X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان سهم من از زندگی (1)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان سهم من از زندگی (1)

فصل اول
جلوی در خونه ام... نمیدونم کارم درسته یا نه... ولی به هر راهی که فکر میکنم آخرش بن بسته شاید این بهترین راه باشه شاید اونقدرا هم که فکر میکنم بد نباشه... از وقتی که از خوابگاه اومدم بیرون تا همین الان هزار بار پشیمون شدم اینقد تو فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم جلویه در خونه دستامو میارم بالا که زنگ بزنم ولی باز تردید به جونم افتاده
تردیدو میذارم کنار زنگو میزنم حرفایه دوستم، ستاره تو گوشم میپیچه ... یاس من میگم بیخیال این کار شو بیا یه مدت با من زندگی کن خونوادمو که میشناسی همه دوستت دارن ...
-بله
صدایه مردی رو از پشت آیفون میشنوم دوباره تکرار میکنه
-بله
-برای اگهی تو روزنامه اومدم
در باز شد و من با قدم های لرزان به داخل رفتم هنوز هم تردید دارم دلم میخواد راه اومده رو برگردم تا میتونم از اینجا دور بشم حرفایه ستاره تو گوشمه ...ببین یاس این پسره تنها زندگی میکنه معتاده همه خونواده اش ازش بریدن دوسته احسان بود ولی احسان باهاش قطع رابطه کرده من که میگم قید این کارو بزن.
همینجور که دارم فکر میکنم وارد ساختمان شدم
زیر لب زمزمه میکنم
-اینجا کجاست؟؟ نکنه اومدم باغ وحش

 

 

 

 

 

