام که متوجه نگاه او شده بود گفت :ببین هومن این نگاه تو داره به من میگه یه فکرای بدی تو سرته..رو من حساب نکنا.. گفته باشم.
هومن خندید وگفت:نه بابا باور کن فکر بد نیست..اتفاقا خیلی هم خوبه..
پرهام به طرفش رفت وگفت:بگو ببینم چی می خوای بگی؟
هومن گفت:من میگم ولی قاطی نکنیا..
پرهام غرید:میگی یا به زور ازت حرف بکشم؟..
هومن تند تند گفت:نه نه میگم..پرهام تو میگی خانم بزرگ همه چیزو واسه ی فردا اماده کرده که من با فرشته عقد کنم درسته؟
پرهام :اره..
هومن :خیلی خب این که مشکلی نیست..فردا به جای اسم هومن یه اسم دیگه میره توی برگه ی صیغه نامه..
پرهام مشکوک نگاهش کرد وبا تعجب گفت:چی می خوای بگی؟..
هومن من من کنان گفت:هیچی..خب از اونجایی که وقت نداریم بریم دنبال داماد..همین جا دنبالش می گردیم..تا فردا به جای من بشینه پای سفره ی عقد..
پرهام غرید :میگم دیوونه ای نگو نه..د اخه فرشته تو رو انتخاب کرده بعد یکی دیگه بره باهاش عقد کنه؟..چرت نگو هومن..
هومن ابروشو انداخت بالا و گت:نگران این چیزاش نباش..فرشته اینکه من باهاش عقد کنم یا یکی دیگه براش مهم نیست فقط 2چیز براش مهمه ..یکی اینکه اون شخص رو بشناسه..یکی دیگه هم اینکه بتونه از شر پارسا راحت بشه..حالا اون مردی که می خواد باهاش ازدواج کنه یا من باشم یا..
پرهام نگاهی تندی بهش کرد وگفت :یا کی؟..
هومن هول شد وتند گفت:یا..یا شروین..یا مثلا..
پرهام تیز نگاهش کرد وگفت:شروین؟..چرا اون؟..
هومن :خب چون فرشته باهاش اشنا شده دیگه...اون فقط 3 تا مردو می شناسه که هر 3 می تونن باهاش ازدواج کنن..من ..که خب من عاشق ویدا هستم و نمی تونم..شروین که به نظرم بهترین گزینه ست ولی خب نظر فرشته هم مهمه..واون یکی هم..خودت.
پرهام بهت زده زمزمه کرد :من؟!
هومن سرش را تکان داد وتند تند گفت:جون من قاطی نکن..فقط مثال زدم.
پرهام با اخم کنارش نشست..حالت چهره ش چیزی را نشان نمی داد.
هومن متعجب نگاهش کرد :پرهام..
پرهام نگاه گنگی به او انداخت :چیه؟..
هومن لبخند ماتی زد وگفت:برم زنگ بزنم به شروین؟..
پرهام باز اخم کرد وگفت:واسه چی؟..
هومن :خب برم بهش بگم واسه فردا بیاد دیگه..
پرهام زیر لب غرید :بیخود می کنی بری زنگ بزنی..فرشته اونو انتخاب نکرد چون نمی شناختش..اگر بخوای خودسر به شروین بگی بیاد نه فرشته قبول می کنه نه خانم بزرگ.تو هنوز به هیچ کدومشون هم نگفتی فردا نمیری با فرشته عقد کنی..اونوقت داری دنبال داماد می گردی؟
هومن کلافه نگاهش کرد وگفت:خب چکار کنم؟من ویدا رو دوست دارم..وقتی نامزدیش با کامران نامرد.. بهم خورد و فهمیدم هیچ علاقه ای به کامران نداشته احساس کردم بیشتر از قبل دوستش دارم..به خدا هیچ جوری فکرش از سرم نمیره..درسته ازدواج منو فرشته صوریه ولی خب باز هم اون زنم میشه..نمی خوام وقتی مدت عقد تموم شد برم سراغ ویدا..این نامردیه.
پرهام سکوت کرده بود..
بعد از چند لحظه هومن گفت:اصلا حالا که میگی شروین نه ..چطوره یه کاری کنیم..
پرهام نگاهش کرد :چه کار؟..
هومن زیر چشمی به او نگاه کرد وگفت:میگم.. ولی..
پرهام :بگو دیگه..یا حرفی رو نزن یا وقتی می زنی ادامه ش رو هم بگو و ادمو دق نده.
هومن کمی سکوت کرد وگفت:ببین..فرشته گفت منو انتخاب کرده چون روی من بیشتر شناخت داره تا شروین درسته؟
پرهام سرش را تکان داد..
هومن :خب ..خب اگر تو به جای من بری باهاش عقد کنی اون قبولت می کنه چون هم برادرمی هم بیشتر از من باهاش حرف زدی..اون همونقدر که منو می شناسه تو رو هم می شناسه دیگه..پس اینجوری ناراحت نمیشه.. هم خانم بزرگ قبول می کنه هم فرشته.
پرهام با چشمان گرد شده از تعجب نگاهش کرد..فقط سکوت کرده بود مات و مبهوت به هومن خیره شده بود..
هومن که سکوت او را دید با لبخند گفت:قبول می کنی؟..پرهام..با تو هستما..خشک شدی؟..
پرهام با تکان هومن به خودش امد .. از جایش پرید اخم غلیظی به چهره داشت ..با صدای بلندی غرید:چرا چرت و پرت میگی؟..من عمرا همچین کاری رو بکنم..
هومن با تعجب گفت :اخه چرا؟..مگه چیزی ازت کم میشه؟
پرهام داد زد :نخیر چیزی ازم کم نمیشه ولی اینکار درست نیست..من از همه ی زنا متنفرم..از ازدواج بیزارم اونوقت برم با فرشته عقد کنم؟
هومن گفت:مگه چه اشکالی داره پرهام؟این ازدواج که یه ازدواج واقعی نیست..صوریه..
پرهام به طرف هومن خیز برداشت که هومن هم از جاش پرید..
پرهام داد زد:خفه شو..دیوونه من فردا برم اونجا بالاخره قانونی فرشته زن من میشه یا نه؟
هومن که از حرکات و حرف های پرهام تعجب کرده بود بهت زده گفت:خب..خب اره..
پرهام باز بطرفش خیز برداشت که هومن هم سریع رفت عقب..
پرهام :پس اون میشه زنم دیوونه..من نمی خوام ازدواج کنم..چه صوری چه دائمی..می فهمی؟..من نمی خوام دوباره شکست بخورم..تو که منو می شناسی..می دونی چقدر غیرت دارم ونسبت به کسی که زنمه تعصب دارم..وقتی با فرشته عقد کنم میشه زنم..اونوقت..اونوقت..
