X
تبلیغات
عاشقان رمان - رمان نوشین (2)

عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان نوشین (2)

رفتم از دانشكده بيرون . سوار شدم و آروم سلام كردم . جواب داد و حركت كرد . از پشت عينك سياهش چيزي معلوم نبود . به خودم جرات دادم و گفتم
- قرار بود حرف بزنيم. ميشنوم.
پيام - عجله داري؟
- 2 تا 4 با كاظمي كلاس دارم. ميدوني كه واسه هر غيبت 3 نمره كم ميكنه؟
پيام - آره . ولي مهم نيست . ميتوني 20 صفحه از كتابو واسش اسلايد كني و به جاي غيبتت بهش بدي.
حرفي نزدم . فعلا كه دور دور توئه و منم تو دامت گرفتار تا ببينم چي ميخواي بگي.
جلوی یه پارک خلوت نگه داشت . يه كم ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم . نگه داشت و تو سكوت به روبروش خيره شد.
ژاله زنگ زد - كجايي نوشين ؟
- نميتونم بيام سر كلاس.
ژاله - ناهار گرفتم واست .
- نميخواد بده به يكي كه ژتون نداره.
ژاله - استادو چي كار ميكني ؟ نمرتو كم ميكنه ها!
- فعلا كه برگشتنم با خودم نيست. بعدا بهت زنگ ميزنم . كار نداري؟
ژاله – نه قربانت.خداحافظ
- خداحافظ.
بازم يه مدت تو سكوت گذشت هيچ كدوم كوتاه نيومديم. به ساعتم نگاه كردم . اوه اوه 2 و نيم شد . چه مرگش شده اين ديوونه؟آخر خودم دست به كار شدم.
- پيام؟
برگشت و نگام كرد - بله.
- نميخواي حرف بزني؟ من حوصلم سر رفت .
پيام - آوردمت اينجا تا تو حرف بزني.
- چي بگم؟
پيام - گفتم شايد بخواي حرفي بزني كه نتوني جلوي بقيه بگي .
- هنوزم ازم دلخوري؟ من منظوري نداشتم . اگه ناراحت شدي معذرت ميخوام .
پيام - از ته قلبته ؟
- آره . ولي تو خيلي بي انصافي! من قبلشم گفتم از تاريكي ميترسم!
پيام عينكش رو برداشت و زل زد تو چشام و گفت - فقط تاريكي؟
نتونستم زير جذبه نگاهش طاقت بيارم .یه فحشی نثار دل ساده ام کردم و گفتم - نه . ميدوني بچه ها ميگن كنار من كه وايميسي سه تاي مني . خوب منم تو تاريكي ازت ترسيدم . حالام كه منت كشي كردم . ببخشید دیگه!
پيام لبخند شيطونش رو مهمون چهرش كرد و گفت - از اولم ازت دلخور نبودم . فقط ميخواستم ببينم چه جور آدمي هستي .
- خوب حالا چه طوريم ؟
پيام - مهربون و دلنازك . ولي فقط واسه من خوب؟
- چي واسه تو؟
پيام - مهربون باشي و دل نازك ديگه ! در مقابل بقيه سفت و محكم!
- باشه ديگه چي؟
پيام - بريم ناهار بخوريم ؟
- به شرط اين كه اسلايداي استاد رو تو واسم درست كني!
پيام - اي بدجنس يه اعتراف كردي ها!
- پررو منو كشوندي اينجا ، گشنه و تشنه تازه طلبكاري؟
پيام - ببخشيد اوليا حضرت . اسلايد هم درست ميكنم واست . ديگه چي؟
- فعلا برو يه رستوران كه صبحانه هم نخوردم و گرسنمه!
بعد از ناهار با پيام رفتيم دانشكده .
* * *
خانواده نامي موافقت خودشونو با ازدواج افشين و پرنيا اعلام كردن مراسم نامزدي افتاد آخر فروردين و همگي در تكاپوي نامزديشون افتاديم . و همين رفت و آمد من و پيام رو بهم نزديك تر كرد . به طوري كه شده بود فكر روزها و خواب شبهام . با شيطونياي هردومون نامزد هاي جديد رو به خنده وادار ميكرديم . دوشب مونده به نامزدي در حالي كه با پريا پاساژ ... رو واسه خريدن يه لباس منحصر به فرد گز ميكردم گفت - فك كنم امسال نتونم روانپزشكي قبول بشم .
- چرا عزيزم. پيام كه ميگه درست خيلي عاليه .
پريا - نه بابا . همچينم تحفه اي نيست . الان يه ماهه تمومه هيچي نخوندم .
- حالا هنوز وقت هست. نترس قبول ميشي.
پريا - خدا از زبونت بشنوه .
بالاخره لباس دلخواهم رو پيدا كردم . لباس سبز كاهويي با سنگ دوزي محشر تا روی زانوم . بعد از پرو و تاييد پريا خريدمش. شام رو هم با بچه ها رفتيم رستوران .
بالاخره نامزدي رسيد . با اين كه ژاله و كتي رو دعوت كردم هردوشون معذرت خواهي كردن و گفتن عروسي ميان.
از آرايشگر خواستم به بهترين شكل ممكن موها و صورتم رو آرایش كنه . بعد از حدود 3 ساعت تحمل كارم تموم شد . اول حسابي از ديدن خودم توي آيينه جاخوردم . چقدر چشماي آرايش شدم بيشتر به چشم ميومد . در اون لحظه فقط فكر ميكردم پيام با ديدن من چه عكس العملي نشون ميده؟
لباسم رو هم با كمك مامان پوشيدم و با پدر راهي خونه پدري پرنيا محل برگزاري جشن رفتيم . مامان و بابا از طرف من 5 تا سکه تمام رونما در نظر گرفتن و خودشون هم يه سرويس پلاتین . خانواده نامي حسابي سنگ تموم گذاشته بود . پريا اومد پيشم و از پدر و مادر جدا شدم .
پريا - واي چقد خوشگل شدي عزيزم . بيچاره پسرا كه امشب قراره دق مرگ بشن!
- مرسي پريا جون تو هم خيلي خوشگل شدي. ميشه بگي وسايلم رو كجا بذارم . يه جاي كم رفت و آمد كه توي دست و پا نيوفته .
پريا - آره بيا بريم بذار تو اتاق پيام . آخه به هيشكي اجازه نميده بره تو اتاقش .
- ناراحت نميشه ؟
پريا - نه خودش گفت تو و گيتي جون اشكالي نداره .
- باشه. ميشه نشونم بدي .
پريا - آره ببين از اين پله ها برو بالا سمت راست در سوم اتاق پيامه . من ميرم به مهمونا برسم . زودتر بيا و منو با فاميلت آشنا كن.
- باشه. زود ميام .
رفتم اتاق پيام . واي چه اتاق قشنگي! كل ديواراش آبي كمرنگ و تمام وسايل اتاقش سورمه اي . يه تخت يه نفره . يه كامپيوتر و سيستم صوتي شيك و يه كتابخونه كوچيك كه كتاباي رشته خودمون توش بود . كولم رو گذاشت رو تخت و مانتوو شالم رو درآوردم و از توي كيفم شال همرنگ لباسم و صندل و كيفش رو هم درآوردم . تقه اي به در خورد نشستم روي تخت و همون طور تو كولم دنبال دستبندم ميگشتم گفتم - پريا تويي؟
- نه منم پيام. بيام داخل ؟
با اين كه خجالت ميكشيدم ازش ولي واسه اين كه دوباره مجبور به معذرت خواهي نباشم گفتم - آره بيا .
اومد تو يه آن ماتم شد . با شيطنت گفت - ببخشيد من شما رو به جا نميارم . شما فاميل آقا دوماديد ؟
دست بندم رو درآوردم و گفتم - بله شما چي؟
پيام - من داداش عروسم .
- خوشبختم...
پيام - ما بيشتر . ببينم شما قصد ازدواج ندارين؟
پاشدم صندلام رو پوشيدم و گفتم - چرا كه نه ! كيس خاصي سراغ ندارين ؟
پيام - خودم . زنم ميشي؟
- متاسفم. من پشيمون شدم .
و غر زدم - اه اين دستبندم كه بسته نميشه .
اومد جلو و گفت - بذار كمكت كنم .
- مرسي.
دستم رو آوردم جلو . دستبندم رو بست .
به حالت عجيبي بهم نگاه ميكرد . گفتم - تو واسه چي اومدي؟
به خودش اومد و گفت - هيچي اومدم ساعتم رو بردارم!
- باشه پس من ميرم.
پيام - هر طور راحتي .
از پله ها رفتم پايين . پريا اومد سمت من . همون نگاه پيام رو داره . چقدر مهربونه . بغلم كرد و گفت - پيام رو كه نكشتي؟
- چطور؟
پريا - وقتي اومدي ديدت . همچين بهت مات شد كه گفتم الان چشاش ميوفته! نيومد بالا؟
- چرا اومد ساعتش رو برداره.
پريا خنديد و حرفي نزد . ترانه رو ديدم .



