عاشقان رمان

تایپ بهترین و زیباترین و جذاب ترین رمان ها.......................بهترین رمان ها در اینجا

رمان هیچ کسان(4)

استاد – چت شد؟
سورن با افسوس سرشو تکون داد و گفت :" فشار رواني استاد!" و براي اينکه خودشو از اون مهلکه نجات بده دست منو گرفت و گفت : با اجازه تون.
استاد – چقدر عجله داري آقاي يوسفي! شما اينجا بمون من باهات کار دارم.استاد حسيني دوستتون رو همراهي مي کنه.
من که اصلا دوست نداشتم با اون مرتيکه ي جلف همراه بشم فورا راه افتادم و گفتم : "ممنون...من با سورن راحت ترم." و خيلي سريع جيم زديم.
سورن که دنبال يه فرصت مناسب براي فرار بود و از قرار معلوم يه دونه خوبش نصيبش شده بود منو از وسط راه ول کرد و رفت کيف هامون رو از کلاس بياره.
وقتي رسيدم به دستشويي کف دستام پر خون شده بود.فکر کنم هر چي خون داشتم از دماغم اومد بيرون! ديگه دارم به خودم مشکوک ميشم.نکنه مرضي چيزي گرفتم؟!اصلا دوست ندارم اينجوري از دنيا برم.دو دقيقه صبر کردم تا خون دماغم بند بياد.کم کم خونش داشت بند مي اومد.سورن هم وارد دستشويي شد و چند تا دستمال کاغذي از توي کيفش بيرون اورد.خواستم دستمال ها رو از دستش بگيرم اما بهم نداد.
به نظر عصباني ميومد.
سورن – بذار خودم دماغتو بگيرم.سرتو بگير بالا...
- آخ...حس نمي کني داري خفه م مي کني؟!
ظرف دو دقيقه نمي دونم چرا انقد خشن شد! دستمال ها رو گرفته بود روي دماغ من و داشت فشار مي داد.اگه يه نفر ما رو توي اون حالت مي ديد حتما فکراي ديگه اي مي کرد.
- آي...
سورن – مرض! امروز بايد بريم دکتر.خب؟
- تا حالا کسي بهت گفته خيلي بد دل مي سوزوني؟
سورن – خفه شو.با اينکه خون دماغ شدنت امروز نجاتمون داد ولي ديگه خيلي داره ميره روي اعصابم.
- باشه...فقط يه چيزي...
سورن – چي؟
- دماغم داره کنده ميشه.
سورن – آهان! ببخشيد.يه لحظه خيلي عصباني شدم.
***
بعد از ظهر سورن اومد دنبالم که بريم دکتر.هر چي اصرار کردم که خودم ميرم زير بار نرفت.فکر مي کرد مي پيچونم ولي اين دفعه ديگه واقعا مي خواستم بدونم چمه! اگه رفتني ام کارامو رديف کنم...
توي ماشين سورن نشستم و حرکت کرديم.سورن هميشه توي داشبرد ماشينش پفک يا چيپش مي ذاره،البته بيشتر براي من...! داشبرد رو باز کردم و شروع کردم به پفک خوردن.
سورن – کي مي خواي آدم شي؟ همينه ديگه انقدر زرد شدي...از بس که پفک مي خوري.
- تو اگه خيلي به فکر من بودي اينجا نمي ذاشتيش.
سورن – اگه نمي ذاشتم گير ميدادي که خودت بري بخري و وقتمو مي گرفتي.بي خيال...حرف زدن با تو فايده نداره.
- راستي يه سوال.تو که مايه داري چرا ماشينتو عوض نمي کني؟
سورن – يني 206 من از اون پرايد مسخره ي تو ضايه تره؟
- من اگه پول هم داشتم 206 نمي خريدم...خيلي کوچيکه.نگا کن! خودت به زور جا شدي.
سورن – چه گه خوردنا ! کاري نکن با لگد پرتت کنم بيرون.تو که داري پفک کوفت مي کني نمي گي اگه دکتره بخواد اون دهن وا مونده ت رو نگاه کنه بالا مياره؟!
- به نکته ي ظريفي اشاره کردي.اما مشکل من خون دماغه،نه سرماخوردگي!
سورن – از ما گفتن بود...
به مطب دکتر رسيديم.زياد شلوغ نبود.البته سورن قبلا نوبت گرفته بود.اون چند دقيقه انتظار به اندازه ي چند سال برام گذشت.بويي که توي مطب ميومد اعصابمو خورد مي کرد.از همه بدتر منشيه داشت تلويزيون نگاه مي کرد و زده بود برنامه ي عمو پورنگ! يني مزخرف تر از اين نميشد!! اينا کي مي خوان بزرگ شن؟
نوبت مون که شد جلدي رفتيم داخل.طرف دکتر مغز و اعصاب بود اما نمي دونم چرا خودش انقد بي اعصاب بود؟! البته من يه کم شک داشتم که براي مشکل من بايد بريم پيش دکتر مغز و اعصاب يا نه! مي ترسيدم پول ويزيت حروم بشه و نتيجه اي نگيريم...
دکتره معاينه م کرد و خوشبختانه دهنمو نگاه نکرد...لازم هم نبود...فقط برام آزمايش خون نوشت.
وقتي از مطب اومديم بيرون حس کردم از جهنم در رفتم.
- دقت کردي مطب ها چه بوي بدي دارن؟!
سورن – به چه چيزايي فکر مي کني! فردا ميام دنبالت با هم بريم آزمايشگاه.
- نه خودم ميرم.
سورن – تو پشت گوش ميندازي.
- نه به جون خودم ميرم.بي خيال.شام بهم چي ميدي؟
هميشه سورن در جواب اينجور حرفام کلي بهم تيکه مي نداخت و مسخره بازي در مي اورد ولي اين دفه به راحتي قبول کرد.چقدر پکر بود...نمي دونستم انقد منو دوست داره! به قيافه ش نمي خورد.
با همديگه رفتيم يه رستوران سنتي.البته من مدرن رو ترجيح ميدم اما سورن دوست داشت توي فضاي باز غذا بخوره.غذا سفارش داديم و منتظر بوديم.هوا هم عالي بود.بعد از ظهر بارون اومده بود.بوي خوبي توي فضا پيچيده بود.
- يه سوال.
سورن – بگو...
پاکت سيگارو از جيبم در اوردم و بهش تعارف کردم : مي کشي؟
سورن – سوالت همين بود؟
- نه.مي خواستم بگم اگه جواب آزمايش جوري بود که نشون داد من مُردني ام،تو چي کار مي کني؟
سورن – ديگه کاري از دست من برنمياد.
- نه ...يني منظورم اينه که چه حسي بهت دست ميده؟!
سورن – تو ام سرت درد مي کنه واسه مردن ها...خيلي دوس داري بميري؟
- حالا تو فرض کن!
سورن – تو اول برو آزمايش،قبل اينکه بميري من بهت احساسمو ميگم.
- مثه اينکه امروز اعصاب معصاب نداري.
سورن – يه کلمه ديگه چرت بگي مي زنم تو دهنت ها.
- اوه...باشه.
نمي دونم چرا حالات سورن منو به خنده مي نداخت؟! اين خون دماغ شدن يه سود واسه من داشت.اينکه سورن از خير کوتاه کردن موهام گذشت...کلا يادش رفت.
***
حوالي ساعت هفت صبح بود که موبايلم زنگ خورد.
سورن – تو هنوز خوابي؟
- نه بابا بيدارم.
سورن – زحمت کشيدي! اگه زنگ نمي زدم حتما تا لنگ ظهر مي خوابيدي.ببين من امروز نمي تونم باهات بيام آزمايشگاه.مطمئن باشم خودت ميري؟
- آره.خيالت راحت.
سورن – بهراد اگه نري خودم مي کشمت! يه وقت چيزي نخوري به اين بهونه آزمايشگاه رو بپيچوني...!
- نه...حواسم هست.
سورن – پس فعلا.
- خدافظ
کاملا فراموش کرده بودم.اگه سورن زنگ نميزد حتما خواب مي موندم.با بي رغبتي آماده شدم و رفتم.براي اينکه خوابم بپره ماشين رو نبردم.يه کم که پياده روي کردم خوابم هم پريد.هوا يه خورده سرد بود.اما خوب بود.
توي آزمايشگاه کارم زياد طول نکشيد.دکتر آزمايشگاه بهم گفت که بعد از ظهر جوابش حاضر ميشه.خيلي زود از آزمايشگاه زدم بيرون.خيابون يه کم شلوغ شده بود.منم چون عجله اي براي خونه رفتن نداشتم آروم حرکت مي کردم.براي يه لحظه توي اون جمعيت، نگاهم به يه چهره ي آشنا افتاد.سر جام وايسادم و دقيق نگاه کردم.انگار همون مردي بود که چند وقت پيش جلوي خونه م ديده بودم.هيکلش واقعا درشت بود براي همين راحت تونستم بين جمعيت بشناسمش.دقيقا اونطرف خيابون بود.دوست داشتم برم نزديک تر چون کلاهش اجازه نميداد صورتش ديده بشه،براي همين تصميم گرفتم ازعرض خيابون عبور کنم.تردد زياد ماشين ها جلوي سرعتم رو مي گرفت.وقت نداشتم از خط عابر پياده رد بشم.با بدبختي از بين ماشين ها رد شدم.وقتي رسيدم اونطرف خيابون ديگه يارو اونجا نبود.هر چي اطراف رو نگاه کردم نديدمش.اَه...آخه با اون هيکل يهو کجا غيبش زد؟!