هومن که از خشم پرهام خنده ش گرفته بود ..با لبخند ماتی گفت:خیلی خب چرا قاطی کردی؟..نرو بگیرش این که کاری نداره..فردا عقد بهم می خوره ولی جواب خانم بزرگ رو خودت باید بدی..
پرهام سرش داد زد:خودت بهمش زدی..خودت هم میری با خانم بزرگ حرف می زنی..به من هیچ ربطی نداره..
هومن گفت:عمرا..پس یه کاری می کنیم..من الان میرم با شروین تماس می گیرم میگم اون فردا بیاد..خانم بزرگ هم شروینو قبول داره پس فرشته به خاطر اون قبول می کنه باهاش عقد کنه..باشه هیچ مشکلی نیست.
پرهام کمی نگاهش کرد..با قدم های ارام به طرف هومن رفت..هومن هم به طرف در خانه عقب عقب رفت..
روی لبش لبخند بود ولی پرهام اخم کرده بود دستانش را مشت کرده بود..
پرهام در حالی که با خشم نگاهش می کرد وبه او نزدیک می شد گفت:خیلی خب برو..هیچ اشکالی نداره..برو زنگ بزن بهش..بگو فردا سرساعت خونه ی خانم بزرگ حاضر باشه..
هومن ابروشو انداخت بالا..لبخندش پررنگ تر شد :باشه برادره من..به به چه خوش خوشانش هم بشه امشب..یه عمل غیرمنتظره..
پرهام همونطور که بهش نزدیک می شد داد زد :د برو دیگه..برو زنگ بزن..
هومن خندید وگفت:باشه چقدر هولی..من رفتم.
با لبخند برگشت و با قدم های بلندی به طرف خانه رفت..
پرهام با عصبانیت برگشت..کلافه دور خودش چرخید..
به طرف باغچه رفت سنگی از داخلش برداشت و با حرص به طرف استخر پرت کرد.. دوست داشت یک جوری خشمش را خالی کند..اینجوری راضی نمی شد..
رفت تو..یک راست به طرف اتاقی رفت که در ان لوازم مختلف ورزشی گذاشته شده بود..
دست کش های بکسش را دستش کرد..به طرف کیسه بکس رفت..
با هر ضربه ای که به کیسه می زد داد می زد و تمام عصبانیت و خشمش را روی ان خالی می کرد..
انقدر این کار را ادامه داد تا انکه خسته شد و نفس نفس زنان کنار دیوار نشست..
سرش را روی زانوانش گذاشت و به فکر فرو رفت..











روی تخت خوابیده بودم و کلافه از این پهلو به اون پهلو می شدم..اخرش هم رو تخت نشستم و با حرص دستامو کردم تو موهام..
-وااااااااای خداجون دارم دیوونه میشم..
استرس داشتم..نگران فردا بودم..نمی دونم چرا اینجوری شده بودم..تو این مدت به فکرش نیافتاده بودم ولی ..تا فردا فقط چندساعت مونده بود..
بی طاقت از رو تختم بلند شدم و رفتم کنار پنجره..به اسمون خیره شدم..شب مهتابی وزیبا..ارامش خاصی داشت ولی دل بی قراره من با این ارامش وسکوت هم قصد اروم شدن نداشت..
تو دلم با خدا حرف زدم :خدایا چکار کنم؟چرا هیچ راهی برام نمونده؟..دوست ندارم با هومن عقد کنم..درسته که این عقد صوریه ولی باز هم بعد از عقد اون شوهرم محسوب میشه..چی می شد به جای هومن..
اه کشیدم و گفتم:با پرهام عقد می کردم؟..اونوقت دیگه انقدر تشویش نداشتم و اینطور هم سرگردون نمی شدم..اخه چرا انقدر مغروره؟..چرا؟..مگه اینکه معجزه بشه اون بخواد با من ازدواج بکنه..کلا از محالاته..
نفس عمیقی کشیدم وبه طرف تختم رفتم..تا سپیده ی صبح نتونستم چشم رو هم بذارم وبخوابم..مرتب اشک می ریختم و به پرهام فکر می کردم..به اینکه فردا روز بزرگی برای من بود..به اینکه اخر این ماجراها چی میشه؟سرنوشت تا کجاها میخواد منو بکشونه؟..
بالاخره کم کم چشمام خسته شد وبه خواب رفتم..
*******
پرهام روی تختش خوابیده بود..ساعت 7 صبح بود..یک دفعه صدای کوبیده شدن در اتاق باعث شد سریع چشمانش را باز کند و روی تختش نیم خیز شود.. مات و مبهوت به اطرافش نگاه کرد..
هومن محکم به در کوبید و داد زد :پرهام؟..پرهام چکار می کنی؟چرا در اتاقتو قفل کردی؟پرهاااااااام..پرهام زنده ای؟..چرا جوابمو نمیدی؟..پ..
در اتاق به تندی باز شد..هومن با لبخند به پرهام نگاه کرد اما پرهام با اخم غلیظی به او خیره شده بود..
پرهام سرش داد زد:ای زهرمارو پرهام..چه خبرته اول صبحی؟.تازه 2 ساعته تونستم بخوابم..زلزله شده اینجوری سر وصدا راه انداختی؟
هومن با شیطنت نگاش کرد وگفت:نه برادره من زلزله کجا بود؟حاضر شو می خوایم بریم عروسی..
پرهام که متوجه منظور هومن نشده بود در حالی که هنوز اخم کرده بود با تعجب گفت:کدوم عروسی؟..برو بگیر خواب.. خواب دیدی؟..اخه کدوم دیوونه ای ساعت 7 صبح میره عروسی؟...
هومن ابروشو انداخت بالا وخندید وگفت : من و تو..
پرهام پوزخند زد وگفت:تو که اره شکی درش نیست ولی رو من حساب نکن..تازه کدوم عروسی؟..عروسی کی؟
هومن با شیطنت نگاهش کرد و با لبخند بزرگی گفت :ای بابا چه زود یادت رفت..امروز عقد فرشته و شروینه دیگه..
پرهام دستش روی دستگیره بود با شنیدن حرف هومن دستش افتاد وگفت:چی؟..کی؟..واسه چی؟..
هومن با تعجب گفت :تازه رسیدی به تشخیص جنسیت لیلی و مجنون و میگی لیلی زن بود یا مرد؟..دیشب اون همه حرف تو حیاط زدیم..گفتی برو زنگ بزن به شروین بگو بیاد با فرشته عقد کنه اونوقت میگی واسه چی؟
پرهام با خشم نگاهش کرد وگفت:تو چه غلطی کردی هومن ؟..رفتی زنگ زدی؟..