خونه در عین اینکه خیلی شیکه خیلی کثیف و نامرتبه ...همینجور به راهم ادامه میدم... یاد چند روز پیش می افتم که داشتم تو روزنامه ها دنبال کار میگشتم این ترم لیسانسمو میگیرم ترم آخر رشته حسابداری هستم و این ترم هم تموم بشه مجبورم از خوابگاه بیرون بیام همه دلخوشیم این بود که دارم درس میخونم اگه مدرکمو بگیرم میتونم برم سر یه کاره درست و حسابی و از این فلاکت نجات پیدا میکنم اما انگار با تموم شدن درسم تازه بدبختی هام شروع میشه چون اگه درسم تموم بشه دیگه همون جایه خواب رو هم از دست میدم در فرض یه شغلی هم پیدا کنم خوب شبا رو کجا سر کنم کی به یه دختر تنها خونه اجاره میده اصلا در فرض اجاره هم دادن پوله پیش و اجاره رو از کجا بیارم تا همین الان هم با بدبختی خرجه تحصیلمو جور کردم اینقدر پروژه و تحقیقه این و اونو انجام دادم دیگه برام چشم نمونده با بدبختی تو بوتیک کار پیدا کردم این ترمه آخری در به در دنبال کار و یه اتاق برای زندگی هستم دریغ از یه امید... با صدایه مرد به خودم میام
-بشین
کی رسیدم به سالن که خودم نفهمیدم جلویه خودم یه پسره تقریبا 28 ساله میبینم انگار داره براندازم میکنه یه نیشخند بهم میزنه سرمو میندازم پایین رو نزدیک ترین مبل میشینم با غرور میپرسه
-چند سالته؟
-بیست و دو
-من یه خدمتکار بیست و چهار ساعته میخواستم میدونی که؟؟
-نه از کجا باید میدونستم چیزی تو آگهی در این مورد ذکر نشده بود
-مهم اینه که الان میدونی
سرمو بالا میارم تو چشاش نگاه میگنم عجب چشمایی داره رنگ چشماش آبیه تیره هست خیلی خیلی خوشرنگه آدمو غرق خودش میکنه لبا و بینی خوش حالتی هم داره موهاش یه حالت خیلی قشنگی داره در کل چهره ی گیرایی داره از اون چهره ها که با یه نگاه تا مدتها تو ذهنت میمونه ولی نمیدونم چرا یه جوری نگام میکنه از وقتی اومدم این نیشخنده از لباش پاک نشده حواسمو جمع میکنم من نیومدم اینجا که چهره ی طرف یادم بمونه اومدم کار کنم بیخیال قیافه و نیشخند... سعی میکنم از خودم ضعف نشون ندم تو چشماش زل میزنم و سعی میکنم بی تفاوت حرفمو بزنم
-درستش این بود که یا تو آگهی یا در هنگام تماس گفته میشد اینجوری لااقل نه وقت من نه وقت شما بیهوده تلف نمیشد
با تموم شدن حرفم از جام بلند میشم
-فکر کنم دیگه باید زحمتو کم کنم
میپره وسط حرفمو با تحکم میگه
- بشین
میشینم و دوباره بهش نگاه میکنم
-من اینجا یه خدمتکار میخوام کنار اومدن با من سخته اگه مشکلت فقط سر همون 24 ساعته بودنه با هم حلش میکنم در غیر این صورت به سلامت
-من مشکلم فقط همینه البته میتونم این قولو بدم که کارامو به بهترین شکل ممکن انجام بدم
-خوبه... پس شرایطشو میگم اگه نمیتونی همین الان برو اما اگه موندی دیگه تموم شد من حوصله ندارم بعد یه هفته دوباره آگهی بدمو به این و اون بسپرم اول از همه یه اتاق بهت میدم چون شبا باید همین جا باشی اگه سه نصفه شبم کارت داشتم مجبوری بیدار شی برام انجام بدی ممکنه بعضی شبا خونه نیام همه خونه به جز حموم و دستشویی و اتاق خدمتکار که فعلا متعلق به توهه مجهز به دوربین مدار بسته هستش فکر دزدی رو از سرت بیرون کن هر روز مقداری پول کنار میذارم که باهاش چیزایی که برایه خونه احتیاج داری بخری البته فقط برایه خونه ... فوضولی تو کاره من ممنوع که حسابی بد میبینی... دوست دخترام که تو خونه میان باهاشون گرم نمیگیری با یه نیشخند اضافه میکنه هر چند دوست دخترام به کلفت خونه کاری ندارن
یه لبخند غمگین میزنم انگار توقع داشت جوابه حرفشو بدم چون داره با تعجب نگام میکنه این تعجبو از چشاش میخونم وقتی میبینه چیزی نمیگم با جدیتی که تمام چهره اشو پر میکنه ادامه میده
-حق نداری در مورد اتفاقایی که تو این خونه میفته به کسی حرفی بزنی که در اون صورت بیچارت میکنم صبحونه نهار شام همه و همه باید در هر زمانی که من میخوام آماده باشن وقتی وارد اتاقه من میشی که من اجازه بدم حتی اگه بخوای مرتبش کنی باید از قبل اجازه بگیری اگه با این شرایط مشکلی نداری در مورد ساعاتی که نیستی و حقوقت حرف بزنیم
-نه آقا مشکلی نیست
-خوبه حالا بگو چه ساعتایی نیستی
-راستش من یک روز در هفته رو تا ساعت 12 و دو روز هم از ساعت دو تا 7 نیستم البته من از قبل نهار و شامو اماده میکنم تا براتون مشکلی پیش نیاد
-امیدوارم همینطور باشه اما حقوقت ماهی پانصد تومنه باهاش مشکلی نداری
باورم نمیشه من فکرشم نمیکردم اینقد خوب بهم حقوق بده تو بوتیک هم که کار میکنم سیصد تومن میگیرم
-نه آقا
-خوبه بهتره از فردا بیای و کاراتو شروع کنی این یادت باشه اگه کاری به کارم نداشته باشی به نفعته در غیر این صورت بد میبینی
با اینکه ترس همه وجودمو گرفته ولی باز مثه همیشه سعی میکنم بهش غلبه کنم و خیلی بی تفاوت میگم
-کارایه شما مربوط به خودتونه و به من ربطی نداره اگه اجازه بدین مرخص بشم؟
-برو فردا راس ساعت 9 اینجا باش من خونه نیستم ولی بدون حواسم به همه چیز هست اینم کلیده خونه
-بله آقا خداحافظ
-خداحافظ
کلیدو بر میدارم و از خونه خارج میشم از اینجا تا خوابگاه خیلی راهش طولانیه باید چند بار سوار اتوبوس واحد بشم چاره ای نیست تا اولین ایستگاه باید کلی پیاده روی کنم همینجور که با خودم به آینده ی نامعلومم فکر میکنم گوشیم زنگ میخوره نگاه میکنم یه لبخند میاد رو لبم
-به به سلام دختر حال و احوالت چطوره؟؟
-سلام مگه تو واسه آدم اعصاب میذاری؟؟
-چند بار بگم نرو اونجا بیا پیشه خودم مامان و بابا هم که مشکلی ندارن
-آخرش چی ستاره آخرش که باید مستقل بشم خوده تو هم که تا آخر تابستون میخوای ازدواج کنی بعدش چیکار کنم
-تا اون موقع یه خاکی تو سرمون میریزیم احسان دوسته صمیمیش بوده میفهمی؟ همون روز که آگهی رو بهم نشون دادی و من به احسان گفتم بهم گفت به هیچ وجه نذارم بری اونجا احسان گفته هر روز هزار تا از دوستایه رنگ و وارنگشو میاره خونه معتادم که هست مشروبم که میخوره من میترسم یه بلایی سرت بیاره
-خواهر من دوست من گل من وقتی بهش کاری نداشته باشم که کاری به کارم نداره البته چرا دروغ؟ خوب یه خورده میترسم اما چیکار کنم حتی یه کاره درست و حسابی هم پیدا نکردم اینجا حقوقش هم خوبه
انگار ستاره ترسو از لرزش صدام فهمید چون شروع کرد به دلداری دادنم
-یاسی جونم غصه نخور یه مدت اونجا باش من میگردم برات یه جایی رو پیدا میکنم یه کاری یه اتاقی یه خونه ای یه چیزی باشه گلم؟ چیکارت کنم که هیچوقت به حرفم گوش نمیدی
دیگه به ستاره نگفتم که یارو گفته نباید بعدش کم بیاری اگه قبول کردی باید تا آخرش کارتو خوب انجام بدی ولی واقعا آخرش کجاست؟؟
-یاسی چی شد؟؟ چرا هیچی نمیگی؟؟
با صدایه ستاره به خودم میام و میگم
-هیچی گلم باشه حتما تو بگرد اگه کار و خونه پیدا شد که من از خدامه
-حتما یاسی جونم حالا بگو ببینم نظرت در مورد رامبد چیه؟؟
-رامبد دیگه کیه؟؟
-بابا همین پسره رو میگم دیگه... نگو اسمشو نمیدونی؟
-آخه من به اسمه پسره چیکار دارم؟؟ تو روزنامه هم فقط نوشته بود مهندس کیانفر
-حالا نگفتی؟؟
-چی رو؟؟
-یاسییییییییییییییی
- ای بابا چرا داد میزنی؟؟
- میگم نظرت در مورد رامبد چیه؟؟
-مگه قراره بیاد خواستگاریم که نظر بدم؟
-دیوونه منظورم تیپ و قیافشه خداییش اگه معتاد و دخترباز نبود دیگه هیچ مشکلی نداشتاااااااااااااا
-ستاره باز شروع کردی من رسیدم به ایستگاه فعلا کار نداری
-نه گلم برو بای
-خداحافظ
-بچه مث........
دیگه به ادامه حرفاش گوش نکردم تماسو قطع کردمو گوشی رو گذاشتم تو کیفم
چند تا پروژه نیمه کاره دارم پروژه خودم هم هنوز مونده همیشه لپ تاپ زهرا رو قرض میگیرم و پروژه ها رو انجام میدم و پولی رو که میگیرم نصف نصف بین خودمو زهرا تقسیم میکنم پروژه زهرا رو هم مجبور شدم مجانی انجام بدم تا بتونم برای پروژه ی خودم هم از لپ تاپش استفاده کنم یه مودم همراه خریدمو ماهانه اونو شارژ میکنم خداییش با این که سرعتش پایینه ولی می ارزه واسه منی که پوله نون شبم رو هم به زور در میارم و اگه یه خورده صرفه جویی نکنم واسه روزایه آخر ماه حتی پوله یه تخم مرغ رو هم ندارم می ارزه هر چند یه خورده ای پس انداز دارم و در مواقع ضروری ازش استفاده میکنم ولی همونم زیاد نیست اتوبوس اومد و منم سوار اتوبوس شدم باید امشب همه پروژه ها رو تموم کنم فردا هم که کلاس ندارم باید صبح خودمو برسونم به خونه ی این مهندسه ...
بعد چند بار سوار و پیاده شدن از اتوبوس بالاخره به خوابگاه رسیدم از زهرا اجازه گرفتمو لپ تاپشو برداشتم اول از همه پروژه خودشو تکمیل کردمو بعدشم شروع کردم کاره بقیه از جمله خودمو انجام دادن نزدیکایه ساعت 6:10 بود که کارم تموم شد نمازمو خوندمو یکم خوابیدم.

 

 

 

 

 