بدشانسي اوردم.اگه سريع تر به اونطرف خيابون مي رسيدم حتما مي ديدمش.شايد اگه تعقيبش مي کردم به نتيجه اي مي رسيدم.حيف شد...ديگه کاري نداشتم که انجام بدم براي همين راهي خونه شدم.تمام راه رو پياده رفتم.به خيابون اصلي نزديک کوچه مون که رسيدم سيگارمو روشن کردم.توي اون هوا خيلي مي چسبيد.داشتم به آزمايش و نتيجه ي احتمالي ش فکر مي کردم و به اطراف نگاه مي کردم.يک آن از دور نگاهم به کوچه مون افتاد.
همونجا وايسادم و اين دفه با دقت نگاه کردم.خودش بود...همون مرد هيکلي...چجوري انقدر زود به اينجا رسيده بود؟! اصلا چرا اومده بود؟! توي اون لحظه مطمئن بودم که منو نديده.با خونسردي تمام شروع کرد به راه رفتن.احتمال دادم که خونه ش همين اطراف باشه.کنجکاو شده بودم دنبالش برم چون يقينا به صورت اتفاقي اطراف خونه ي من پرسه نمي زد! با فاصله ي نسبتا زيادي که متوجه حضور من نشه دنبالش راه افتادم.داشت به سمت قسمت هايي ييلاقي که تپه هاي بيشتري دارن مي رفت.به نسبت توي اون محله ها خونه هاي کمتري هست.با اين حال خيلي سعي مي کردم که منو نبينه.چند دقيقه اي بود که دنبالش بودم.سرشو پايين انداخته بود و آروم حرکت مي کرد.وارد يه کوچه شد و تا اواسط کوچه پيش رفت.من سر کوچه ،پشت يه ديوار وايسادم که در يک فرصت مناسب حرکت کنم.همينطور که با دقت بهش نگاه مي کردم متوجه شدم سرعتش رو به شدت کم کرد و بعد از چند ثانيه وايساد.وسط کوچه وايساده بود و حرکتي نمي کرد.حدس زدم که متوجه حضور من شده باشه اما حتي يه نيم نگاه هم به پشت سرش ننداخت.منتظر بودم اگه به سمت من برگشت فلنگ رو ببندم چون در نبرد با اون حتما جسد کُتلت شده ي منو به خانواده م تحويل مي دادن!
وقتي دوباره شروع کرد به راه رفتن خدا رو شکر کردم.منم پشت سرش حرکت کردم اما اين دفه احساس مي کردم سرعتش رو بيشتر کرده.خيلي سريع تر راه مي رفت.بعد از چند متر حرکت، راه رفتنش تبديل به دويدن شد.به هيچ وجه احتمال نمي دادم که منو ديده باشه اما رفتارش برام جاي سوال داشت.انقد سريع مي دويد که نزديک بود ازش جا بمونم! مثل فشنگ وارد يه پست کوچه ي باريک شد.منم سريع دنبالش رفتم.همين که وارد کوچه شدم ديگه نديدمش.داشتم قبض روح مي شدم چون کوچه بن بست بود.خواستم خيلي زود از اونجا فرار کنم.همين که خواستم از پس کوچه خارج بشم دو تا دست خيلي قوي منو از پشت گرفتن.نفسم بالا نميومد.دست هاش رو دور من گره زده بود.يه دستش نزديک گردم بود.حتي قدرتش رو نداشتم که فرياد بزنم.نمي تونستم سرمو بچرخونم و صورتش رو ببينم.منو محکم گرفته بود.با يه صداي خشن و عصباني در گوشم گفت : خيلي از تعقيب و گريز خوشت مياد؟
همون لحظه منو انداخت زمين.چون محکم روي زمين افتادم نتونستم رفتنش رو تماشا کنم.گرچه اصلا نفهميدم کِي رفت!
برگشتم خونه و تمام فکرم مشغول اون مرد بود.نمي دونم چند دقيقه داشتم بهش فکر مي کردم! طوري بود که ناهار رو به کلي فراموش کردم...اونم مسئله اي به اين مهمي رو! به خودم قول داده بودم اگه اتفاق عجيب ديگه اي افتاد حتما به سورن بگم تا شايد بتونه يه راه حل براش پيدا کنه اما دقيقا نمي دونم ميشه اينو جزو يه اتفاق عجيب قلمداد کرد؟! شايد اون لحظه که وارد کوچه ي بن بست شده رفته بالاي ديوار؟! اما نه....مگه ميمونه؟! البته از اون هيکل اين چيزا بعيد نيست.مطمئنم يه دليل منطقي براش وجود داره.بايد بيشتر دقت مي کردم.احتمالا منو پشت سرش ديده.
بعد از کلي فکر کردن و به نتيجه نرسيدن، حاضر شدم تا برم و جواب آزمايش رو بگيرم.بعد از اون هم بايد مي رفتم جواب رو به دکتره مي دادم.توي آزمايشگاه زياد معطل نشدم.دکتر آزمايشگاه اسمم رو خوند و رفتم که نتيجه رو بگيرم.يه نگاهي به برگه ي جواب انداخت و گذاشتش توي پاکت.
- ببخشيد! ميشه ببينيد من بيماري اي دارم يا نه؟
دکتره کاغذ رو از داخل پاکت بيرون اورد و بهش نگاه کرد.
دکتر آزمايشگاه : يه لحظه...نه،نداريد.
- مرسي.
با اينکه جواب منفي بود اما زياد خوشحال نشدم.همچنان فکرم مشغول اتفاق صبح بود.
يکراست راهي مطب دکتره شدم تا نتيجه رو بهش بدم.توي راه عين رواني ها هي اطراف و پشت سرمو نگاه مي کردم.همش مي ترسيدم يارو دنبالم باشه و بخواد يه جورايي حالمو بگيره.
مطب دکتره هم زياد شلوغ نبود که البته هيچ تعجبي نداره.کي مياد پيش همچين دکتر بداخلاقي؟!البته به جز من...!
- ببخشيد آقاي دکتر! به نظرتون مشکل چيه؟
دکتر – بيماري خاصي که نداري...تشخيص من فشار عصبيه.ببينم، زياد کار مي کني؟
از اين حرفش يه جورايي خنده م گرفت.بس که من زحمت مي کشم!!
- نه زياد.
دکتر- مسئله ي خنده داري هست؟
- نه،ببخشيد.
دکتر – گفتيد چند وقته اينجوري شديد؟!
- فکر مي کنم چند روز قبل از عيد بود...
دکتر- من چند تا قرص براتون مي نويسم،سريعا تهيه کنيد.يک ماه ديگه دوباره بيايد براي چکاب.
- خيلي ممنون.
همين که از مطب بيرون اومدم سورن اس ام اس داد : "بيا پيش من،مسعود هم اينجاست".اصلا حوصله ي معاشرت نداشتم.مي دونستم به خاطر جواب آزمايش ازم خواسته برم اونجا.دوست نداشتم ناراحت بشه.راهي خونه ي خودم شدم...به فکرم رسيد دوربين هايي که سورن اورده بود رو جمع کنم و براش ببرم.براي من ،به جز اينکه بترسونم کاربرد ديگه اي نداشت.شايد به درد صاحبش بخوره.
***
مسعود – سلام،گرفتي جوابو؟
سورن – چرا اين ريختي شدي؟
خيلي توي فکر بودم.مطمئنم قيافه م احمقانه شده بود.
- چي؟ آهان ببخشيد! سلام آره گرفتم.چيزي نبود.
مسعود – مطمئني؟
- آره.اينم مدرک...
جواب آزمايش رو بهش دادم.
سورن – همچين ژست گرفته فک کردم چند روز ديگه ريق رحمتو سر مي کشه.
- اَه...چه اصطلاح حال بهم زني!
مسعود – بلاخره يارو چي گفت؟
- يارو کيه؟
مسعود – دکتره ديگه!
- آهان.دارو نوشت.گفت خوب ميشم.
سورن – پس چرا قيافه ت اينجوريه؟
- فکرم مشغول بود...گير دادي ها!
سورن – بي خيال.اينارو چرا برداشتي اوردي؟
- ديگه لازم نيست،ديگه اتفاق خاصي نيفتاده که ازش فيلمبرداري کنم.
سورن – باشه،هر جور راحتي.راستي يه چيزي واسه ت دارم.
(سورن از روي عسلي کنارش يه جعبه رو برداشت و بهم داد)
- اين چيه؟
سورن – موبايل.
- براي من گرفتي؟
سورن – مال توئه ولي من نگرفتم.
- يني چي؟
سورن- اينو يه نفر به عنوان کادوي تولد بهم داد ولي موبايل من نو بود.گفتم بدمش به تو لااقل از شر اون موبايل زپرتي خلاص شي.
- منو بگو فک کردم کسي واسه م خريده!
سورن – حالا يني نمي خوايش؟
- معلومه که مي خوام.يک مو از خرس کندن غنيمته.
مسعود – راستي چند روز ديگه عروسيه.شما دو نفر هم از طرف من دعوتين.
سورن – عروسي کي؟
مسعود – نسرين.
سورن – نسرين کيه؟ ...آهان يادم اومد.خواهر نسترن.
- حالا چرا مي خندي؟
سورن – هيچي! همينجوري.ايشالا قسمت بشه عروسي خودش هم خدمت کنيم.بهراد تو مياي ديگه؟
- نه ...حوصله ندارم.