- پريا بيا بريم با خانوادم آشنا شو.
به همه معرفيش كردم و از ترانه و بچه ها به خاطر اين كه تنهاشون ميذاشتم معذرت خواهي كردم و رفتم سمت اتاق عقد . يهويي صدا بلند شد- آقا اومدن . خانوما يا الله!
خدای من چقدم كه اينا گوش دادن!
واسه خالي نبودن عريضه شالم رو انداختم روی سرم و همونطور که خودمم خندم گرفته بود رفتم پشت بابا تو اتاق عقد واسادم . خطبه عقد كه جاري شد پرنيا با اجازه از پدر و مادرش بله رو داد و صداي هلهله زنا بلند شد . پرده گوشم درسته رفت توی دماغم ! واي چه صدايي! امضاها رو گرفت و با پدر خارج شدن . همه هديه هاشونو دادن و منم با چشمايي پر از اشك افشين رو بغل كردم .
افشين – اِهه دختر لوس چرا گريه ميكني؟
- لوس خودتي!
افشين خنديد و منو تكون داد و گفت - تموم شدم !سهم پرنيا رو هم بذار بمونه!
خندم گرفت و از آغوشش دراومدم. هديم رو به پرنيا دادم و هوايي بوسش كردم و رفتم بيرون و كنار ترانه نشستم .
ترانه - اون پسر خوشكله رو معرفي نميكني؟
- كدوم؟
ترانه - هموني كه كت و شلوار خاكستري پوشيده ديگه !
- اون پيامه. داداش عروسمون .
ترانه - واي چه خوشکل و خوشتیپه خدا ! پا ميده؟
حسوديم شد ! ولي به روم نياوردم !
- برو امتحان كن. شايد موفق شدي!
ترانه پاشد و رفت سمت پيام . منم نگاهشون نكردم و به بچه ها خيره شدم . افشين و پرنيا هم داشتن با هم حرف ميزدن مثل شاه و ملكه بودن . رفتم كنارشون نشستم و گفتم - آهاي بسه ديگه . اينقد پچ و پوچ نكنين زشته!
افشين خنديد و گفت - نميتوني ببيني حسود!؟
- نه پس چي؟
پرنيا - ميخواي امشب عروست كنم ؟ خيلي پسر تو فاميل داريم ها!
- نه قربونت برم... اول ببينم تو ميتوني با اين افشين بسازي بعد من....
افشين - پاشو برو بذار دوكلوم با زنم اختلاط كنم!
- باشه بابا! پرنيا جون بهش رو ندي ها ! بي جنبس!
از دست افشين فرار كردم و رفتم پيش مامان اينا .
خانوم نامي - خوشگل شدي عزيزم .
- مرسي. لطف دارين .
مهران اومد پيشم و گفت - عمه دخترتون رو بهمون قرض ميديد ؟
مامان - نوشين جان پاشو مامان، اينجا نشين برو بين جوونتر ها.
دستم رو دور بازوي مهران حلقه كردم .
مهرداد نشست كنارمون و گفت - دختر عمه چي شده مارو فراموش كردي!؟
صندلهام رو از پام درآوردم و يه كم انگشتم رو تكون دادم و گفتم - واي تورو خدا مهرداد دست رو دلم نذار كه خوني ميشه دستت! پاهامو نگاه . پدرم دراومده اين چند روز.
مهرداد پاشنه پامو گرفت و کف پامو یه کم ماساژ داد . پزشک طب شرقی بود ... به قول زن دایی دستاش معجزه می کرد . یه کم کف پاهامو ماساژ داد و گفت - تو كه عادت نداري به اين جور كفشا يه كم پاشنشو كوتاه تر ميگرفتي .
- نميشد صندلش روي لباسم بود . راستي بقيه كوشن؟
مهران - رفتن برقصن . هر كي واسه خودش يه جفت پيدا كرده و داره هنرنمايي ميكنه!
- مرسی دکتر مهردادی ... خیلی بهتر شد . آخیش . خدا یه زن خوشکل مثه من نصیبت کنه .
مهرداد – خدا نکنه جو جو!
از روبروي مهرداد بلند شدم و نشستم كنارش .اول یه مشتم زدم تو بازوش و زیر لب یه فحشی نثار روحش کردم !بعد سرمو چرخوندن سمت چپ تا سالن رو ببينم . اِ اين كه ترانه ست . اين كيه داره باش ميرقصه ؟ اي دختر خاله بي صفت . چشمش افتاد به يكي منو فراموش كرد!
چند دقيقه بعد سعيد اومد و دستم رو كشيد و گفت - چيه خواهر دوماد بق كردي يه گوشه! بيا بريم با من برقص كه از همه باوفا ترم جيگر!
مهران – آره تو فقط از پس این جونور بر میای .
و نیشش چسبید وسط کلش ... خودمم خندم گرفت – دارم واست مهری جون ...
سعيد 24 سالش بود و دانشجوي سال اول دكتراي فيزيك. چون خيلي باهوش بود جهشي خوند و به اين رتبه رسيد . كلا علي بيغم بود و الكي خوش!
دستش رو رو كمرم گذاشت .
سعيد - يه تانگو برقصيم چش همه دربياد !
سعيد خيلي حرفه اي ميرقصيد . منم از خودش تانگو رو ياد گرفته بودم . بعد از مدت كوتاهي متوجه نگاه هاي سرزنش آميز پيام شدم و تو دلم گفتم به درك !
سعيد كنار گوشم گفت - چيه داري خصمانه نگاش ميكني ؟ ميخواي تنبيهش كني؟
بهش نگاه كردم . چقدر خوب منو ميفهمه .
سعيد - دوستش داري؟
- نه.
سعيد - بهت گفتم چقدر راحت چشات لوت ميده؟
- نه!
سعيد - باشه عزيزم . هر طور راحتي . حالام بيا بريم بشينيم تا چشامو درنياورده .
و هردو به سمت و مامان و خاله گيتي و زن دايي سيمين و زندايي مريم رفتيم .
زندايي مريم همسر دايي محمد گفت - واي قربونتون برم چقده خوشگل رقصيديد!
سعيد يقش رو تكون و داد و گفت - ما اينيم .
نيشگوني از بازوش گرفتم و گفتم - اگه منو نداشتي چه طوري ميتونستي اين طوري برقصي؟
سعيد - ميرفتم يكي ديگه رو پيدا ميكردم!
- اي بي لياقت!
همه به جر و بحث من و سعيد خنديدن!
مامان - راستي عزيزم مثل اينكه آقا پيام باهات كار داشت . سراغتو ميگرفت .
- باشه ميرم سراغش!
كم از دستش كشيدم . حالا فاميلم شديم خدا رحم كنه!
پيام كنار يه عده پسر ايستاده بود و داشت باهاشون حرف ميزد . صداش زدم ازشون دور شد و اومد كنار من . دلخوري از ظاهرش هويدا بود .
- كارم داشتي؟
پيام - بله خانوم . همه فاميل ما دارن از تو حرف ميزنن!
- چه جالب! بنده چه نكته قابل صحبتي دارم . بگو بدونم خودمو واست بگيرم!
پيام - بگو چه نكته اي نداري؟ با رقصي كه تو و پسرداييت كردين همه پسرا به هول و ولا افتادن برن كلاس تانگو!
خنديدم و به صورت اخموش نگاه كردم و گفتم - تو چته ؟ چرا تو اخمي!
پيام - مگه تو ميذاري آدم به حال خودش باشه!
- تو به خاطر اين كه من با سعيد رقصيدم ناراحتي؟
پيام - نه !
- باشه ... من دارم ميرم .
پيام - صبر كن . ميخوام به فاميل معرفيت كنم .
باهاش رفتم .
پيام - ايشون بهرام و ايشون بهنام پسر عمه هاي منن .
پيام - ايشون پسر عموي بزرگ من خشايار هستن . ايشون پسر عموي دومم نيما و ايشون ماني . ايشون پسر عموي آخريم سلمان .
اهه اين كه همونه كه با ترانه ميرقصيد! مردم از بس گفتم خوشوقتم . چرا تموم نميشم .
همشون خوش لباس و جذاب بودن . نه مثل اينكه متانت تو خون اين خانوادست! خوشبختانه شام سرو شد و مهمونا واسه يه مدت آروم گرفتن! اي بابا مثلا جشن نامزدي بود . چه خبره؟ عروسي ميخوان چي كار كنن. قلبم دوباره درد گرفته بود . نميخواستم كسي متوجه بشه . رفتم یه جای خلوت دور از چشم و صندلام رو بازم درآوردم . پامو روي يه صندلي خالي دراز كردم . ترانه و سیما اومدن پیشم . ترانه واسم يه كم زرشك پلو با جوجه و ژيگو كشيد و بهم داد .
بعد هم خودش كنارم نشست و گفت - چيه چي شده؟
- هيچي پاهام ذوق ذوق ميكنه .
ترانه- از بس به خودت فشار مياري دختر . واست ضرر داره . دوروز ديگه كه پير شدي بهت ميگم .
- من اصلا نميخوام پير بشم . همين بيست ، سي سالي كه زندگي كنم بسمه.
سیما - گمشو ديوونه . حرف مردن نزن دلم ميگيره!
- آدما وقتي از چيزي فرار كنن بيشتر زندگيشون رو تحت الشعاع قرار ميده . مثلا مرگ . اگه من از مرگ بترسم هميشه مثل سايه دنبال خودم ميبينمش.
ترانه - تو از چيزي ميترسي؟
- آره از تاريكي و تنهايي. هرگز نتونستم با خودم كنار بيام كه هر دوي اينها جزيي از زندگيه . هر بار با اين دومورد روبرو ميشم ناخودآگاه ترس همه وجودمو ميگيره .
سیما - بيخيال بچه ها .. بياین شام بخوريم که مردم از گشنگی.
- راستي با پيام چي كار كردي؟
ترانه اخمي كرد و گفت - اه اه اون گنده دماغو ميگي؟ تا رفتم پيشش پارس كرد!
- بي ادب !
ترانه- مردشور شعورش . در عوضش پسرعموش سلمان چقدر خوب بود . خودش بهم پيشنهاد رقص داد . تازه منو به خانوادشم معرفي كرد!
- به به ايشالله خبرايي در راهه آيا ؟
ترانه - گمشو خر سوءاستفاده چي!
بعد از شام من از جام تكون نخوردم . حدود ساعت 1 بود كه مهمونا كم كم شروع كردن به رفتن . منم كنار پيام و پريا از همه تشكر و خداحافظي كردم .