به طرف هومن خیز برداشت که هومن هم سریع رفت عقب و در حالی که با چشمان گرد شده از تعجب به پرهام نگاه می کرد گفت:ای بابا عجب گرفتاری شدما؟چرا اینجوری میکنی؟..خودت گفتی برو زنگ بزن..منم رفتم زنگ زدم بهش گفتم اونم از خدا خواسته گفت باشه فردا سر ساعت میاد خونه ی خانم بزرگ..
پرهام اینبار دستانش را مشت کرد وبه طرف هومن دوید..هومن هم فرار کرد واز پله ها پایین رفت..
پرهام داد زد :وایسا ببینم چه غلطی کردی؟..با چه جراتی رفتی زنگ زدی به شروین؟..وایسا ببینم ...وایسا هومن..
هومن با خنده رفت پشت مبل ..پرهام هم در حالی که از زور خشم می لرزید این طرف ایستاد و با خشم به هومن خیره شد..
هومن :چته تو؟خود درگیری داریا..یا شاید هم دو شخصیته ای من خبر ندارم..مگه خودت نگفتی برو زنگ بزن و بگو فردا بیاد؟پس دیگه چی میگی؟..
پرهام به طرفش خیز برداشت که هومن هم فرار کرد رفت تو حیاط..
نسرین خانم توی حیاط بود با تعجب به ان دو که دنبال هم می کردند نگاه کرد..
هومن رفت پشت درخت..
پرهام داد زد:خفه شو هومن..وای به حالت اگر گیرم بیافتی..من غلط کردم با تو..من اون موقع عصبانی بودم یه چرتی گفتم تو چرا سریع گوش دادی رفتی زنگ زدی؟..این همه بهت حرف می زنم به یکیش عمل نمی کنی تا بهت گفتم برو زنگ بزن رفتی زنگ زدی به شروین...وای به حالت هومن..وای به حالت اگر این عقد صورت بگیره..
هومن متعجب گفت :چی؟..یعنی تو راضی نیستی فرشته با شروین ازدواج کنه؟..چرا اونوقت؟..
پرهام سر جایش ایستاد..بهت زده به هومن خیره شد..حرف نمی زد وفقط نگاهش می کرد..
هومن ابرشو انداخت بالا و با لبخند گفت :چی شد؟بگو دیگه..چرا نمی خوای فرشته با شروین عقد کنه؟..
با شیطنت خندید و ادامه داد :کلک..نکنه کیس بهتری زیر سر داری اره؟..خب زود باش رو کن همونو به فرشته معرفیش می کنم.
پرهام به طرفش رفت و با حرص گفت :نه مثل اینکه تو اینجوری ادم نمیشی..به یه گوش مالی حسابی نیازداری...
هومن به طرف نسرین خانم دوید وپشتش وایساد وگفت :نخیر قبول نیست خان داداش..داری از زیرش فرار می کنی..زود باش بگو ..من که می دونم تو دلت چه خبره بگو دیگه..
پرهام با اخم به طرفش رفت وگفت :خفه شو..این چرت و پرتا چیه سر هم می کنی؟..
نسرین خانم که از کارهای ان دو خنده ش گرفته بود گفت :چه خبرتونه اول صبحی؟چرا افتادین به جون هم؟..هومن باز چکار کردی؟..
هومن خندید وگفت :هیچی پری خانم..فقط اگر غلط نکنم امروز یه عروسی افتادی؟..
پرهام بهش چشم غره رفت و گفت :هومن اگر یه کلمه ازاین اراجیفتو به نسرین خانم بگی من می دونم و تو..
نسرین خانم رو به هومن گفت :عروسی کی مادر؟..
هومن با شیطنت به پرهام نگاه کرد وابروشو انداخت بالا و گفت :عروسیه یه پسر خوشگل و خوش خنده که خیلی هم کم می خنده..بیشتر مواقع اخماش تو همه و همچین نگات می کنه انگار تمومه ارث و میراثشو خوردی یه ابم روش..همیشه در حال پاچه گرفتنه و وقتی هم قاطی بکنه هیچ کی جلودارش نیست..ولی با این همه داره تو دام می افته..تو دام عشق و عاشقی..
پرهام که تمام مدت با حرص نگاهش می کرد با انگشت برایش خط و نشان کشید :هومن ساکت شو..کم چرت و پرت بگو..منو عشق وعاشقی؟..هه..مگه اینکه تو خواب ببینی..
هومن با لبخند گفت :چرا تو خواب خان داداش؟..تو بیداری دارم می بینم..همین امروز ...
پری خانم مات و مبهوت به ان دو نگاه می کرد..
رو به پرهام با تعجب گفت :اره مادر؟هومن راست میگه؟..تو می خوای داماد بشی؟..
پرهام کلافه دستی بین موهایش کشید وگفت :نه بابا نسرین خانم..هومن داره چرت میگه...منو چه به زن گرفتن؟..
نسرین خانم به هومن نگاه کرد و چیزی نگفت..
هومن که نگاه نسرین خانم رو دید نیم نگاهی به پرهام انداخت و با لحن جدی گفت :نه پری خانم..عروسی شروین پسر مریم خانمه...خواهر شوهره عمه مهناز..می شناسیدش که؟..
نسرین خانم با لبخند سرش را تکان داد وگفت :اره مادر..اتفاقا پسر اقا و مهربونیه..مبارکش باشه ایشاالله عروس کیه پسرم؟..
هومن زل زد به پرهام..پرهام با اخم سرش را پایین انداخته بود و سکوت کرده بود..
هومن جدی گفت :همون دختری که من وپرهام نجاتش دادیم و اوردیمش اینجا...
نسرین خانم با تعجب به هومن نگاه کرد وگفت :فرشته؟..
هومن سرش را تکان داد..
پرهام سرش را بلند کرد وبه نسرین خانم نگاه کرد..
نسرین خانم با ذوق گفت :الهی خوشبخت بشن..فرشته یه تیکه جواهره..تو این مدته کم حسابی به دلم نشسته بود..مثل دخترخودم دوستش داشتم..
پرهام با اخم غلیظی به هومن نگاه کرد..
هومن نگاهش کرد وبا ابرو به نسرین خانم اشاره کرد و گفت :دیدی گفتم؟واقعا هم فرشته یه تیکه جواهره..تازه به دل خانم بزرگ هم نشسته..وای به حال بقیه..
پرهام چشماشو ریز کرد وگفت :منظور؟..
هومن پوزخند زد وگفت :بی منظور..فقط از دستت پرید خان داداش..گفتم تو برو جلو قبول نکردی..پس بشین ببین چطوری امروز مال یکی دیگه میشه ..
پرهام فقط نگاهش کرد و حرفی نمی زد..
هومن رو به نسرین خانم گفت :پری خانم اگر می خوای شما هم بیای..برو کاراتو بکن تا 2 ساعت دیگه راه میافتیم..عقد خونه ی خانم بزرگه..