فصل دوم
داخل ساختمونم و نمیدونم از کجا شروع کنم ساعت 7 از خواب بیدار شدم کل خوابم یه ساعتم نشد. شروع کردم به جمع کردن وسایلم هر چند چیزه با ارزشی هم نداشتم کله وسایلام یه چمدون شد وقتی رسیدم کسی تو خونه نبود اول از همه رفتم تو اتاقم و چمدونمو یه گوشه گذاشتم عادت ندارم دامن بلند بپوشم یا باید دامنم کوتاه باشه یا شلوار پس یه بلوز آستین بلند و با شلوار لی پوشیدم روسری هم سرم کردم رفتم پایین از اول با خودم قرار گذاشتم اینجا تو لباس پوشیدن مراعات کنم و ساده ترینا رو بپوشم تا اونجا که میتونم لباسایه چسبان نپوشم هرچند همیشه لباسام ساده بودن ولی به عادت گذشته ها هنوز لباس چسبانو ترک نکرده بودم تصمیم گرفتم یه سره سامونی به خونه بدم خونه اش خیلی بزرگه و من نمیدونم از کجا شروع کنم از حال و سالن شروع کردم و رسیدم به اتاقا اما نمیدونستم کدوم اتاق ماله این پسره هستش تصمیم گرفتم اتاقا رو بذارم برای بعد از ظهر پس رفتم سراغ آشپزخونه کلی ظرف نشسته و غذاهایه کپک زده پیتزایه نیمه خورده شده بطری های مشروب پیدا میشد... داخل یخچال که دیگه جا نبود کلی آت و آشغال توش بود کارمو شروع کردم... حال و سالن و آشپزخونه مرتب شده میخواستم غذا درست کنم اما چیزی زیادی تو خونه نبود ماکارونی بود ولی گوشت نبود تصمیم گرفتم با سویا ماکارونی درست کنم تا خودش بیاد ببینم چی میشه...کارم تموم شده میزو براش چیدم یکی از کتابامو با خودم آوردم سر میز دارم درس میخونم ساعت شده چهار هنوز نیومده نمیدونم میزو جمع کنم یا نه... حالا که نیومده پس من یه سر برم بیرون یکم چیز میز بخرم که امشب واسه شام چیزی تو خونه پیدا بشه کتابو برداشتم و رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم یه مانتویه مشکی ساده با یه مقنعه مشکلی با همون شلوار لی که صبح پام کردم تیپه الانم رو که با گذشته ها مقایسه میکنم خنده ام میگیره همون بهتر که با همه دوستایه گذشته ام قطع رابطه کردم... روز اول پول نذاشته فعلا با پوله خودم میخرم بعد بهش میگم هر چند روم نمیشه از اتاقم خارج شدم هنوز نیومده کلیدو برداشتم راه افتادم نزدیکه دوساعته دارم خرید میکنم بالاخره تمام اون چیزایی که میخواستم خریدم حالا تو راه برگشت هستم خداییش خیلی خریدام سنگینه ولی خوب چاره نداشتم حوصله ندارم در هفته چند بار خرید کنم همه رو از پول پس اندازم خریدم ماشینشو دیدم پس اومده رفتم تو سالن اما اینجا نیست رفتم آشپزخونه دیدم غذا رو خورده اما خودش نیست خریدا رو میذارم رو اپن و شروع میکنم به جمع کردن میز...
رامبد: کجا بودی؟
یه جیغ کوتاه میزنمو دستمو میذارم رو قلبم بدجور ترسیدم چه بد آدمو غافلگیر میکنه
-سلام آقا ببخشید دیر رسیدم دیدم نیومدین رفتم خرید کنم
رامبد: از این به بعد اجازه بگیر خوشم نمیاد بیام خونه و ببینم کسی نیست کارامو انجام بده شیرفهم شد؟
-بله آقا
رامبد: خوبه...چرا اتاقایه بالا رو تمیز نکردی؟
-شما گفتین باید قبل از تمیز کردن اتاقتون اجازه بگیرم منم نمیدونستم اتاقتون کدومه
با یه نیشخند نگام میکنه: آفرین کوچولو داره از کارت خوشم میاد... یه چای برام درست کن
خودش میشینه پشت میز نهارخوری و کارای منو تماشا میکنه یکم دستپاچه شدم اما به کارام ادامه میدم تا چای درست بشه ظرفا رو میذارم تو ماشین ظرفشویی و خریدامو از رو اپن برمیدارمو هر کدومو میذارم تو جایه خودش کم کم حضورشو فراموش میکنمو تو کارام غرق میشم چای آماده شده یه دونه براش میریزم و همراه شیرینی میذارم جلوش یه جوریه انگار عصبانیه شایدم اشتباه فکر میکنم... میرم سمت اتاقم تا لباسامو عوض کنم
رامبد:کجا؟؟
برمیگردم با تعجب بهش نگاه میکنم
-دارم میرم اتاقم
رامبد:کور نیستم یادت نره قبل از هر کاری باید ازم اجازه بگیری خوشم نمیاد سرتو بندازی پایین همینجوری بری بیرون فهمیدی؟؟
-بله آقا
رامبد: خوبه حالا گمشو
یه جورایی دلم گرفته وقتی به گذشته ها فکر میکنم و حالامو با اون روزا مقایسه میکنم میبینم چقدر اون روزا خوشبخت بودم هر چند اون موقع ها هم بدبختی خودمو داشتم کی فکرشو میکرد کارم به اینجا بکشه لباسامو عوض میکنمو زیر لب برایه خودم شعرایی رو که دوست دارم زمزمه میکنم
-امروز هوا بارونیه، عشق تو دلم زندونیه، جای تو هم که خالیه، قلب منم توخالیه، دلم غریبه این روزا، بدجور میگیره این روزا، حس غریبی میکنم، زندگی رو طی میکنم...
بیخیال ادامه شعر میشم و سریع لباسامو عوض میکنمو میرم تا شامو آماده کنم رو راحتی نشسته و داره برایه خودش فیلم میبینه چند تا میوه پوست میکنم و براش میبرم وقتی جلوش میذارم با تعجب نگام میکنه
رامبد: این چیه؟؟
-خوب تا شام آماده بشه یه خورده طول میکشه گفتم تا اون موقع یه چیزی بیارم بخورید
سرشو تکون میده منم میرم سمت آشپزخونه تصمیم گرفتم کتلت درست کنم موادشو آماده میکنم و یه شربت درست میکنم براش میبرم وظرف میوه ها رو برمیدارم نمیدونم چرا اینقدر تعجب میکنه ولی چیزی نمیگه منم حرفی نمیزنم میام غذامو آماده میکنم و میزو میچینم و صداش میکنم وقتی میزو میبینه اخماش تو هم میره
رامبد:خوشم نمیاد تنها غذا بخورم خودت هم همینجا بخور
-آقا من تو اتاق راحت ترم
رامبد: من ازت نخواستم بگی کجا راحتی کجا ناراحت