واي خدايا کيه اول صبحي ول نميکنه! خميازه اي طولاني کشيدم و به ساعت روي ديوار که 8 و نيم
صبح رو نشون ميداد نگاهي انداختم و زور زدم چشام رو باز نگه دارم .تا دير وقت با برنامه هاي تحويلي کار کردم و آخر درست نشد . آخه منو چه به برنامه نويسي؟ اسم ژاله افتاده بود رو گوشيم .
طاق باز ولو شدم روي تخت و جواب دادم
- ها؟
ژاله - به به عليک سلام . خوبم تو چه طوري؟ فداي محبتت چقد تو مهربوني!
- ا ژاله منو از خواب بيدار کردي روضه بخوني؟
ژاله - واقعا که خيلي بي چشم و رويي ! منو بگو زنگ زدم حالتو بپرسم .
- خوبم . خدافظ!
ژاله - اِ ديوونه قطع نکنیا. مياي عصري با کتي بريم دربند؟
- نميدونم . فعلا که دارم از شدت خواب ميميرم! بعدشم به مامان و بابا ميگم اگه اوکي دادن بهت خبر ميدم .
ژاله - باشه ما ساعت 4ونيم ميريم تا قبلش بهم خبر بده .
- فقط سه تايي؟
ژاله - نه من و تو و کتي و داداشاش!
- به به ! پس لازم شد بيام .
ژاله - ببين زنگ بزن به پيام و اون خواهرش که باهاتون ميومد .
- پريا.
ژاله - آره همون . بگو اونام بيان .
- قربون قد و بالاي بي مغزت! مگه فردا تحويل نداريم؟ برنامت آمادس؟
ژاله - آره آرش واسم نوشته .
- باريکالا . خانومي نه من نامزد دارم نه داداش کامي کتي رو! خود خرم بايد بنويسم .
ژاله - بده پيام واست بنويسه!
- خودش فردا امتحان داره . اصلا چه کاريه . شماها برين . خوش بگذره.
ژاله - نخيرم تو هم مياي!
- عجب بابا ميگم نره تو ميگي بدوش؟
ژاله - نه ميگم آدم واسه 5 نمره خودشو نميکشه!
- واي ژاله ديوونه اي؟ ميدوني اون ترم چه گندي زدم!
ژاله - خيلي پررويي بخدا! ديگه چند ميخواستي بشي؟ شدي 18 و نيم و 24 واحد گرفتي . از بس خري!
- مرسي . ولي اين ترم ميخوام شاگرد بشم . واسه ارشد خوبه !
ژاله - ميخوام صد سال ارشد نگيري ! خونه آخرش شستن کهنه بچس!
- برو بابا ولم کن . تا 5 صبح نخوابيدم و روي برنامم کار کردم . جواب نميده ! الان خوابم ! کار نداري.
ژاله - تصميميت عوض شد زنگ بزن
- باشه . خداحافظ.
ژاله - باي ليدي پروگرامر!(Lady Programmer)
چشمام داشت گرم ميشد که خيسي صورتم رو احساس کردم .ای بابا باز بارون داره میاد؟ یه کم مشاعرم به راه افتاد ... خوب بیاد مگه سقف خونمون سوراخه ؟ بازم قوی تر شد ! آخه آخر خرداد مگه بارون میاد !؟ تا چشامو باز کردم يهو پارچ آب ريخت رو سرم . جيغ زدم و از جام پريدم . افشين دلشو گرفته بود و ميخنديد!
داد زدم - افشين لعنتي!
دنبالش دويدم. در رفت . به حدي ازش عصباني بودم که فقط ميخواستم بزنمش. آخرش بابا منو بغل کرد و نذاشت . هرچي وول زدم نشد ولم کنه
- بابا ولم کن تورو خدا . بذار بزنم لهش کنم!
بابا - واي چه عصباني .
اينقدر خسته بودم که بي خيال شدم . سرم درد گرفته بود .با بابا رفتيم تو آشپزخونه . پشت ميز صبحانه نشستيم . مامان يه چايي گذاشت جلوي من خواب آلود و گفت – بميرم... نذاشتن بخوابي؟
- نه بخدا چشام وا نميشه . خيلي اعصابم خورده!
بابا - افشين دخترمو اذيت نکن . چشاشو نگاه چه خمار شده!
افشين - چوب کبريت لازمه!
- تو ديگه حرف نزن . ميزنم تو سرتا!
مامان - افشين جان اذيتش نکن بي خوابي کشيده اعصابش تحريک شده!
افشين - بيخوابي؟
مامان - آره تا صبح بيدار بود .
- شما از کجا ميدونين ؟
مامان - ديشب دوبار تا صبح بيدار شدم ديدم بيداري .کي خوابيدي؟
- 5 صبح .
بابا- خانومم به خودت فشار نياري ها .
- جواب نميده . فردا ارائه دارم . هيشکي هم پيدا نميشه 4 تا خط اين برنامه ها رو واسم بنويسه!
بابا – از پيام کمک بگیر. اون مگه هم رشتت نيست؟
چشام وا شد!
- چرا هست ؟ ولي من برم از اون بخوام؟
افشين - نه من ازش ميخوام .
مامان - آره همه رو واسه ناهار دعوت ميکنيم .
- دير نيست؟ ساعت هشت و نيمه!
مامان - نه چرا دير باشه . افشين پاشو اون بيسيمو از اوپن بيار .
و رو به بابا گفت - يوسف جان يه زنگي بهشون بزن دعوتشون کن .
آخي چه خوبه جمعه ها همه خونن و مامان و بابات اينقده به فکرت باشن . بعد از دعوت نامي ها با اعصابي آروم تر صبحانه خوردمو به مامان تو گرد گيري کمک کردم و حاضر و آماده منتظر ورودشون شديم .
اِهههههههههه ! همه اومدن جز پيام ! گند بزنن به اين شانس . کنار پريا نشستم و شروع کرديم به پچ پچ.
پريا - واي چقد چشات باد کرده !
- از اثار کم خوابيه!
پريا - چرا؟ تو هم امتحان داري؟
- نه ارائه دارم . برنامه بايد بنويسم تحويل بدم .
پريا - نوشتي؟
- نه . ارور ميده!
پريا - پيام هم خيلي به هم ريخته . هميشه موقع امتحاناش همين طوريه! از بس بهش زنگ ميزنن .
- کي بهش زنگ ميزنه؟
پريا - بچه هاي دانشگاهتون . مخصوصا دخترا!
دلم آشوب شد!
پريا - ميدوني اولين باري که تورو با پيام ديدم و اون نگاه مخصوصش رو، داشتم از تعجب پس ميوفتادم .
لبخند کم رنگي زدم و گفتم - چرا؟
پريا - آخه يه کم عجيب بود . پيام هميشه از دخترا فراري بود !
- فعلا که از منم فراري شده .
پريا - اتفاقا خيلي بهت سلام رسوند و معذرت خواهي کرد .
- نه بابا شوخي کردم . نياد بهتره . يه دم آروم نميگيره!
داشتيم با کمک پريا و پرنيا ميزو ميچيديم که صداي گوشيم از اتاقم اومد . اول گفتم نميرم ولي ديدم باز زنگ زد معذرت خواستم و رفتم جواب بدم.
پيام بود . بيمعرفت حالا که باهات کار دارم نمياي! وصل کردم و بيحال گفتم
- سلام آقاي ستاره سهيل !
پيام خنديد و گفت - سلام خانوم احوال شما . خوبي؟
- از احوال پرسي شما!
پيام - پريا مگه نگفت؟
- چرا گفت سرت شولوغه و تلفنت شلوغ تر!
پيام- اي ديوونه ! آخر تلافي کرد! به جان عزيزت جواب نميدم!
- آره ! ميبينم .
پيام - من چيکار کنم باور کني!؟
- مگه مهمه !؟ منم مثل بقيه!
پيام - آره مهمه ديوونه! چون تو واسه من مثله بقيه نيستي!
- باشه باشه . کار نداري؟
پيام - اي واي بازم قهر کرد! نوشين، جان من گوش کن!
- بله بگو!
پيام - آخه تو چرا هي ناراحت ميشي؟
- من ؟ نه اصلنم واسم مهم نيست !
پيام - من بيام خونه شما حله ؟
آخ جون قند تو دلم آب شد! پريدم هوا ولي سرد گفتم – هر کاری دوست داری بکن !
پيام - مزاحم ميشم . بي دسته گل رام ميدي يا نه؟
بي هوا گفتم - دسته گل واسه چي؟
پيام - خاستگاري!
- اصلا نميخواد بياي پررو! تو آدم بشو نيستي!
پيام خنديد و گفت - باشه . اومدم . راستي چي پوشيدي؟
- عجب آدمیه ! آخه تو به لباس من چی کار داری؟
پيام - جان پيام !
- شوميز سفيد با شلوار جين آبی پوشیم...
پيام - اوکي من تا نيم ساعت ديگه اونجام !
- ميخوايم ناهارو بکشيم . بجنب .
پيام - به به . مادرزنم دوستم داره ، اومدم !
و سريع قطع کرد . چند باري تو اين مدت بهم متلک خاستگاري و ازدواج انداخته بود ولي جديش نگرفتم ! پيام هيچ وقت و شوخي يا جدي بودنش معلوم نميشد . تنها دوستشم تو دانشگاه یاشار بود . در واقع هم دوستش بود هم شريک کاريش . رفتم کمک بچه ها . پريا از غيبت پرنيا استفاده کرد و گفت - پيام بود؟
- آره گفت داره مياد اينجا!
پريا سري تکون داد و گفت – هوم ... ميدونستم طاقت نمياره!
- چه طور؟
پريا - ميديدم بي قراره واسه اينجا اومدن ولي دلشوره امتحان فرداش رو هم داره . مثل اين که اين امتحانو 2 - 3 بار تا حالا افتاده !
- اي واي چه درسي؟
پريا - نميدونم والا . فک کنم معادلات ديفرانسيل گفت!
- اين که خيلي سادس! چه طور افتاده؟
پريا - گذروندي؟
- آره 18 گرفتم!
پريا - اي ول بابا!
پرنيا اومد و گفت - پريا تو هر وقت آرومي داري زير آب يکي رو ميزني!
پريا - بيا ! خواهر دارن همه ، منم خواهر دارم!
پرنيا دستم رو کشيد و گفت - بيا بريم . اين یکیو پیدا کنه مخشو پیاده می کنه !
خنده کنون رفتيم توي آشپزخونه و ديس هاي برنج رو که هانيه خانوم (مامان پيام و پرنيا و پريا) داشت روشو با پلو زعفروني تزيين ميکرد آورديم رو ميز گذاشتيم . همه تازه داشتن سر ميز ميشستن که زنگ درو زدن . منم که به آيفون نزديک تر بودم جواب دادم .
- بله .
پيام - منم !
خواستم سر به سرش بذارم . چون دور بودم و کسي صدام رو نميشنيم گفتم - آشغال نداريم!
پيام - دختر كه دارين!؟
- اينطوري ميگن!!
پيام - ميگيرمش پس ...
حندم گرفت – کوفت .
خودشم خندش گرفت - نوشين شيطوني نکن . درو باز کن .
بلند گفتم - بفرمايين .
و درو زدم . و رفتم سمت آشپزخونه تا بشقاب بيارم واسه پيام .
بابا- نوشين بابايي مهندس شامخي بود؟
- نه بابا آقا پيام بود .
آقا احسان - اِ ! خانوم ، پيام قرار نبود بمونه خونه؟