نسرین خانم با خوشحالی گفت :باشه پسرم..حتما میام..
به طرف خانه رفت ..
پرهام سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت..
هومن با لحن جدی گفت :پرهام تا الان داشتم سر به سرت میذاشتم وباهات شوخی می کردم ولی بین شوخی هام همه ی حرفامو بهت زدم..فرشته همین امروز راس ساعت 11 عقد می کنه..همگی هم شاهد عقدش هستیم.فرشته هنوز خبر نداره ولی من می تونم خانم بزرگ رو راضی کنم..فرشته هم رو حرف خانم بزرگ حرفی نمی زنه..ما تا 2 ساعت دیگه راه میافتیم..خواستی می تونی تو هم بیای.
به طرف خانه رفت ..بین راه ایستاد...برگشت و به پرهام نگاه کرد..
با لحن خاصی گفت :پرهام؟..
پرهام سرش را بلند کرد وبه او نگاه کرد..اخمی روی صورتش نداشت..هر دو برادر با نگاهی جدی به یکدیگر خیره شده بودند..
هومن گفت :پرهام..فرشته لیاقتشو داره تو هم همین طور..برو باهاش حرف بزن.این عقد صوریه ..پس از اینده و اینکه قراره چه اتفاقاتی بیافته نترس..
پرهام با تعجب گفت :مگه..مگه به شروین..
هومن لبخند زد وگفت :تا داداشم هست چرا غریبه؟..نه من به شروین زنگ نزدم..دوست داشتم حرف دلتو بشنوم ولی تو سرسخت تر از اونی هستی که فکرشو می کردم..ولی با خودت که می تونی صادق باشی..اگر دلت راضی به این عقد هست برو با فرشته حرف بزن ولی اگر می تونی ببینی فرشته با شروین عقد می کنه و هیچ اتفاقی هم نمیافته..پس تا قبل از رفتن بهم بگو تا شروین رو در جریان بذارم..
پرهام در سکوت نگاهش کرد..
هومن با لبخند گفت :ببین دلت چی میگه..همون کارو انجام بده..هیچ اجباری هم در کار نیست..
به طرف خانه برگشت و داخل رفت..
پرهام سرگردان و پریشان به طرف استخر رفت..نگاهش را به استخر دوخت..بعد از چند لحظه به اسمان نگاه کرد..ابی وزیبا..
همانجا کنار استخر نشست..
درست همان جایی که دیشب هومن نشسته بود وبه اسمان خیره شده بود..

یاد حرفهای دیشبشان افتاد (پرهام :چی تو اسمون دیدی؟از کی تا حالا زیرنظر دارمت فقط به اسمون زل زدی..
هومن:اون چیزی که من تو اسمون می بینم تو نمی بینی..پس بیخودی تلاش نکن.
پرهام :چطور؟..میشه بگی چی می بینی که من نمی تونم ببینم؟
هومن :صورت یار..
پرهام :چی؟..
هومن :صورت یارمو می بینم چون عاشقم..)

چون عاشقم..چون عاشقم..
این جمله را چند بار تکرار کرد..نگاهش هنوز به اسمان بود..

خانم و هومن حاضر واماده منتظر پرهام توی سالن نشسته بودند..پرهام با ظاهری اراسته و شیک از پله ها پایین امد..کت و شلوار مشکی وخوش دوخت و پیراهن سفید براق به تن داشت.
هومن ونسرین خانم به او خیره شده بودند..
نسرین خانم از جایش بلند شد وبا خوشحالی گفت :مادر این لباس چقدر بهت میاد..اصلا تو هر چی بپوشی بهت میاد..برم برات اسپند دود کنم..ماشاالله..هزار ماشاالله..
به طرف اشپزخانه رفت..
پرهام با لبخند به هومن نگاه کرد..
هومن هم لبخند زد وگفت :تصمیمتو گرفتی؟..
پرهام نگاهش کرد وارام سرش را تکان داد..
هومن با خوشحالی گفت :همینه.. مبارکه خان داداش..
پرهام اخم کمرنگی کرد وگفت :زود جوگیر نشو..فعلا میخوام برم باهاش حرف بزنم..
هومن خندید وگفت :چه حرفی؟..بی خیال بعد از عقد فرصت واسه حرف زدن زیاده..
پرهام خندید وگفت :ای کیو می خوام درمورد عقد باهاش حرف بزنم..بعد از عقد که دیگه فایده نداره..
هومن ابروشو انداخت بالا وگفت :اهان..ازاون لحاظ..خب باشه..
نسرین خانم از اشپزخونه بیرون امد..دور سر پرهام و هومن اسپند گرداند و در حالی که دودش را به طرف ان دو می گرفت گفت:ایشاالله دامادیتون..
پرهام و هومن نگاهی به هم انداختند و لبخند زدند..
*******
ویدا وشیدا زودتر از بقیه اومده بودند..
وقتی شیدا رو دیدم با خوشحالی بغلش کردمو بوسیدمش:سلام شیدا جان...وای چقدر از دیدنت خوشحالم.
شیدا با لبخند گفت :سلام عزیزم..منم همینطور..خوبی؟
-اره خوبم..بیا به خانم بزرگ معرفیت کنم..حتما از دیدنت خوشحال میشه.
شیدا سرشو تکون داد وهر دو به طرف خانم بزرگ رفتیم..هر دورو به هم معرفی کردم..
خانم بزرگ خیلی گرم و صمیمی با شیدا برخورد کرد..
شیدا رو به ویدا هم معرفی کردم..ویدا هم باهاش دست داد و بهش خوش امد گفت..
شیدا نشست کنارم واروم زیر گوشم گفت :عشقت هنوز نیومده؟
لبخند زدمو گفتم : نه هنوز..
به ویدا نگاه کردم.صورتش خندان بود ولی چشماش یه چیز دیگه می گفت..
هر دوتامون سردرگم بودیم..درکش می کردم..خیلی سخت بود..
*******
شیدا اومد تو اتاق و با لبخند گفت :عروس خانم چرا اینجا نشستی؟..بیا بیرون دیگه..
از جام بلند شدم..یه لباس مجلسی یاسی تنم کرده بودم..با صندلای زیبایی که همرنگش بود..دوست داشتم معمولی باشم ولی خانم بزرگ و ویدا انقدر اصرار کردن تا راضی شدم لباس مجلسی بپوشم وارایش کنم..
کار ارایشمو ویدا انجام داد..واقعا کارش حرف نداشت..موهامو بالای سرم جمع کرده بود ویه دسته از موهامو ریخته بود روی شونه م..ارایش مات و زیبایی هم روی صورتم نشونده بود..در کل واقعا زیبا شده بودم..ولی قلبم هیچ کدوم از اینها رو قبول نمی کرد..من فقط یه چیز می خواستم..پرهام..همین وبس.