مسعود – من راضي ش مي کنم.خيالت راحت...
اين همه مشکل دارم آخه عروسي رو کجاي دلم بذارم؟! ديگه نبايد به اين اتفاقاي اخير فک کنم.هر چي بيشتر بهشون فکر مي کنم بلاهاي بدتري سرم مياد.از امشب مي خوام همه چيزو فراموش کنم.
***
سورن و مسعود خيلي اصرار کردن که شام پيششون بمونم که البته منم موندم.خودم اصلا اعصاب غذا درست کردن نداشتم.بعد از شام حوالي ساعت يازده شب از سورن و مسعود خدافظي کردم.بعد تصميم گرفتم برم داروخونه ي شبانه روزي سر خيابون که داروهامو بگيرم.توضيحات مصرفش هم از دکتر داروخونه گرفتم.خوبه که داروي خواب آور و آرامبخش هم نوشته.توي اين وضعيت واقعا لازمشون دارم! نزديک ساعت دوازده شب بود که رسيدم خونه.نمي دونم چرا بيش از حد ترسيده بودم براي همين توي حياط،اطراف ساختمون رو نگاه کردم.مي ترسيدم از اينکه کسي توي خونه باشه.بعد از کلي بازرسي وقتي مطمئن شدم وضعيت سفيده رفتم داخل خونه و لباس هامو عوض کردم.زياد خوابم نميومد.خواستم قرص ها رو بخورم اما به ذهنم رسيد حالا که خوابم نمياد درس هامو يه مرور کنم.البته مرور که چه عرض کنم!... براي اولين درس هامو بخونم.
شب آرومي بود.باد نميومد و آسمون مهتابي بود.راحت مي تونستم به محيط گوش کنم و صداهاي جزئي رو هم تشخيص بدم.کتاب رو دست گرفتم و مشغول شدم.تمام حواسم رو داده بودم به کتاب.چند دقيقه اي گذشت و برق قطع شد.
چه بد شانسي اي! تا من اومدم درس بخونم برق رفت! يه بار هم که ما خواستيم درس بخونيم اداره برق نذاشت.خونه خيلي تاريک شد.اون طرف اتاق رو هم نمي تونستم ببينم.فقط نور مهتاب از در و پنجره وارد خونه شده بود و يه کم روشنش کرده بود.با خودم گفتم ميرم و تا وصل شدن برق روي تراس ميشينم...اونجا حداقل نور مهتاب هست! پاکت سيگارمو برداشتم و رفتم روي تراس.
تراس خونه م خيلي بزرگ بود و همه ي اتاق ها و آشپزخونه رو به هم وصل مي کرد.ارتفاعش از سطح حياط دو تا پله بود.به ديوار تکيه دادم و رو به حياط نشستم.سيگارمو روشن کردم و مشغول پک زدن شدم.پاهامو دراز کردم و سرمو به ديوار تکيه دادم.يه لحظه احساس خستگي کردم براي همين هم خواستم سرمو روي زمين بذارم.هر وقت درس مي خونم خوابم مي گيره!همونجا کنار ديوار دراز کشيدم.با اينکه زمين تراس سرد بود اما دوست نداشتم برم توي خونه.يه ذره مي ترسيدم و اونجا هم خيلي تاريک بود.نور مهتاب مستقيما به چشمام مي خورد،طوري که چشم بسته هم حسش مي کردم.
براي چند لحظه چشمم رو بستم و يه آن احساس کردم يه سايه روم افتاده!خيلي تند سر جام نشستم و اطراف رو نگاه کردم اما کسي رو نديدم.همين که از سر جام بلند شدم براي يکي دو ثانيه سايه رو روي خودم ديدم اما کسي نبود و ديگه خبري از سايه هم نبود.اصلا صدايي پايي هم بر اثر سايه به گوشم نرسيد! يه نفس عميق کشيدم و تصميم گرفتم دوباره دراز بکشم.مطمئن بودم خيالاتي شدم.چشمام رو بستم و نور مهتاب رو با چشماي بسته هم حس مي کردم.بعد از چند لحظه دوباره حس کردم يه سايه روم افتاده.سريع نشستم.هنوز سايه روي من بود.سايه ي يه آدم.اما از جسم خبري نبود!به حدي ترسيده بودم که بدنم شديدا داغ شده بود.قلبم تند تند مي زد.دستمو گذاشتم روي قلبم.دست چپم رو به زمين تکيه داده بودم.وقتي به دستم نگاه کردم متوجه شدم که خودم سايه اي ندارم!
بعد از چند ثانيه سايه اي که روي من افتاده بود و مانع رسيدن نور ماه شده بود شروع به حرکت کرد.داشت مي رفت سمت باغچه.همه ي توجهم به اون سايه بود.وقتي به باغچه رسيد گل ها و درختا خيلي آروم شروع به حرکت کردن.انگار نسيم ملايمي بهشون مي خورد.حالا ديگه حرفاي سورن رو باور کردم.حتم داشتم اين سايه،سايه ي يه جنه! اما خودشو بهم نشون نميداد.حتما مي دونست اگه ببينمش ممکنه غش کنم.چند ثانيه اي گذشت که برق وصل شد.
همين که برق وصل شد سريع رفتم توي اتاق و آماده شدم.بايد از خونه مي زدم بيرون وگرنه يا سکته مي کردم يا خُل مي شدم! اول به ذهنم رسيد برم پيش سورن.ياد حرفاي مسعود در مورد دعانويس و اين چيزا افتادم و تصميمم رو عوض کردم.يکراست ميرم پيش مسعود.داروهامو برداشتم و رفتم سمت در حياط.ماشين رو توي کوچه گذاشته بودم.تندي سوار شدم اما ماشين استارت نمي خورد!علي رغم ميل باطني مجبور شدم پياده برم.همش مي ترسيدم کسي دنبالم باشه واسه همين همه ي راه رو دويدم.توي کوچه ها کلاغ پر نمي زد.تعجبي هم نداشت.ساعت نزديک يک شب بود.ده دقيقه اي به خونه ي مسعود رسيدم.پشت سر هم زنگ مي زدم.مسعود هم بدون اينکه آيفون رو جواب بده درو باز کرد.از پله ها رفتم بالا.مسعود مي خواست بياد پايين اما تا منو ديد منصرف شد.
خيلي عصباني بود ولي سعي مي کرد آروم حرف بزنه.
مسعود – چته نصف شبي الاغ؟!
چون کل مسير رو دويده بودم نفسم بالا نميومد.همون لحظه نتونستم جواب بدم.خم شدم و دستمو گذاشتم روي زانوهام و متوجه کفش هاي جلوي در شدم.مثه اينکه مسعود مهمون داشت! مسعود که ديد نمي تونم حرف بزنم دستمو گرفت و با همديگه رفتيم داخل.
رفتيم توي يکي از اتاق خواب ها و نشستم. از مسعود خواستم واسم يه ليوان آب بياره و چند تا از قرص ها رو خوردم و کل داستان رو براي مسعود تعريف کردم.
مسعود – مطمئني اشتباه نمي کني؟
- آره...اون لحظه نه قرص خورده بودم...نه مست بودم...فقط يه ذره خوابم ميومد که وقتي سايه هه رو ديدم کلا از سرم پريد.تازه دو بار هم تکرار شد.
مسعود – من که بهت هشدار داده بودم...تو هي مي گشتي دنبال منطق!تحويل بگير.شانس اوردي خودشو بهت نشون نداده.
- حالا ميگي چي کار کنم؟
مسعود – همون که قبلا گفتم.بريم پيش اون يارو جن گير...دعانويس يا هر کوفتي.شايد بتونه کمک کنه.
- اگه بدتر شد چي؟
مسعود – بدتر نميشه!
- از کجا ميدوني؟
مسعود – آقا اصن بدتر ميشه! خيالت راحت شد؟ تو راه ديگه اي به فکرت مي رسه؟من دارم ميگم بريم پيش طرف ببينم اصلا قضيه چيه؟ با چي طرفيم؟! بعد يه فکري مي کنيم.
- باشه...ريش و قيچي دست توئه.راستي تو که مهمون داشتي خونه ي سورن چه غلطي مي کردي؟
مسعود – مؤدب باش وگرنه مي ندازمت بيرون بري پيش همون جنه.
- خفه شو...بگو ديگه.
مسعود – من خونه سورن بودم که مژگان زنگ زد و گفت گاز خونه شون قطع شده.الانم هوا يه خورده سرده شبا...امشبه رو بيان اينجا بخوابن.منم قبول کردم.
- آخي...چقدر هم که همه شون ظريفن! تو خونه کمبود پتو داشتن؟!
مسعود – من چه مي دونم! ديگه نمي تونستم بيرون شون کنم که...! ناسلامتي خواهرمه.
- الان توي اون يکي اتاقن؟
مسعود – آره.من ديدم تو مثه وحشي ها زنگ ميزني ديگه نپرسيدم کي پشت دره.همينجوري باز کردم که اينا بيدار نشن.
- ببخشيد.دست خودم نبود.
مسعود – اشکال نداره.الان ميرم واسه ت پتو ميارم بخوابي.فردا هم زنگ مي زنم به دوستم و آدرس طرف رو مي گيرم.
- مرسي.
به خاطر قرص ها شب رو راحت خوابيدم.انقدر زود خوابم برد که وقت فکر کردن به اتفاقاي اون روزو نداشتم.