با ناراحتی میزو برایه دو نفر میچینمو غذا رو زیر نگاه هایه سنگینش میخورم دارم ظرفا رو میشورم نگاش یه جوریه با اینکه ستاره گفته بود معتاده اما تا الان زیاد تو قیافش پیدا نبود ولی الان انگار داره نگاش تغییر میکنه چشاش یه جورایی خماره نزدیکم میشه بهم میگه
رامبد: برو تو اتاقت بقیه کارارو بذار واسه فردا
-چشم
سریع از اونجا دور میشم میرم تو اتاقم درو از داخل قفل میکنم یه دوش میگیرمو نمازمو میخونم تازه یادم میاد نپرسیدم اتاقش کدومه؟ بیخیال فردا میپرسم... با خودم فکر میکنم بعضی جوونا واقعا خودشونو نابود میکنند اینقدر فکر میکنم که خودمم نمیفهمم کی خوابم برد
صبح با صدایه گوشیم از خواب بیدار میشم چند دقیقه طول میکشه تا موقعیت جدیدمو به یاد بیارم دیشب گوشیمو زنگ گذاشتم که خوابم نبره بعد خوندن نماز میرم براش صبحونه آماده کنم که میبینم در یه اتاقی نیمه بازه آقا با بالا تنه لخت تو بغله یه خانمی خوابیده سریع میرم تو آشپزخونه چند تا بطری مشروب رو میزه و چند تا ته سیگار که اینجور معلومه جا سیگاری پیدا نکردن که رو سرامیک آشپزخونه انداختن دارم آشپزخونه رو تمیز میکنم که صدایه دختره رو میشنوم
-رامبد نظرت در مورد یه مسافرت چند روزه چیه؟
رامبد: مهناز دست بردار من اینقدر کار سرم ریخته که حوصله ی خودمو ندارم چه برسه به مسافرت
صداها دارن نزدیکتر میشن سرمو برمیگردونم میبینم نزدیک آشپزخونه هستن یه میزه دو نفره براشون میچینم تا میخوام برم اتاقم صدای مهنازو میشنوم
مهناز: رامبد نگفته بودی کلفته جدید استخدام کردی میبینم که جدیدا خوش اشتها شدی اون پیرزنو چیکار کردی اخراجش کردی
سرمو بلند میکنمو به مهناز نگاه میکنم
رامبد: آره زیادی فوضول بود حوصلمو سر میبرد
مهناز: ولی من اصلا از این کلفت جدیده خوشم نیومد بهتره به فکره یه کلفته دیگه باشی
رامبد با پوزخند نگام میکنه: چرا خانمی تو که حسود نبودی برو صبحونه تو بخور گلم
مهناز میره تو آشپزخونه و رامبد دسته منو میگیره سریع میبره تو اتاقش
رامبد: اینجا رو تمیز کن تا برگردم شنیدی؟
-بله آقا
طبق معمول یه نیشخند نثارم میکنه و میره واقعا نمیفهمم چرا اینجوریه انگار میخواد حرص منو در بیاره باید برایه ستاره زنگ بزنم یه فکری برام کنه من اعصاب اینجور جاها کار کردنو ندارم شروع میکنم به تمیز کردنه اتاقش بعد یه ساعت کارم تموم میشه لباساشو جمع کردم تا ببرم بندازم تو ماشین لباس شویی همینکه پامو میذارم تو حال میبینم رامبد رو مبل دراز کشیده و مهناز هم روش افتاده و دارن از هم لب میگیرن حالم بد میشه سریع میرم آشپزخونه و لباسا رو میندازم تو ماشین لباس شویی صدایه خداحافظی مهنازو میشنوم امروز جمعه هستش و فردا کلی درس دارم باید برم درسامو مرور کنم همین طور که دارم میزا رو جمع میکنم حواسم پیشه درسامه که یهو برمیگردم میخورم به یه نفر داشتم می افتادم که بازوهامو میگیره
-ببخشید حواسم نبود
یه پوزخند میزنه و بازوهامو ول میکنه میخوام برگرم بقیه میزو تمیز کنم که مچ دستمو میگیره و میگه: خیلی خوشت میاد؟
منظورش چیه؟؟ واقعا نمیفهمم چی میگه سرمو به نشونه نفهمیدن تکون میدم پوزخندش پررنگتر میشه میگه
رامبد: میگم خیلی خوشت میاد
با تعجب بهش نگاه میکنم انگار فهمیده که هنوز نفهمیدم محکم بغلم میکنه و میگه از اینکه تو بغلم باشی همه تعجبم جایه خودشو به خشم میده همه سعیمو میکنم از بغلش بیام بیرون هر چی تقلا میکنم محکم تر فشارم میده یهو بازوهامو میگیره و منو از خودش دور میکنه با یه دستش چونمو میگیره و فشار میده میگه
-یادته بهت گفتم حق نداری تو کارام فوضولی کنی
هنوز تقلا میکنم که بازومو از دستش بیارم بیرون سرم داد میزنه میگه
رامبد: گفتم یا نه؟
با ترس سرمو تکون میدم یه لبخند میشینه رو لباش چقدر لبخند بهش میاد واقعا دیوونه ام که تو این موقعیت دارم به لبخندش فکر میکنم
-پس چرا فوضولی کردی؟؟
با ترس زبون باز میکنم و میگم
-من که فوضولی نکردم
رامبد: با لبخند میگه چرا اول صبحی به اتاقم سرک کشیدی؟
واقعا عصبانی شدم من کجا سرک کشیدم با حرص تقلا میکنم که باعث میشه لبخندش پررنگ تر بشه
-من سرک نکشیدم در اتاقتون نیمه باز بود من داشتم از جلوش رد میشدم که چشمم خورد به شما
رامبد: اصلا دلیله موجهی نیست
عصبانیتم بیشتر شده پسره یه تختش کمه انگار از عصبانیتم لذت میبره
-من حتی نمیدونستم اتاقه شما کدومه که بخوام سرک بکشم
رامبد: اگه از خیره اشتباه اولت بگذرم دومی رو چی میگی
با تعجب سرمو تکون میدم که یعنی نمیفهمم چی میگه
رامبد: مگه نگفتم اتاقو تمیز کن تا من برگردم
-خوب منم تمیز کردم بعد اومدم بیرون
رامبد: ولی من هنوز نیومده بودم
-من میخواستم لباسا رو بذارم تو ماشین لباس شویی
رامبد: من کار ندارم تو چرا اومدی بیرون مهم اینه که تو کارام فوضولی کردی وقتی میگم تو اتاق بمون یعنی دوست ندارم بیای بیرون دوست ندارم رابطه مو با دوست دخترم ببینی
سرش داد میزنمو
-چرا مزخرف میگی
بازو و چونمو ول میکنه دستاشو میذاره تو جیبه شلوارش همینطور که داره میره با خونسردی میگه
رامبد: دفعه بعد به همین راحتیا نمیبخشم
واقعا اعصابمو خورد کرد... من که کاری به کارش ندارم اعصابم بدجور داغونه