شنل لباس رو تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون..ویدا و شیدا سالن رو به زیبایی تزیین کرده بودند..
اروم رو به شیدا گفتم : واقعا لازم بود اینکارا رو بکنی؟..اخه این که یه عقد واقعی نیست..
شیدا نگام کرد وبا لبخند گفت :می دونم عزیزم..ولی دستوره خانم بزرگه..کاریش هم نمیشه کرد..واقعا خانم خوب و مهربونیه..
با لبخند سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم وسکوت کردم ..
خانم بزرگ با دیدنم به خدمتکار گفت اسپند دود کنه..با لبخند به طرفم اومد و پیشونیمو بوسید..
خانم بزرگ :مبارکت باشه دخترم..
لبخند کمرنگی زدم و تشکر کردم.
همون موقع صدای زنگ در بلند شد..قلبم تو سینه م بی قراری می کرد..مطمئن بودم خودشونن..بعد از چند لحظه در سالن باز شد و هومن و نسرین خانم وپشت سرشون پرهام وارد شدند..
نگاهم بی توجه به بقیه فقط رو پرهام بود..خیلی جذاب شده بود..بیشتر از همیشه..نمی تونستم نگامو ازش بگیرم..سنگینی نگاهمو حس کرد وسرشو برگردوند و نگاهم با اون نگاه عسلی و گیراش گره خورد..محو تماشای همدیگه شده بودیم..نمی دونم چرا ..ولی حسم بهم می گفت نگاهش سرد نیست..درسته ..نگاهش اصلا سرد نبود..برعکس یه گرمای خاصی داشت..یعنی خیالاتی نشدم؟..
هومن و پری خانم مشغول سلام و احوال پرسی بودند..شیدا که کنارم ایستاده بود اروم زد به بازومو وزیر گوشم گفت :خودشه؟..
نگاهمو از پرهام گرفتمو وبا تعجب رو به شیدا گفتم :کی؟..
شیدا از گوشه ی چشم به پرهام اشاره کرد وگفت :عشقتونو عرض کردم..همون پسرخوشگل و خوش تیپه که اون جلو خشکش زده..اون پرهامه؟
لبخند زدمو گفتم:اره خودشه..
شیدا خندید وگفت :به به چه خوش سلیقه..اون یکی هم هومن داداششه؟..
-اره..همونی که قراره باهاش عقد کنم..
شیدا :اونم به خوشگلی وخوش تیپیه داداششه ولی به نظرم پرهام یه چیز دیگه ست..
-من به ایناش کاری ندارم شیدا...ظاهرش من وشیفته ی خودش نکرده..من عاشق شخصیت و غرورش شدم..خیلی سرسخته..من عاشق این سرسختیش هستم.
شیدا سکوت کرد وچیزی نگفت..
در کمال تعجب پرهام اومد سمت من..
شیدا بهش سلام کرد..
شیدا:سلام..من دوست صمیمی فرشته هستم..شیدا.
پرهام با لحن جدی گفت :سلام..خوشبختم.
شیدا با لبخند سرشو تکون داد..
پرهام رو به من با لحن جدی گفت :می خوام باهات حرف بزنم..
با تعجب نگاش کردم وگفتم :درمورد چی؟..
پرهام به بیرون اشاره کرد وگفت:بیا خودت می فهمی..
نگاه و لحنش کاملا جدی بود..سرمو تکون دادم و به شیدا نگاه کردم..شونهشو انداخت بالا و لبخند زد..
من جلو رفتم پرهام هم پشت سرم اومد..همه توی سالن نشسته بودند..
صدای هومن رو شنیدم :خانم بزرگ می خوام باهاتون حرف بزنم..چند لحظه میاید؟
خانم بزرگ هم سرشو تکون داد و هر دو از سالن خارج شدن..
اینجا چه خبر بود؟..اصلا سر در نمیارم.
*******
به درخت توی باغ تکیه دادم ومنتظر چشم به پرهام دوختم..توی موهاش دست کشید وبه اطرافش نگاه کرد..احساس می کردم کلافه ست..
گفتم:خب من منتظرم..چی می خواستید بگید؟
پرهام برگشت و نگام کرد..نگاه خیره وطولانی که باعث شد سرمو بندازم پایین..نمی دونم چرا طاقت نگاهشو نداشتم..هر وقت معمولی نگام می کرد ناخداگاه نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم وقتی هم اینجوری نگام می کرد طاقت نمی اوردمو نگاهمو ازش می دزدیدم..
اومد جلو..رو به روم ایستاد.. من هنوز سرم پایین بود..
پرهام با لحن جدی گفت :هومن پشیمون شده..دیگه نمی خواد این عقد صورت بگیره.
با شنیدن حرفش سرمو بلند کردمو با تعجب نگاش کردم :چی؟اخه چرا؟..چیزی شده؟
پرهام به اطرافش نگاه کردو جدی گفت :نه..فقط اون به ویدا علاقه داره ونمی تونه اینو نادیده بگیره..برای همین پشیمون شده.
واقعا خوشحال شده بودم..هم از اینکه هومن میخواد با ویدا بمونه وهم اینکه دیگه عقدی در کار نبود..ولی پارسا رو چکار کنم؟..
لبخند کمرنگی زدم وگفتم :باشه..اتفاقا خیلی هم خوبه..
پشتمو کردم بهش و خواستم برم که دستمو گرفت..سرجام خشکم زد..باورم نمی شد دستمو گرفته باشه..جرات نداشتم برگردمو نگاش کنم..وای خدا..
کمی بهم نزدیک شد وگفت :ولی..این عقد انجام میشه..
اروم برگشتم سمتشو وبا دهان باز گفتم : چی؟مگه نگفتی هومن پشیمون شده؟
پرهام در حالی که توی چشمام خیره شده بود گفت :اره گفتم..ولی منظوره من هومن نبود..
کاملا گیج شده بودم..منظورش چی بود؟..
نگاهمو دوختم تو چشماشو گفتم :پس..پس من باید با کی عقد کنم؟
دستم هنوز تو دستش بود..دستاش گرمای خاصی داشت..گرمایی که علاوه بر دستم تمومه تنمو هم گرما بخشیده بود..
هنوز تو چشمام خیره بود..با لحن ارومی گفت :من..
خدایا این چی گفت؟؟؟؟!!!!!!خوابم؟اگر خوابم که چه رویای شیرینیه..گفت.. گفت که می خواد..با من عقد کنه؟..ولی..ولی این چطور امکان داره؟..
چشمام از زور تعجب گشاد شده بود..اصلا نمی تونستم باور کنم..
زمزمه کردم :چی؟..یعنی تو..
پرهام اروم دستمو ول کرد وگفت :اره..من حاضرم باهات عقد کنم..البته اگر خودت هم مایل باشی..