هانيه خانوم- نميدونم چي کار کرده ؟ حتما دلش طاقت نياورده تنها بمونه .
متوجه نگاه زير زيرکيش به خودم شدم . پرورداگارا چش ميشه؟
بابا و افشين رفتن پيشوازش و منم رفتم تو آشپزخونه براش ظرف بيارم .صداي سلام احوال پرسيش با همه اومد . جا خوردم درست مثل من لباس پوشيده بود.پيرهن جذب آبي و کت سفيد با شلوار جين آبي و کفش سفيد . انگار همه متعجب بودن چون نگاهشون بين ماها رد و بدل ميشد! به خودم اومدم وسلام کردم .
پيام با لبخند جوابم رو داد و گفت - شرمنده مزاحم شدم .
- خواهش ميکنم . بفرماييد .
ظرفش رو گذاشتم و خودم نشستم سرجام . بعد از ناهار جوونا جمع شديم يه گوشه .
افشين - چي شد پيام جان افتخار دادين .
پيام - اي بابا شماها فقط متلک بار آدم کنيد ! تقصير خودمه از بس به شما ها رو دادم!
- حالا پيام خان شما ببخشيدشون!
پيام - نميشه بانو ! عفوي در کار نيست ! همين پريا مثلا آبجي کوچيکمه! از بس بهش رو دادم سوارم شده!
خندمون گرفت .
پيام - اي هرهر و مرض!
بعد مثه پيرزناي اخمو زد روي پاشو به حال مادراي بچه مرده گفت - من فردا رو چي کار کنم ؟ اگه فردا دوباره بيوفتم چي؟
پريا- پيام تو خجالت نميکشي؟ نوشين اين درسو با نمره 18 پاس کرده!
پيام با تعجب بهم نگاه کرد و گفت - جان من؟ اين باقريان به هيشکي نمره نميده!
- به دانشجوهاي درس نخون نمره نميده نه درس خون!
پيام - بيا ببين تقصير منه! ميگم شماها جنبه ندارين! اصلا من ميرم خونمون!
بعد ديگه کسي چيزي نگفت و به پيام نگاه کرديم . يهو گفتم - خوب پاشو برو ديگه!
خنده بچه ها مثه بمب ترکيد ! وا مگه چي گفتم!؟
پيام - به به دست شما درد نکنه ديگه تا منو خفه نکردين يه جا قايم شم!
رفتم چايي ريختم و به پدرها که توي کتابخونه مشغول بازي شطرنج بودن تعارف کردم . مامانا هم داشتن راجع به جهيزيه و مارک خوبش حرف ميزدن. برگشتم ديدم پيام تنها نشسته .
- بقيه کجان؟
پيام - پرنيا و افشين که رفتن توي حياط تو آلاچيق . پريام با اجازه افشين رفت اتاقش درس بخونه . منم نشستم تا تو بياي .
- مگه نميخواستي بري خونتون؟
پيام - بيا همه فاميل دارن مام فاميل داريم!
- خوب حالا چه بهش برميخوره!
نشستم کنارش و گفتم - راستش يه زحمت واست دارم!
پيام - زحمتاي شما رحمته خانوم! قضيه چيه؟
- برنامه ام جواب نميده . هزارتا ارور جورواجور ميده . اصلا نميفهمم از کجا و واسه چيه !
پيام - نكنه دعوت ما واسه ناهار توطئه بوده؟
نزدیک بود خندم لوم بده – وا چه حرفا!
پيام - بيا بريم بهم نشون بده . شايد تونستم درستش کنم.
در اتاق رو باز گذاشتم و به پيام که بادقت به صفحه نمايش و برنامم خيره شده بود نگاه کردم . آخي چقدر مهربونه . فکر کنم بار 200 ام بود که چهرش رو بالا و پایین کردم . به یه قسمت از برنامه اشاره کرد و گفت - ببين . ايناهاش.
رفتم جلو و به کدها نگاه کردم ، ادامه داد - ببين اين متغير رو بايد global تعريف ميکردي . واسه همين ايراد ميگيره .
با چند تا تغيير توي برنامه، راه افتاد . حسابي خوشحال شدم .
- واي دستت درد نکنه . خدا ايشالله بهت عوضشو بده!
پيام – بجای دعا بيا باهام معادلات ديفرانسيل کار کن من اين ترم نيوفتم . يادم ميدي؟
- باشه . جزوه هات رو آوردي؟
پيام - آره . تو ماشينمه . تو هم جزوه هاتو اگه دم دسته بيار .
رفتيم تو پذيرايي و رو مبل ها نشستيم . اوه چقدر جزوش کمه!
- معلومه ميوفتي ! آخه اين جزوس نوشتي؟ منو بگو گفتم شاگرد ممتاز گروه اندازه يه کتاب جزوه مينويسه!
پيام - آخه اين درس زيادي مذخرفه!
- باشه حالا گوش کن من هرچي خودم بلدم بهت ياد ميدم . روش هايي که خودم اختراع کردم رو ياد بگيري حل انتگرالا آسونه!
پيام - ايشالله خدا يه شوهر خوش تيپ مثه من نصيبت کنه!
تو دلم یه لبخند بزرگ زدم و گفتم ایشالا - خوب حالا شيطوني تعطيل گوش کن.
حدود دو ساعت تمام واسش توضيح دادم و روشهام رو خوب ياد نگاهي به استاد انداختم و گفتم - استاد ايشالله يه تخفيف از جهت نمره ميديد ديگه !
استاد عينکش رو جابجا کرد و گفت - شما از دانشجوهاي ممتاز اين دو ترم من هستيد . اين حرف از شما بعيده.
- استاد خيلي روش کار کردم آخه . ميخوام اين ترم شاگرد بشم . اونم شما استادا بايد کمک کنيد!
خنديد و گفت - موفق باشيد . نمره کامل پروژه رو بهتون ميدم . چون پروژتون کامله .
رفتم بيرون . کتي و ژاله اومدن جلو .
کتي- ها چي شد؟
ژاله - خوب بود؟
- آره گفت 5 نمره رو بهم ميده!
کتي- اي ول بابا . راستي چي شد درستش کردي؟
- هيچي پيام واسم درست کرد . ا راستي گفتم پيام بذار ببينم امتحانشو چي کار کرده .
راه افتاديم سمت در خروجي . منم در همون حال بهش زنگ زدم .
- سلام اول بگو چي کار کردي امتحانو؟
پيام - عليک سلام خانوم . عالي . خدا خيرت بده . فک کنم 15 بگيرم . تو چي؟
- منم خوب بود ... ممنون کمک کردي .
دماغ کتي رو که داشت ميخنديد کشيدم و گفتم - استاد تموم نمره رو بهم ميده .
پيام - خدايي برنامت خوب بود .
- کمک تو هم بود . ممنون .خوب کار نداري؟
پيام - بيا ميرسونمت .
- نه مرسي. افشين مياد دنبالم . کار نداري؟
پيام - قربانت مواظب خودت باش .
- همچنين . خداحافظ.
پيام - خداحافظ.
خنده بچه ها بلند شد .
- اي زهر مار . آخه شما چتونه؟
کتي - هيچی .
- وا پس این خندتون چیه دیگه !؟
کتی - خيلي بامزه شدي!
- خوب بابا . راستي ديروز رفتين دربند؟
ژاله - آره خيلي خوش گذشت . جات حسابي خالي بود بياي مسخره بازي دربياري يه خورده بخنديم!
- ممنون ! پس يه باره بگو من شدم دلقک حضرات!
کتي- نه دور از جون!
* * *
آخيش آخرين امتحانم تموم شد . اين ترم شاگرد ميشم . مطمئنم. رفتم پيش بچه ها .
- عالي بود . شماها چي کار کردين؟
ژاله - خوب بود . آرش نذاشت درست بخونم و گرنه بهتر ميشد!
کتي- منم عالي . استاد خداييش آسون طرح کرده بود .
- آره . بريم بستني؟
کتي سرش رو کمي کج کرد و گفت - فک نکنم بشه . پيام و یاشار دارن ميان سمت ما.
صبر کرديم تا اومدن .
بعد از سلام و احوال پرسي پيام رفت اونور تر و گفت – نوشين خانوم يه لحظه بيا .
ای من فدای اون ادبت بشم مرد ... آخه چقدر دیگه من باید تورو بکشفم ... رفتم کنارش .
- بله .
پيام - موافقي بريم يه جاي خوب .
- همه با هم؟
پيام - آره .
- حالا واسه چي بريم يه جاي خوب ؟ ميريم يه کافي شاپي جایی ...
پيام - آخه امروز روزآخر ترمه . ميخوايم با هم باشيم و خوش بگذره بهمون. تازه باهات حرف دارم که در حضور خانواده هام نميشه راحت حرف زد .
به چند تا دختر که از کنارمون رد شدن و نگاه هاي خيره بهمون کردن نگاهي کردم و گفتم - اينجام همچين راحت نيستيم . هم ترميهات ميخوان گردنمو بزنن!
خنديد و گفت - بريم ؟
- باشه ولي بگو کجا!
پيام - سورپرايزه!
- هوم . عجب شيطوني بودي من خبر نداشتم ها!
پيام - تازه اولشه!
- باشه میام ... چي کار کنم از بس که دل نازکم.
من و پيام سوار ماشينش شديم و پيام راه افتاد کتي و ژاله که با آرش ميومدن پشت سر ما راه افتادن . سر راه یاشار هم به ما ملحق شد .
پيام - چيه چرا ساکتي ؟
- هيچي . همينطوري!
پيام - ولي تو وقتي ساکتي که داشته باشي يه نقشه اي بر عليه من بکشي!
- باشه تو فکر کن اینطوریه!
پيام - ميخوام باهات درباره يه چيزي حرف بزنم قول ميدي غيرتي بازي درنياري؟
- درباره چيه؟
پيام - درباره دوستت کتايون خانوم.
دلم هري ريخت! چي ميخواد بگه؟ . نگاهش کردم چيزي از چشاش نميشد خوند. آب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم - خوب ميشنوم!
پيام - اگه يکي دوستش داشته باشه بهش کمک ميکني بهش برسه!
- دوستش داري؟
ادامو در آورد - تو فکر کن اینطوریه!
- اِ خيلي لوسي! حرف خودمو به خودم تحويل نده! تازشم مثلا من اين وسط چيکارم که پيغام تورو به کتي برسونم؟
پيام - مثلا خواهرم!!
- عمرا!
پيام - چرا ؟
- مگه من چه گناهي کردم که تو بايد داداشم باشي؟
پيام - اِ ! دختراي دانشکده از خداشونه من داداششون باشم!
- خوب برو داداش همونا باش! بيچاره کتي!
و روم رو به قهر بر گردوندم! به یه دست فرمونو گرفت و با دست راستش چونم رو گرفت و برگردوند سمت خودش!
پيام - بازم قهر کردي؟
به نيمرخ زيبا و چشماي شيطون و آبيش نگاه کردم . چقدر دوستش داشتم! بازم سرم رو بر گردوندم و از فکري که کردم لبم رو به دندون گرفتم . دوستش داشتم ؟ بازم سرم رو برگردوندم و نگاش کردم . آره دوستش دارم . ولي آخه چرا؟ 