صبح زود مسعود اومد و بيدارم کرد.گير داده بود که برم صبونه بخورم چون عمه خانوم فهميده بودن من اونجام و نمي دونم چرا يهويي عزيز شده بودم.هنوز اثر قرص ها از بين نرفته بود براي همين بهونه اوردم و براي صبونه نرفتم.اصن من صبونه خور نيستم.تازه همينم مونده برم وَر دل نسترن و عمه مژگان نون پنير سَق بزنم!
دوباره خوابيدم.نزديکاي ساعت ده صبح بود که اين بار با صداي سورن از خواب بيدار شدم.
- اَه...تو از کجا اومدي؟
سورن – از در!
- هه خنديدم...
سورن – مسعود بهم اس ام اس داد و گفت که امروز مي خوايد بريد پيش جن گير.منم اومدم اينجا که باهاتون بيام.
- اگه خيلي مشتاقي تو به جاي من برو.
سورن – بايد خودت هم باشي حتما.حالا ديگه پاشو...زود باش.
با بي رغبتي از جام بلند شدم.يه جورايي دل شوره داشتم.اصلا راضي نبودم بريم پيش اين يارو.يه حسي بهم مي گفت نمي تونه بهم کمک کنه.دست و صورتمو شستم و رفتم توي پذيرايي.
مسعود – به! چه عجب! بلاخره بيدار شدي...انقد نيومدي تا مژگان اينا ناراحت شدن و رفتن.
- برو بابا.لابد فرار کردن براي اينکه منو نبينن! بي خيال...آدرس طرفو گرفتي؟
مسعود – هر جور دوس داري فک کن.آره گرفتم...اگه حال داري همين الان بريم.
- باشه.
سه تايي سوار ماشين سورن شديم و حرکت کرديم.مسعود آدرس رو حدودا بلد بود براي همين خودش رانندگي مي کرد.منم روي صندلي پشت ماشين نشستم.
- اين يارو کجا زندگي مي کنه؟
مسعود – حومه شهر.
- مَرده يا زن؟
مسعود – بيشترش مَرده.
سورن – يني چي بيشترش مَرده؟! بلاخره مَرده يا زن ؟
مسعود – همين ديگه...نکته اينجاست.مي دونيد... چجوري بگم؟!
سورن – اگه موردي هست بگو لااقل بدونيم با چي مواجه ميشيم!
مسعود – ببينيد يارو "دو جنسه ست".دوستم مي گفت حدودي هفتاد درصدش مَرده، سي درصد زن.در نگاه اول متوجه هيچي نميشيد.
با اين حرف مسعود حسم براي رفتن، کاملا منفي شد! احساس خوبي نداشتم.از ديدن اين جور آدما خوشم نمياد.
سورن – حالا چجوري انقد دقيق درصدشو گرفتن؟
مسعود – ابله! گفتم حدودي.
سورن – اسمش چيه؟
مسعود – فک کنم "اميرمحمد".
بلاخره تونستيم خونه شو پيدا کنيم.يه خونه ي دو طبقه ي تقريبا قديمي با نماي سيماني بود.مسعود زنگ زد و گفت که مي خوايم ازش چند تا سوال بپرسيم.اونم آيفون رو زد و در باز شد.
بايد مي رفتيم طبقه ي اول.در آپارتمان يه ذره باز بود.سورن چند تا تق به در زد و فورا يه نفر درو کاملا باز کرد و بهمون سلام کرد.يه پسر حدودا بيست و هفت ساله بود.موهاش قهوه اي روشن بود و چشماش هم تقريبا همون رنگي بود.پوستش خيلي سفيد بود.مسعود راست مي گفت.اگه بهم نگفته بود طرف دو جنسه ست عمرا اگه مي فهميدم.سه تايي رفتيم توي خونه.خونه ش کوچيک بود.يه پذيرائي بيست و چهار متري با يه آشپزخونه ي اُپن کنارش و يه اتاق خواب که درش کاملا باز بود.توي اتاق خواب هم يه تخت دو نفره گذاشته بود.
خونه ي ساده اي بود.خبري از مبلمان هم نبود.دور تا دور پذيرائي رو پشتي چيده بود.ما هم رفتيم و يه گوشه نشستيم اونم اومد رو به رومون نشست.وقتي داشت باهامون احوالپرسي مي کرد متوجه شدم صداي زنونه اي داره.البته يه ذره زنونه بود اما خب مشخص بود.
مسعود – راستش چند وقتي ميشه براي برادرزاده م يه سري اتفاقاي عجيب ميفته که بهش آسيب هم زده.يه نفر شما رو بهمون معرفي کرد.مي خواستم اگه اشکالي نداره راهنمايي مون کنيد...
اميرمحمد – برادرزاده تون رو مي شناسم.
مطمئن بودم قبلا نديدمش.چون چهره ها رو خوب به ذهن مي سپارم.
سورن – از کجا؟
اميرمحمد – وصف شونو شنيدم.ميشه يکي از اتفاقايي که واسه ت افتاده رو تعريف کني آقا بهراد؟!
سورن يواشکي به مسعود گفت : اسم بهرادو بهش گفته بودي؟ مسعود جواب داد :نه.
- شما که اسم منو مي دونيد و منو مي شناسيد چطور نمي دونيد چه اتفاقي افتاده؟
اميرمحمد – بذار راحت تر با هم حرف بزنيم. شايد تعريف تو از اتفاقي که افتاده با چيزي که من مي دونم متفاوت باشه.مي خوام از زبون خودت بشنوم.
بعضي از اتفاقاي اخير رو خيلي خلاصه براش تعريف کردم.حين تعريفاي من هر از گاهي به اتاق نگاه مي کرد.
مسعود – با اين تفاسير نظر شما چيه؟ فک مي کنيد اين اذيت ها از طرف اجنه ست؟!
اميرمحمد – به احتمال زياد بله...حتما يه مشکلي هست!
سورن – چه مشکلي؟
اميرمحمد – وقتي خدا آدم رو آفريد يه فاصله بين اجنه و آدم قرار داد که جن ها نتونن به آدم نزديک بشن.ولي تو حتما يه کاري کردي که اين فاصله رو از بين بردي!
- نکته همين جاست! من اصلا نمي دونم چي کار کردم و چرا اين اتفاقا واسم ميفته.فقط دوست دارم از شرّشون خلاص شم.
اميرمحمد – اگه مي خوايد دليلش رو براتون پيدا کنم يه ذره طول مي کشه.(يه لبخند زد و گفت) متأسفانه الان منبع اطلاعاتم در دسترس نيست!
سورن – هيچ حدسي نمي تونيد بزنيد؟!
اميرمحمد – در کل براي اينجور اتفاقا دلايل زيادي وجود نداره...دلايلش از شمار انگشت هاي دو دست هم کمترن.اما همين که بدونيم دليلش چيه کافيه تا قضيه رو رفع کنيم.مي تونه به خاطر آسيبي باشه که شما به اونها زديد...
سورن – مثلا چه آسيبي؟
اميرمحمد – مثلا سوزونده باشيدشون...يا زخمي شون کرده باشيد...البته به طور ناخواسته.
- به نظر خودتون مسخره نيست؟! من چطور مي تونم چيزي که نمي بينم و نمي دونم کجاست رو زخمي کرده باشم؟!
اميرمحمد – بيشتر کسايي که يه جن رو زخمي کردن روحشون هم باخبر نبوده.مثلا خيلي اتفاقي يه چاقو رو به يه گوشه اي از خونه پرتاب کردن و از قضا به يه جن خورده.درسته تو اونا رو نمي بيني ولي اونا تو رو مي بينن...اونا هم جسم دارن...اما خيلي لطيفه...براي همين مي تونن نامرئي ش کنن.(باز هم نگاهش به سمت اتاق بود) ممکنه شما رو به اين دليل اذيت نکرده باشن.گفتم که بايد تحقيق کنم.
سورن – تا شما دليلشو پيدا مي کنيد بهراد چي کار کنه که بتونه شب رو راحت توي خونه ي خودش بگذرونه؟!
اميرمحمد – يه چيزي بهش ميدم که توي اين چند روز بتونه توي خونه ش بمونه.
مسعود – ببشخيد! چرا انقد به اتاق نگاه مي کنيد؟!
اميرمحمد – راستش دو تا بچه جن دارن روي تخت بازي مي کنن.نگران اينم که يهو زمين بخورن.
محيط خونه ش داشت اعصابمو خورد مي کرد.دوست داشتم زودتر از اونجا بزنم بيرون.با اين جمله ي آخرش هم استرسمو بيشتر کرد.
از جاش بلند شد و رفت داخل اتاق خواب.
سورن آروم به ما گفت : بهتر نيست ديگه بريم؟! مي ترسم کارمون به احضار جن بکشه!
مسعود – منم موافقم.
سه تايي از جامون بلند شديم.اونم از اتاق بيرون اومد.يه چيزي دستش بود.دادش به من و گفت : اين براي توئه.
يه چيزي بود که دورش پارچه پيچيده بود.مي خواستم پارچه رو کنار بزنم و توش رو ببينم، گفت : الان بازش نکن.امشب ساعت دوازده برو توي حياط و يه آتيش درست کن.آتيش رو با چوب روشن کن که زغال هم داشته باشي.وقتي آتيشت رو به خاموشي رفت و هنوز زغال ها قرمز رنگ بودن اينو بذار زير زغال ها.
- ممنون.
مسعود – چقد تقديم کنيم؟
اميرمحمد – هنوز براتون کاري نکردم که پول بگيرم.فقط يه شماره تلفن به من بديد که اگه دليل رو پيدا کردم باهاتون تماس بگيرم.