دوست داشتم از ته دلم داد بزنم من که از خدامه چی داری میگی؟..ولی حیف که نمی تونستم اینو بگم..همینجوریش مغرور بود وای به حال اینکه حرف دلمو هم بهش بزنم.فقط با تعجب نگاش می کردم..هنوزم فکر می کردم دارم خواب می بینم..
وقتی دید همینطور بهش زل زدم وهیچی نمیگم لبخند کمرنگی زد وگفت :خب جوابت چی شد؟..قبول می کنی؟..
نگاهمو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین..چی باید می گفتم؟لال شده بودم..
سرشو اورد پایین و با لبخند بی سابقه ش گت :سکوتت علامته رضاست؟..
نگاش کردم..دوست داشتم ناز کنم وبگم نه..ولی هر کار کردم نتونستم..نمی خواستم اشتباه ویدا رو بکنم..هیچ حرفی نمی تونستم بزنم فقط اروم سرمو تکون داد..
پرهام با همون لبخند نگام کرد وگفت :خیلی خب..پس بریم تو..الان دیگه هومن با خانم بزرگ هم حرف زده..راستی..
نگاهش کردم..گفت :یادت که نرفته؟این عقد صوریه ..
خدا بگم چکارت نکنه حتما باید ضدحالتو بزنی دیگه..
بی تفاوت سرمو تکون دادمو گفتم :نه برای چی یادم بره؟..شما هم که یادت نرفته؟پیشنهادش از خودم بوده..
باز نگاهش جدی شد و دیگه لبخند نمی زد..به طرف خونه رفت و گفت :بریم تو..
از پشت نگاش کردم..نباید جلوش کم می اوردم..معلوم بود هنوز دست برنداشته و می خواد اذیتم کنه..باشه پرهام خان..منم کم نمیارم..ولی همین که راضی شدی تو جای هومن باشی برام واقعا با ارزشه ..و حالا که می خوای اینطوری رفتار کنی..منم تا اخرش هستم



















رفتیم تو خونه..همه با دیدنمون لبخند زدن و برامون دست زدند..سرمو انداختم پایین و همراه پرهام رفتیم رو مبل هایی که بالای سالن بود و برامون در نظر گرفته بودند نشستیم.
همون موقع زنگ در زده شد وعاقد هم اومد..زمانی که حاج اقا داشت خطبه رو می خوند سکوت ارامش بخشی اتاق رو پر کرده بود..
زیر چشمی به پرهام نگاه کردم..هنوزم باورم نمی شد دارم به عقدش در میام..درسته صوری بود ولی همین که اون می شد شوهرم برام مهم بود نه چیز دیگه.
نوبت به قبول کردن من رسید..با رضایت کامل قبول کردم..نوبت که به پرهام رسید کمی مکث کرد بعد هم با لحن ارومی قبول کرد..
همگی برامون دست زدند و تبریک گفتن..با شیدا و ویدا و روبوسی کردم..
ویدا :بهت تبریک میگم فرشته..
چشمک زدمو گفتم :منم بهت تبریک میگم عزیزم..
خندید وسکوت کرد..
به پرهام نگاه کردم..سرشو انداخته بود پایین ولی خداروشکر اخم نکرده بود..بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد ونگام کرد..نگاهشو دوخت تو چشمام..من هم زل زده بودم بهش..نگاهشو ازم گرفت و به روبه روش نگاه کرد..
همه ی کارها انجام شد..حالا من زن موقت پرهام بودم..به مدت 2 ماه..بعد از رفتن حاج اقا هومن رفت سمت سیستم پخشو روشن کرد...
با صدای بلند گفت :خب توی این موقعیت این ترانه گوش دادن داره..مخصوصا واسه عروس دومادمون..
به پرهام نگاه کرد وچشمک زد..پرهام هم با لبخند کمرنگی نگاش کرد..
صدای اهنگ تو فضای سالن پیچید..همه رفتن اونطرف سالن تا من وپرهام مثلا راحت باشیم..خنده م گرفته بود..اخه این ازدواج که واقعی نبود..مثلا قرار بود چکار کنیم؟..
به صدای اهنگ و ترانه ای که پخش می شد گوش دادم..
فرشته اومدی از دور
چطوره حال و احوالت
یکم تن خسته ی راهی
غباره رو پر و بالت
فرشته اومدی از دور
ببین از شوق تابیدم
میدونستم میای حالا
تو رو من خواب می دیدم

*هر دو همزمان به هم نگاه کردیم..خدا ازت نگذره هومن ..چرا این اهنگو گذاشتی؟..زیر نگاهش سرخ شده بودم..

چه خوبه اومدی پیشم
تو هستی این یه تسکینه
چقدر آرامشت خوبه
چقدر خرفات شیرینه
فرشته آسمان انگار
خلاصه است تو دو تا بالت
تو می گی آخرش میان یه شب
از ماه دنبالت
میان می ری نمی مونی
تو ماله آسمونایی
زمین جای قشنگی نیست
برای تو که زیبایی
تو می ری آره می دونم
نمی گم که بمون پیشم
ولی تا لحظه ی رفتن
یه عالم عاشقت می شم

*سرشو برگردوند..تمومه مدت داشت نگام می کرد..بقیه حواسشون به ما نبود..همین که اهنگ تموم شد از جام بلند شدم و رفتم تو باغ...می خواستم فرار کنم از نگاه گیرای پرهام از جوی که توی سالن به وجود اومده بود..ازاینکه حالا که مال اون شده بودم هر چند صوری ولی با این حال بیش از پیش بی تابش بودم..دست خودم نبود..اصلا هیچ کدوم از این چیزایی که داره اتفاق میافته دست من نبوده..همین الانش هم باورم نمیشه زن پرهام شدم..
رفتم ته باغ..نشستم زیر یکی از درختا..به خودم و مشکلاتم فکرکردم..به اینکه بدون اجازه ی پدرم عقد کردم به اینکه اون الان داره چکار می کنه؟..اگر بفهمه چه عکس العملی نشون میده؟..هه خب معلومه..حتما خیلی عصبانی میشه توقع ندارم که بیاد بغلم کنه وبهم تبریک بگه..
با شنیدن صدای خش خش برگا سرمو برگردوندم و پشتمو نگاه کردم..پرهام بود..دستاشو کرده بود تو جیباشو با قدم های ارومی به طرف من می اومد..وای باز این پیداش شد این قلب دیوونه ی منم بی امان شروع به تپیدن کرد..
چرا اینجوری میشدم؟..یعنی از عشق بود؟..