 

 

 

فصل سوم
یه هفته از اون روز میگذره سعی میکنم بیشتر ازش دوری کنم هر چند از قبل هم از هم دور بودیم صبحونه و نهار و شامو باهم میخوریم بعد اون کاره خودشو میکنه هر روز هر شب یه دختر میاره خونه بعضی شبا هم دوستاشو میاره که من ازشون واقعا میترسم که تو اون زمانا حق ندارم از اتاقم خارج بشم تو اتاقش هر بار کلی سرنگ پیدا میکنم و اعصابم خورد میشه ولی به رویه خودم نمیارم منم کاره خودمو درس و دانشگاه هم ادامه داره واسه ستاره هم زنگ زدم اون بدبخت هم تا حالا نتونست کاری برام کنه قراره امروز با بچه ها قرار بذارم پروژه هاشونو بهشون بدم که برن به استاداشون نشون بدن اگه ایرادی نداشت برای صحافی بدم طبق معمول با یه سلام سرد از طرف من و یه علیک خونسرد از طرف اون روزمون شروع شد داره صبحونشو میخوره منم سریع چند لقمه برایه خودم میگیرم امروز از 9 کلاس دارم ولی مجبورم 7 صبح حرکت کنم که بتونم تا 8 اونجا باشم تا پروژه ها رو به دست بچه ها برسونم گوشیم زنگ میزنه همونجور که دارم غذا میخورم به گوشیم نگاه میکنم امیره یکی از بچه های کلاس من کلا با بچه های کلاس راحتم دخترو پسر هم نداره اوایل در موردم فکر بد میکردن ولی بعدش واسه همه ثابت شد که من منظوره خاصی ندارم گوشیمو جواب میدم
-سلام امیر
امیر: کجایی یاس؟؟ امروز میخوام پروژه رو تحویل بدما؟؟ یادت نره
-خونه ام الان میخوام حرکت کنم نگران نباش
امیر: امروز بعد کلاس یکم برام آمارو توضیح میدی؟؟
-تنهایی؟؟
امیر: نه زهرا و مریم و فرشاد هم هستن
-باشه من سر کلاس تاریخ امامت نمیشینم
امیر: دمت گرم
-فعلا کار نداری من باید حرکت کنم تا دیر نرسم
امیر: نه قربونت فعلا خداحافظ
-خداحافظ
یه خداحافظ زیر لبی به رامبد میگمو میام کیفمو از رو اپن بردارم یهو میبینم مچ دستمو گرفته با تعجب نگاش میکنم
رامبد: میزو تمیز نکردی
-برگشتم تمیز میکنم
دوباره میخوام برم اما دستمو ول نمیکنه لعنتی دیرم شده اینم امروز بازیش گرفته باز برمیگردم
-آقا امروز که برگشتم جمع میکنم الان دیرم شده
رامبد: اونش به من ربطی نداره اول تمیز کن بعد برو
عصبانی میشم تو دلم کلی فحش بارش میکنم سریع کارامو انجام میدم که برم
رامبد: مگه نگفتم قبل از بیرون رفتن ازم اجازه بگیر؟
-آقا من که بهتون گفتم سه روز در هفته نمیتونم بمونم
رامبد: آره ولی از ساعت 8 تا 12 نه از ساعته 7
-آقا امروز استثنا قائل بشین من یه خورده دیرم شده
یه نیشخند تحویلم میده: متاسفم امروز صبح باهات کار دارم تا ساعت 8 برو اتاقمو تمیز کن
-ولی آقا
سرم داد میزنه: نشنیدی چی گفتم وگرنه همین الان همه وسایلاتو جمع کن برو
سرمو میندازم پایین میرم سمت اتاقش همه جا رو مرتب کردم دیرم شده ساعت شده 8:30 و من هنوز خونه ام بیخودی ایراد میگیره میدونه امروز کلاس دارمااااااا
رامبد: آماده شو خودم میرسونمت
با تعجب نگاش میکنم
-سریع تر
-من همین الان هم آماده ام
سرشو تکون میده و میره سمت ماشینش و در جلو رو برام باز میکنه و خودش پشت فرمون میشینه با اینکارش خواست بگه که جلو بشینم
رامبد: کجا برم؟
-....
وقتی بهش آدرسه دانشگاه رو میدم با تعجب بهم نگاه میکنه بعدش دوباره اون پوزخند مسخره میاد رو لبش
رامبد: برایه قرار بهتر بری کافی شاپ نه دانشگاه دوست پسرت
سرمو میندازم پایینو هیچی نمیگم خوشم نمیاد خودمو برایه کسی توجیه کنم اگه منو شناخته بود در موردم این طور فکر نمیکرد به بیرون نگاه میکنم تا به دانشگاه برسم اونم میینه من چیزی نمیگم دیگه حرفی نمیزنه
-ممنون
سری تکون میده و میره... با همه سرعت خودمو میرسونم به کلاس امیر و پروژه رو بهش میدم... امروز کلاسام تموم شد آخرین روز بود با بچه ها خداحافظی کردم و با هم درس هم خوندیم و پروژه ها رو هم تحویلشون دادم که البته پروژه ی محسن به مشکل برخورد که مجبورم برم کافینت براش درست کنم باید فردا بهش تحویل بدم فردا کلاس ندارم نمیدونم چه جوری رامدو راضی کنم که از خونه خارج بشم شاید به بهونه خرید اومم بیرون آدرسه صحافی رو به بقیه دادم گفتم خودشون ببرن که همه قبول کردن ساعت 12:30 میرسم خونه میبینم رو مبل دراز کشیده زیر لبی بهش سلام میگمو میخوام برم اتاقم تا لباسمو عوض کنم
رامبد: خوش گذشت؟
برمیگردم سمتشو چیزی نمیگم
-نه مثه اینکه خیلی خوش گذشته که زبونت هم بند اومده
بعد دوباره داد و بیداد راه میندازه و با فریاد میگه: چرا نیم ساعت دیر کردی؟
-ببخشید
با داد ادامه میده: برو زودتر غذا رو آماده کن گرسنمه
نمیدونم چشه تو این یه هفته اینجوری نبود از صبح بازیش گرفته لباسامو عوض میکنم فکرم پیشه فرداهه چه جوری از خونه بیرون برم؟؟ همینطور که دارم فکر میکنم غذا و قهوه هم درست میکنم قهوه و کیک رو میبرم میذارم جلوش بعد میام آشپزخونه تا غذامو درست کنم نگرانم بگم اجازه نده بعدش اگه برم خرید شک میکنه چاره ای ندارم بهش نمیگم به بهونه خرید میرم کافینت. با محسن تو کافینت قرار گذاشتم تا فردا خدا بزرگه... غذا هم آماده شد صداش کردم غذا رو خوردو باز بدون تشکر رفت...
از صبح استرس دارم لیست خریدامو برداشتم همیشه یا اول هفته میرم خرید یا آخر هفته اما الان وسط هفته هستش فقط میتونم امید داشته باشم از من دیرتر برسه خونه کلیدو بر میدارم و میرم کافینت مشکلا رو برطرف میکنم و میگم ببره صحافی از شانسه بده من محسن اهام هم مسیره هر چی میگم برو هی میگه وقتی مسیرمون یکیه چرا تنها بری خریدامو میکنم منو جلویه در خونه پیدا میکنه که ای وای بدبخت شدم رامبد هم میرسه در یک کلام امشب کارتن خواب شدم سریع از محسن خداحافظی میکنه انگار ترسو تو چشام خونده که میپرسه
محسن: چیزی شده؟؟
-نه برو دیرت میشه خداحافظ
محسن: خداحافظ