مسعود شماره ي خودش رو داد.باهاش خدافظي کرديم اومديم دم در آپارتمان و کفش هامونو پوشيديم.چند تا پله رفتيم پايين که گفت : ببخشيد! من يه چند ثانيه با شما کار دارم.
منظورش سورن بود.سورن گفت : شما بريد توي ماشين من الان ميام.
من و مسعود رفتيم داخل ماشين و سورن هم بعد دو دقيقه اومد.
سورن – راه بيفت بريم.
- چي کارت داشت؟
سورن – هيچي...مي خواست شماره ي من و تو هم داشته باشه که اگه مسعود نتونست جواب بده به ما زنگ بزنه.
- مطمئني فقط همين بود؟
سورن – آره.
- هر چي تو بگي...راستي من اصلا ازش خوشم نيومد.حرفاش هم برام قابل درک نيست!
مسعود – بهراد اگه بخواي از منطق دَم بزني، دندوناتو مي ريزم تو حلقت! مگه نديدي اسمت هم مي دونست؟
- شايد يه نفر اتفاقي بهش رسونده باشه.تازه اگه تونست مشکل رو حل کنه حسابه!
سورن – منم تو خونه ش حس بدي داشتم.فضاش سنگين بود.
- شما حرفشو درباره ي جن هاي توي اتاق باور مي کنيد؟!
سورن – نمي دونم وا... از اون آدم اين چيزا زياد بعيد نيست !
مسعود – به قول سورن فضاي خونه ش سنگين بود.آدم توش احساس ناراحتي مي کرد.شايد واقعا با اجنه در ارتباطه.
- بايد ببينم چي کار مي تونه واسه من بکنه...تا اون موقع معلوم ميشه.
سورن – بي خيال... ناهار رو چي کار کنيم؟!
مسعود – من که سريع بايد برم شرکت وگرنه اخراجم مي کنن.وقت ناهار ندارم.
سورن – پس ما رو برسون خونه ي خودم.
مسعود ،من و سورن رو جلوي خونه پيدا کرد و سوييچ ماشين رو به سورن داد و پياده رفت.
به نظرت نعل اسب با نعل خر فرق داره؟!
سورن – نمي دونم! واسه چي؟
- مي خواستم ببينم اين نعلي که اميرمحمد بهم داده مال خره يا اسب؟
سورن مشتاقانه از آشپزخونه اومد بيرون و کنار من نشست.
سورن – اَ...ببينم،نعل بود؟! فکر نمي کنم مال اسب يا خر بودنش فرق داشته باشه.به نظرت روش چي نوشته؟
- متوجه نشدم.به نظر نمياد از سوره هاي قرآن باشه.يه چيز نامفهومه...فک کنم سر کارمون گذاشته.
سورن – بلاخره مي ندازيمش توي آتيش... معلوم ميشه سر کاريه يا نه!
- اينارو ولش کن، ناهار چي گذاشتي؟
سورن – برنج دم کردم...تن ماهي هم داريم.بي خيال...فردا شب عروسيه دخترعمه ته.خوشحال نيستي؟
- نه! من چرا خوشحال باشم؟! مسعود که نگفت فردا شب!
سورن – همينجوري يه چيزي گفتم.مسعود به من گفته بود قبلا... .اتفاقا براي فرداشب يه مدل موي خيلي باحال واسه ت در نظر گرفتم.
- نه تو رو خدا ! نمي خواد...همون يه بار واسه هفتاد پشتم بسه.
سورن – به جون تو اين دفه فرق داره.خيلي رسمي تره...
- رسمي تر؟!! مگه اون دفه رسمي بود؟ اصلا من چرا دارم با تو بحث مي کنم؟! آره بابا...تو درست ميگي.
بعد از ناهار،من و سورن هر دو مون چپه شديم و تا غروب خوابيديم.من که از ديشب هنوز خسته بودم، به هيچ وجه نمي تونستم جلوي خواب رو بگيرم.غروب هم که هوا تقريبا تاريک شده بود تصميم گرفتيم بريم خونه ي من تا آخر شب مراسم نعل رو با حضور هم برگزار کنيم! گرچه واقعا احمقانه بود...
***
سورن – بهراد تو خوابت مياد؟!
- نه.
سورن – عجيبه! الان نزديک دوازده شبه و منم خوابم نمياد!
- چي ش عجيبه؟! بعد از ظهر پنج ساعت خوابيدي ها! مسخره کردي؟
سورن – شوخي کردم چرا عصبي ميشه؟ يه پيشنهاد دارم.اول بريم اين يارو نعله رو بذاريم توي آتيش...چون خواب مون هم نمياد بعدش من روي موهاي تو کار مي کنم.
- تو خوابت نمياد چرا از من مايه مي ذاري؟
سورن – ببين من اين حرفا حاليم نيست...
- کاملا مشخصه!
سورن خنديد و گفت :پاشو بريم آتيش روشن کنيم، تا چوب هاش زغال بشه ساعت از دوازده هم گذشته.
قبول کردم و با همديگه رفتيم توي حياط تا آتيش روشن کنيم...خوشبختانه توي حياط چوب داشتيم.يه آتيش نسبتا کوچيک روشن کرديم و نشستيم کنارش و منتظر شديم تا چوب ها زغال بشن.
سورن – فرصت خوبيه امشب با اين زغال ها يه کم قليون هم بکشيم.
- من که نمي کشم،به ريه هام فشار مياد.
سورن – تو که يکسره داري سيگار مي کشي،حالا چي شده يهو؟
- سيگار فرق داره.دود قليون سنگين تره.اون دفه نزديک بود توي خواب سکته کنم.اصن تو با من چي کار داري؟! تو بکش...
سورن – هر جور راحتي...ساعت چنده؟!
- دوازده و بيست دقيقه.بذارش زير زغال ها.
سورن- بيا تو بذارش...شايد اگه من بذارم اثر نکنه.
- باشه.
نعل رو گذاشتم توي آتيش و با يه چوب زغال ها رو هُل دادم روش.بعد از چند ثانيه از دور صداي جيغ شنيديم.حدس زدم يکي از همسايه ها بوده باشه.صدا خيلي خفيف بود.
- نعل رو بذاريم همين جا باشه يا وقتي سرد شد ببريمش؟!
سورن – اون يارو اميرمحمد که چيزي نگفت.لابد فرقي نداره...فعلا بذار همين جا باشه.بيا بريم خونه،با موهات کار دارم.
هيچ رقمه نمي شد از دست سورن فرار کرد.منم زياد برام اهميتي نداشت...اجازه دادم اين دفه هم موهامو کوتاه کنه.حداقل بهتر از آرايشگاه محل مونه...هميشه موهامو کج و کوله مي زنه!
اين بار سورن جلو و وسط موهام رو يه خورده کوتاه کرد و همه ش رو بالا زد.اطرافش هم خورد زد...يه تيکه ي جلوي موهام رو هم مِش سورمه اي زد.فکر مي کنم اين دفه خيلي بهتر شده...
- آره...اينو بيشتر دوس دارم.سورمه اي قشنگ تره.
سورن – مي خواي کُل موهاتو سرمه اي بزنم؟!
- نه ديگه.باز تو روت خنديدم؟! همين کافيه.
سورن – ولي عجب هلويي شدي! اصن فک نمي کردم
حرفشو سريع قطع کردم : فکر نمي کردي قيافه ي گُهم انقد خوشگل باشه...اون دفه هم همينو گفتي...کلا هميشه همينو مي گي که به گندي که به موهام زدي ايراد نگيرم.
سورن – خيلي بي لياقتي.همين مدل رو بيرون کمتر از سي تومن ازت نمي گيرن.
- يني الان بايد پول بدم؟!
سورن – نه.دستت درد نکنه.تو پول بده نيستي.فقط پاشو برو حموم چون حواسم پرت شد و کلي مو خورده ريخت توي لباست...اگه نري اذيت ميشي.
ساعت نزديک يک و نيم شب بود که رفتم يه دوش بگيرم.وقتي توي حموم بودم هر چند دقيقه يه بار سورن چند تا تق به در مي زد و مي پرسيد :"بهراد هستي؟" و من جواب مي دادم تا خيالش راحت بشه.
بعد از حموم سورن بساط قليون رو عَلَم کرد.گرچه تمايلي نداشتم.بعد از کلي حرف زدن هنوز حس مي کرديم خواب مون نمياد.براي اينکه عيش اون شب مون تکميل بشه مشروب اورديم و تا خرخره مست کرديم.بعد از کلي قليون کشيدن و مشروب خوردن هر دو مون سر درد گرفتيم و ديگه اصلا خواب مون نمي برد.نزديک ساعت چهار و نيم صبح بود که سورن پيشنهاد داد بريم بيرون و قدم بزنيم...تا سر درد مون هم بپره...
هوا گرگ و ميش بود.داشتيم توي کوچه باغ هاي اطراف خونه قدم مي زديم.هوا يه خورده سرد بود اما زياد اهميتي نداشت.چند دقيقه بدون اينکه هيچکدوم حرفي بزنيم راه رفتيم.به يه جاده خاکي رسيديم که يه طرفش سنگ و صخره بود و يه طرف ديگه ش هم دره ي عميق که توي دره کلي درخت بود.
سورن – يه سوال! به نظرت نسترن از اينکه به تو جواب رد داده پشيمون نشده؟!
- خيلي بعيده...چون من تا الان توي زندگي م به هيچي نرسيدم.