از جام بلند نشدم..سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم..حتما باز می خواد با حرفاش اذیتم کنه..پس بی خیال..در کمال تعجب درست کنارم نشست ..سرمو بگردوندم و نگاش کردم..اون هم بهم نگاه کرد..قبل از اینکه غرق چشماش بشم نگاهمو ازش دزدیدم..
پرهام :به چی فکر می کنی؟
نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم :به پدرم..به اینکه از حالا به بعد قراره چی بشه؟..
پرهام سرشو تکون داد وسکوت کرد..هر دو سکوت کرده بودیم..حرف تو دلم زیاد بود ولی توان گفتنشو نداشتم.
نگاهش کردمو گفتم:میشه یه سوال ازت بپرسم؟
ابروشو انداخت بالا وگفت :اره بپرس..
-چطور راضی شدی با من عقد کنی؟..تو که همه ش دم از مخالفت می زدی و می گفتی از زنا متنفری؟
زل زد تو چشمامو و گفت :هنوزم میگم من از زنا متنفرم..هیچ چیز تغییر نکرده.اینکه راضی شدم باهات عقد کنم هم تمامش به خاطر خودت بود و...هومن.
از این جوابش حرصم گرفته بود..اینکه رک بهم می گفت از زنا بدش میاد ناراحتم می کرد..
-چرا به خاطر من و هومن؟..
به اطرافش نگاه کرد وگفت :خب دیگه..هومن که کشید کنار براش سخت بود با خانم بزرگ حرف بزنه پیشنهاد داد من به جاش باهات عقد کنم..منم قبول کردم..به خاطر اینکه تو هم این وسط به هدفت برسی..وگرنه قرار نیست اتفاقی بیافته.
از زور عصبانیت به خودم می لرزیدم..هه منو باش..چی فکر می کردم چی شد...
سریع از جام بلند شدم وتقریبا سرش داد زدم :واقعا که...پس حس انسان دوستیتون گل کرده بوده اره؟..هه..
برگشتم تا برم تو خونه که دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش..با صدای ارومی گفت :چت شده تو؟..مگه برات مهمه؟..من نه یکی دیگه..
با خشم برگشتم سمتشو سرش داد زدم :اره تو نه یکی دیگه..چه فرقی می کنه؟..اصلا من نخوام تو بهم کمک کنی باید کی رو ببینم؟..
با عصبانیت زل زد تو چشمامو گفت :اخرین بارت باشه با من اینطور حرف می زنی فهمیدی؟..لازم نیست کسی رو ببینی تو الان زنه منی..قانونا و شرعا..
نفس نفس می زدم..هر دوتامون با خشم به هم نگاه می کردیم..نگاهش روی اجزای صورتم می چرخید..
-عمرا جناب..من مثلا زنتم وگرنه همونطور که خودت گفتی چیزی تغییر نکرده..فهمیدی؟
دستمو فشار داد و منو به خودش نزدیک کرد..اخماش تو هم نبود واز صورتش هم نمی شد فهمید که عصبانی هست یا نه..ولی چشماش..چشماش طوفانی بود..
منو چسبوند به خودش ودرحالی که دستمو فشار می داد..زیر لب گفت :تو الان چه بخوای چه نخوای زنه من محسوب میشی..اینو هم باید بدونی که من روی همسرم خیلی زیاد غیرت دارم وتعصبی هستم..اگر بخوای سرخود کاری رو انجا بدی..اون موقع عواقبش هم پای خودته..
ابرومو انداختم بالا وگفتم :هه..خواهشا انقدر زنم زنم نکن..خودت هم خوب می دونی که این ازدواج صوریه..پس زود جوگیر نشو..
نمی دونم چرا اینجوری می کردم..شاید دوست داشتم باهاش لجبازی کنم..اونم که کم نمیاورد وجوابمو می داد پس چرا من کوتاه بیام؟.. اون مثل اینکه این روش رو بیشتر می پسندید پس منم ادامه ش میدم..
پوزخند زد وگفت :جوگیر؟..هه..ببینم مگه این تو نبودی که چند دقیقه پیش به من بله دادی؟
سکوت کردمو وفقط نگاش کردم..دستمو بیشتر فشار داد که زیر لب نالیدم :اخ..دستمو ول کن دیوونه..
پرهام :جواب منو بده..بله دادی یا نه؟..
با درد نالیدم :اره بابا..نفهمیدم دارم چکار می کنم وگرنه عمرا بله می دادم..
همین که این حرفو زدم دستمو ول کرد وتا بیام به خودم یه تکونی بدم دستشوحلقه کرد دور کمرم..
خشکم زد..این داره چکار می کنه؟..با تعجب زل زدم بهش..
پرهام توی چشمام خیزه شد وگفت :پشیمونی؟..
باز محو نگاهش شده بودم :از چی؟..
پرهام منوبیشتر به خودش چسبوند وگفت :اینکه الان زنه من شدی...
سعی کردم بی تفاوت باشم..نگاهمو دوختم به گردنشو گفتم :دیگه پشیمونی سودی نداره...
پرهام لبخند زد وگفت:پس قبول داری الان زنه منی وباید به حرفای من گوش بدی درسته؟
اخم کردم وگفتم :نخیر...قبول دارم بهت محرم شدم ولی اینکه به حرفات گوش بدم رو نه..اینجاشو اشتباه برداشت کردی اقای دکتر..
واقعا که..چه رویی داشتا..
سفت کمرمو چسبید..از اینکه انقدر بهش نزدیک بودم قلبم با هیجان بیشتری توی سینه م می تپید..از کاراش سر در نمی اوردم..باورم نمی شد پرهامی که انقدر مغرور بود ومحلم نمی داد حالا اینطور بهم نزدیک شده وبا حرفا و کاراش داره گیجم می کنه..
با صدای ارومی گفت :پس هنوز نمی خوای قبول کنی که زنمی اره؟..باشه بهت نشون میدم..
عجب رویی داشتا..
سعی کردم حالتمو مخفی کنم تا پی به هیجان درونیم نبره..
نگاهش تو چشمام بود وسرشو داشت اروم اروم می اورد پایین بی توجه بهش با لحن جدی گفتم :عمرا..فکر نکن من هم ساکت...
حرفمو خوردم؟خفه شدم؟لال شدم؟برق سه فاز منو گرفت؟شوک الکتریکی بهم وصل کردن؟..واااااااای خدا ..نفسم بند اومده بود..نمی دونم چی شد..
هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که محکم لباشو گذاشت روی لبام..کلا از یادم رفت چی می خواستم بگم چه برسه به این که ادامه ش هم بدم..منو نمی بوسید فقط لباشو گذاشته بود رو لبامومحکم فشار می داد و تکونش هم نمی داد..ای کاش یه حرکتی می کرد ..دیگه داشتم نفس کم می اوردم..از اونطرف دستشو محکم به کمرم فشار می داد از اینورم لباشو گذاشته بود رو لبام ..ولی از گرمی ونرمی لباش یه حس وحال خاصی پیدا کرده بودم..درسته حالتش حالته بوسیدن نبود ولی همین هم برای هیجانی کردن قلبه بی قراره من بس بود..کلا یادم رفته بود باید نفس بکشم که سریع خودشو کشید عقب و ولم کرد..نفس عمیقی کشیدم..وای خداروشکر کشید عقب داشتم خفه می شدم..