 

پيام منو از کشمکش با خودم نجات داد .
پيام - ديوونه واسه یاشار ميگم.
با تعجب نگاش کردم .
- یاشار؟
پيام - آره ؟
- مگه تو کتي رو ...
پيام حرفم رو قطع کرد و گفت - اين برداشت تو بود . من حرفي نزدم!
خاک تو سرم که اساسی خودمو تابلو کردم - خوب حالا من باید چي کار کنم؟
پيام - یاشار خواسته يه جورايي زير زبونشو بکشي ببيني دوستش داره يا نه؟
- اگه یاشار نميتونه بگه بهتره اصلا نگه!
پيام - چرا؟
گرم شدم . از عشق مامان و بابام . از عشق افشین و پرنیا . از محبتی که توی خانوادم جاریه . نتیجش لبخندی شد از ته دلم - عشق خيلي مقدسه . مخصوصا اگه واقعي باشه . و اگه دهن به دهن بگرده ارزشش از بين ميره . به یاشار بگو خودش به کتايون بگه . اگه کتايون دوستش داره يا ميتونه دوستش داشته باشه اونم خودش به یاشار ميگه . عشق بين دو قلب وقتي به معناي واقعي و فوران ميرسه که فقط بين دونفر بمونه . عاشق و معشوق!
پيام - براوو. خيلي قشنگ حرف ميزني.
تا مقصد حرفي نزديم . عجيب بود که پيام حسابي تو فکر بود .
پيام - بفرماييد اينم يه جاي خوشکل و دنج .
يه قهوه خونه سنتي توي يه باغ بزرگ . واي چقدر قشنگ بود .
بچه ها اومدن . کفشامون رو در آورديم و روي يکي از تخت ها نشستيم . من و کتي کنار هم آرش و ژاله کنار هم و یاشار و پيام هم رو بروي ما .
ژاله و آرش فقط با حضور دو تا خانواده باهم نامزد شده بودن و صيغه محرميت خونده بودن تا تابستون که امتحاناي ژاله تموم ميشه و يه نامزدي رسمي بگيرن . آرش لاغر و بلند قد بود ولي خيلي به ژاله ميومد . کنار پيام که مي ايستاد درست نصف هيکل پيام بود!چشام برگشت روي پيام و با چشمکي که نثارم کرد توجه منو به یاشار جلب کرد .خيلي تو خودش بود .
کتي آروم تو گوشم گفت - یاشار چرا اينقدر تو خودشه؟
- نميدونم در ضمن در گوشي حرف نزن زشته .
پيام سکوت رو شکست و گفت - خوب چي ميل دارين ؟
ژاله - منو نداره پيام خان ؟
پيام - اينجا فقط چلو کباب داره . من تضمين ميکنم خيلي عاليه .
- خوب ديگه واسه چي ميپرسي چي ميل دارين؟
همه خنديدين . خودشم از چرتی که گفته بود خندش گرفت! - آخه منظورم مخلفاتش بود.
- همشو بگیر ..
پيام - پس من ميرم سفارش بدم .
پاشد و کفشاي اسپرتش رو پوشيد و رفت .
دو سه دقيقه نگذشته بود که برگشت و گفت - نوشين خانوم يه لحظه بيا .
يعني چي کار داره؟ پاشدم و کفشام رو پوشيدم و همراهش رفتم . رفتيم سمت پيشخون سفارش . من - بايد يه جوري ژاله خانوم و آرش رو هم بکشي کنار. تا یاشار با کتايون خانوم تنها بشه.
- باشه بذار يه کمي فکر کنم .
بتونم به ژاله بگم که پاشه بره با آرش قدم بزنه خوب ميشه .گوشيم رو از جيب شلوارم کشيدم بيرون و اس ام اس زدم به ژاله " پاشو با آرش خان يه قدمي بزن . ميخوام یاشار و کتايون تنها بشن . بجنب"
به ژاله نگاهي انداختم . گوشيش رو درآورد و نگاهي بهش انداخت . بعد سرش آورد بالا و به من نگاه کرد . سرم رو تکون دادم و با دست اشاره کردم – برو ... برو ...
چند لحظه بعد آرش و ژاله راه افتادم يه سمت باغ . برگشتم سمت پيام . فقط لبخندي مهربون زد و با نگاه ازم تشکر کرد .
با صداي " آقا يه ربع طول ميکشه "
پيام برگشت و گفت - مشکلي نداره . ما ميريم يه قدمي ميزنيم و برميگرديم . ممنون.
رفتيم رو يه نيمکت سبز رنگ کنار رودي که از پشت قهوه خونه ميگذشت نشستيم . بعد از کمي سکوت گفتم
- به نظر کار درستي کرديم اينا رو تنها گذاشتيم ؟
پيام - آره . بايد دونفر تنها باشن تا بتونن حرف دلشونو به هم بزنن!
- خوب آره اينم حرفيه .
پيام - ميدوني اولين بار که ديدمت چي به خودم گفتم؟
وا چه ربطي به بحثمون داشت ؟
- نه!
پيام - با خودم گفتم بي مروت انگار تو چشاش سگ بستن!
سرم رو برگردوندم و نگاش کردم . اونم برگشت و با نيم نگاهي به من خنديد و گفت - ها؟ مگه نشنيدي ميگن چشاي سياه سگ داره .
- چرا . شنيدم . من به بابام رفتم .
پيام - شنيدم مامان و بابات يه عشق تاريخي داشتن!
روم رو برگروندم سمت رود و لبخندي به واسطه اومدن تصوير مامان و بابا تو ذهنم زدم و گفتم - آره بابام و دايي منصورم باهم دوست بودن . دوستيشون از پاريس و دانشکده پزشکي شروع شده بود .بابام به واسطه رفت و آمد پدرم به خونه آقاجون اينا عاشق مامانم ميشه . اول آقاجونم قبول نميکنه . منتها اين قدر خانواده بابام پافشاري کردن که آقاجونم قبول کرد و ته تغاريش رو ميده به بابام . داداش افشينم هم خيلي پرنيا جون رو دوست داره . هروقت ازش حرف ميزنه درست چشاش مثل وقتي ميشه که بابام به مامانم نگاه ميکنه !
آه بلندي کشيدم و ادامه دادم -تو خانواده من تقدس عشق به حديه که هم من هم افشين مثله يه قانون بزرگ ازش پيروي ميکنيم!
پيام - اگه يه روز عاشق بشي به طرفت ميگي دوستش داري؟
کمي فکر کردم و گفتم -من ياد گرفتم اگه کسي رو دوست داشته باشم بهش ميگم . چون قانون عشق همه رو از يه جنس ميبينه ! ولي هيچ وقت دخترا به عشقشون اعتراف نميکنن .منم يه دخترم . با همون روحيات .
پيام - اينم حرفيه ! يه سوال بپرسم راستشو ميگي؟
- آره . اگه نخواستم بگم ميگم نميخوام بگم .هيچ وقت دروغ نميگم!
پيام - تو سعيد رو دوست داري؟
- آره ولي مثل افشين . نه زيادتر و اونطور که تو فکر ميکني!
پيام از جاش بلند شد و چند تا نفس عميق کشيد و گفت - چقدر هواي اينجا تميزه . برگشت سمت منو گفت بريم که ديگه احتمالا آمادس.
پيام به مرد پشت پيشخون گفت - آقا آمادس؟
مرد - بله . جاتون رو نشون بديد ميگم بچه ها واستون بيارن .
پيام به تختي که رو نشسته بوديم اشاره کرد و منم با نگاهم دنبال یاشار و کتايون گفشتم ولي اثري ازشون نبود . وا يعني کجا رفتن ؟
با پيام رو تخت نشستيم . گفت - به نظرت کجان ؟
- نميدونم . شايد رفتن قدم بزنن !
زنگ زدم به ژاله .
- کجايين؟
ژاله - پشت سرت!
برگشتم و ديدمش . قطع کردم. اونام نشستن و سراغ غايبين رو از ما گرفتن . منم همون جواب رو بهشون دادم. زنگ زدم به کتايون .
در همون حين ناهار رو هم آوردن .
- سلام کتي جان کجايي؟
کتي - همين دور و برها
- ناهار رو آوردن ها .
کتي - باشه . الان ميايم.
و قطع کردم . و به چشم هاي منتظر همه نگاه کردم و گفتن - الان ميان .
هر دو اومدن آروم ولي با چهره هايي برافروخته. هيچ کدوم تا بعد از ناهار حرفي نزديم . پيام بعد از ناهار واسمون چايي آورد . نشست کنار من و آروم گفت – همه مون اندازه فرش قرمزاي دربار انگليس زبون داريم ولي چرا هيشکي حرف نميزنه؟ تو يه چيزي بگو .
- چي بگم . انگاري بعد از ناهار همه رفتن تو چرت .
پيام - آره .
کتي - اگه موافقين بريم خونه .
بله اينطور که پيداست هوا پسه ! همه قبول کرديم و با اصرار پيام ناهار رو حساب کرد و رفتيم از باغ بيرون . دوباره همه سرجاشون برگشتن و منم سوار ماشين پيام شدم . راه افتاد و بقيه هم پشت سرش.
يعني چي شده ؟ یاشار بهش گفته ؟ کتي چي بهش گفته . اگه قبول کنه و با هم ازدواج کنن چه خوب ميشه . واي اگه کتي قبول نکنه چي ! از نظر خانواده که در يک سطحن!