سورن – اي بابا...مگه بقيه چي کار کردن؟! تازه همه چيز که پول نيست.اگه من دختر بودم حتما از تو خواستگاري مي کردم.
فکر کنم اين مشروبه حسابي روي سورن اثر کرده بود! داشت پرت و پلا مي گفت...
همينطور مشغول حرف زدن بوديم که يه نفر اسم سورن رو صدا زد.سورن حدس زد پسر همسايه شون ،مهدي باشه.چون با همديگه سلام و عليک دارن.
سورن هم با صداي بلند گفت : مهدي،تويي؟!
اما جوابي نيومد.حرف هامون رو قطع کرديم و فقط راه مي رفتيم.به جز صداي پاهامون توي اون تاريکي صداي ديگه نمي شنيديم.همينطور راه مي رفتيم که همون صدا رو شنيديم که سورن رو صدا مي زد.دوباره سورن جوابش رو داد و گفت : مهدي تويي؟چرا جواب نميدي؟! بازم جواب نيومد تا اينکه چند بار سورن رو صدا زدن.اما وقتي که سورن جواب مي داد اون صاحب صدا سکوت مي کرد
سورن يه لحظه فکر کرد چون مسته،توهم زده.براي اينکه خيالش راحت بشه از من پرسيد "تو هم صدا رو مي شنوي؟" و من تاييد کردم.،بلاخره بعد از چند بار صدا شنيدن و جواب نشنيدن ،دوباره سورن رو صدا زدن.اما اين بار سورن منو صدا زد
و گفت : بهراد! يه چيزي بگم نمي ترسي؟
من تا اين جمله رو شنيدم از ترس موهاي بدنم سيخ شد،قلبم شروع کرد به تند تند تپيدن،اما گفتم : نه.
سورن – اين صداهايي که مي شنويم صداي اجنه ست...چون اين طرف که دره ست و خيلي عميقه... هر چقدر هم که جلوتر ميريم اون صدا از بين صخره ها شنيده ميشه و هيچ صداي پايي هم نمياد!
تا حرف سورن تموم شد توي اون تاريکي شروع کرديم به دويدن...انقدر تند دويديم که نفهميديم کِي به خونه رسيديم
- يني به نظرت واقعا يه جن داشت تو رو صدا ميزد؟!
سورن – گفتم که آره...مگه تو کتاب نمي خوني؟ من يه جا خوندم قوه ي تقليد جن ها خيلي بالاست.به هر شکلي مي تونن دربيان.ديگه يه تقليد صدا که اين حرفا رو نداره.ولي نمي دونم چرا منو صدا زد؟!
- لابد مي دونسته اگه منو صدا بزنه سکته مي زنم! کسي چه مي دونه؟! ببين من ميرم دستشويي،اگه صدات زدم بدون که جني ،آلي...چيزي داره منو مي بره.سريع بيا کمک...!
سورن – باشه برو.
هوا هنوز کاملا روشن نشده بود.يه جورايي خيالم راحت بود از اينکه سورن پيشمه.کمتر مي ترسيدم...اما از اين هم مي ترسيدم که اوضاع همينجوري بمونه و من بخوام تنها توي اين خونه زندگي کنم.
رفتم دستشويي و برگشتني گفتم برم و نعل رو از کنار حياط بردارم.رفتم اون جايي که آتيش روشن کرده بوديم و زغال ها رو کنار زدم.نعل سر جاش نبود.فکر کردم شايد سورن،ديشب که براي قليون زغال برداشته،نعل رو هم با خودش برده باشه.برگشتم خونه...
- نعله کو؟!
سورن – توي حياطه ...برو بيارش.
- نبود! تو ديشب نيورديش؟
سورن – نه بابا ، اون موقع که من رفتم زغال بردارم خيلي داغ بود.دست نزدم!
- پس کي برده؟
فقط به يک چيز ميشد فکر کرد.مطمئنا دزد براي بردن يه نعل خونه ي کسي نميومد!
سورن – شايد کلا اون نعل براي اين بود که اونا ببرنش! مثلا به عنوان هديه...رشوه...
- آخه چه ارزشي داشت؟!
سورن – نمي دونم وا... ترجيح ميدم الان به جاي فکر کردن،بخوابم.ديگه مغزم نمي کشه.اگه توي خواب توسط اجنه کشته شدم حلالم کن.
- باشه. تو هم همينطور.
با اينکه به شوخي اين حرفا رو مي زديم اما هر دومون واقعا مي ترسيديم.سورن بيچاره که به خاطر من گير افتاده بود وگرنه عمرا اگه حاضر ميشد توي اين خونه بخوابه.
ساعت شش صبح بود.توي پذيرايي خوابيده بوديم چون از همه جا دل باز تر بود.توي خواب و بيدار احساس کردم يه نفر داره با انگشت ، تق تق به ديوار مي زنه.دو سه بار تکرار شد اما همين که دقت کردم صدا قطع شد و بعد چند دقيقه خوابم برد.
****
نزديک ظهر بود.طاق باز خوابيده بودم.يه لحظه حس کردم يه نفر سمت راستم نشسته و به طرف چپم خم شده.سريع چشمامو باز کردم ديدم سورن با يه چاقو روم خم شده.
- ميشه بگي داري چه غلطي مي کني؟
سورن – آخ ببخشيد! بيدارت کردم...داشتم با چاقو دورت خط مي کشيدم.
- که چي بشه؟!
سورن – اون يارو گفت،اميرمحمد.گفت وقتي خواب بودي دورت با چاقو خط بکشم که جن ها توي خواب اذيتت نکن.
- فکر کردم جنه اومده دخلمو بياره! حالا برو کنار بذار پاشم...تو که منو بيدار کردي،ديگه نمي خواد خط بکشي.
سورن – به نظرت جن ها چه شکلي اند؟!
- چه مي دونم! مثه اينکه مطالعه ي جنابعالي در اين زمينه بيشتره.
سورن – مثلا مردم ميگن جن ها سُم دارن.
- فکر نکنم! مگه خر و گاون که سم داشته باشن.
سورن – اوووو توهين نکن! يهو ديدي سم داشتن و حالتو گرفتن.
- باشه اين دفه که يارو جنه خفتم کرد دقت مي کنم ببينم سم داره يا نه.خوبه؟
سورن – اگه بعدش زنده موندي حتما نتيجه ش رو بهم بگو.
- راستي نميشه اين عروسيه رو بي خيال شيم؟! اصن مگه اونا من و تو رو دعوت کردن که مي خوايم بريم؟! نکنه بريم و خيط مون کنن؟!
سورن – اولا که من واسه شام عروسي نقشه کشيدم.ثانيا مسعود بيمار نيست که ما رو از روي هوا دعوت کنه،لابد بهش سفارش کردن.بعدم گيريم که دعوت نکرده بودن،نمي ندازنت بيرون که...ناسلامتي تو پسردايي عروسي.
- من پسردايي عروسم.تو چي؟
سورن – منم دوستتم ديگه...سخت نگير.راستي يه چيز مهم بهت بگم يهو شوکه نشي.مسعود گفت عروسي رو توي باغ گرفتن و زن و مرد قاطي اند.
- اَه...لعنت! چقد بدم مياد از اين افه ي روشن فکري!
سورن – شايد خانواده ي داماد اينجوري خواستن؟
- هر خري...مهم نيست.نميشه نريم؟!
سورن – من هيچ کاره ام.اگه مي خواي کنسل کني با مسعود حرف بزن.
****
دم غروب بود.هر چي به مسعود زنگ مي زدم جواب نمي داد.فکر کنم فهميده بود مي خوام چي بهش بگم!! سورن نشسته بود جلوي آينه و داشت موهاشو درست مي کرد.
- ديگه چرا به مسعود بگيم نميريم؟! تقصير خودشه که جواب نميده...
سورن – اسم رفتن رو نيار که ناراحت ميشم.کلي رو موهام کار کردم.الان هم حاضر شو که بريم خونه ي من تا لباس درست و درمون بپوشم و از اون طرف هم بريم باغ...
- اگه خيلي مشتاقي تنها برو.
سورن – بدون تو لطفي نداره.زودباش.راستي مي خواي چي بپوشي؟!
- چي بپوشم؟! اصن چي دارم که بپوشم؟! به جز تنها کت و شلوارم...
سورن – مي توني تيپ اسپرت هم بزني...البته نه.زياد رسمي نيست.برو همون کت و شلوارت رو بپوش که بريم.
متنفرم از کت و شلوار! مخصوصا از شلوارش...اصلا با شلوار پارچه اي حال نمي کنم.دوست داشتم نپوشم اما ياد کيوان افتادم.اون هيچوقت لباس رسمي نمي پوشه.براي اينکه مثل اون بي شخصيت جلوه نکنم راضي شدم بپوشم.
کت و شلوار مشکي م رو با يه پيراهن سفيد پوشيدم و کروات مشکي.مونده بودم کروات هم بزنم يا نه که سورن پيشنهاد داد بزنم.منم قبول کردم اما دوست نداشتم زيادي رسمي به نظر برسم...در واقع با اون لباس ها راحت نبودم براي همين کروات رو يه خورده شُل بستم.رفتيم خونه ي سورن تا آماده بشه.سورن يه شلوار جين مشکي پوشيد و تي شرت سفيد با نوشته ها انگليسي، با کت مشکي اسپرت.توي اين چند سال که با سورن دوست بودم هميشه حسرت زندگي ش رو مي خوردم.به نظرم هيچي کم نداره.براي من خوش قيافه بودن خيلي اهميت داره که متاسفانه خودم چندان خوشگل نيستم! رنگ چشماي سورن سبزه و در عين حال چشماي درشتي داره.دماغش هم خوبه...زياد کوچيک نيست اما به صورتش مياد.پوست سفيدي داره و موهاي پرکلاغي که اکثر مواقع رنگشون مي کنه و البته هيکلش هم روي فرمه.فکر کنم براي همين بين دختراي دانشگاه طرفدار داره و يه جورايي بيشترشون باهاش سلام عليک دارن...بر خلاف من!