نفسم که اومد سرجاش دستمو گذاشتم رو لبام وبهت زده نگاش کردم..اخم کمرنگی رو پیشونیش بود..
پوزخند زد وگفت: می دونی چرا اینکارو کردم؟خودت گفتی که به من محرمی..منم خواستم بهت یاداوری کرده باشم.دوست ندارم یه حرفو چندبار تکرار کنم.درضمن من روی همسرم تعصب خاصی دارم..پس خودسر کاری رو انجام نده..
مرتیکه رو نگاه کنا..پس می خوای با سواستفاده کردن کارتو پیش ببری؟..
دستمو زدم به کمرمو گفتم: تو که انقدر توقعات جور واجور از همسرت داری..خودت حاضری برای زنت چکار کنی؟
بهم نزدیک شد وگفت :خیلی کارا...انگار خیلی مشتاقی بدونی..
رفتم عقب..سرش داد زدم :به من نزدیک نشو..منظورم یه چیز دیگه بود..تو که رو زنت تعصب داری..چه کار مثبتی حاضری واسه زنت بکنی؟
نگاهش تغییر کرد..اومد جلو کاملا رو به روم ایستاد..اون لبخند بی سابقه و تکش هم روی لباش بود..با نگاه جذابش زل زد توی چشمامو با لحن اروم و گیرایی گفت :از اونجایی که تو زنه منی..حاضرم به خاطرت جونمو هم بدم..به هیچ وجه نمی ذارم کسی اذیتت کنه یا بخواد کوچکترین اسیبی بهت برسونه..تو الان زنه قانونی من هستی و همونطور که گفتم من غیرت و تعصب خاصی روی همسرم دارم..پس مطمئن باش تا وقتی همسرم هستی تنهات نمیذارم..این اون کاریه که در قبالت انجام میدم..
کمی تو صورتم نگاه کرد وبعد هم خیلی اروم از کنارم رد شد..
من هم مثل مجسمه سرجام خشکم زده بود وبه حرفای پرهام فکر می کردم..نمی دونستم باید چکار کنم..ذوق کنم ..خوشحال بشم..حرفاش واقعا به دلم می نشست..می دونستم اون کارش هم به خاطر حرفی بود که بهش زدم..
بهش گفتم (اره تو نه یکی دیگه..چه فرقی می کنه؟..)می دونستم حرفم درست نبوده ولی اون هم خوب تلافیشو در اورد وحرصیم کرد..یعنی حرفایی که اخر بهم زد حقیقت داشت؟...اینکه گفت تنهام نمیذاره وکمکم می کنه..؟وای خدا..
وقتی اینجوری حرف می زد احساس می کردم تنها نیستم ویکی رو دارم که ازم همایت کنه..ولی ای کاش عاشقم بود وبا عشق این کارو می کرد نه بر حسبه اینکه زنشم و در قبالم مسئولیت داره..ولی خب چه میشه کرد؟همینش هم از جانب پرهام غنیمت بود..
*******
شیدا رو تا دم در همراهی کردم..
-ممنونم گلم که اومدی..واقعا خوشحال شدم..
شیدا با لبخند گفت :این چه حرفیه فرشته..تو بهترین دوستمی ومثل خواهرم دوستت دارم..وظیفه م بود تو مراسم عقدت باشم..مواظب خودت و عشقت هم باش..واقعا خوشحال شدم با پرهام عقد کردی نه هومن..خودت چه احساسی داری؟
لبخند زدم وگفتم:خیلی خوشحالم شیدا..هنوزم باورم نمیشه..
شیدا خندید وگفت :ولی باورت بشه..
خندیدم و گفتم:راستی به مادرت سلام برسون..خیلی دلم براش تنگ شده..
شیدا :حتما عزیزم..
به پشت سرم اشاره کرد وبا چشمک گفت :به به انگار جنابه اقای دکترمنتظرته عروس خانم..
برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم..حق با شیدا بود..پرهام توی بالکن ایستاده بود و نگام می کرد..
شیدا گونموبوسید و از هم خداحافظی کردیم..تا توی کوچه دنبالش رفتم..سوار ماشینش شد وبا زدن تک بوقی حرکت کرد..
برگشتم تا برم تو که یه ماشین ون مشکی جلوم سریع زد رو ترمز و2 تا مرد قوی هیکل ازش اومدن بیرون ودستمو گرفتن و می خواستن منو به زور بنشونن تو ماشین..
جیغ بلندی کشیدم و داد زدم :ولم کنید..شماها کی هستید؟..ولم کنید...
بلند جیغ می کشیدم..اونا هم هولم می دادن تا برم تو ماشین..سعی می کردم مقاومت کنم ولی زور من کجا زور اون دوتا هرکول کجا..دست یکیشون کشیده شد..برگشتم..
پرهام بود که با اون مرد گلاویز شده بود..خیلی حرفه ای به اون مرد مشت می زد ..یه دفعه یه مرده دیگه از تو ماشین پرید بیرون..پرهام از پشت دستای اون مردو گرفته بود و محکم فشار می داد..
داد زدم :پرهام مواظب پشت سرت باش...
تا پرهام برگشت اون مرد امانش نداد و با پشت اسلحه محکم به گردن پرهام زد ..
پرهام بیهوش شد و افتاد ..با دیدن این صحنه قلبم وایساد..حتی نمی تونستم جیغ بکشم..مات و مبهوت به پرهام خیره شده بودم..همه این اتفاقا شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید...کوچه هم کاملا خلوت بود..
یکی از تو ماشین داد زد :اشغالا پس دارید چه غلطی می کنید؟الان مردم جمع میشن..زود باشید دیگه..
منو پرت کردن تو ماشین..یکیشون گفت :رییس یه پسره داشت مزاحممون می شد بیهوشش کردیم..چکارش کنیم؟
صدای اون مرد رو شنیدم که گفت :اونو هم بیاریدش..لازمش دارم..
- چشم رییس..
پرهام رو بلند کردن وانداختنش تو ماشین..بعد هم سریع نشستن ..اونی که بهش می گفتن رییس ومن فقط صداشو می شنیدم دستور حرکت داد..
با چشمان بهت زده به پرهام که جلوم بیهوش افتاده بود نگاه کردم..
خدایا داره چه اتفاقی میافته؟..








+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/11ساعت 21  توسط sara  |