 

تموم اين فکرا تا زماني طول کشيد که پيام گفت - ازت نميگذرم اگه زماني که باهميم به جز خودمون دوتا به چيز ديگه اي فکر کني!
خنديدم و بهش نگاه کردم ولي اثري از شوخي توي چهرش نبود!
- جدي گفتي؟
پيام - آره دوست ندارم تو فکرت جز ما کس ديگه اي وول بخوره! بد ميگم؟
- خير جناب خيلي هم خوب ميگين! ولي اين در صورتيه که حرفي واسه گفتن و چيزي واسه فکر کردن وجود داشته باشه!
پيام - ميشه راجب خيلي چيزا حرف زد .
- خوب تو حرف بزن من بهت جواب ميدم!
پيام - با من ازدواج ميکني؟
جاخوردم - پيام باز زدی به فاز چرت و پرت؟
پيام- باهام ازدواج کن! از اين جدي تر!؟
- حالت خوبه؟
پيام - در صحت عقل و سلامتي کامل!
- نه!
پيام - نه چي؟
- نه ازدواج نميکنم!
پيام - چرا؟
- به دلايل خاص خودم!
پيام - و اين دلايل خاص چيه؟
- به خودم مربوطه!
پيام - و به من هم ... بايد بدونم چرا نميتوني منو به عنوان همسرت قبول کني!
- تو خيلي خوبي ولي واسه يکي ديگه ...
پيام - مثلا کي؟
- هر کي به جز من .
پيام - به من شک داري؟
- آره !
پيام - چرا ؟ کاري خطايي از من ديدي؟
- نه ..
پيام - پس چي؟
- اخوان رو يادته ؟
پيام - همون ترم پنجيه که باهاش معارف 2 داشتيم؟
- آره .
پيام - خوب .
- از فتوحي خاستگاري کرد . و دم عقد همه چي رو بهم ريخت ! ميدوني چرا؟
پيام - چون با دوستاش سر بردن آبروي يه دختر شرط بسته بود . يعني تو منو با اون مقايسه ميکني؟
- نه تو خيلي خوبي اصلا مقايست با هر آدم ديگه اي حماقت محضه!
پيام - پس چي؟
- من ميترسم ... اينکه ...
ساکت شدم . پيام هم حرفي نزد . چه زود پيشنهاد ازدواج داد و چه زود جواب رد شنيد و چه زود رابطه دوستانمون تموم شد . حتي اگه اونم حرفي نزنه من نميتونم ديگه باهاش باشم.
پياده شدم و ازش تشکر کردم . سنگين جوابمو داد و رفت . درو باز کردم و رفتم تو . همه تو چرت بعد از ظهر بودن .
رفتم زير دوش . با همون لباسم! نفهميدم چرا فقط به جدي بودن پيام فكر ميكردم! خدايا با اين دل و درد عاشقي و پيام و ترس مبهم تو وجودم چي كار كنم؟
***
دو هفته از قضيه گذشته بود . با ترانه رفته بوديم خريد . بابا داشت درباره مسافرت شمال با مامان و افشين حرف ميزد كه از راه رسيدم .
- سلام به خانواده عزيزم.
جوابم رو با مهربوني دادن. بابا گفت - بدو لباس عوض كن بيا داريم برنامه سفر ميچينيم!
- واي چه زود...
مامان - خانومي امتحاناتت دو هفتس تموم شده. يه جورايي اين روزا كسل و عصبي شدي و خسته ... افشين پيشنهاد داد بريم يه آب و هوايي عوض كنيم!
- با خاله گيتا و دايي محمد و دايي منصور؟
بابا - آره و همچنين خانواده نامي!
جا خوردم .
- چه طور اونا؟ هر سال كه با خانوادمون ميرفتيم.
مامان - ديگه اونام جزيي از خانوادمونن. مگه اينكه تو نخواي باهامون باشن!
به تته پته افتام . نميخواستم بفهمن كه اين دوهفته چقدر با خودم كلنجار رفتم و حسابي از دست خودم و پيام عصبي و عاصي بودم . حالا كه آروم تر شده بودم ميخواستن برنامه سفر بچينن!اونم با خانواده نامي!
بابا صورت گرفتم رو به حساب نارضاتيم گذاشت و گفت - نميخواي باهامون باشن؟
- نه . نه منظورم این نبود ...
بابا - به خاطر پيام ميگي؟
- راستش چون تو دانشكده همش رودررو هستيم نميخوام زياد همو تو جمع خانوادگي ببينم!
مامان - دخترك مامان منطقت كجا رفته؟ پيام برادر زن داداشته! چه بخواي چه نخواي چشم تو چشم هستين!
راست میگه .. امروز نه فردا .. چه فرقی میکنه من اینحا ببینمش یا توی دانشگاه ... چه بخوام چه نخوام 1 سال دیگه هم دانشگاهیمه . دانشگاه هم که تموم بشه جز خانوادم حساب میشه - باشه من حرفي ندارم . من ميرم خستگي بگيرم . بازار حسابي شلوغ بود و از پا انداختم ترانه!
يه دوش گرفتم و بي شام خوابم برد و ديگه فرصت فكر كردن به آينده رو نداشتم!
9 صبح بود كه بيدار شدم . هيشكي خونه نبود و طبق معمول مطب و بيمارستان بودن . حولم رو انداختم روي صندلي و به صبحانه مفصلي كه روي ميز چيده بود نگاه كردم . حسابي به خودم رسيدم و پدر مغزم رو واسه فكر كردن به اين مسافرت درآوردم .

مامان از پذيرايي صدام زد - نوشين چمدونت رو آوردي؟
- دارم ميارمش .
و كشيدم بردم دم در . افشين گذاشتش تو ماشين و صندوق رو بست .
افشين - من با ماشين خودم ميام . بابا خسته شديد بدين نوشين برونه .
- نميگفتي هم خودم ميروندم !
افشين - ميزنمتا!
- پررو!
خندون گفت - نوشين اولين چيزي كه من ازت به ياد دارم همين پرروئه!
- من از اين لقبا به هيچ كي نميدم! بايد افتخارم بكنی!
افشین – این پررو از بچگیت با توئه ! فک کنم وقتی به دنیا میومدی به ماما گفتی پررو دست نزن بهم !
خندم گرفت – زهر مار !
همون موقع خاله گيتا و دايي محمد و دايي منصور هم رسيدن .مامان در ورودي رو قفل كرد وبعد از سلام و احوال پرسي ، سوار شديم و رفتیم سمت خونه نامي ها! منتظرمون بودن . با هانیه جون و پريا وپرنيا روبوسي كردم با آقاي نامي هم سلام و احوال پرسي كردم كه افشين از علي آقا پرسيد - پيام خان كجان؟
هر آن با خودم ميگفتم الان ميگه نمياد و خيال منو راحت ميكنه! كه گفت - داره چمدونش و مياره . تا لحظه آخر دودل بود كه بياد يا نه . ديگه يهويي گفت ميام .
پيام اومد . با همه احوال پرسي كرد و با من سرد تر از هميشه !فقط يه سلام ... خوبه لااقل ديگه دست از سرم بر ميداره !
پيام پشت فرمون مورانو پدرش . پرنيا رفت پيش افشين و منم تو ماشین خودمون نشستم عقب و به هیچی چشم دوختم ! در واقع بیشتر با خودم کلنجار رفتم . که نتیجش شد اعصاب خوردی و معده دردم! بابا بين راه واسه خوردن ناهار نگه داشت . واي چه دلپيچه و حال تهوعي دارم !
هانیه خانوم اولین کسی بود که بهمون رسید - نوشين جان چرا رنگت پريده ؟
- یه کم حالم خوب نيست!
مامان - هانیه جون حالت تهوع داره!
خاله - بد غذايي كردي يا دورت داره شروع ميشه؟
- نميدونم .
بابا - چي شده خانوم؟ نوشين طوريشه ؟
با اين حرف بابا همه برگشتن تو صورت من يهو حالم بهم خورد. سريع رفتم سمت دستشويي. عجب روز نحسي!
صورتم رو كه شستم اومدم بيرون . مامان و خاله گيتا اومده بود دنبالم .مامان دستم رو گرفت و گفت – چرا اینقدر يخ كردي؟
- گلاب به روتون ....
مامان لبخند مهربونی چاشنی حرفش کرد - باشه . برو تو ماشين استراحت كن .بهتره غذا نخوري چون معدت ضعيف شده ...
- باشه...
دراز كشيدم . شيشه ها رو داد پايين و از صندوق عقب ماشينش يه پتوي مسافرتي آورد و گذاشت زير سرم . هواي خنك خواب آلودم كرده بود و طولي نكشيد كه يه خواب سبك به سراغم اومد . صداي بسته شدن در ماشين ديدم مامان و بابا سوار شدن .
مامان برگشت و گفت - بهتري نوشين جان ؟
- دلم درد ميكنه .
مامان - به خاطر اون ماكارونيه ! هم ديروز ظهر خوردي هم شب . معدت تحمل نداشته...
- آره . ولي يه بار ديگه هم خورده بودم طوريم نشد .
بابا - شيكموي بابا كار دست خودش داد !
مامان – يوسف جان اذيت نكن دخترمو .
صداي زنگ اس ام اسم بلند شد . اسم پيام روش افتاده بود .بازش كردم
- Halet khoobe?!
ازت متنفرم ديوونه ! به تلافي رفتار صبحش محلش ندادم و گوشيم رو گذاشتم رو سايلنت . كم كم با حرفاي مامان و بابا خوابم برد .
مامان نذاشت كمك كنم منم تو دلم قند آب كردم و رفتم ويلا رو گشتم . واي چقد قشنگه . رنگاشو . خوب شد بابا كليد اينجا رو از آقاي محتشم گرفت . از .ويلاي خودمون تو محمود آباد قشنگ تره !
واي سقفشو . چقدر بزرگ و قشنگه ... پر از آيينه هاي كوچولو و كاشي هاي آبي و صورتي.
تابان زد پس كلمو و گفت - چي كار ميكني؟ سقف سوراخ شد!
به چشاي قهوهاي روشن پسر خاله 22 سالم نگاه كردم و گفتم - تا چشم آماي عوضيي مثه تو دربياد!
ترانه چمدونش رو كشيد تو و گفت - خاك تو سرت نوشين . مثلا داشتي ميمردي ها! هنوزم اون زبون درازتو داري!
- پس چي ... اگه همين زبونو نداشتم كه امثال اين تابان و سعيد قورتم ميدادن!
سعيد از طبقه بالا داد زد - ها چيه باز سعيد كُشون راه انداختي؟
- هيچي تو بار كشيتو بكن!
همه مستقر شدن . سيما و سحر رفتن تو يه اتاق . من و ترانه هم تو يه اتاق پريا و پرنيا همن يه اتاق . مهران و تابان يه اتاق برداشتن ، سعيد و پيام يكي و افشين هم كه با مهرداد اتاق برداشت .
و اتاقاي طبقه بالا پر شد . تا شب استراحت كرديم . بعد از خوردن يه عصرونه مختصر رفتيم كنار دريا .
بابا نورافكن ويلا رو روشن كرده بود تا همه جا روشن بشه . رفتم سمت دريا .همه به آب زده بودن . دلم واسه پيام و لبخنداش تنگ شده بود . چقدرنزديكه و چقدر دور ....اگه اون حرفا رو نزده بود ...آبي به صورتم زدم كه صداي دوست هميشه مهربونم سعيد رو شنيدم .
سعيد - گريه ميكني؟
- نه به صورتم آب زدم.
دستم رو گرفت و گفت - بيا بريم يه كم اين دور و برا قدم بزنيم . از نگات ميخونم دلت بدجور گرفته ...
كنار هم و دست تو دست هم .
پيام خيره و ملامت گر بهمون نگاه ميكرد . روم رو برگردوندم . سعيد پرسيد - چيزي شده ؟
اشك دويد تو چشام و جاري شد . خشكش كردم و گفتم - نه ...
سعيد - پس اين اشكا چيه؟
- هيچي!
سعيد - بهش درباره من گفتي؟
- نه . گذاشتم تو خماريش بمونه! بذار خيال كنه عاشق سينه چاكمي!
سعيد – اون که بله هستم . پس نميدونه من برادر رضاييتم !؟
- نه جون من بهش نگي ها!
سعيد - باشه عشق من .
چشمكي حوالم كرد و خنديد!
بابا صدامون زد - بچه ها بياين آقا پيام ميخواد گيتار بزنه .
به پيام نگاه كردم .
سعيد - قيافش كه بيسته . ببينيم هنرش چه جوريه !
مشتي حواله بازوش كردم و گفتم - عوضي!
نشستم بين افشين و سعيد و پيام تقريبا روبروم بود...
نگاهي به جمع كرد و گفت - حاضريد ؟
همه باهم گفتن - بله ...
واي خدا چه صدايي داره .. چه شعري ... چقدر قشنگ ميخونه...