بلاخره سورن از آينه دل کند و راهي شديم.هوا کاملا تاريک شده بود.با ماشين سورن رفتيم و خودش هم پشت فرمون نشست.چون آدرس سر راست بود، حفظش کرده بود.بعد چند دقيقه رسيديم اونجا.باغ توي يکي از جاده ي مشهور حوالي شهر بود.جلوي باغ کلي ماشين پارک شده بود.با بدبختي يه جا براي پارک پيدا کرديم و پياده شديم.
سورن – راستي يه چيزي! ما که کارت نداريم نکنه راه مون ندن!
- بهتر! اتفاقا خيلي خوب ميشه...
سورن – الان زنگ مي زنم مسعود بياد مجوز ورودمونو صادر کنه.
- جواب نميده.
سورن به مسعود زنگ زد و ازش خواست بياد جلوي در باغ.عجب نامرديه اين مسعود! جواب منو نمي داد.ظرف چند ثانيه مسعود اومد جلوي در ورودي و ما هم جلو رفتيم و به واسطه ي مسعود بهمون اجازه ي ورود دادن.برعکس چيزي که فکر مي کردم باغ خيلي شلوغ بود.بيشتر مهمونا رو نمي شناختم.معلوم بود داماده خانواده ي پرجمعيتي داره بزنم به تخته! من و سورن و مسعود رفتيم و دورتر از بقيه ي مهمونا نشستيم.براي يه لحظه توي اون جمعيت کيوان رو ديدم.برخلاف هميشه کت پوشيده بود...يه کت اسپرت سفيد.کپي خرس قطبي شده بود.مطمئنم کلي هم واسه تيپ خودش کِيف کرده!عليرضا هم کنارش بود.اونم يه کت و شلوار سربي با پيراهن طوسي پوشيده بود.کروات هم که هيچي...کلا خانواده ي من با کروات بيگانه ان!
- دقت کردي تو فاميل ما هيچکس کت و شلوار مشکي نمي پوشه؟
مسعود – آره.اتفاقا خيلي وقته بهش پي بردم.توي اين جمع که فقط ما سه تا کت مشکي پوشيديم.حتي داماد هم مشکي نپوشيده.
سورن – چه رنگي پوشيده؟
مسعود – سفيد.
سورن – خاک بر سرش! هنوز نميدونه عروس بايد سفيد بپوشه؟!
مسعود – خدا پدرتو بيامرزه آخه عروس هم سفيد نپوشيده! لباسش کرميه.ديروز با کلي ذوق اومد به همه نشون داد.
سورن – فاميلاتون يه کم شيرين مي زنن ها ! نکنه شام هم آبگوشته؟!
مسعود خنديد و گفت : نه خيالت راحت.عقل شون به اين چيزا مي رسه.
کم کم جمعيت مهمونا تکميل شد و همه شروع کردن به بزن و برقص.سورن هم که مثل هميشه همه رو سوژه کرده بود و واسه ما هم تعريف مي کرد و سه تايي مي خنديديم.هر کي ما رو مي ديد فکر مي کرد خيلي داره بهمون خوش مي گذره.البته سورن فاميلاي نزديک ما رو تقريبا مي شناخت و با اونا کاري نداشت...هم مراعات مسعود رو مي کرد و هم يه خورده ازش مي ترسيد.يهو سورن زد به دست من و گفت : رفيقت داره مياد.
يه جوري که تابلو نباشه به سمتي که سورن اشاره مي کرد نگاه کردم.دقيقا نسترن داشت ميومد سمت ما.يه کت و دامن صورتي هم پوشيده بود که اصلا بهش نميومد! البته به من چه؟! هر چي دلش مي خواد بپوشه...
اومد و روي يه صندلي، پشت ميز ما نشست.
نسترن – به به جناب ماکان کبير! چه عجب من شما رو ديدم.ماشاا... چقدر هم خوشتيپ شدي.ديگه بايد واسه ت آستين بالا بزنيم.
مسعود – خدا اون روز رو نياره!!
کلا نسترن با من و سورن حرفي نزد...البته همون بهتر.اصلا حوصله ش رو نداشتم.ما هم سکوت کرده بوديم.داشتيم نشون مي داديم که با حضورش معذبيم و زودتر زحمت رو کم کنه.
مسعود – چه خبر؟
نسترن – چند دقيقه ي ديگه عروس و دوماد ميان و ...راستي شما امشب بايد برقصي دايي!
مسعود – رو چه حساب؟ من بابام رقاص بوده يا مامانم؟!
با اين حرف مسعود تصوير پدربزرگ و مادربزرگم توي ذهنم نقش بست و زدم زير خنده.نسترن هم يه چشم غره بهم رفت و ادامه داد...
نسترن – دايي چرا نمياي اونطرف...همه دارن سراغتو مي گيرن!
مسعود – اگه خيلي مشتاق ديدنم اند چرا خودشون نميان منو ببينن؟! راستي کيوان کجاست؟
نسترن با حالت مغرورانه اي گفت : کيوان سرش شلوغه.فعلا داره درخواست دختر خانوماي خوشگل رو رد مي کنه.
مسعود با تعجب پرسيد : مگه نيومده عروسي؟!!
نسترن – چرا چرا ! اونجاست...(به طرف کيوان اشاره کرد.)
مسعود – ولي من توي اين جمع دختر خوشگلي نمي بينم!
خيلي سعي کردم نخندم اما وقتي لبخند سورن رو ديدم،منم خندم گرفت.نسترن اگه مي تونست مي زد تو گوش مسعود.خيلي بهش برخورد براي همين موقتا خدافظي کرد و سريعا رفت.
در همين حين موبايل مسعود شروع کرد به زنگ زدن.
مسعود – جانم؟!
- ...
مسعود – جدي ميگين؟! خب چي بود؟!
- ...
مسعود – آهان باشه.ولي من بايد هماهنگ کنم.بهتون خبر ميدم.
- ...
مسعود – خدافظ.
- کي بود؟
مسعود – يارو جن گيره.گفت دليل رو پيدا کرده.
- دليلش چيه؟
مسعود – پشت تلفن نگفت.گفت بايد حتما بياد و خونه تو ببينه.
سورن – نگفت چرا؟!
مسعود – نه،گفت وقتي اومد توضيح ميده.حالا چي کار کنم؟! بهش آدرس بدم؟
توي دلم اصلا راضي نبودم که اون بياد خونه م.حس خوبي نداشتم اما چاره اي نبود! از قرار معلوم توي اين وضعيت تنها راه پيش روم همين بود.
- باشه.بهش آدرس بده.
سورن – به نظرتون مي تونه کاري کنه؟! به نظر من اگه چيزي بارش بود انقد طول و تفسير نمي داد.همون دفه ي اول راه حل درست رو بهمون مي گفت.
مسعود – يادتونه اون روز گفت "منبع اطلاعاتش در دسترس نيست"؟!...حتما خودش يه جني چيزي داره که ازش اطلاعات مي گيره!
سورن – راست ميگي ها! بهش فکر نکرده بودم.به قيافه ش هم مي خورد اين چيزا.
- اگه جن هم داشته باشه يني نمي تونه فورا احضارش کنه؟!
مسعود – شايد از اصرار کاريش باشه.کسي چه مي دونه.
سورن – در هر حال اين يارو خيلي مشکوک مي زنه.بايد درباره ش تحقيق کنيم.
مسعود – مگه اومده خواستگاريت؟! فوقش هم اگه نتونست کاري کنه ميريم پيش يکي ديگه...
بعد از زنگ زدن اميرمحمد ديگه حوصله ي نشستن نداشتم.هي به سورن اصرار مي کردم که بريم اما سورن گير داده بود شام رو بخوريم و بعد بريم.با بي ميلي تا شام منتظر موندم و بعد از شام به زور سورن رو از جاش کندم! با مسعود خدافظي کرديم و از باغ بيرون اومديم.
سورن – تازه داشتم وسوسه مي شدم که برم برقصم.
- مي تونستي سوييچ رو به من بدي و خودت بموني.
سورن – رقصيدن بدون تو لطفي نداره آخه...
- من کي رقصيدم که اين بار دومم باشه؟! بي خيال... به نظرت اين يارو جن گيره مي تونه کمکي بکنه؟!
سورن – نمي دونم.الان عقلم به هيچ جا قد نميده.بايد ببينيم فردا چي ميشه!
- امشب ديگه برو خونه ي خودت.
سورن – فکر خوبي نيست.بذار ببينم فردا يارو چي ميگه.اگه راه چاره اي پيدا کرد از فردا شب ديگه نميام.
سورن باز هم شب رو پيش من موند.همين که رسيديم خونه از همه ي اون قرص و داروهاي دکتره خوردم و خوابيدم.اونقدر اثر قرص ها زياد بود که فکر کنم اگه زعفر جني هم با لشکرش به خونه م حمله مي کردن بيدار نمي شدم!