رامبد از ماشینش پیدا میشه یه نگاه به من میندازه یه نگاه به محسن اخمش میره تو هم محسن ماشینو روشن کردو رفت... فکر نکنم امشب زنده بمونم رامبد عصبانی خریدا رو از دستم میگیره درو باز میکنه اون همه خرید تو یه دستشه بازویه منم گرفته داره با خودش میکشه درو با پا میبنده وقتی به داخل ساختمون میرسیم خریدارو میذاره زمین و هولم میده یه پوزخند بهم میزنه و دوباره راه اومده رو برمیگرده یعنی داره کجا میره صدایه ماشینش میاد پس ماشینشو داخل آورد از ترس دارم میمیرم واقعا نمیدونم باید چیکار کنم حتی اون نمیدونه من دانشگاه میرم چه برسه به بقیه چیزا روز اول فقط بهم گفت چند سالته منم گفتم 22 سال نگفت چقدر درس خوندی منم چیزی نگفتم اگه میگفتم ترم آخر کارشناسی هستم میترسیدم نذاره اینجا کار کنم اصلا نمیگفت چرا نمیری یه کار مرتبط با رشته ات پیدا کنی بعد من بدبخت میگفتم جایه خواب ندارم واقعا نمیدونم چیکار کنم با صدایه بسته شدن در به خودم میام میره رو مبل دو نفره لم میده و به من نگاه میکنه
رامبد: پس دیگه نمیخوای اینجا کار کنی؟
ترس همه وجودمو گرفته حتما میخواد اخراجم کنه با ترس بهش نگاه میکنم
رامبد: عجب دوست پسر متمدنی داری اصلا براش مهم نیست شبو با من که یه پسر تنهام بگذرونی شایدم گفتی داداشتم آره؟؟
-آقا دارین اشتب....
وسط حرفم داد میزنه:خفه شو، به بهونه خرید میری بیرون با این و اون خوش میگذرونی وسایلاتو جمع کن همین امشب گورتو گم کن
-آقا آخه من این وقت شب کجا برم
با نیشخند نگام میکنه و میگه: سواله خوبیه گلم... برو همونجایی که تا این وقته شب بودی... برو پیشه دوست پسرت مطمئنم از دیدنت اونم این وقته شب خیلی خیلی خوشحال میشه... من اینجا به اندازه ی کافی دوست دختر دارم تو رو فقط واسه کلفتی میخوام وقتی نمیتونی کارتو درست انجام بدی به وجودت نیازی نیست
حس میکنم یه چیزی تو وجودم شکست خودمم نمیدونم چی؟؟ از روزی که تنها و بی کس شدم از خیلیا حرف شنیدم اما امروز تو این خونه تو این لحظه حس میکنم یه چیزی تو وجودم شکست که خودمم نمیدونم چیه؟؟ الان دیگه هیچی برام مهم نیست حتی دلم نمیخواد براش توضیح بدم حتی مهم نیست شبو کجا سر میکنم واقعا هیچی مهم نیست از اول هم کارم اشتباه بود نباید اینجا میومدم مثه همه اون روزایی که تنهایه تنها مقاومت کردم سعی میکنم مقاوم باشم داره نگام میکنه یه جوره خاص انگار منتظره که جواب بدم میدونه شب جایی رو ندارم برم اینو خوب میدونه واسه همینه که اینقدر راحت از بیرون کردنم حرف میزنه اما من میرم مهم نیست کجا مهم اینه که برم حس میکنم صورتم خیس شده دستمو میبرم سمت صورتم بازم اشکام بی اجازه مهمون چشمام شدنو خودم خبر ندارم این بار من یه پوزخند تلخ میزنم اشکامو با پشت دستم پاک میکنم الان واقعا بی تفاوته بی تفاوتم برام مهم نیست آینده چی میشه تا الان که برام مهم بود زندگی چی شد تا الان با همه سختیهایی که کشیدم سهم من از این زندگی چی شد میخوام بی خیال زندگی کنم میرم سمته اتاقم از رو مبل بلند میشه البته اینو از صدایه قدم هاش حس میکنم میدونم داره بهم نزدیک میشه بازومو میگیره و فشار میده و داد میزنه:کجا سرتو انداختی پایین داری میری؟
-با تمسخر سرمو بلند میکنمو میگم دارم میرم وسایلامو جمع کنم برم پیشنهاده خوبی بود روش که فکر کردم دیدم زندگی اینجور بی دردسرتره
انگار انتظار این جوابو ازم نداشت حس میکنم استخون دستم داره میشکنه همونجور داره فشارش دستش بیشتر میشه تا به خودم بیام میبینم یه طرفه صورتم هم داره میسوزه
رامبد: که پیشنهادم بی دردسرتره آره؟؟
همینجور که داره داد میزنه منو میکشه سمت اتاق خوابش بازم اشکام داره بی اختیار سرازیر میشه صدایه زنگ خونه رو میشنوم هر کی هست خیلی سمجه همینجور داره زنگ میزنه تغییر مسیر میده منو هم با خودش میکشه سمته آیفون منو به دیوار میچسبونه و با دستش جلویه دهنمو میگیره بعد جواب میده ببینه کی پشته دره
رامبد: بله؟
-...
رامبد: سلام عزیزم
-...
رامبد: مهناز امشب برو خونه من خیلی کار دارم
-.....
رامبد: لعنتی کلی کار سرم ریخته حوصله تو ندارم امشب گورتو گم کن
-....
رامبد: باشه فردا بیا شرکت
-....
رامبد: آره، پس فعلا بای
ایکاش مهناز نمیرفت امشب بیچارم نکنه خیلیه دستشو از جلویه دهنم بر میداره و اینبار با یه لحنی که سعی داره عصبانیتو توش مخفی کنه بهم میگه
-که اینجوری زندگی بی دردسرتره؟؟آره؟؟ خوب عزیزم چرا خودتو خسته کنی این وقته شب بری خونه دوست پسرت الان که من در خدمتت هستم چرا مزاحم آقا امیر میشی دوست پسرت هم که با این موضوع مشکلی نداره تو هم که باید افتخار کنی یه شبو با من بگذرونی فکرشو بکن عجب افتخاری نصیبت میشه
با یه پوزخند ادامه میده
-من این فداکاری رو میکنم که یه امشب کلفت خونمو تحمل کنم
همینجور که گریه میکنم سعی میکنم خودمو از دستش خلاص کنم هر چی تقلا میکنم وضع بدتر میشه بازم تپش قلبم شدت گرفته مثه همون روزا مثه گذشته ها از شدت ترس حالت تهوع بهم دست داده از بچگی همین طور بودم اگه میترسیدم حالت تهوع بهم دست میداد احساس درد میکنم در قفسه سینم عجیب احساسه درد میکنم حس میکنم دارم از حال میرم ولی بازم سعی میکنم سرپا وایسم باید مقاومت کنم ولی عجیب احساس ضعف میکنم حس میکنم داره صدام میکنه شایدم نه الان فقط گذشته ها جلویه چشمامه، تنهایی ها، قضاوتهای بیجا، تصمیم گیری هایه سرخورد و...
حرفایه دکتر تو گوشم میپیچه ناراحتی و استرس برات سمه سعی کن آروم باشی خودتو از اینی که هستی داغون تر نکن اگه همین طور ادامه بدی مرگت حتمیه نه به خاطر مشکلات جسمی به خاطر مشکلات روحی ولی مگه میشه غرقه مشکلات بود و با آرامش زندگی کرد
رامبد: یاس، با توام دختر، یاس یه چیزی بگو
هر لحظه که میگذره من بی جون تر میشم و صدایه اون دورتر دورتر
رامبد: کارت ندارم دختر یه حرفی بزن
چشام داره سیاهی میره
رامبد: چت شده؟؟ یاس
دیگه تصویرش هم از جلو چشمام محو میشه ........