تورو به خدا بعد من مواظب خودت باش
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش
غصم میشه اگه بفهمم داری غصه می خوری
شکایت از کسی نکن با این که خیلی دلخوری
دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش
بازم منو به خاطره تموم خوبیات ببخش
منو ببخش
منو ببخش
اصلا فراموشم کن و فکر کن منو نداشتی
اینجوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی
برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسش داری
اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری
دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش
بازم منو به خاطره تموم خوبیات ببخش
منو ببخش
منو ببخش

همه واسش دست زدن الا من .بحدي محوش بودم كه اصلا يادم رفت !
سیما گفت - واي آقا پيام خيلي قشنگ بود .
پيام از لج من لبخندي نثارش كرد و گفت - ممنون . نظر لطفتونه!
ترانه هم واسه اين كه كم نياره گفت - اوه شما خيلي استادين . قشنگ بود!
زير لب غر زدم - آره مارو ياد بدبختيامون انداخت!
سعيد صدامو شنيد و بلند زد زير خنده! پيام نگاه بدي بهش كرد كه سعيد واسه توجيح خندش گفت - خندم به خاطر حرف نوشين بود گفت مثل اينكه پيام خان عاشق شدن!
پيام - نه من تو فاز این حرفا نيستم!هنوز آرزو دارم .
یه کم بعد پدر مادرا از جاشون بلند شدن كه برن ترتيب شام رو بدن .پرنيا و افشينم رفتن اون سمت قدم بزنن . يه كم بعد تابان گفت - اين جوجوهي مام عاشق شده ها!
همه بچه ها بجز پيام كه نميدونست تو فاميل من به جوجو معروفم برگشتن سمت من . اي تابان عوضي !
- تابان بخدا ميكشمت!مرگ بگیری با این جوجوهی گفتنت .
و كل ساحل دنبالش دويدم بعد از دو سه دقيقه سوزش بدي پيچيد توي قفسه سينم .
نشستم و گفتم - آخ آخ ....
سعيد و تابان كه نزديك تر بودن سريع اومدن پيشم.
سعيد - چي شدي ؟
واسه اين كه نگران نشن اشاره كردم طوري نيست .بقيه دورم رو گرفتن . ترانه نشست و گفت - واي جوجو چي شدي؟ ترانه بميره ببينمت .
حالم جا اومد و سوزش كه كمتر شده بود پا شدم و محكم زدم تو سر تابان . آخش دراومد و خندم گرفت !
- آخیش دلم خنک شد . آدم شدي حالا؟
تابان خنديد و گفت - مردشورت رو ببرن ! چه فيلمي مياد!
- مردشور 7 نسل آيندت!
تابان - نسل آيندم تويي!
- ببين سعيد اين خيلي عوضيه! افشين كه هيچي اصلا پيداش نيست ! تو يه كاري بكن!
سعيد گردنش رو گرفت و گفت - غلط كرد. به خاطر من ببخشش!
از لج پيام گفتم - فقط به خاطر تو ميبخشمش عشقم !
تموم اون مدت پيام فقط بيننده بود و چشاش پر از نگراني ، عشق و خشم! به ترانه كه تكيه دادم از بقيه دور افتاديم . شيكماي گرسنه رفتن سمت ويلا . پيام فقط پشت سر ما موند . ترانه آروم گفت - بازم قلبت بود؟
آروم مثل خودش جواب دادم - آره ..
ترانه - برو دكتر خودتو نشون بده .هي نگو مال معدته!
- مال معدمه .هر وقت خالي باشه اذيت ميكنه!
ترانه - جان من بيا بريم .
- باشه . برگشتيم ميرم .
سر شام پيام زيادي تو هم بود و همه فهميده بودن!
آقاي نامي گفت - پيام بابا حالت خوش نيست؟
پيام - نه طوريم نيست يه ذره خستگي راه دارم . فردا خوب ميشم .
بعد از شام همه خوابيدن . تا نيمه هاي شب نتونستم بخوابم . دلم يهو هواي دريا رو كرد . موهام رو با كش محكم بستم و و گوشيم رو برداشتم تا با نورش توي تاريكي نخورم زمين .
دراز كشيدم و به ستاره هاي بالاي سرم خيره شدم .خدايا كاش بهم كمك كني بدونم بايد با اين عشق چي كار كنم . ميترسم اصلا بهش فكر كنم! اگه بهم نارو بزنه . اگه اون غرور لعنتيش زندگيمو داغون كنه !!!
- خوابت نبرد؟
نشستم و به دريا خيره شدم - نه . تو چرا نخوابيدي؟
پيام - خوابم نبرد . فكر و خيال امونم رو بريد .
- سر شام كه داشتي از خستگي بيهوش ميشدي!؟
پيام - فكر تو خوابو از سرم پروند!
- متاسفم!
پيام - بشينم؟
- بشين .
نشست . يه كم بعد گفت - تو به چي فكر ميكردي؟
- عصر خوابيده بودم . واسه همين خوابم نبرد .
پيام - معلومه خيلي سعيدو دوست داري!
- آره . خيلي زياد .
پيام - پس چه طور گفتي چيز خاصي بين شما دوتا نيست !؟ چرا بهم دروغ گفتي؟
- مگه حتما بايد اتفاقي بيوفته تا يكي رو دوست داشته باشم؟
پيام - نميدونم! پس چه طور اين قدر باهم صميمي هستين ؟ دست تو دست هم راه ميرين؟ بهش میگی عشقم ! اپيام - نگفتي!
- گفتنش ناراحتم ميكنه!
پيام - ولي من يه حس بدي دارم ... باور كنم عشقي بينتون نيست؟
با شنیدن غم توی صداش حس كردم بايد بهش بگم . بايد بدونه من عشقي تو وجودم نيست تا بهش حسادت كنه !
-مامان به سعيد شير داده ...و سعيد ميشه برادر رضايي من....خواهرم كه مرد ...
پيام - خواهرت ؟ چرا؟
- نارسايي قلبي داشت . يه ماه بعد از اينكه دنيا اومد مرد. مامانم روحیشو باخت . واسه همین سعیدو که اونم هنوز شیرخوار بود گذاشتن تا هم بهش شیر بده و هم حالش بهتر بشه .سعيد رو دوست دارم چون داداشمه
پيام - چه فكرايي كه با خودم نكردم!
- بهت گفته بودم مثه داداشم دوستش دارم ...
پيام - ولي رفتارت نشون ميداد از داداشت يه خورده بيشتر ...
- باهاش راحت ترم .
پيام - نوشين ...
- بله ..
پيام - دوستت دارم .
- پيام خواهش ميكنم حرفاي بچگونه نزن !
براق شد منو برگردوند سمت خودش - به من نگاه كن . من 25 سالمه . به بچه ها ميخورم؟
خدايا چيكار كنم با اين چشا ... بايد برم . نكنه يكي مارو ديده باشه .
برگشتم ويلا . سرجام دراز كشيدم كه ترانه چشاشو باز كرد و گفت - برگشتي؟
- بيداري؟
ترانه - آره . وقتي رفتي بيرون فهميدم نتونستي بخوابي. ساعت چنده؟
- 3 و 45
ترانه - بخواب كه فردا ميخوام برم بيرون بايد ببريم.
چشام رو بستم و خوابم برد .
صبح با دخترا راه افتاديم سمت شنبه بازار و كلي سر به سر هم گذاشتيم . من و ترانه از بقيه جدا شديم و رفتيم سمت قره قروت و لواشك.
ترانه - نوشيني يه چيز بپرسم راستشو ميگي؟
- آره بپرس.
ترانه - علاقه خاصي بين تو و پيام هست؟
- چرا اينو ميپرسي؟
ترانه - از چشاش و رفتار تو...
- چشاش ؟
ترانه - آره . يه جوري خيلي گرم بهت نگاه ميكنه!
- نه بابا اشتباه ميكني!
ترانه - شايدم تو اشتباه ميكني!
- بيخيال بابا از بس رمان خوندي خيالاتي شدي!
ترانه - ببين به من ميگن ترانه سيا! از اين رمانا اونقدري ميدونم كه اكثر عاشقا وقتي ميخوان عشقشون رو نشون ندن اونو كتمان ميكنن!
- واي چقد لواشك ....
ترانه - واي چقد من خر شدم الان !
وقتي برگشتيم ويلا پسرا نبودن . سحرپرسيد - پس بقيه كوشن؟
مامان - رفتن جنگل پيك نيك ..
- چه نامردن ! چرا مارو نبردن . ببين پرنيا چه شوهري داري!
پرنيا - خواهر شوهر عزيزم غيرتي نشو . به خاطر تو اين بنده خاطي رو طلاق ميدم خوبه؟
- نه بابا نميخوام ! بر ميگرده به ريش ما ميچسبه بدبختمون ميكنه .
پرنيا - پس قالب كردين ديگه ؟
مامان خنديد و گفت - هي شما دوتا! پشت سر پسرم حرف چی میگین؟
- مادر شوهر وارد ميشود! در ريم تا كتك نخورديم.
رفتيم بالا و بعد از ناهار يه چرت بعد از ظهر پسرا با سر و صدا وارد شدن . از چيزي كه ديدم حسابي تعجب كردم! سعيد و پيام حسابي با هم دوست شده بودن . از اينكه راز سعيد رو گفته بودم پشيمون نشدم . لااقل اینطوری به پیام خوش میگذشت.
علاقه سعيد به من از علاقش به سحر و سيما بيشتر بود. همون وقت حميد اومد و با سحر رفتن . هر چي مامان اصرار كرد بمونن قبول نكرد و گفت - عمه اينقد دلم واسش تنگ شده بود كه حد نداره.
پسرا كلي سر به سرش گذاشتن و مسخرش كردن . افشينم كه جزو متاهلا به حساب ميومد از حميد دفاع كرد و برنده شدن .
بعد از چهار روز برگشتيم تهران . حسابي بهم خوش گذشته بود . و خوشبختانه پيام اون چند روز كاري به كارم نداشت و راحتم گذاشته بود .