ساعت نُه صبح بود که با صداي سورن از خواب بيدار شدم.داشت با موبايلش حرف مي زد.حدس زدم مسعود پشت خط باشه.همونطور که دراز کشيده بودم حس کردم دماغم يه کم سنگينه.همين که نشستم کلي خون ريخت روي تي شرتم.اينم از اولين بدشانسي امروز! سورن هنوز مشغول حرف زدن بود اما از جاش بلند شد تا کمکم کنه.با اشاره بهش فهموندم که لازم نيست و سريع رفتم تا سر و وضعم رو درست کنم.صورتمو شستم و تي شرتم رو عوض کردم.برگشتم پيش سورن.
سورن – داروهاتو مرتب مي خوري؟
- آره.نمي دونم چرا اينجوري شد!
سورن – احتمالا بايد کل داروها رو بخوري تا کلا از بين بره.
- شايد...با مسعود حرف مي زدي؟
سورن – آره گفت امروز غروب با اون يارو ميان اينجا.
اينم از دومين بدشانسي!فکر کنم انقدر از اين موضوع ناراحت بودم که دوباره خون دماغ شدم.حس خوبي نسبت بهش نداشتم.
براي اينکه لااقل تا غروب اين موضوع رو فراموش کنم،بيشتر روز رو درس خوندم.سورن هم توي اينترنت دنبال مورد مناسب براي پايان نامه ش بود...در واقع مي خواست ببينه فروشگاه اينترنتي براي پايان نامه وجود داره يا نه!
- چيزي واسه پايان نامه ت پيدا کردي؟
سورن – نه بابا...آخرش هم مجبور ميشم به خاطرش تا تهران برم.
- منم موندم چي کار کنم! اون استاد راهنما يه چيزايي بهم گفت اما هيچي ازش نفهميدم.
سورن – طبيعيه.
يهو صداي زنگ رو شنيديم.کتابمو پرت کردم توي هال و سورن هم رفت تا درو باز کنه.شديدا استرس گرفته بودم.ولي چاره اي نبود...بايد با قضيه رو به رو مي شدم.
مسعود و اميرمحمد اومدن داخل و باهم سلام عليک کرديم.
سورن – برم يه چايي بيارم...
اميرمحمد – نه ممنون.
سورن – تعارف مي کنيد؟
اميرمحمد – نه اصلا.حرفام زياد طول نمي کشه.جاي ديگه هم کار دارم.
سورن – هر جور راحتين...
اميرمحمد به هال اشاره کرد و گفت :ميشه اونجا حرف بزنيم؟!
قبول کرديم و رفتيم توي هال.اونجا مبل نداشت براي همين فکر کردم شايد کلا با مبل و اين چيزا حال نمي کنه و براي همين تو خونه ي خودش هم مبل نذاشته.من و سورن کنار هم نشستيم و مسعود هم رو به روي ما، با کمي فاصله کنار اميرمحمد نشست.
اميرمحمد همش به در و ديوار خونه نگاه مي کرد.کل خونه رو زير نظر داشت.
اميرمحمد – همونطور که ديشب خدمت ايشون (اشاره به مسعود) گفتم تونستم علت مزاحمت هايي که براي شما پيش اومده رو پيدا کنم.
سورن – بله...خيلي مشتاقيم بدونيم.
اميرمحمد – از وقتي شما رو ديدم دارم روي اين موضوع کار مي کنم.وقتي پرس و جو کردم بهم گفتن مشکل از خونه تونه.براي همين اصرار داشتم بيام اينجا و خونه رو ببينم.
- دقيقا مشکل خونه چيه؟
اميرمحمد – موضوع اينه که همسايه هاتون با بودن شما توي اين خونه مشکل دارن.
نمي دونم چرا فکرم رفت سمت اسدي! حس مي کردم همه ي اين آتيش ها از گور اون بلند ميشه.
- تا اونجايي که مي دونم با همسايه ها مشکلي ندارم...فقط جديدا يکي شون رو زياد مي بينم.
اميرمحمد – منظورم اون همسايه ها نبود.در واقع همسايه هاي جني ت باهات مشکل دارن! اونا همين جا،توي همين خونه زندگي مي کنن.
مسعود – خب مشکل شون با بهراد چيه؟
اميرمحمد – اونا نمي تونن حضور شما رو تحمل کنن چون شما مسلمون شيعه ايد و اونا از نسل جن هاي يهودن.از شما خوششون نمياد.معتقدن فقط يه گروه مي تونه توي اين خونه زندگي کنه...
سورن- ...و اون يه گروه هم اونا هستن!!!
اميرمحمد – دقيقا.اگه تا حالا تو رو نکشتن خيلي شانس اوردي! دليل اين اتفاقايي هم که واست افتاده اينه که اونا براي تو يه دعاي شوم کردن...هفت تا کليد رو با نيت بد براي تو توي هفت تا چاه عميق اطراف شهر انداختن.
با شنيدن اين حرفا به حدي ناراحت شدم که بغض گلوم رو گرفت.حس مي کردم ديگه کارم تمومه! ازشون متنفر شدم.
سورن – حالا بايد چي کار کنيم؟!
اميرمحمد – متاسفانه دو راه بيشتر نداريد.
سورن – چي؟
اميرمحمد – اولين راه اينه که بايد يکي به دست اون يکي کشته بشه.يني يا تو اونا رو بکشي يا اونا تو رو بکشن.
مسعود – به نظرتون ممکنه بهراد موفق بشه اونا رو بکشه؟
اميرمحمد – نمي خوام نااميدتون کنم اما احتمالش تقريبا صفره.اونا يه نفر نيستن! زور اجنه هم از زور آدما بيشتره...تازه براي اونا مهم نيست که يه مسلمون رو بکشن.حتي مي تونن توي خواب هم ترتيبش رو بدن.
- راه دوم چيه؟
اميرمحمد – راه دوم اينه که قضيه رو مسالمت آميز حل کنيد.يني تو بايد اونا رو راضي کني.
- چجوري؟ بايد چي کار کنم؟!
اميرمحمد – کارايي که به طور معمول هيچ شيعه اي انجام نميده...! اونا سه تا پيشنهاد دارن که با انجام دادن يکي شون از شر همه ي اين مشکلات خلاص ميشي.اما اگه انجامشون ندي حتما مي کشنت...اگرم از اين خونه بري هيچ وقت ولت نمي کنن.همونطور که صاحباي قبلي اين خونه رو ول نکردن.
مسعود – و اون سه پيشنهاد چي هستن؟!
اميرمحمد – يا بايد توي اين خونه " زنا" کني و يا اينکه " قتل نفس " انجام بدي.آخرينش هم اينه که يه بز رو سر ببري و از خونش بخوري.
مسعود عصباني شد و گفت : ترجيح ميدم خودم بهراد رو بکشم اما به همچين کارايي تن نده!
با مسعود موافق بودم.حتي حاضر بودم توسط جن ها کشته بشم اما چنين کارايي نکنم!
- ممکن نيست همچين کارايي کنم...
سورن – يني هيچ کاريش نميشه کرد؟
اميرمحمد – نمي دونم! من فقط چيزايي که بهم گفته بودن رو براي شما بازگو کردم...اينکه شما چي کار مي کنيد به خودتون بستگي داره.
مسعود – بهتره ديگه اين بحث رو ادامه نديم.فکر مي کنم کار شما هم اينجا تموم شده باشه.
مسعود از جاش بلند شد و اميرمحمد هم به تبع اون بلند شد.
اميرمحمد – در هر صورت...تنها کمکي که از دست من برميومد همين بود...
مسعود قصد داشت تا دم در همراهيش کنه.مشخص بود مسعود بيشتر از همه ي ما از اين موضوع عصباني بود.فکر کنم خيلي خودشو کنترل کرد که نزنه دندوناي اميرمحمد رو خورد کنه.کاملا ابروهاش رو در هم کشيده بود...
اميرمحمد هنوز از هال بيرون نرفته بود که به اتاق خواب اشاره کرد و گفت : راستي توي کمد ديواري اونجا يه جن هست که دوست نداره جاش رو عوض کنه...مراقب خودتون باشيد.
من به اتاق خواب نگاه کردم و اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که "ديگه هيچوقت توي اتاق خواب نمي خوابم!"
مسعود تا دم در باهاش رفت و يه دقيقه بيشتر طول نکشيد که برگشت پيش من و سورن.
مسعود – مرتيکه ي...! استغفرا... .بايد همون لحظه مي زدم تو دهنش.باور کنيد اگه دوستمو بيينم مي کشمش به خاطر اين آدمي که بهمون معرفي کرد!
سورن – البته مرتيکه در مورد ايشون لفظ غلطيه! تو هم انقد عصباني نشو...دوستت که کف دست بو نکرده بود.
نشستم و به ديوار تکيه دادم.هيچکس به اندازه ي من ناراحت نبود...
- بچه ها! يه درصد احتمال بديد که درست گفته باشه.من بايد چي کار کنم؟!
سورن و مسعود چند ثانيه سکوت کردن.
مسعود – شده برم و اون هفت تا کليد رو از ته چاه بکشم بيرون نمي ذارم قضيه به همچين کارايي ختم بشه.
- من که نمي تونم اونا رو بکشم...اونا دخلمو ميارن...
سورن – هميشه يه راهي هست،من بهت قول ميدم واست پيداش مي کنم.
مسعود و سورن خيلي سعي مي کردن منو اميدوار کنن اما مطمئن بودم هيچکدوم نقشه اي ندارن و صرفا براي آروم کردن من اين حرفا رو مي زدن.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/08ساعت 13  توسط david  |