 

 

فصل چهارم
چشامو باز میکنم هیچی یادم نمیاد یکم که فکر میکنم کم کم یاد موقعیتم می افتم تو اتاق رامبدم رو تختش دراز کشیدم کم کم همه اتفاقا رو به خاطر میارم باز حالم داره بد میشه
رامبد: کیا آخه چی شده؟؟
کیا: این دختره کیه رامبد؟
رامبد: خدمتکاره جدیدمه
کیا: حالش زیاد خوب نیست بهتره یه اکو بده
رامبد: منظورت چیه؟؟
کیا: ببین رامبد این دختر مشکل قلبی داره مثلا همین سیگاری که تو الان داری میکشی براش سمه، ترس، استرس، نگرانی، کار زیاد همه اینا براش ضرر هستن من میگم به خونوادش خبر بده میترسم بعدا برات دردسر بشه
رامبد: باشه بذار ببینم چی میشه
یه لبخند تلخ میشینه رو لبام... خونواده عجب واژه غریبی... در اتاق باز میشه... باز ترس همه وجودمو گرفته دیگه دسته خودم نیست واقعا ازش میترسم
رامبد: یاس به هوش اومدی؟؟ یاس نترس کاریت ندارم دختر
اما دسته خودم نیست دستام شروع میکنند به لرزیدن و تپش قلبم دوباره داره زیاد میشه با نگرانی ای که تا حالا تو چشماش ندیدم دوستش رو صدا میزنه
رامبد: کیا خودتو برسون به هوش اومده ولی انگار زیاد حالش خوب نیست
کیا: مگه چیکارش کردی؟
دوستش میاد داخله اتاق رو تخت میشینه و سعی میکنه آرومم کنه
کیا: ببین خانمی کسی اینجا نمیخواد اذیتت کنه آروم باش هیس آروم باش
بازم یه لبخند تلخ میشینه رو لبام این روزا مهمون لبایه من یه لبخند تلخه و مهمون لبایه رامبد یه پوزخند مسخره برایه آروم شدن باید قرصامو بخورم با صدایی که به زور شنیده میشه کیفمو میخوام ولی انگار دوستش نشنید
کیا: چی میخوای گلم؟
-کیفمو
کیا: کجاست؟؟
- تو سالن افتاده
کیا یه نگاه خشمگین به رامبد میکنه رامبد هم سرشو میندازه پایین میره تا کیفمو بیاره از کیا خوشم میاد یه جورایی رفتاراش منو یاد داداشم میندازه که همیشه درکم میکرد که تو این مواقع مراقبم بود رامبد کیفمو برام آورد بازش میکنم جلویه چشمایه متعجبشون قرصامو میخورم بعد چند دقیقه که چشمامو بستم حس میکنم آرومه آروم شدم هرچند هنوز از رامبد میترسم ولی سعی میکنم این ترسو تو وجودم پنهان کنم الان حالم خیلی بهتره تصمیمم رو گرفتم میخوام برم از جام بلند میشم یه خورده احساس ضعف میکنم رامبد و کیا میخوان بیان طرفم که دستمو میارم بالا به نشونه ی اینکه نیازی نیست یه لبخند تلخ و یه تشکر از کیا و یه نگاه غمگین برای رامبد آخرین چیزیه که دارم تا تقدیمشون کنم و میرم داخل اتاقم که وسایلامو جمع کنم که برم ولی نمیدونم کجا؟ میرم تا شاید آیندمو یه جایه دیگه بسازم صدایه ضعیفی رو از بیرون میشنوم میفهمم که رامبد و کیا دارن پچ پچ میکنند میرم استراحت کنم تا صبح برایه همیشه اینجا رو ترک کنم ذهنم به گذشته ها پرواز میکنه مثه همیشه وقتی یاد گذشته ها میکنم هیچی برام جز اشک نداره، هیچی... بیخیال یاس بخواب که خدایه تو هم بزرگه... صبح با احساس سردرد بدی از خواب بیدار میشم رامبد رو کاناپه خوابش برده از کیا هم خبری نیست لابد رفته... میرم صبحونه رامبد رو آماده کنم بعدش هم چمدونمو بردارم شاید خونه ستاره برم هر چند ازشون خجالت میکشم اما چاره ای ندارم صبحونه رو آماده کردم و میزو چیدم... سعی میکنم آهسته قدم بردارم تا بیدار نشه کلیدا رو از کیفم در میارمو رو میز اتاقم میذارم چمدونمو برمیدارمو از اتاق خارج میشم سرمو برمیگردونم دیگه رو کاناپه نیست لابد بیدار شده... خوب به من چه؟ من که کارام رو انجام دادم درو باز میکنمو از ساختمون خارج میشم چمدون به دست در امتداد خیابون حرکت میکنم و فکر میکنم سهم من از زندگی چیه؟؟ واقعا سهم من از زندگی چیه و دریغ از یه جواب.... یهو دستم کشیده میشه با تعجب به عقب برمیگردم دوباره این چشمها این موها این لب این بینی این پسر چرا دست از سرم بر نمیداره... گنگ نگاش میکنم انگار خودش هم فهمیده حواسم این جا نیست باز دستمو میکشه و چمدونو از دستم میگیره و منو میبره سمته خونه اما من تازه ذهنم به کار افتاده
رامبد: ولم کن، لعنتی ولم کن
دوباره شده همون آدم نفوذناپذیر و خونسرد دیروز یه لبخند خوشگل هم رو لباشه هنوز لباسایه دیشب تنشه موهاشم بهم ریخته هست معلومه با عجله از خونه بیرون اومده به خونه رسیدیم درو با کلید باز میکنه هنوز دستمو ول نکرده همینطور منو دنبال خودش میکشونه هر چی تقلا میکنم فایده ای نداره دره خونه رو قفل میکنه... منو میندازه رو مبلو خودش هم رو مبله دو نفره لم میده و با خونسردی نگام میکنه و میگه
رامبد: کجا میرفتی؟
-اونش به جنابعالی ربطی نداره
رامبد: یادت باشه تو خدمتکار منی و هر چیزی که مربوط به تو باشه به من ربط داره حالا مثه یه دختر خوب خودت بگو کجا میرفتی وگرنه بد میبینی فکر نکن چون حالت بده مراعاتت رو میکنم دیشب هم که یه چشمه از تنبیه هایه منو دیدی اگه بابه میلم رفتار نکنی بدترشو میبینی
-منم دارم باب میله شما رفتار میکنم همین دیشب گفتین برم منم دارم میرم پس مشکل چیه؟؟
حس میکنم داره عصبی میشه
رامبد: ببین دختر خانم یه کاری نکن عصبانیم کنی که فقط و فقط خودت ضرر میکنی....
داره همینجوری حرف میزنه ولی من حوصله ندارم دلم میخواد برم نمیدونم... ولی دوست دارم برم یه جایی که هیچکس دستش بهم نرسه... وقتی اینجوری تهدید میکنه ازش میترسم ولی خوب ترسم نیبت به دیشب کمتره همین که دوستشو آورد تا معاینه ام کنه نشون داد اونقدرا هم نسبت به من بی تفاوت نیست... ایکاش رفتاراشو درست کنه... ایکاش بتونه موادو ترک کنه... با همه اذیتایی که کرد ولی باز اونقدرا بد به نظر نمیرسه.... یهو با صدایه فریادش به خودم میام