آخ جون چه كيفي داره روز اول مهر مثه بچه ها ذوق مرگ شي و بري دانشگاه . اونجام مثله مدرسه ميمونه فقط مدرسه آدم گنده هاست با ريختاي عجوج مجوج. چه كيفي داره دوهفته نري دانشگاه . امروز ديگه با تيپاي مامان اومدم . كاش تابستون تموم نشده بود . ساعت 8 تا 10 رياضي عمومي داشتم . واي استاد بزرگمهر بداخلاق.
رفتم سر كلاس طبق معمول ژاله و كتي رفته بودن آخر . روبوسي كرديم و نشستم .
-چه خبرا؟
كتي - خبرا كه دست شماست! مسافرت ميرين با بي اف مخفيتون .
- خفه! زرت و پرت مفت نزن!
ژاله - واي اگه بدوني بزرگمهر چقد واسمون خط و نشون كشيده! گفته پدرمون رو درمياره اين ترم .
استاداومد سر كلاس و شروع كرد به حضور و غياب . و مثل هميشه بعد بهاره آبياري اسمم رو خوند .
استاد - نوشين افروز.
- بله .
استاد نگاهي كرد و به كنايه گفت - ميذاشتي ترم بعد ميومدي!
كلاس پر شد از خنده . بزنم اين ديوونه رو خفه كنم! بمیری استاد که منو ضایع نکنی اینطوری!
گوشيم رو درآوردم و مشغول بازي سودوكو شدم . تا چشت دربياد استاد كوچولو! از حرصم دكمه گوشيم رو محكم فشار ميدادم!
كلاس تموم شد و استاد رفت . كامي خلاف برگشت و گفت - خانوم افروز از شما بعيد بود نياين دانشگاه!
- دفعه بدي اجازه ميگيرم از شما!
كامي - اجازه مام دست شماست .
- پس تا اجازه ندادم فوضولي موقوف!خفه بمیر حالا!
بچه ها زدن زير خنده و كامي كه خيط شده بود رفت بيرون . ژاله زارت زد تو سرم و گفت - بچه اين از اوناشه . تا تلافي نكنه ول نميكنه!
- بره بميره . الدنگ لندهور . بريم بوفه . چايي ميخوام!
چايي رو كه خورديم ژاله گفت - من ميرم كتابم رو به كتابخونه پس بدم و از اون طرف ميرم سر كلاس شماها بياين خودتون .
- باشه .
ژاله كه رفت كتي گفت - خوب تعريف كن . تو تعطلات چه كردي با پيام جونت؟
- هيچي . وقتي از شمال برگشتيم فقط يكي دوبار ديدمش كه اونم به خاطر خانوادهامون زياد با هم حرف نميزديم .
كتي - خواهر كوچيكش چي كار كرد؟
- روانشناسي كه قبول نشد . ولي خوب رشتش خوبه اقتصاد قبول شده
كتي - خوب پيام چي ؟ زنگي . اس ام اسي.
- گاه گاهي اس مينداخت كه من از 10 تا 8 تاشو جواب نمیدادم.
كتي - يعني بيخيال هم شدين ؟
-بيخيال بيخيال كه نه ...
كتي حرفم رو قطع كرد و گفت - اِ داره با ياشار مياد اينجا.
- راستي يادم رفت بپرسم با ياشار چه ميكني؟
كتي -چون قصد ازدواج داريم فقط در مرحله آشنايي اوليه ايم . قراره بعد از تموم شدن درسش بياد خاستگاري.
- اوكي .
بعد از سلام و احوال پرسي گفت - ميشه يه لحظه بياي اونور ؟
رفتم كمي اونطرف تر ايستادم كه گفت - يادي از ما نميكني.
- ما كه همه جوره به ياد شما هستيم!
پيام - قراره آخر هفته با بچه های ورودیمون بريم كوه .
- ماكه سال پايينيم . به ما چه؟
پيام - آزاده، همه ميتونن بيان البته از گروه نرم افزار .
- خوب نقش من اين وسط چيه؟
خنديد و گفت - قدم رنجه كنين تشريف بيارين .
- اوه كي ميره اين همه راهو! چه مودب شدي!
پيام چشمكي زد و گفت - ديگه فاميل شديم . نميشه تحويلت نگيريم . واسه آبجيم خواهر شوهر بازي در مياري!
- نه بابا من پرنيا رو مثله خواهر خودم ميدونم... تو زيادي شلوغش ميكني!
پيام - دم شما گرم . مياي اسمتو بنويسم ؟
- نميدونم اگه بچه ها بيان منم ميام .
پيام اخم دلنشيني كرد و گفت - يعني من بيام واست ارزش نداره ؟
- آقاي نامي ! من بيام با تو هيچكس نميپرسه من و تو باهم چه نسبتي داريم كه اينطوري اومديم كوه؟
پيام - عجب!شما دخترا تا كجاشو ميخونين. بهر حال واسه من اهميت نداشت پشت سرمون چي ميگن.
- به قول معروف تو مو ميبيني و من پيچش مو..
پيام - پس اگه قرار شد نياي بهم خبر بده اسمم رو خط بزنم.
- اِ .. تو چي كار به من داري . برو با دوستات.
پيام - نه اين كوه رفتن فقط بهانه ايه واسه با تو بودن .
بابا پيام . تا اين حد عاشقي . اگه اين ترديد كوفتي نبود چي ميشد .
رفتيم پيش بچه ها .
ياشار - خوب خانوم افروز شما مياين كوه؟
- قرار شد اگه كتايون و خانوم متين بيان منم ميام.
كتي - من كه ميام . هوا خيلي خوبه واسه كوه نوردي . فك كنم ژاله هم مشكلي نداره .
پيام - پس ما ميريم سر كلاس . چي داري نوشين؟
- آز سيستم عامل .
پيام - پس با هميم. استاد عامري از اون سختگيراست . بجنبين .
راه افتاديم سمت كلاس. ژاله رفت پيش يكي از دختراي ترم بالايي نشست و من و كتي پيش هم .
پيام و ياشار هم مثل هميشه كنار هم . استاد عامري اولين بار بود كه ميديدمش .
واي عجب استاد خوشتيپي . بهش نمياد 35 بيشتر داشته باشه . بابا حلقه هم كه نداري استاد! دمت گرم . چقدم كه جذابي .
يهويي سرش رو آورد بالا و دوباره اسمم رو خوند ..دلم ريخت . واي چه بد شد كه ديد دارم رصدش ميكنم!
- بله استاد .
نگاهي كرد و گفت - خانوم افروز شما دو جلسه غيبت دارين . قراره واسش چي كار كنين ؟
- استاد تا جايي كه يادمه سه جلسه غيبت مجازه !
عامري - بله ولي موجه . ميتونيد از دوستانتون كه جلسات قبل بودن بپرسيد چي گفتم . سر كلاس من غيبت غير مجازه . چه موجه باشه چه غير موجه .
زكي مثل اينكه امروز روز ضايع كردن منه .
ادامه اسما رو خوند . آروم به كتي گفتم - تو ميمردي زودتر بهم ميگفتي اين استاد تا اين حد سختگيره؟
كتي - به جان تو اصلا حواسم نبود ! تازه نگفته بود غيبت نكنيد! فك كنم باهات لج كرده .
- بره به درك!
عامري - لطفا سيستما رو روشن كنيد و وارد محيط لينوكس بشين.
شاسي رو زدم تا سيستم روشن بشه .


گوشه شالم رو كه باد برده بود گرفتم و از اينكه سر كارش گذاشته بودم خندم گرفته بود ولي خودمو نگه داشتم ...

 

 

 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/10/16ساعت 22  توسط sara  |