رامبد: با توام حواست کجاست؟؟ یه ساعته دارم حرف میزنم
یه نگاه بی تفاوت بهش میندازم
-من که ندیدم شما حرف بزنی شما فقط و فقط دارید تهدید میکنید من دیگه خدمتکاره شما نیستم پس مسائلی که به مربوطی به شما ربطی نداره شما همون دیشب اخراجم کردین منم قبول کردم
عصبی دستاشو تو موهاش فرو میکنه و میگه
رامبد: الان پیشه خونوادت میری دیگه؟؟
بازم خونواده بازم گذشته آخه به تو چه مرد که اول صبحی همه روزمو خراب میکنی هنوز چیزی نگفتم یعنی نمیدونم چی بگم اون که از زندگیه من خبر نداره
رامبد: ببین یاس من نگرانتم بالاخره یه مدت اینجا کار کردی و من در قبال تو مسئولم نمیتونم بذارم تو خیابونا سرگردون باشی بهتره خودم برسونمت تا هم خونوادتو ببینم هم در مورد وضعیته قلبت باهاشون حرف بزنم من همه ی این مدت فکر میکردم روزایی که اینا نیستی به خونوادت سر میزنی ولی تازگی فهمیدم این طور نبوده بهتره وسایلاتو برداری تا من برسونمت
با تمسخر نگاش میکنم این همه ملایمت اصلا بهش نمیاد معلومه خیلی داره خودشو کنترل میکنه که در برابر لجبازی من عصبانی نشه انگار فهمیده این بار با عصبانیت هیچی درست نمیشه من کلا آدمه لجبازی نیستم ولی امان از زمانی که کسی بخواد بیخودی اذیتم کنه محاله به راحتی ازش بگذرم هنوز منتظره که من یه چیزی بگم
-هر چند همه نگرانیهایه شما رو بی مورد میبینم ولی خوب فقط میتونم بابت این نگرانیها ازتون تشکر کنم و باید اینم بهتون بگم که به شما ربطی نداشت من روزایی که سرکارم ندونم کجا میرفتم کسی که واسه زندگی من تصمیم میگیره فقط و فقط خودمم... بهتره زور و بازوتونو اینقدر به رخ من نکشین مرد بودن به زور و بازو نیست
بعد با تمسخر ادامه میدم: هر چند خودتون بیشتر از هرکسه دیگه به مراقبت احتیاج دارین نظرتون چیه قبل از اینکه من برم اول شما رو پیشه خونوادتون ببرم الاخره یه آدم معتاد بیشتر به مراقبت احتیاج داره نسبت به من
با سرعت از رو مبل بلند میشه میاد طرفم روم خم میشه که باعث میشه من سرمو ببرم عقب تر از لایه دندونایه کلید شده حرفاشو میزنه
رامبد: ببین خانم کوچولو کم کم داره صبرم تموم میشه ها
هلش میدم عقب که باعث میشه یه پوزخند رو لباش بشینه از جام بلند میشم که مچ دستمو میگیره چمدونمو برمیداره و منو با خودش میبره نمیدونم کجا... به زور منو سوار ماشین میکنه... قفل کودکو میزنه و با خنده بهم نگاه میکنه
رامبد: این قفلو برایه کوچولوهایی مثه تو گذاشتن که فرار نکنید، ما اینقدر اینجا میمونیم تا تو آدرس بدی دیگه خودت میدونی
اعصابم خورد شده گرسنه هم هستم نه دیشب شام خوردم نه الان صبحونه فکر نکنم خودش هم خورده باشه با اینکه صبح براش صبحونه درست کردم اما با اون سرعتی که این دنالم اومد فکر نکنم چیزی خورده باشه تصمیمو گرفتم یه اس ام اس واسه ستاره میدم که میتونم چند روز خونشون بمونم؟ بعد منتظره جواب میشم... رامبد تکیه داده به در داره به کارام نگاه میکنه حس میکنم میفهمه که خیلی کلافه ام
-واسه دوست پسرت اس ام اس دادی؟؟ همیشه یادت باشه نباید به هیچ پسری اعتماد کنی اگه خیلی دوستت داشت نمیذاشت پیشه من تنها باشی، من فقط و فقط تو رو به خونتون میبرم نه جای دیگه
با کلافگی نگاش میکنم بعد رومو برمیگردونم و به مردمی که از پیاده رو رد میشن نگاه میکنم گوشیم زنگ میخوره و جواب میدم
-سلام گلم
ستاره: سلام یاس، چی شده؟ خوبی؟
سعی میکنم آهسته حرف بزنم ولی خوب هر جور هم سعی کنم حرف بزنم بازم رامبد صدامونو میشنوه
-آره، نگران نباش، خونه هستی؟؟
ستاره: نه عزیزم با احسانم، تو برو خونه احسانم الان منو میرسونه
-مامان و بابات هستن؟
ستاره: نه ولی داداشم هست... احسان میپرسه از اون خونه بیرون اومدی؟
-اینجا نمیتونم برات توضیح بدم میام خونه همه چیزو میگم
ستاره: باشه گلم پس تا بعد
-خداحافظ
تماسو قطع کردمو سرمو برمیگردونم یه جوری نگام میکنه آدرسو میگم یه سر تکون میده و ماشینو روشن میکنه و حرکت میکنه...چمدونمو برمیدارم و پیاده میشم... خودش هم باهام پیاده میشه
-بهتره بیشتر از این وقتتونو تلف نکنید، خداحافظ
صداشو از پشت سرم میشنوم: تو نگرانه وقت گرانبهایه من نباش امروز که دیگه صبح به شرکت نمیرسم قرارم هم با مهناز بمونه واسه امشب نظرت چیه؟
با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرم تو دلم دعا میکنم ستاره تو خونه باشه اگه فقط داداشش باشه چیکار کنم ایکاش میشد یه جوری این رامبدو دست به سر کنم به جلویه خونه رسیدم رامبدم کنارمه زنگو میزنم صدایه سپهرو میشنوم
-بله؟
-سپهر منم باز کن
سپهر: کجایی دختر بیا داخل
در باز میشه میخوام برم تو خونه رامبد دستمو میگیره
-کجا؟ به این آقا سپهرتون بگو بیاد پایین، من کارش دارم
صدایه ستاره رو میشنوم احسان هم کنارشه
ستاره: یاس چرا بیرونی؟
رامبد برمیگرده و فقط یه صدایی شبیه احسان از دهنش خارج میشه چشماش فقط احسانو میبینه صدایه احسان تو گوشم میپیچه که به ستاره میگه
احسان: یاسو ببر داخل
سپهر هم داره میاد بیرون
سپهر: یاس کجایی یه ساعته منتظرتم بیا بالا
ستاره دستمو میگیره و سپهر چمدونمو برمیداره و به داخله خونه میریم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/10/11ساعت 19  توسط sara  |